تبليغاتX
شهروند امروز - روز مجازات - ولی‌الله خلیلی،شیوا زرآبادی

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

گزارشی از محل سنگسار جعفر کیانی در قزوین

این پایان 11 سال، چهل كيلومتر، سه ساعت تا كندن چاله و بيست قدم آخر انتظار است. پایانی خیلی متفاوت، آنچه که لااقل هرچند سال یک بار اتفاق مي‌افتد و به ما هرازگاهی خبر آن مي‌رسد. پایانی که با سرگردانی از قبرستانی به قبرستان دیگر تا تپه‌ها‌ی خارج شهر کشیده شد. قبرستان اول، قبرستان آخر این مرد است. آنجا که بر دیوار ورودی‌اش نوشته‌اند:«من و تو نیز مسافر این دیاریم.» بهشت فاطمه قزوین. قبرستانی خلوت با گودال‌های بزرگ عمیقی برای قبرهایی 4 طبقه، برج‌هایی در عمق خاک.

 

سنگسار در قانون مجازات اسلامی

ماده 99: هرگاه زناي شخصي كه داراي شرايط احصان است، با قدار او ثابت شده باشد، هنگام رجم؛ اول حاكم شرع سنگ مي‌زند بعدا ديگران و اگر زناي او به شهادت شهود ثابت شده باشد اول شهود سنگ مي‌زنند، بعدا حاكم و سپس ديگران.

ماده 101: مناسب است حاكم شرع مردم را از زمان اجراي حد آگاه سازد و لازم است عده‌اي از مومنان كه از سه نفر كمتر نباشند در حال اجراي حد حضور يابند.

ماده 102: مرد را هنگام رجم تا نزديكي كمر و زن را تا نزديكي سينه در گودال دفن مي‌كنند آنگاه رجم انجام مي‌شود.

ماده 103: هرگاه كسي كه محكوم به رجم است از گودالي كه در آن قرار گرفته فرار كند در صورتي كه زناي او به شهادت ثابت شده باشد براي اجراي حد برگردانده مي‌شود، اما اگر به اقرار خود ثابت شده باشد برگردانده نمي‌شود.

ماده 104: بزرگي سنگ در رجم نبايد به حدي باشد كه با اصابت يك يا دو عدد شخص كشته شود. همچنين كوچكي آن نبايد به اندازه‌اي باشد كه نام سنگ بر آن صدق نكند.

هشت صبح 23 روز تابستان است. خلوتی، پرسه ما در میان قبرها و نشانی که مي‌پرسیم همه را از باغبان گرفته تا آنها که قبر مي‌کنند و خدمه غسالخانه میخکوب مي‌کند. پیمانکاری که مسوول قبرکن‌هاست به آن آخر قبرستان اشاره مي‌کند. دورافتاده‌ترین قطعه قبرستان نزدیک به دیوار انتها. قطعه 14. تنها جایی از این برهوت آرام که از دور چیزی جز یک پرچم سیاه رنگ «یا ابوالفضل» که میان سنگ قبرها نصب شده از آن دیده نمي‌شود.

 

این قطعه نه مثل دیگر قطعات، نیم متری از سطح زمین پایین‌تراست. چهار قبر تازه، هنوز خاکی و صاف، بدون سنگ. قطعه‌ای که قبرهایش سه طبقه‌اند و ارزان. مردگان هیچ‌کدام از سنگ قبرها که کنار هم چیده شده‌اند نسبتی با هم ندارند. قبرها برای آنهاست که سهمشان از یک قبر فقط یک طبقه و یک‌سوم خاک است. مرگی ما را به اینجا کشانده است. مرگی را که همه مي‌دانند اما کسی نشان دقیقی از آن نمي‌دهد. فقط این که کسی با این مرگ لابد باید در چهاردهمین قطعه که آخرین و متروک‌ترین است خاک شده باشد. مرگ کسی که هشت سال در زندان انتظار مرگ را کشید، مرگی که اتفاق آن مثل یک مرگ عادی نبود. با سروصدا کشته شد و بی‌سروصدا دفن شد. دنبال قبر جعفر کیانی هستیم. کسی که دوهفته پیش سنگسار شد. جای جعفر لابد در طبقه آخر از بالا و اول از پایین چسبیده به خاک یکی از همین چهار قبر تازه است.

 

ترجیح مي‌دهیم از دفتر اداری از او نشانی نگیریم. زیر نگاه‌های سنگین کارکنان قبرستان در حداقل زمان ممکن پیش پیرمردی که برای مردگان نماز میت مي‌خواند به نمازخانه مي‌رویم. برای لحظه‌ای روزنامه یا لثارات را کنار مي‌گذارد و مي‌گوید: «پنج و شش نفر از خانواده‌اش بودند و 10 نفر هم از پلیس. خانواده‌اش خیلی گریه و زاری می‌کردند. اینجا یکی از نیروها از دفن و جنازه عکسبرداری مي‌کرد. من آن‌موقع نمي‌دانستم که این آدم برای چی مرده ولی شک کرده بودم چون همه‌اش یکی از نیروهای انتظامي ‌از آن عکس مي‌گرفت. من فکر مي‌کردم یک زندانی خیلی مهم است. بعد از دفن فهمیدم که این مرد سنگسار شده بود.»

 

قبرستان دوم

قبرستان دوم جایی است که دو بار برای زنده دفن کردن جعفر مهیا شد اما هربار از آن پایان سرگردان سهمي ‌نبرد. اکنون که آثار این دو چاله و سنگ‌های اطرافش بر دل این خاک جای دارند مي‌شود به عبرت فکر کرد. آنچه که لابد باید نتیجه چنین صحنه‌هایی باشد. اما معلوم نیست حاصلش عبرت است، ترس است یا نفرت. نکند این صحنه آماده هنوز انتظار تنی دیگر را مي‌کشد. آنکه یکی از چاله‌ها به نامش کنده شد. نمي‌دانیم. بعد از سه هفته هنوز آثار ته سیگار، لیوان‌های پلاستیکی و موکت‌های کهنه در گوشه و کنار خاکی دیده مي‌شود.گویی همین دیروز بود. 31 خرداد. روزی که شب قبلش همه از سنگسار دو نفر در بهشت‌زهرای تاکستان خبردار شدند. درست مثل روز عاشورا در این خیابان که نامش عاشوراست جمع شدند و انتظار تماشای صحنه‌ای را کشیدند که برای آن خبر شده بودند. دو گودال کنده شده و سنگ‌ها را آورده‌اند. کاووس، راننده آژانس که خانه‌اش روبه‌روی قبرستان است از آن روز مي‌گوید: « از شش صبح مردم از تاکستان و روستاهای اطراف آمده بودند برای تماشا.

 

جای سوزن انداختن نبود. سه، چهار خاور سنگ آورده بودند و دور چاله‌ها تا زیر سینه سنگ کپه کرده بودند. دو تا چاله کنار هم حدودا یک متر و نیم کنده بودند. سنگ‌ها همه رقم بود. بزرگ و کوچک. یک عده مي‌گفتند یک زن و مرد سنگسار مي‌شوند یک عده هم مي‌گفتند دوتا مردند. يك عده هم با دو تا ميني‌بوس آمده بودند بالاي خرابه نشسته بودند. مردم مي‌گفتند اينها اهالي روستايي هستند كه از اين آدم شكايت دارند و آمده‌اند سنگ بزنند.كسي هم نرفت از آنها سوال كند كه كي هستند و براي چي آمده‌اند.»

در آخرین خاکی بهشت زهرای تاکستان که خیلی دور از محوطه اصلی نیست 8 کپه سنگ از دور پیداست. دو گودال به فاصله حدودا سه متر از هم دیده مي‌شود که به تازگی پر شده‌اند. کپه‌ها از گودال‌ها تقریبا شش متر فاصله دارند. محوطه خاکی پر از رد چرخ‌های ماشین است. از حجم سنگ‌ها کم شده است. اندازه بزرگترین سنگ نصف کف دست را پر مي‌کرد. گودال‌ها در محوطه بزرگی قرار دارند که با نرده‌های زنگ‌زده آهنی از تاکستان‌های کنار قبرستان جدا شده‌اند.

 

کاووس مي‌گوید:«ساعت 9 صبح نیروی انتظامي ‌با بلندگو به مردم گفت امروز خبری نیست. اما مردم نرفتند و دوباره ساعت 11 نیروی انتظامي‌اعلام کرد که امروز نمي‌شود و مردم بروند. چند روز قبل هم همین اتفاق همین جا افتاد مردم جمع شدند اما خبری نشد.»

 

كاووس از سنگسار درملأ عام ناراضي است و در مورد واكنش مردمي كه آمده بودند، مي‌گويد:«يكسري از مردم آمده بودند ببينند تنبيه چه جوري هست. من خودم از سنگسار ناراضي هستم . حالا يك جوراي ديگه آدم‌هاي خلاف را مي‌كشند. بيشتر مردم مي‌گفتند ما سنگ نمي‌زنيم فقط آمده‌ايم ببينيم.»

 

كاووس نه تنها خودش از علت سنگسار جعفر و مكرمه خبر ندارد بلكه مي‌گويد حتي مردمي هم كه آن روز در بهشت زهرا جمع شده بودند از علت سنگسار كساني كه قرار بود سنگسار بشوند خبر نداشتند.«اين حرف كه چرا آنها سنگسار مي‌شوند بين مردم نبود فقط همه مي‌گفتند خلاف كرده‌اند. خلافشان هم مشخص نشد. من فكر مي‌كنم آدم براي سنگسار هم زنا هم قتل و هم دزدي كرده باشد و نه يكي بار و نه دوبار.»

 

زن و پسر كاووس هم آن روز براي تماشاي سنگسار به بهشت‌زهرا رفته بودند. پسر او كلاس دوم راهنمايي است. از كاووس مي‌پرسيم پسرت در خانه از تو راجع به سنگسار سوال كرد؟مي‌گويد:«بله و من گفتم دروغ است.»

به گفته کاووس این اولین بار نیست که در تاکستان حكمي‌ در ملاعام اجرا مي‌شود. كاووس مي‌گويد:«در يك سال گذشته چندين بارسر چهارراه‌ها چند نفر را شلاق زده‌اند.»

 

بلوار امام خمینی تاكستان

خبر سنگسار در كل شهر تاكستان پيچيده است. از راننده تاكسي تا مغازه‌دارها تا دانشجوها و مردم عادي همه در مورد سنگسار شنيده‌اند. اما هيچ كس نه مكرمه را مي‌شناسد و نه جعفر كياني را و نه حتي علت سنگسار اين دو نفر را. آدم‌های کمي‌ در شهر مي‌دانند که حکم سنگسار برای چه جرمي ‌داده مي‌شود. آنها تنها مي‌دانند كه قرار بوده دو نفر در بهشت‌زهراي تاكستان سنگسار شوند.

 

محمد كه 20 سال دارد و در يك خواروبارفروشي در تاكستان كار مي‌كند، مي‌گويد:«خودم رفته بودم ببينم. مردم تاكستان و روستاهاي اطراف آمده بودند. من جرات نگاه كردن ندارم اما برايم جالب بود. مي‌خواستم ببينم كه چه‌جور آدم‌هايي سنگسار مي‌شوند. مردم با فلاكس چاي آمده بودند قبرستان براي نگاه كردن اما سنگسار انجام نشد.»

 

پزشك داروخانه‌اي در خيابان امام خميني تاكستان هم ماجراي سنگسار را اين گونه تعريف مي‌كند.«من شب قبل از سنگسار از طريق همكاران شنيدم كه جلو قبرستان دو تا چاله كنده‌اند و يك ماشين سنگ ريخته‌اند. همكارانم مي‌گفتند از طريق بلندگو در خيابان اعلام كرده‌اند كه قرار است كساني را سنگسار كنند. آنها از اين طريق فهميده بودند.»

 

دكتر مي‌گويد: «اين اولين بار بود كه من اصلا مي‌شنيدم كسي در ايران سنگسار مي‌شود. من شنيدم اولين سنگ را قاضي زده...»

يكي از دستفروشان شهر تاكستان هم كه در كنار خيابان سي‌دي مي‌فروشد و به گفته خود  بين سي‌دي‌هايش هيچ فيلمي در مورد سنگسار ندارد از سنگسار كه قرار بوده در تاكستان اجرا شود خبر دارد. او مي‌گويد:«يكي از دوستانم دژبان دادگستري است. او مي‌گفت كه اول قرار بود يك زن و مرد را در تاكستان سنگسار كنند. اما صبح اجراي حكم چند تا ماشين الگانس از قزوين مي‌آيند و حكم را متوقف مي‌كنند. دوستم مي‌گفت كه مجرم مرد را ديده مي‌خنديده و خوشحال بوده از اينكه سنگسار نمي‌شود. اما او مي‌گفت مرد را چند روز بعد بردند بالاي تاكستان در نزديكي‌هاي كوه در روستاي آقچه‌كند سنگسارش كردند. مي‌گفت خيلي وحشتناك بوده دستاش رو از چاله درآورده بوده اما آنقدر سنگ بهش زدند كه زنده نمانده.»

 

برج سیاه سنگسار

انگار طبيعت سنگ‌ها را براي اجراي حكم خدا چيده است. آخر خط سنگسار اين مرد به تپه قارا بورج كه به زبان محلي برج سياه است ختم مي‌شود. ساعت يازده و نيم ظهر است. سنگ‌ها داغند جيرجيرك‌ها بي‌وقفه جيغ مي‌زنند. آفتاب تابستاني وسط اين تپه‌ها و دشت بر فرق سر جوري مي‌تابد انگار فقط تو را ديده و فقط به كله تو مي‌تابد. ما به آنجا كه او رسيد رسيده بوديم، دو هفته دیرتر. شايد مي‌دانست حتي اگر اين 40 كيلومتر راه را از زندان چوبيندر تا اينجا صد بار مرد و زنده شد مردن با سنگ از جنس ديگري است همان چيزي كه ما را به اينجا كشانده بود. از ابتداي جاده تاكستان كه دو طرفش را دشت‌هايي گرفته‌اند منظره تپه‌هايي است سنگي. براي روستاييان هركدام اسمي و هركدام حق چراي گوسفندان روستایی است.برای آنها دیگر قارابورج برای چرای گوسفندان شگون ندارد. آنجا دیگر شوم است. اما براي ما از دور همه مثل هم بود، تپه‌های سنگی.

 

تپه برج سياه در قسمت غربي و بالاي روستاي آقچه‌كند است. روبه‌روي آن تپه‌ها و دشت‌هاي ديگر است. از درون روستا منظره تپه قارابورج ديد ندارد. تپه رو به آسمان و روبه دشت‌هاي وسيع است. جاده فرعي باريكي از روستا به اين تپه منتهي مي‌شود. يكي از افراد محلي، مردي سي و چند ساله محل را نشانمان مي‌دهد.. طبيعت بكر امروز ما را بي‌طاقت كرده است. اولين نشانه صد توماني زرد و کهنه‌ای است كه چند هفته است با سه سنگ بر خاك کنار جاده چسبانده شده است. لابد براي كفاره. اینجا همه چیز ساده و طبیعی است و همین توصیف آنچه را در آن اتفاق افتاده سخت مي‌کند. از جاده باريك 10 قدم به سمت تپه سپس عبور از يك راه كانال مانند، دوباره 10 قدم به جلو.

 

 بیست قدم از جاده باریک تا چاله راه است.بیست قدمي‌که برای ما زنده، بدون ترس از مرگمان و بدون پیچیده شدن تن در پارچه بعد از دو هفته هنوز سخت است.خاكي است كه كنده و پر شده. سنگ‌هايي است بزرگ بزرگ. كوچكترين آنها به تعريف ما متوسطند. بر سنگ‌ها هنوز آثار خون خشك شده كم، زياد و شتك زده ديده مي‌شود. سنگ‌ها زاويه‌دار و تيزند. به سختي چند سنگي پيدا مي‌كنيم كه مال اين تپه نيستند و از بيرون آورده شده‌اند. هنوز دستكش‌هاي يك بار مصرف در اطراف ديده مي‌شوند. يكي، دو تا، سه تا و چهار تا. ته سيگار و پاكت سيگار خارجي مگنا. عبرتي در دل طبيعت و نه در ملأعام. حساب مي‌كنيم:11 سال، چهل كيلومتر، سه ساعت انتظار تا كندن چاله و بيست قدم آخر.

 

دو همراه ما، راننده تاكسي و مرد محلي دو زانو نشسته‌اند و سيگار مي‌كشند. نمي‌گويند اما مي‌خواهند زودتر از اينجا بروند. نگاهمان لحظه‌اي از زمين برگرفته نمي‌شد. چاله‌اي را كه چند صد كيلومتر به دنبال آن بوديم پيدا مي‌كنيم. سنگ‌هاي خوني كه هنوز موهاي سياهي به آنها چسبيده بود، سكه بيست و پنج توماني و خاك. حالا كه در اين محل، در محل اجراي حكم ايستاده‌ايم، مي‌بينيم كه هنوز هم براي سنگسار كردن كسي اينجا همه چيز مهياست.. .آفتابي داغ براي مجازات مفيدتر، سنگ‌هاي تيز و زاويه‌دار،جيغ بلند جيرجيرك‌هايي كه صداي فريادها را بپوشاند و طبيعت بكري كه حتي خبر سنگسار را به روستاي نزديكش نرساند.

 

حاج آقا علي شاه يكي از بزرگان روستاي آقچه‌كند پیرمردی 61 ساله با ابرو و سبیل‌های سفید پرپشت، چشمان سبز و لهجه غلیظ ترکی است. وقتی از او درباره سنگسار جعفر مي‌پرسیم، اشك‌هايش را پاك مي‌كند و مي‌گويد:«به ما ظلم كردند.» انگار حس داشتن سهمي‌ از مرگ کسی که جرمش را نمي‌داند و او را نمي‌شناسد بهانه محکمي ‌برای سرازیر شدن اشک‌هاست. کلنگی بر دیواره باغ تکیه زده. باغ روستایی باصفایش محل گفت‌وگوی ما از آن روز است. همان طور که پیرمرد از آن روز مي‌گوید گاهی هم نگاهی به آن مي‌اندازد. ساعت سه بعد از ظهر پنجشنبه يك مامور درجه‌دار با ماشين آمد تو روستا دنبال كلنگ. گفت قراره اينجا مانور نظامي باشد و مي‌خواهيم چادر بزنيم. گفت چادر زديم، كلنگ را پس مي‌آورم. چند دقيقه بعد بچه‌هایم آمدند و گفتند:«بابا چرا كلنگ را دادي. مي‌خواهند يكي را تو كوه بكشند.»

 

مي‌گويد:«اگر حالي مي‌شديم اجازه نمي‌داديم اين كار را اينجا بكنند. ما شكايت داريم كه اين كار را اينجا كرده‌اند. بايد مي‌بردند دهات خودش. براي ما خوب نيست مردم دهات‌هاي دیگه به ما مي‌خندند. ما همه از طایفه جليلونديم و این آدم از ما نبوده. زن من تنها مي‌رود صحرا و كسي چپ بهش نگاه نمي‌كند. ما اگر چنين چيزهاي ناموسي بشود مي‌گوييم بايد 10 نفر جنگ كنند و بميرند. هيچ وقت اينجا همچين چيزي نداشته‌ايم.»

 

شاه علي مي‌گويد:«ما هيچي نديدم. دنبال مي‌كردند. از سر جاده اجازه نمي‌دادند مردم سمت تپه بروند. از سه جا بسته بودند. قلعه را، آقچه‌كند و قازان داغي. ماشين‌هاي دولتي كل جاده را گرفته بودند.»

 

پيرزني كه زير سايه يكي از ديوارهاي روستا نشسته همچون شاه علي معتقد است كه بايد حكم جعفر در روستاي خود او انجام مي‌شده  و سنگسار او در روستاي آقچه‌كند باعث مي‌شود كه جوانان روستا بدكاره شوند. پيرزن دستان خود را رو به آسمان مي‌برد و مي‌گويد:«بچم، ما كه زنا را نديدم فقط خدا مي‌داند.»

 

روستا كوچك است و خيلي زود خبر آمدن ما تعدادي غريبه در آن مي‌پيچد. موتور‌سواري ما را پيدا مي‌كند و مي‌گويد :«دنبال سنگساريد. من حرف‌هاي زيادي دارم.» موتورسوار كه پسر سه، چهار ساله‌اش روي زينش نشسته مي‌گويد:«4، 5 تا ماشين طرف‌هاي ظهر آمدند. حدود 18 نفر سرباز و 10 نفر درجه‌دار و مابقي لباس شخصي بودند. من بيست متري با آنجا فاصله داشتم....»

 

موتور سوار مي‌گويد :«ماموري آمد از من كلنگ خواست من آنقدر سوال پيچش كردم كه بالاخره گفت کلنگ را براي چي مي‌خواهد. من هم كلنگم را ندادم. اين كار براي روستا ما خيلي بد تمام شد. كسي را كه مي‌خواستند سنگسار كنند انگار با یک ماشین اتاقک‌دار آورده بودند تا چاله را بكنند ماشين هي مي‌چرخيد. سرش را نديدم. مامورها دورش حلقه زده بودند. سربازها سنگ مي‌زدند و مي‌رفتند كنار. دلشان نمي‌آمد بزنند. راننده همان ماشینه که مرد را آورده بود هم خيلي ناراحت بود. سربازها هي وسط سنگسار مي‌رفتند با پوشك بچه خون‌هاي سرش را پاك مي‌كردند. تا ساعت 5/2 کار طول کشید. اما از دهات ما كسي نرفته بود دلشان نمي‌آمد. بعد از قزوين آمدند با هم درگير شدند كه چرا اين كار را كردند. چند تا زن چادري هم بين آنها كه سنگ مي‌زند بودند.

 

 انگار همان فاميل‌هاي شاكي‌ها بودند. از يك روستاي ديگه آمده بودند. بعضي‌ها هم مي‌گويند جنازه‌اش را انداختند پشت ماشين و بردند. يكي از پسرهاي محل كه خيلي شيطونه آن روز توانسته بود ماجرا را از نزديك ببيند. دو سه روز بيمارستان خوابيد از بس حالش بد شده بود.»

 

تپه‌هاي اطراف پر از چاله‌هایی است كه براي دليلي روستايي كه نمي‌دانيم چيست كنده شده‌اند. مكرمه زن متهمي‌که همراه جعفر سال‌هاست حکم سنگسار دارد هنوز در زندان است. مردم تاکستان مي‌گویند حکم او را به خاطر هفته زن عقب انداخته‌اند. حالا که جعفر سنگسار شده، مکرمه، دو زن در زندان اوین تهران، دو زن در زندان سپیدار اهواز، یک زن در زندان تبریز، یکی در زندان ورامین و یکی در زندان ارومیه* مي‌دانند و ما مي‌دانیم که حرف کاووس اشتباه بود سنگسار دروغ نیست.

 

 

*آمار زنان دارای حکم سنگسار از مطلب شادی صدر که در روزنامه اعتماد ملی در تاریخ بیست تیر به چاپ رسیده است استخراج شده است.

 

(جعفر کیانی 47 ساله به همراه مکرمه ابراهیمي‌43 ساله یازده سال پیش به جرم زنای محصنه* دستگیر شدند. شوهر اول مکرمه با قوادی او را مجبور به تن‌فروشی مي‌کرده است. مکرمه از همسر اولش سه فرزند دارد که پس از آشنایی با جعفر از خانه‌اش در اسلامشهر مي‌گریزد و به تاکستان مي‌روند. آنها پس از 4 سال در حالی که یک فرزند داشتند به اسلامشهر بازمي‌گردند. آنها با شکایت شوهر مکرمه دستگیر مي‌شوند و11سال را در زندان چوبیندر قزوین به انتظار اجرای حکم سنگسار سپری مي‌کنند.

 

دفن جعفر در این قبرستان بالاخره پایانی بود برای پرونده‌ای که قرار بود 26 خرداد با اجرای حکم سنگسار يكي از شعب دادگاه جزایی تاکستان مختومه شود. حکمي ‌که شورای تامین استان قزوین اجرای آن را به پنجشنبه 31 خرداد موکول کرد و نامه رییس قوه قضائيه مانع از اجرای آن در بهشت زهرای تاکستان شد.)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 17:29  توسط شهروند امروز  |