وضعيت نابساماني كه جبهه اصلاحات گرفتار آن است، ريشه در عملكرد گذشته سياستورزان اين جبهه دارد. براي واكاوي مشكلاتي كه امروز با آن مواجه هستيم، بايد به گذشته بازگرديم و در حادثه دوم خرداد كه تكليفي مهم را بردوش بازيگران اصلاحطلب قرار داد، دقيق شويم. از اين منظر بايد گفت در اتفاق تاريخي دوم خرداد 76 جريان اصلاحات دو تكليف مهم را بر دوش گرفت. عمدهترين مسئوليت، ساماندهي جنبش اجتماعي است كه مردم به جريان انداختند و خواسته و ناخواسته گروهي از نيروهاي نوگراي ايراني كه اصلاحطلب نام گرفتند آن را هدايت كردند. تكليف اصلي اصلاحطلبان اين بود كه جنبش را نهادينه كنند و خواستهها و مطالبات مردم را در نهادهاي اجتماعي سامان دهند و خواستهها را در مناسبات قدرت پيگيري كنند.
اما محصول و پيامد جنبش دوم خرداد اين بود كه اصلاحطلبان اداره امور كشور را در اختيار گرفتند. در اين ميان اصلاحطلبان به جاي عمل به تكليف اصلي كه همان به سامان رساندن جنبش اجتماعي و اصلاحي بود، تمام هم و غم خود را مصروف مرتبهاي نازل از دو تكليفي كردند كه برعهده گرفته بودند آن مرتبه نازل به دست گرفتن رياستجمهوري و اداره دولت بود. به معناي ديگر توقع اين بود كه بزرگان جنبش اصلاحي از سال 76 به بعد، وظيفه رهبري جنبش را در تمام ابعاد اجتماعي و سياسي آن عهدهدار ميشدند و در جهت تعامل با نهادهاي قدرت و ايجاد اعتماد ميان خود و كانونهاي قدرت، فضايي را ايجاد ميكردند كه مبتني بر آن رقيب را از نگراني خارج كنند. اين اتفاق اما رخ نداد و بزرگان جريان اصلاحات، اين مسئوليت بزرگ را ناخواسته بر زمين گذاشتند و به اعتبار غروري كه اعتماد فراگير 75 درصدي مردم براي آنها رقم زده بود، گرفتار غفلت شدند و «عالي» را قرباني «داني» نمودند. و سياستورزي خود را فداي دولتمردي خويش كردند. در مقابل چون مردم هم انتظارات ذاتي جنبش را طلب ميكردند، ناخواسته مسئوليت اداره و رهبري جريان اصلاحات برعهده نيروهاي جواني گذاشته شد كه جريان رقيب و كانونهاي قدرت آنها را به رسميت نميشناختند و در قالب رفتارهاي حذفي آنان را مورد عتاب قرار دادند. آنچه اكنون بر اصلاحطلبان ميرود كه به موجب آن شكاف و انشقاق سنگيني بر آنها بار شده، ناشي از همان رويكرد و غفلت گذشته است. در نتيجه همين رويكرد است كه فريضه حرمت رقيب در حق بزرگان اصلاحطلب كنار گذاشته شده و اكنون خصمانه از بيكفايتي خاتمي و فاصله گرفتن او از انقلاب سخن ميگويند. اگر از دستاورد عظيم دوم خرداد صيانت ميشد، اكنون جريان اصلاحات با چنين مواجههاي نيز روبهرو نميشد.
در چنين وانفسايي اصلاحطلبان نهتنها قادر نبودند كه حداقل از سطح تعارضات با جريان رقيب بكاهند، حتي قادر به پيشگيري از بروز اختلاف سنگين ميان جريانات اصلاحطلب هم نشدند. لذا اصليترين مسئوليت اصلاحطلبان در زمان كنوني پاسخ به اين سوال است كه چگونه ميتوانند مسئوليت و تكليفي تاريخي را كه ملت برعهده آنان گذاشتند، مديريت كنند و خواست اصلاحي اكثريت ملت را به كرسي قدرت بنشانند؟
به اين ترتيب در تحليل چرايي وضعيت فعلي جريان اصلاحات، تحليل عملكرد گذشته اين جريان را نميتوان ناديده گرفت. روزي كه مفهوم دولت اصلاحات از نتيجه هشت سال تلاش دولت سازندگي سر برآورد، اصلاحطلبان فراموش كردند كه پا روي شانههاي دولتي گذاشتهاند كه در آن گروهي از تكنوكراتهاي ايراني مسيري را براي زندگي بهتر ايراني هموار كردند. اصلاحطلبان دولت قبلي را مورد تحكم قرار دادند، اقدامي كه پاشنه آشيل اصلاحات شد و ديري نگذشت كه ريشه بيمارياي كه اولين رئيسجمهور ايران از آن به عنوان «نظام تقسيم بر دو» ياد كرد، گريبان اصلاحطلبان را هم گرفت. اين رفتار در مباني ديني هم تحت عنوان «استضعاف طائفي» شرح داده شده است.
در حال حاضر كه جبهه اصلاحات قصد دارد در انتخابات رياستجمهوري آينده فعال باشد گفتمان اصلي آنها بايد اين باشد كه آيا اصلاحطلبان از آينده تحليل درستي در اختيار دارند؟ آيا اين حس وجود دارد كه ميتوانند نقشي را در اختيار بگيرند؟ آيا اصلاحطلبان در شرايط فعلي و با توجه به فشارهايي كه در چهار سال گذشته دريافت كردهاند به اين نقطه رسيدهاند كه حق كنارهگيري از سياستورزي را ندارند؟ تا اين نكات پاسخ درست نداشته باشند، نميتوان به يك جمعبندي روشن رسيد. آنچه اصلاحطلبان از جامعه دريافت ميكنند و در خلال نظرسنجيها به آن ميرسند اين حقيقت است كه هنوز واجد پايگاه اجتماعي هستند و به خصوص اقشار و طبقات متوسط و تحصيلكرده از ضرورت حضور اصلاحطلبان دفاع ميكنند.پس مبتني بر اين نگاه هيچ اصلاحطلبي نميتواند براساس تمايلات و برداشتهاي شخصي خود از عدم حضور در انتخابات سخن بگويد. لذا جمعبندي عمومي اصلاحطلبان، شركت در انتخابات و برداشتن باري است كه جامعه بر دوش آنها گذاشته است، چه آنكه انتخابات يكي از مهمترين گلوگاههايي است كه ميتوان با گذر از آن به نقشآفريني سياسي و اجتماعي پرداخت.
اصلاحطلبان در مقطع فعلي با برگزاري انتخابات دهمين دوره رياستجمهوري مواجه هستند. اين انتخابات در واقع نمايانگر نسبت حقوقي اصلاحطلبان با جامعه ايران است كه پرسشها و تأملاتي چند را به همراه ميآورد. آيا بايد در اين انتخابات بدون قيد و شرط شركت كرد يا رويكرد برنامهدار «متحرفاً لقتال» را براي سياستورزي لحاظ كرد. در مقطع فعلي با توجه به فشارهاي موجود سياسي و عدم امنيت اقتصادي و مبهم بودن آينده مردم و جامعه و... اين پيام به اصلاحطلبان منتقل ميشود كه بايد در اين انتخابات شركت كنند. پس هدف اصلاحطلبان در رياستجمهوري آينده بايد فائق آمدن بر مشكلات موجود مردم باشد.
محور ديگري كه در اين رابطه بايد مورد تاكيد قرار گيرد اين است كه نتيجه نظرسنجيها حاكي از آن است كه اصلاحطلبان بيش از 50 درصد جامعه را ميتوانند نمايندگي كرده و همراه خود داشته باشند. امروز بهرغم تمام اقداماتي كه دولت راديكال انجام ميدهد، نظرسنجيها ما را اميدوار ميكند و مبتني بر آن اصلاحطلبان بايد هدف پيروزي را در برنامههاي خويش بگنجانند و بر آن تاكيد كنند.
گفتماني كه پس از جنگ و در سالهاي سازندگي بر جامعه حاكم شد هنوز زنده است و وظيفه اصلاحطلبان است كه آن گفتمان را مبتني بر شرايط جديد بازسازي كنند و به جامعه بازگردانند. آن گفتمان چند محور روشن و مشخص داشت. مهمترين محور آنكه رفتارها بايد با هدف اصلاح باشد و اين رفتارهاي اصلاحي بر پايه مفاهيمي ذاتي همچون قانونمندي و تعامل به رسميت شناخته شود.
اگر اجزاي يك مجموعه كه قصد دارند همراه با هم يك هدف اصلاحي را پيبگيرند، مجموعه فعاليتها و عملكردهايشان همسو و واجد يك پايه انسجامي نباشد، ناخودآگاه همديگر را دفع ميكنند و اين امر مانع پيروزي اصلاحطلبان خواهد بود. پيروزي اصلاحطلبان نيازمند يك سامانه اجرايي و توافق جمعي است. علاوه بر آن به يك رهبري جامعالاطراف و صاحب نفوذ و موجه نيازمنديم كه از دل اين انسجام و توافق بروز مييابد و در حال حاضر چهرههايي همچون هاشمي، خاتمي و كروبي ميتوانند پرچم آن را برعهده گيرند. البته اين رهبري نيازمند يك سازمان است كه با كمترين هزينه بيشترين دستاورد را داشته باشد. پس در شرايط كنوني اصلاحطلبان نيازمند يك سامانه اجرايي و قرار گرفتن هر نيرو در جايگاه خاص خود هستند. در اين رابطه البته بايد عنصر واقعبيني هم جايگاهي درخور بيابد. اصلاحطلبان اگر تحركات رقيب را به حساب نياورند و برنامههاي تنظيمشدهاي را فراهم نكنند، لطمه بزرگي خواهند ديد. اصلاحطلبان بايد همواره تلاش كنند رفتار رقيب را بهگونهاي كنترل كنند كه سطح تنشها به حداقل برسد و رقابتها در يك چارچوب مشخص و موجه و بيتنش صورت پذيرد. اگر اصلاحطلبان به اين نتيجه برسند خود به خود گزينه نخست براي پرچمداري تداوم جريان اصلاحات در اين برهه انتخاب خواهد شد.
در اين فرآيند است كه ميتوان به پاسخ اين پرسش هم رسيد كه چرا اصلاحطلبان به جاي همراه كردن جداشدههاي جريان رقيب، يكي از متحدان تاريخي خود به نام مهدي كروبي را از دست ميدهند. چرا رفتار گروههاي منسوب به چهرههاي اصلي اصلاحات بهگونهاي رقم ميخورد كه اين چهرههاي همراه و همدل ديروز در چشم مردم در تقابل يكديگر تصوير ميشوند؟ در اين بحث علاوه بر اينكه اين اعتراض و انتقاد به گروههايي از اصلاحطلبان وارد است كه به راحتي كروبي را از دست دادند، در مقابل آيا اين اشكال به نزديكان ايشان هم وارد نيست كه كروبي را در برابر اصلاحطلبان نشاندهاند؟
ظرفيت مهدي كروبي، ظرفيتي تاريخي است و اصلاحطلبان چون فرصت زيادي تا برگزاري انتخابات ندارند و جز اتحاد و اميد به پيروزي چارهاي نميتوانند داشته باشند بايد نغمههاي جداييطلبانه را محكوم كنند. شنيدن اين نغمههاي جداييطلبانه چه از جانب احزاب نزديك به خاتمي و چه حاميان كروبي بايد با اعتراض ديگر اصلاحطلبان همراه شود. اين وضعيت، اصلاحطلبان را به مرز استيصال ميرساند و براي رهايي از اين استيصال بايد به اين نكته توجه شود كه با لحاظ كردن اقبالي كه همچنان در جامعه نسبت به خاتمي وجود دارد و مرجعيتي كه ايشان همچنان در ميان گروههاي اصلاحطلب دارد و البته گفتمان مسلط او در محافل جهاني و ايراني، معقولترين گزينه كه ميتواند اصلاحطلبان را به پيروزي رهنمون شود آقاي خاتمي است.
در يك سال گذشته اما هميشه اين تصوير ارائه ميشد كه حزب آقاي كروبي و شخص ايشان بنا دارد تا راهي جداي ديگر اصلاحطلبان طي كند. اصلاحطلبان در رابطه با تعامل با كروبي با غفلت مواجه شدند و نتوانستند گفتوگويي سازنده و همدلانهاي را آغاز كنند كه اين شكاف مختصر به يك پديده دوگانه امروزي تبديل نشود. از طرف ديگر امروز وقتي خاتمي از جانب اصولگرايان پيام عدم شركت در انتخابات دريافت ميكند، نشانگر اين نكته است كه اصولگرايان به دليل مشكلات داخلي خود قصد دارند از جبهه اصلاحات هزينه كنند و وقتي ميگويند خاتمي نيايد اينطور ميفهميم كه خاتمي پيروز ميدان است. با توجه به موقعيت خاص خاتمي، پيشنهاد اين است كه آقاي كروبي عزيز در فرصتهاي باقيمانده يك تصميم كاملا هوشمندانه بگيرد و يك پيام باطلالسحري را به جامعه سياسي ايران منتقل كند. پيامي مبتني بر اين حقيقت كه هرگونه اختلاف را در ميان اصلاحطلبان حرام ميداند، در اين صورت آقاي كروبي به رغم تمام گلايههايي كه به درست و به حق از برخي عملكردهاي افراطي اصلاحطلبان دارد، يك خويشتنداري جوانمردانه را در ميان اصلاحطلبان از خود به نمايش ميگذارد. با اين تصميم چه بسا تمام برنامههاي جريان رقيب نيز بر هم بريزد.
از ديگر سو چنانكه به هر دليل آقاي خاتمي نامزدي انتخابات رياست جمهوري را نپذيرد و خود را از اين مسووليت معاف بداند، اصلاحطلبان به صورت قهري و طبيعي به شخصيت بعد از او يعني مهدي كروبي ميرسند و سامانه گسترده اصلاحات به پشتيباني او برخواهد خواست و تنها يك حزب نوخاسته بنام اعتماد ملي او را نمايندگي نخواهد كرد. اين از خودگذشتگي سياسي مورد انتظار از كروبي اگر رخ دهد، شرايط را به نفع جايگاه كروبي در ذهن روشنفكران و نخبگان هم رفعت ميبخشد. در عين حال تماميآنچه تحت عنوان آراي خاتمي به رسميت شناخته ميشود، در سبد كروبي ريخته خواهد شد و اين مهدي كروبي خواهد بود كه در آينده ميتواند مدعي افتخارآميز بازدارندگي از شكاف و انشقاق در جبهه اصلاحات باشد.
یکشنبه 17 شهریور1387 ساعت 18:6 توسط شهروند امروز |
موضوع: تاريخ |
