در سال 1326 مردي سيوچند ساله با چهرهاي مطبوع و قامتي معتدل پا به درون (كافه فردوسي) نهاد، پاپيوني خوشرنگ برگردن و جامهاي برازنده بر تن داشت و با وجود جواني، شخصيتش چنان بود كه حس احترام پيران را نيز برميانگيخت... او دكتر پرويز خانلري بود. ايرج افشار
***
آكادمي تازهتاسيس ايران در سالهاي ابتدايي قرن خورشيدي فعلي باعث رشد و پيدايي چهرههايي شد كه در عين درك مصاديق فرهنگي- زيستي غربي (به خصوص فرانسه) تبديل به حامياني براي سنت شدند. هرچند اين رويه شكل و رنگي نوگرايانهتر، روشمند و پيراستهتر داشت اما برآمده از اسلوبها و بنمايههايي بود كه در نهايت صفتهايي چون «فاضل بودن»، «تسلط داشتن» و به نوعي «علامه بودن» را خوش ميداشت و چونان ستارهها و مدالهايي به اصحاب خود ميبخشيد. دكتر پرويز ناتلخانلري- 1292- 1369- يكي از پراهميتترين چهرههاي آمده از چنين روندي است كه عمر هفتادوهفت ساله او كارنامهاي است از فعاليتهاي مستمر ادبي، فرهنگي، اجتماعي و آكادميك. او به حق پس از ملكالشعراي بهار، برجستهترين شخصيت دانشگاهي ادبيات است كه در مسير جريان نوگرايي در ايران نام و تاثيرش به شكلهاي مختلف آمده است. اين مولفه به معنايي نوگرايي ادبياش محسوب نميشود، بلكه نشان از تلاش او دارد براي روشن داشتن چراغي مقابل نوگراهاي انقلابي. خانلري را اديب و شخصيتي فاضل ناميدهاند، چه فعاليتهاي پرشمارش در حيطههاي مختلف ادبيات آكادميك از عروض، قافيه و وزن شعر گرفته تا حافظشناسي و تصحيح متون، باعث شده تا به امروز كمتر كسي چون او چنين تاثيري بر جريانهاي آكادمي ادبيات كلاسيك ايران داشته باشد. به همين دليل است كه وقتي از پرويز ناتلخانلري حرف ميزنيم بايد به ياد داشته باشيم كه كدام خانلري معيار بحث است. خانلري مصحح، روزنامهنگار، استاد، مترجم، شاعر، نظريهپرداز، وزير و... هر يك از اين وضعيتها چهرهاي متمايز به او ميبخشد و جايگاه زيستياش را تغيير ميدهد. به طور مثال ما از يكسو او را ميبينيم در جمع دوستاني مانند صادق هدايت، مسعود فرزاد، صادق چوبك، مجتبي مينوي و... و از سوي ديگر هم اوست كه مقابل نيما و شعرش چنان قد علم ميكند و بر او ميتازد كه در پارهاي نامههاي به جا مانده از پدر شعر نو واهمه او را ميبينيم از خانلري و ترسش از اينكه تا بدهد شعرش را از بين ببرند (نقل به مضمون) همين خانلري كه در مواجهه با نيما- كه از قضا فاميل نزديك مادري اوست- ارتجاعي رفتار ميكند. هدايت را ميستايد و مثنوي مشهورش يعني شعر بلند عقاب را به او تقديم ميكند. از سال 1322 مجله سخن را منتشر ميكند و اين مجله محلي ميشود براي ارائه بسياري از مقالات و ترجمههاي جاندار از ادبيات و فكر غربي و ايراني. اما در سالهاي بعد بسياري از مدرنهاي ادبي، سخن را پايگاهي محافظهكار برميشمرند كه مقابل نگاههاي تجربي و آوانگارد قرار گرفته است... اين تناقضها در زندگي فرهنگي ناتلخانلري بسيار ديده ميشود و به او وجوهي مختلف ميبخشد كه كمتر دربارهاش بحث شده است. ناتل خانلري با اين كليت و با تاكيد بر تاثيرهايي كه در فضاي فرهنگي ايران داشته، مردي است كه بيش از آن كه نقد شده باشد، وصف شده است.
نگاهي گذرا به زندگي و خاستگاههاي خانلري به ما نشان ميدهد كه با مردي روبهرو هستيم كه در نهايت در صف سنتگرايان ميايستد. هرچند او قواعد و اسلوبهاي نوگرا و تازهاي در حوزههايي مانند دستورزبان فارسي، تصحيح متن، انتشار مجله و... به وجود آورد. اما صاحب دومين مدرك دكتراي رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران، حتي در زمان همراهياش با نوگراياني چون هدايت، مقام ذهني محافظهكار را همراه خود داشت. روح آكادمي ايراني كه برپا دارندگانش نيز چنين رويهاي داشتند، خانلري فرنگديده و فرانسهدان را بيش از آن كه به يك نويسنده يا شاعر نوگرا تبديل كند به اديبي مبدل ساخت كه در پي كلان ارزشها، اسلوبها و قواعد بود. خانلري شاگرد ملكالشعراي بهار است و در مكتب فروزانفر درس خوانده، هرچند نزديكي او با چهرههاي نوگرا باعث شد تا او آنچنان بر قواعد كلاسيك سنت پايدار نماند، اما براصول و رئوس بنيادينش وفادار ماند. تجلي روح آكادمي ادبي ايراني بود كه تلاش ميكرد با اسلوبهاي جديد، از كهنه شدن بيش از حد اين سنت و در محاق ماندنش بكاهد. اكثر عمر خانلري صرف چنين ايدهاي شد. با برپا داشتن مركزي به نام «بنياد فرهنگ» در سال 1344 تا سال 1357 باعث انتشار بيش از سيصد جلد كتاب شد كه عمده آنها برگزيدههايي پاكيزه بودند از متون از ادبيات كلاسيك. تغيير بسياري از قواعد دشوار و دستور زبان فارسي و انقلابي كه در اين حوزه داشت نوگرايياي بود در دل سنت همين قضيه در حوزه «وزن شعرفارسي» نيز باعث شد تا او تلاش كند كه رنگولعاب و هواي تازهاي در اين روش كهنه به وجود بياورد. پس وقتي از سوي چهرههايي نزديك به آكادمي ميشنويم كه به خانلري صفت نوگرا اطلاق ميكنند بايد توجه داشته باشيم كه اين نوگرايي هدفمند نه در ساختار و باورها كه در روشها و راهها بوده است. چه او در تمام دوران فعاليتش مصداق سنتگرايي بود، مقابل نوگرايان انقلابي زمان خودش. نكته ديگري كه از دل همين بحث بيرون ميآيد، توجه به اين مولفه است كه اصولا شخصيتهاي آكادمي ادبي ايراني از آغاز تا امروز برپا دارنده ذهنيتي وحدتگرا و نظاممند بودهاند كه مباني ارزشگذاريشان تابع ويژگيهاي متفاوتي است. آكادمي ايراني براي ادبيات كلاسيك ايران قائل به نوعي حريم و چارچوب اخلاقي است كه گاه تا حد مقدس جلوهدادن پارهاي چهرهها و شخصيتهاي آن جلو ميرود. اين ذهنيت به واسطه سختگيريها و اصرار بر عناصر محافظهكارانه و گاه ارتجاعي خود، باعث قطع شدن نسبي رابطه انسان روزگار مدرن ميشود با ميراث عظيمي چون ادبيات ايران. خانلري به خوبي براين اتفاق آگاه بود و به همين دليل مهم تلاش كرد تا اين ميراث با تغييرشكل روش آموزش و بياناش بتواند در كوران ذهنهاي نوگرا، جايگاه هميشگياش را ميان مخاطب ايراني داشته باشد. ادبياتي كه خانلري معتقد بود، ساختارهاي آن كماكان بهترين شيوه براي خلق ادبي است و شايد به همين دليل است كه آشكارا مقابل نيما ميايستد و جبهه ميگيرد. اما ماجرايي كه چهره خانلري را ميان نوگرايان انقلابي مخدوشتر ميكند، نزديك شدنش است به قدرت. اين نزديكي مصداقي است از تئوري مشهور همسويي دولتها و دانشگاه در ايران. جبهه واحدي عليه نوگرايي. چه دولت پهلوي مدعي حفظ سنتهاست و آكادمي ايرانياش نيز با چنگ و دندان از اين سنت دفاع ميكند و نگاههاي نوگرا را تحقير ميكند. خانلري با اين وجهه تبديل به شخصيتي بادانش، مسلط بر ادبيات ايران و ساختارهاي آن ميشود كه ميان اكثر نسل دوم نوگرايان آنچنان مقبول نيست. جدال دائمي سنت آكادمي و مدرنيسم فكري- ادبي در ايران در چنين مثال و مدلي به اوج خود ميرسد. شعر عقاب خانلري- كه به زعم من هيچ عنصر تازهاي در آن وجود ندارد- بهمثابه نمونهاي از ذهن سنتي مقابل شعر نيما گذاشته ميشود. خانلري در اين نبرد ادبي شكست ميخورد ولي در مقام يك متخصص ادبيات ايران به جايگاهي ميرسد كه كمتر كسي به آن دست يافته است. پس اين ويژگي باعث ميشود تا خانلري را شخصيتي بدانيم كه هرچند به واسطه مجله سخنآراء آثار جديد و مطرحي را در ادبيات ايران منتشر كرد اما در جريان فكر انتقادي ايران و دغدغههاي روشنفكران پرشورش نقش پررنگي بازي نميكند. او مصداقي از چهره مردي فرهنگدوست است كه در جنبههاي مختلفي از تصحيح كتابهاي درسي تا دگرگون كردن برخي اصول و رئوس آكادمي ادبي در ايران تاثير كمنظيري دارد. اين دقيقترين جايگاهي است كه ميبايست خانلري را در سايه آن مطالعه كرد چه در مقام منتقد و هنرمند به دليل نظريههاي كم و بيش محافظهكارانه و نهچندان نويي كه داشت، نتوانست جاي بزرگي را ادبيات ايران داشته باشد. ميراثي كه خانلري براي آكادمي و ذهنهاي نزديك به آن و علاقهمندان به نثر و ادبيات فارسي باقي گذاشت چنان گسترده و قابل توجه است كه چند نسل از آن استفاده ميكنند. اما بايد تاكيد كرد كه او سنتگرا باقي ماند و اهميت او نيز در همين چارچوب است. خانلري اول شهريور سال 1369 از دنيا رفت. از او آثاري متنوعي چه در مقام مولف، مصحح، مترجم، شاعر و سرپرست مجله سخن، بنياد فرهنگ و... باقي مانده است. آثاري مانند: ترجمه چندنامه با شاعري جوان اثر ريلكه، ترجمه شاهكارهاي هنري ايران اثر آرتور اپهام، ترجمه تويستان و ايزوت اثر ژوزف بديه، ترجمه دختر سروان اثر پوشكين، تحقيق انتقادي در عروض فارسي، تاريخ زبان فارسي (5جلد) دستور زبان فارسي، فرهنگ تاريخي زبان فارسي، تصحيح ديوان حافظ، روانشناسي و تطبيق آن با اصول پرورش، جزوههاي شاهكارهاي ادبيات فارسي (با همكاري دكتر ذبيحا... صفا) چند نكته در تصحيح ديوان حافظ، تصحيح سمك عيار (5جلد) شاهكارهاي هنر ايران، تاريخ ايران از آغاز تا اسلام (كتاب درسي سال پنجم دبستان) تاريخ ايران دوره اسلامي (كتاب درسي سال ششم دبستان) مجموعه شعر ماه در مرداب، زبان و زبانشناسي، فرهنگ و اجتماع، شعر و هنر، ترانهها، داستانهاي بيدپاي، شهر سمك، پست و بلند شعر نو (مجموعه مقاله) و... از خانلري انبوهي مقاله و اعم از ترجمه و تاليف نيز منتشر شده و كليت فعاليتهايش نشاندهنده فضاي كاري و فكري اوست كه اغلب به شكلي علمي- آكادميك در حوزه ادبيات فارسي متمركز شده است.
منابع
پرويز ناتل خانلري. نوشته منصور رستگار فسايي. انتشارات طرح نو 1379
یکشنبه 10 شهریور1387 ساعت 16:29 توسط شهروند امروز |
موضوع: ادب ايران |
