آيا تراژدي كارتر و بازرگان تكرار مي شود؟
تندروها بيگمان آرمانپرستان آتشين خوبي بودند كه سازش را خوار ميشمردند اما... بهگونهاي ستايشانگيز تقريبا به همان زيبايي كه زيستشناسان از سازگاري در نظر دارند ميتوانند خود را با محيط ويژه و بيگانه بحران انقلاب سازگار سازند و به همين دليل موفق شوند.
كرين برينتون: كالبدشكافي چهار انقلاب
مهدي بازرگان زنده نيست اما جيمي كارتر زنده مانده تا اين روزها را به چشم خويش ببيند كه پس از سه دهه جنگ ديپلماتيك ايران و آمريكا دو دولت پشت يك ميز مينشينند، مذاكره ميكنند، واسطه ميفرستند و دفتر حفاظت از منافع راه مياندازند و اينگونه است كه آه از نهاد بدشانس و بداقبالترين رئيس دولت آمريكا در قرن اخير برميآيد كه اول با شاه نگونسر ايران آغاز كرد و آخر با سرنگونكنندگان آن شاه به پايان عمر دولت خويش رسيد و اين هر دو از كارتر نفرت داشتند و در كار سرنگوني كارتر بودند كه از بخت بد براي ايرانيان وارث همه بديهاي تاريخي آمريكاييان در حق ايشان بود. محمدرضا پهلوي و دست راستش اسدالله علم، رئيس جديد جمهوري آمريكا را تكرار كابوس كندي ميدانستند و از او هراس داشتند: «يك كرهخر بيتجربه مثل كندي است ببينيم چه بلايي به سر دنيا ميآورد» (علم: ج 6 / ص 189) آنان كارتر را «بچه دهاتي بيتجربه» و «مردكه بادام فروش» و «عوامفريبتر از دكتر مصدق»ميدانستند و تلاش بسيار كردند كه كارتر رئيسجمهوري آمريكا نشود و جمهوريخواهان در قدرت بمانند: «شاهنشاه توسط سفير آمريكا تقريبا پيامي براي [هنري] كسينجر فرستاده بودند كه عدم توافق كنفرانس اوپك در بالي بر سر مسئله نفت با صلاحديد خودمان و محض خاطر آمريكا بود كه آقاي جرالدفورد قبل از انتخابات به دردسر نيفتد.» (همان: 145) با وجود اين جيميكارتر به رياستجمهوري آمريكا رسيد و از جمله اولين كارهايي كه كرد تحت فشار قرار دادن محمدرضا پهلوي بود: «سر شب اردشير زاهدي [سفير ايران در آمريكا] با من صحبت كرد كه جيمي كارتر در مصاحبه تلويزيوني به ايران پريده و گفته دلايل جرالدفورد براي فروش اسلحه به ايران مسخره است ولي فورد جواب سخت داده.» (همان: 289) اما اين تهديد كارتر در مقام نامزد حزب دموكرات باقي نماند و او در جايگاه رئيسجمهور دموكرات سعي كرد براي شاه ايران، كندي دوم باشد و اگر كندي اصلاحات ارضي و انقلابي سفيد را بر شاه تحميل كرد او جيميكراسي و سياست حقوق بشر را پاشنه آشيل شاه ساخت: «ميگويد به تو كمك نميكنم چون حقوق بشر را فراموش كردهاي» و با فشار به شاه براي عزل فرزند تيمسار كودتاي 28 مرداد: «زاهدي انتقام حمايت سفارت ايران در واشنگتن از جمهوريخواهان را گرفت و جربزه ثبات و استبداد سلطنتي محمدرضاشاه را به سرزمين انقلاب و شورشهاي آزاديخواهانه و اسلامگرايانه تبديل كرد. محمدرضا پهلوي هم البته چارهاي جز تن دادن به جيميكراسي نداشت: «خيلي تاسف خوردم كه زمام كار دنيا به دست چه عوامفريبهايي ميرسد و واي به حال ما كه به آنها ناچار بستگي غيرقابل گسستن داريم چون راه ديگري نداريم. عرض كردم اين كرهخرها را بايد به طويله بست. فرمودند براي گرفتن راي ميگويد. عرض كردم اساس مملكت را به هم ميريزد. فرمودند چه بايد كرد؟ همين است كه هست.» (همان: 215)
البته جيمي كارتر پس از رياستجمهوري از آرمانگرايي دست شست و تسليم برخي واقعيتهاي سياست خارجي و فشارهاي لابيهاي محافظهكارانه شد و با سفر به تهران با شاه آشتي كرد اما آتشي كه در جان محمدرضا افروخته بود و انقلابي كه در ايران بر آن آتش چون نفت ميريخت و آن را مشتعلتر ميكرد سرانجام كار دست پهلوي داد و دودمانش را بر باد داد. دولت كارتر حتي در واپسين روزهاي عمر حكومت پهلوي در استفاده از ارتش عليه انقلاب ترديد داشت و نظر پنتاگون با مخالفت وزارت خارجه و سفارت آمريكا در تهران مواجه شد و نه كودتاي 28 مرداد تكرار شد و نه سركوب 15 خرداد. دموكراتها اميدوار بودند آنچه آنها نتوانستند با سياست حقوق بشر انجام دهند و شاه را وادار به پذيرش جيميكراسي كنند، انقلاب بتواند انجام دهد و اگر بختيار نتوانست دولت مشروطه برپا كند بازرگان بتواند ليبرال دموكراسي را در قالب جمهوري اسلامي برقرار كند. پس صبر كردند و در برابر پيروزي انقلاب سكوت كردند و محمدرضاشاه را چون يهودي سرگردان رها كردند. اما كارتر بدشانستر از اين بود كه انقلاب به كامش رود. از اينجا بايد به روايت مهدي بازرگان داستان را بخوانيم: «در 13 آبانماه 1358 حملهاي به سفارت آمريكا انجام شد و گروگانگيري حدود هفتاد نفر ديپلمات آمريكايي انجام گرفت. عنوانش را اشغال لانه جاسوسي گذاشتند و دنيايي را به هم زدند.» (بازرگان: انقلاب ايران در دو حركت: 168) با گذشت سه دهه از واقعه تسخير سفارت آمريكا و اصلاحطلب شدن آن دانشجويان و جوانان هنوز مهمترين دفاعي كه از آن جنبش ميشود اين نكته است كه 13 آبان 1358 پاسخ 28 مرداد 1332 بود. با اين تفاوت كه رئيسجمهور وقت آمريكا در سال 1332 جمهوريخواه بود و در سال 1358 دموكرات و در واقع ما انتقام جمهوريخواهان را از دموكراتها گرفتيم و با اين شباهت كه در هر دو روز يك رئيس دولت ميانهرو در ايران سقوط كردند: محمد مصدق در 28 مرداد و مهدي بازرگان در 13 آبان. امام خميني رهبر فقيد انقلاب اسلامي ايران تسخير سفارت آمريكا در تهران را انقلاب دوم و انقلابي بزرگتر از انقلاب اول در 22 بهمن 1357 خواندهاند و حقيقت هم جز اين نيست كه تاريخ سي ساله اخير بيشتر زير سايه 13 آبان است تا 22 بهمن. در همان زمان و هنوز محافظهكاران راستيني مانند آيتالله مهدوي كني مباني و عوارض تسخير سفارت آمريكا را بر تاريخ انقلاب اسلامي غيرقابل جبران ميديدند و ليبرالهاي سنتي مانند مهندس بازرگان هم هوشمندانه نوشتند: «اگر انقلاب دوم ما در داخل كشور تخاصم و تفرقه را در حركت گريز از مركز زياد كرد در خارج كشور موجب الفت و وحدت گرديده، در برابر آنها ما را از دنيا مجزا نموده، رفتهرفته منفرد ساخت». (همان:97). بازرگان منصفانه دستاوردهاي 13 آبان را براي ايران: 1- خالي كردن عطش انتقام 2- كشف جاسوسيهاي آمريكا 3- شناسايي عمال آمريكا در ايران 4- اثبات مظلوميت و حقانيت ايران و 5- دريافت بخشي از داراييهاي خارجي ميداند اما ثمرات 13 آبان براي آمريكا را فراتر ميشمارد: 1- رهايي از معذرتخواهي از گذشته [28 مرداد] و محاكمه 2- وصول نقدي اقساط طويلالمدت وامها 3- دريافت خسارات مالي 4- تقويت جبهه داخلي آمريكا در جهت وحدت ملي و تجديداعتبار سيا 5- تقويت جبهههاي اروپايي و خاورميانه عربي به سود سياست سلطهگرانه جهاني آمريكا و 6- تضعيف وجهه بينالمللي و موضع سياسي دولت جمهوري اسلامي ايران و لطمه تبليغاتي ايدئولوژيك شديد به انقلاب اسلامي ايران (همان: 102 – 100)
بدين ترتيب بر اساس تحليل مهندس بازرگان اگرچه واقعه 13 آبان عوارض قابل ملاحظهاي براي ايران و انقلاب داشته اما خالي از اثرات مثبت به سود كشور نبود بلكه اين امكان وجود داشته كه با مديريت آن به دستاوردهايي تاريخي براي ايران رسيد. از جمله در دهم فروردين ماه سال 1359 روزنامه اطلاعات نامهاي منسوب به جيميكارتر رئيسجمهوري آمريكا خطاب به امام خميني را منتشر كرد كه گرچه در آغاز كاخ سفيد اين نامه را انكار كرد اما روز بعد جودي پاول سخنگوي كاخ سفيد بدون ورود به محتواي نامه اصل نامهنگاري را تاييد كرد. به هر حال نشر اين نامه به گونهاي است كه ميتوان احتمال داد كارتر به آن به عنوان يك راهحل براي آزادي گروگانها و اعاده حيثيت خود و تجديد رياستجمهورياش فكر ميكرد. در نامه منسوب به كارتر آمده است: «مايلم تاكيد كنم كه حكومت من وارث يك وضع بينالمللي خيلي حساس است كه نتيجه سياست و اوضاع و احوال ديگري است و همه ما را به ارتكاب اشتباهاتي در گذشته وادار كرده است. مزيت بزرگ دموكراسي آمريكايي اين است كه هميشه توانسته اشتباهات خود را شناسايي نموده يا آن را محكوم كند... من ميتوانم به خوبي درك كنم كه تصرف سفارت ما در تهران ميتوانسته عكسالعمل موجهي براي جوانان ايران تلقي شود اما زمان سپري ميشود و من دلايل جدي براي ترديد درباره انگيزههاي واقعي آناني كه سفارت ما را تصرف كردهاند در دست دارم.
... ما آماده پذيرش حقايق جديدي كه مولود انقلاب ايران است ميباشيم... از زمان عزيمت شاه سابق از آمريكا كه به دلايل انساني و درماني پذيرفته شده بود حكومت من تصميم گرفته كه در اين مسائل مداخله نكند... ما با مراجعت او به آمريكا مخالفت كرديم، ما با معالجه او در بيمارستانهاي آمريكايي و به وسيله پزشكان آمريكايي مخالفت كرديم. ما كليه اطلاعاتي كه درباره وضع مزاجي شاه سابق داشتيم را در اختيار آقاي بني صدر رئيسجمهوري گذارديم... به محض اينكه مسئله فوري از طريق انتقال مسئوليت گروگانها به حكومت ايران حل شود ما آماده اتخاذ رويه معقول و دوستانهاي براي حل و فصل مسائل عديده دوجانبه هستيم. تمنا دارم مرا در حل بحران فيمابين بر اساس ضوابط منصفانه و شرافتمندانه جدا ياري نماييد و از اين بابت نهايت حقشناسي را خواهم داشت... زمان و دشمنان واقعي نظامهاي سياسي مربوط به ما به زيان ما مشغولند. با تقديم بهترين احترامات – جيمي كارتر 26 مارس 1980 برابر با 6 فروردين 1359» وصول نامه كارتر همان روز توسط بنيصدر رئيسجمهور وقت ايران طي اطلاعيهاي رسمي اعلام شد اما در نهايت كارتر جوابي نگرفت. روابط ايران و آمريكا دو هفته بعد رسما قطع شد و كارتر ليبرال شكست خورده و تحقير شده دست به تجاوز نظامي زد و در عمليات طبس هم شكست خورد و درست لحظهاي كه رونالد ريگان جمهوريخواه و محافظهكار سوگند رياستجمهوري ميخورد و جيمي كارتر چمدانهايش را از كاخ سفيد خارج ميكرد، گروگانها آزاد شدند. از آن پس به مدت 12 سال پياپي جمهوريخواهان بر كاخ سفيد حاكم شدند و در ايران و آمريكا هر دو ليبرالهايي مانند كارتر و بازرگان از قدرت حذف شدند. حذف تاريخي كارتر و بازرگان نمادي از شكست ليبراليسم و پيروزي راديكاليسم در هر دو كشور بود. در ايران جناح چپ اسلامي و در آمريكا جناح راست مسيحي به قدرت رسيد. رونالد ريگان سايه خود را بر سر نياكان انديشه نومحافظهكاري گستراند و گرچه جانشين او جورج بوش اول برخلاف پسرش نومحافظهكار نبود اما مديران اين دولتهاي 12 ساله همه در دولت نومحافظهكار جورج بوش دوم به قدرت بازگشتند. جناح چپ اسلامي هم در ايران به جناح اصلاحطلب تبديل شد و پس از يك دوره فترت هشتساله و حاكميت راست اسلامي به رهبري هاشمي رفسنجاني و ناطق نوري توانست در سال 1376 به قدرت بازگردد. از اين لحاظ ميتوان ادوار تاريخي جناحبندي قدرت در ايران و آمريكا طي سي سال گذشته را به شكل زير صورتبندي كرد:
اول: 58 – 1357 حاكميت ليبرالهاي اسلامي در ايران (بازرگان) و ليبرالهاي مسيحي در آمريكا (كارتر). بازرگان و كارتر هر دو ليبرالهايي مومن بودند. ظاهرا در ليبرال بودن و مومن بودن بازرگان ترديدي نيست اما درباره كارتر هم نبايد ترديد كرد هنگامي كه در آخرين كتابش گزارش سفر به اسرائيل را مينويسد و اينكه به گلداماير نخستوزير رژيم صهيونيستي گفته است: «من مدتهاي مديد متون مقدس عبري را مطالعه كرده و حتي آموزشهايي را نيز گذرانده بودم. در تمام اين متون با الگوي مشابهي مواجه ميشدم مبني بر اينكه بنياسرائيل هنگامي كه رهبرانشان از پرستش صادقانه پروردگار دست كشيده يا منحرف شدهاند با مجازات الهي روبهرو شده است. از نخستوزير پرسيدم كه آيا او در مورد ماهيت سكولار دولت خود... احساس نگراني نميكند؟» (صلح نه، تبعيض، ترجمه مهران قاسمي: ص 68)
در اين دوره كمتر از يك ساله، راست مسيحي در آمريكا و چپ اسلامي در ايران همچون دو تيغه يك قيچي ليبرالهاي مسيحي و اسلامي را از قدرت بركنار كردند و روابط ايران و آمريكا به بحرانيترين وضعيت خود رسيد. بازرگان و كارتر هم به دلايل متعدد از جمله فقدان پايگاه اجتماعي لازم و اراده فردي ضروري نتوانستند مقاومت كنند و سقوط كردند.
دوم: 68 – 1359 حاكميت چپ اسلامي در ايران (موسوي) و راست مسيحي در آمريكا (ريگان). رونالد ريگان به عنوان پدر راست نوي آمريكايي در سال 1981 به رياستجمهوري ايالات متحده رسيد در حالي كه در ايران دولتي بر سر كار بود كه از حمايت تسخيركنندگان سفارت آمريكا در تهران برخوردار بود. ريگان در سال 1989 قدرت را به جورج بوش اول واگذار كرد كه دوره رياستجمهوري او با قدرت گرفتن نسبي راست اسلامي در ايران (به رهبري مشترك هاشمي رفسنجاني / ناطق نوري) همزمان بود. اما جورج بوش اول به اندازه رونالد ريگان راستگرا به شمار نميرفت. راست اسلامي در دوره حاكميت ريگان در آمريكا سعي كرده بود روابط ايران و آمريكا را احيا كند و حتي در ماجراي مك فارلين به نقطه عطف كار خود رسيده بود اما جناح تندرويي از جبهه چپ اسلامي (جريان مهدي هاشمي) با افشاي پنهانكاري راست اسلامي از بهبود روابط جلوگيري كرد. همين تضاد در دوره حاكميت راست اسلامي (هاشمي رفسنجاني) مانع از بهبود روابط شد به خصوص آنكه در سطوح عالي نظام سياسي نيز هاشمي نتوانسته بود اجازه بهبود روابط را بگيرد و دوره كوتاه دوگانه بوش اول / هاشمي رفسنجاني به عنوان جناحهاي ميانهروي راست مسيحي / اسلامي ناموفق از قدرت اجرايي خارج شدند. در واقع مقطع زماني سوم 76 – 1368 را به دو دوره چهارساله در ايران و آمريكا تقسيم كرد. در چهارسال اول از 1368 تا 1372 در ايران، اگرچه چپ اسلامي قدرت فائقه را در دولت از دست داده بود ولي در مجلس قدرت اصلي را در دست داشت و به همين دليل چند وزارتخانه مهم هم در دست او بود و با نيروي اجتماعي بيرون از دولت نيز مانع از پيوند راست اسلامي و راست مسيحي ميشد. در چهارساله بعد از 1372 تا 1376 گرچه چپ اسلامي كاملا قدرتش را از دست داد اما در آمريكا راست مسيحي از قدرت افتاد ودر سال 1993 بيل كلينتون از حزب دموكرات به رياستجمهوري رسيد و امكان توافق ليبرالهاي آمريكايي (كه نسبت به كارتر سكولارتر بودند) و محافظهكاران ايراني (كه نسبت به بازرگان ايدئولوژيكتر بودند) وجود نداشت.
چهارم: 79 – 1376 حاكميت اصلاحطلبان در ايران (خاتمي) و ليبرالها در آمريكا (كلينتون). در اين دوره تحولات مهمي از جمله گفتوگوي سيدمحمد خاتمي با شبكه CNN و تجليل از بنيانگذاران آمريكا و در مقابل ابراز تاسف مادلين آلبرايت وزير خارجه آمريكا از كودتاي 28 مرداد رخ داد. اما اين بار راست اسلامي كه به شدت راديكاليزه شده بود مانع از بهبود روابط ايران و آمريكا شد و گرچه دانشجويان تسخيركننده سفارت آمريكا خود پيشتاز بهبود روابط بودند و حتي در ديداري تاريخي يك گروگان سابق آمريكايي (باريروزن) با دانشجوي سابق ايراني (عباس عبدي) ديدار كرد اما مخالفت حاكميت به خصوص راست اسلامي مانع از بهبود روابط شد تا بدانجا كه در سال 2000 ميلادي جورج بوش دوم به عنوان جمهوريخواهي افراطي و نومحافظهكار به رياستجمهوري آمريكا رسيد. گرچه بوش دورهاي را همزمان با خاتمي گذراند اما در نهايت در ايران نيز در سال 1384 يك محافظهكار راديكال ايراني يعني محمود احمدينژاد به رياستجمهوري ايران رسيد. بدين ترتيب معماي روابط متقابل و متخاصم ايران و آمريكا را اينگونه ميتوان جمعبندي كرد:
1
2
3
4
5
6
7
ايران
مهدي بازرگان
ميرحسين موسوي
هاشمي رفسنجاني
هاشمي رفسنجاني
سيدمحمد خاتمي
سيدمحمد خاتمي
محمود احمدينژاد
آمريكا
جيمي كارتر
رونالد ريگان
جورج بوش اول
بيل كلينتون
بيل كلينتون
جورج بوش دوم
جورج بوش دوم
همگرايي و واگرايي در هر يك از اين دولتها و دوره دقيقا برعكس اراده سياسي دولتهاي حاكم بوده است. 1- ديدار نخستوزير و وزير خارجه دولت موقت (بازرگان و يزدي با مشاور امنيت ملي دولت جيمي كارتر) از عوامل سقوط اين دولت و قدرت گرفتن واگرايي در روابط دو كشور شد. 2- مذاكرات مك فارلين ميان هاشمي رفسنجاني و فرستادگان دولت ريگان به تشديد واگرايي موجود در روابط ميان دو كشور و از بين رفتن هرگونه همگرايي منجر شد. 3- بهبود روابط تجاري ايران و آمريكا در دوره هاشمي / بوش اول با فشار چپ اسلامي رو به افول نهاد و با به قدرت رسيدن بيل كلينتون و تصويب قانون داماتو عليه ايران و تحريمهاي دوجانبه به واگرايي كامل تبديل شد. 4- بهبود ادبيات ديپلماتيك و گفتوگوهاي باواسطه در دولتهاي خاتمي و كلينتون بدانجا انجاميد كه رئيسجمهور ايران از قرار گرفتن در قاب عكس سران جهان در هزاره دوم به دليل حضور بيلكلينتون سر باز زد و با به قدرت رسيدن جورجبوش در آمريكا ايران در راس هرم ضدآمريكايي در كنار عراق و كرهشمالي قرار گرفت.
اما اكنون در عصر دو همتاي سياسي و فكري در ايران و آمريكا يعني محمود احمدينژاد و جورجبوش اتفاقات تازهاي در حال وقوع است. اين همتايي تنها يكبار ديگر رخ داد و آن دوره بازرگان/ كارتر بود اما گفتيم كه به علت فقدان پايگاه سياسي و اراده فردي هر دو رئيس دولت در اصلاح روابط ايران و آمريكا ناكام ماندند. احمدينژاد و جورجبوش چنين نيستند، حتي اگر پايگاه اجتماعي گستردهاي نداشته باشند داراي پايگاه سياسي هستند يعني اركان حاكميت در ايران و آمريكا از آنها حمايت ميكند و همين اركان هستند كه به بوش و احمدينژاد مجال ميدهند. ترديدي نيست كه هيچ رئيس دولتي در ايران از سال 1357 بدين سو تا اين اندازه به آمريكا سفر نكرده، در نيويورك سخنراني نكرده، از گفتوگو با آمريكا سخن نگفته يا جرات نكرده كه از ضرورت تامين دفتري براي حفاظت از منافع آمريكا در ايران سخن بگويد. روشن است كه همزمان روابط ايران و آمريكا در بحرانيترين وضعيت خود نيز به سر ميبرد و هر لحظه سايه جنگ بر سر روابط دو كشور ديده ميشود اما سياست همواره چهره پنهاني دارد كه خود را نشان نميدهد اما قطعا چهره اصلي آن است كه در پشت پرده است. كافي است به سفرهاي هوشنگ اميراحمدي به تهران پس از 12 سال ممنوعيت توجه كنيد، بدون آنكه لازم باشد به مقالات روزنامه كيهان عليه هوشنگ اميراحمدي توجهي كنيد. مهم اين است كه او چندي است به صورت منظم به ايران ميآيد.
در واقع دو نيروي اصلي مخالف بهبود روابط ايران و آمريكا در سيسال گذشته عبارت بودند از جوانان جناح چپ اسلامي كه سفارت آمريكا را در سال 1358 اشغال كردند و جوانان جناح راست اسلامي كه در دهه 70 عليه جناح اول برساخته شدند تا حتي در شعار مبارزه با آمريكا گوي سبقت را از حريف بربايند. سيدمحمد خاتمي نسل اول اين جوانان را راضي به بهبود روابط با آمريكا كرد و محمود احمدينژاد نسل دوم را. اكنون نه جبهه مشاركت مخالف گفتوگو با آمريكاست و نه انصار حزبالله. نتيجه آنكه هم در بغداد و هم در ژنو دولتمردان دولتهاي احمدينژاد و جورجبوش دور يك ميز مينشينند. اما تا اينجاي كار احتمالا هر دو دولت به عنوان يك حربه تاكتيكي به اين مذاكرات نگاه ميكنند. احمدينژاد قصد آن را دارد كه براي ايران زمان بخرد و بوش تلاش دارد كه براي آمريكا در اقدام عليه ايران مشروعيت بخرد تا مانند اقداماتش عليه عراق نامشروع و غيرقانوني نباشد. اما در فاصله پاييز 1387 تا بهار 1388 دو دولت ايران و آمريكا بايد استراتژي خود را در برابر هم روشن كنند. با انتخاب رييس جديد جمهوري آمريكا در آبان ماه امسال خوشبختانه اين اول ملت آمريكاست كه استراتژي دولت خود را تعيين ميكند. آنان كه كارتر را به علت بيكفايتي عزل كردند، ريگان را به دلايلي از جمله قاطعيت عليه ايران به قدرت رساندند، از جورجبوش اول به سبب كار ناتمامش در عراق سلب اعتماد كردند و بيل كلينتون را به قدرت رساندند، آنان كه ترجيح دادند جورج بوش را در ميانه كارزار عراق از قدرت عزل نكنند، اكنون با انتخاب ميان ژنرال مككين و اوباما استراتژي آينده دولت آمريكا در برابر جهان از جمله ايران را تعيين خواهند كرد.
در مقابل، ايرانيان نيز با ابقا يا جانشيني محمود احمدينژاد نشان خواهند داد كه در پرونده هستهاي ايران از چه ديدگاهي دفاع ميكنند. در هيچ كدام از دورههاي انتخابات رياست جمهوري در ايران سياست خارجي جمهوري اسلامي به اين اندازه اهميت نداشته است. نه فقط براي خواص كه براي عوام نيز اكنون سياست دولت در برابر مسئله هستهاي، مسئله صهيونيسم، مسئله عراق و... مهم شده است. محمود احمدينژاد سياست خارجي را بر سر سفرههاي مردم آورده است و مردم آن را در صفهاي بنزين، جدولهاي خاموشي برق، نرخ تورم، بازار دارو و... احساس ميكنند. اكنون روشن است كه تا چه اندازه نوع مناسبات ما با جهان و قدرتهاي جهان (مانند اروپا و آمريكا و روسيه) در احوال داخلي آنها نقش دارد. 13 آبان چرا انقلاب دوم ناميده شده و مهمتر از انقلاب اول بوده است؟ چرا كارتر و بازرگان نتوانستند در دولت بمانند و قدرت را واگذار كردند؟ چرا حتي اگر در روساي دولتها اراده همگرايي وجود داشته باشد، خطر واگرايي وجود دارد؟
ايران و آمريكا در آينده به روساي جمهوري نياز دارند كه بتوانند عصر جديدي را در روابط ميان خود آغاز كنند. اگر باراك اوباما رييسجمهور آمريكا شود و محمود احمدينژاد در مقام خود بماند چنين اتفاقي رخ نخواهد داد. اگر سيدمحمد خاتمي هم رييسجمهور ايران شود و مككين رييسجمهور آمريكا باشد اين اتفاق رخ نخواهد داد. اما اگر در هر دو جمهوري روسايي برگزيده شوند كه ضرورتهاي زمان را درك كنند شايد آنگاه روزگار جديدي در روابط خارجي دو كشور آغاز خواهد شد.
***
بازرگان و كارتر فرزندان زمان خود نبودند. زمان آنان عصر انقلاب اسلامي و انقلاب كمونيستي، جنگ گرم و جنگ سرد بود، عصر جهان دو قطبي، عدم تعهد، مبارزه ضد امپرياليستي و رهبران انقلابي. بديهي است در چنين عصري روسايي مانند بازرگان و كارتر كه اهل صبر و مماشات بودند به كار نميآيند. آمريكاييها رهبراني چون ريگان ميخواستند كه اتحاد شوروي را امپراتوري شيطان بخواند و مانند قهرمانان فيلمهاي وسترن با كمونيسم بجنگد نه چون مزرعهداران به فكر صلح و نامهنگاري با روشنفكران روس باشد. ايرانيها نيز رهبراني چون امامخميني ميخواستند كه نه با حكومت شاه كه با نهاد سلطنت مخالف باشد، اهل مماشات نباشد و قاطعيت را بر هر چيزي ترجيح دهد و انتقام ملت ايران از دولت آمريكا بگيرد.
بدينترتيب هم كارتر و هم بازرگان رهبراني نامناسب براي ملتهاي خود در آن زمان بودند كه با تقدير تاريخي ملت خويش ميجنگيدند و انسان هرگز بر تقدير پيروز نميشود. ليبراليسم در هر جامعه انقلابي محكوم به شكست است همانطور كه كرفسكي در روسيه، بازرگان در ايران و كارتر در آمريكاي عصر جنگ سرد. امروز اما جنگ سرد پايان يافته و راديكاليسم فرو خفته است و شگفتا كه فرو ريختن راديكاليسم به دست خود راديكالها انجام شده است.
محمود احمدينژاد براي ايران نعل وارونه تاريخ است. او تابوهايي را شكسته كه هيچ اصلاحطلب و ميانهرويي نميتوانست آن را در ايران بشكند. در عصر او نام خالد اسلامبولي از خيابانهاي تهران برداشته شد، آمريكا به مذاكره دعوت شد، تهران آماده دفتر حفاظت منافع آمريكا و سفارت مصر شد. مهمترين كار محمود احمدينژاد دعوت گروههايي چون انصار حزبالله به سكوت است، كاري كه از عهده هيچ اصلاحطلبي برنميآمد. اكنون ايران تنها نيازمند يك سياستمدار حرفهاي، ديپلماتي ورزيده و ميانهرويي تمامعيار است كه تاكتيكهاي احمدينژاد را به استراتژي تبديل كند و آمريكا به صلحدوستي راسخ و ليبرالي كامل نياز دارد كه بتواند خاطره كارتر را زنده كند. كارتر امروز مهمترين مدافع حقوق فلسطينيان در ايالات متحده آمريكاست. كارتر تنها سياستمدار آمريكايي است كه با حماس ديدار و گفتوگوميكند. كارتر تنها كسي بود كه ميتوانست روابطي شرافتمندانه با ايران برقرار كند. اگر سي سال پيش عصر بازرگان و كارتر نبود، امروز اما عصر بازرگانها و كارترهاست. آمريكاييها كارتر زمان خود (باراك اوباما) را يافتهاند و حتي كارتر حامي اوباماست. ما ايرانيها چهطور؟
شنبه 5 مرداد1387 ساعت 17:46 توسط شهروند امروز |
موضوع: سرمقاله |
