عقايدش را با صداي بلند گفت
گفتوگو با فرزانه منصوري-همسر نادر ابراهيمي
عليرضا غلامي
نادر ابراهيميبين نويسندگان همنسلش يك ويژگي خاص دارد و آن هم سر كشيدن به حوزههاي مختلف است. هم در داستاننويسي تجربه دارد و هم در سريالسازي و فيلمسازي، هم در حوزه بزرگسالان كتاب دارد و هم در حوزه كودك و نوجوان. در كارنامه او زندگينامهنويسي و نامههاي عاشقانه را هم ميتوان ديد. با آنكه بعد از انقلاب فيلمياز او روي پردههاي سينما نرفت ولي به گفته همسرش فيلمنامههاي بسياري نوشت كه هيچگاه تبديل به فيلم نشدند. علاوه بر اينها قبل از انقلاب در حوزه نشر هم فعال بود. نخستين آثار نويسندگان معروف اين روزگار در همان انتشاراتي چاپ شد كه ابراهيميو يارانش سر و سامان داده بودند. با اين حال انتشارات «طرفه» چندان نپائيد و از صحنه بيرون رفت. حذف «طرفه» در همان سالهايي بود كه نادر ابراهيميتوجه خود را معطوف كرده بود به مبارزات انقلابيون. به گفته همسرش، نادر ابراهيمياز 15 خرداد سال 42 شيفته مبارزات امام خميني شد و از همان سالها كارهاي مبارزان را پي ميگرفت. از سوي ديگر به گفته محمدعلي سپانلو، فعاليتهاي گروه «طرفه» تا سالهاي 43 ادامه داشت. سپانلو به خبرگزاري مهر گفته: در سال 1339 ما ـ گروهي از جوانان علاقمند به نوشتن - انتشارات طرفه را راهاندازي کرديم. البته اين انتشارات محل خاصي نداشت و با سرمايه بسيار اندک 10،12 نفري اعضاي گروه تأسيس شد؛ سرمايهاي بالغ بر 1200 تومان. اگرچه ياران ديروز با علاقه و اشتياق كار گروهي را پي ميگرفتند اما اين شور و شوق خيلي زود به خاموشي گرائيد. بعد از انقلاب رابطه بين نادر ابراهيميو ياران قديميكمرنگ شد و حتي در مواردي به تيرگي گرائيد. ابراهيمياگر چه سالها با بيماري دست و پنجه نرم ميكرد، اما بسياري از دوستانش حاضر نبودند او را در اين شرايط ببينند. سپانلو گفته: در سالهاي بيماري نادر با آنکه از حالش خبر داشتم ولي با او ديداري نداشتم، چرا که تحمل ديدن او در اين شرايط سخت برايم ممکن نبود و دل ديدنش را نداشتم. اين گفتوگو چهار روز بعد از درگذشت نادر ابراهيميبا همسرش فرزانه منصوري انجام شده است.
نادر ابراهيميعلاوه بر اينكه داستان مينوشت، دستي هم در كار سريالسازي و فيلمسازي داشت. اما بيشتر اين فعاليتها قبل از انقلاب بوده و كار ساخت فيلم و سريال در كارنامه او در بعد از انقلاب كمرنگتر ميشود و حالت ركود ميگيرد. آيا علت خاصي داشت اين مسأله؟
نميتوانم بگويم دقيقاً علت خاصي داشت. ولي در عوض كارهاي نويسندگياش بيشتر شده بود.
چرا كارهاي تصويري و كارگرداني را كمرنگتر كرده بود. آيا احساس ميكرد كه در اين كار نميتواند بيش از آنچه در قبل از انقلاب انجام داده، پيشرفت كند و تصميم گرفته بود استعدادش را بيشتر در كار نويسندگي خرج كند؟
نادر خودش را بيشتر نويسنده ميدانست تا كارگردان و فيلمساز و به دلايلي به اين خطه وارد شده بود. اگر ميبينيد بعد از انقلاب كمرنگتر شد، به اين دليل بود كه آثار نوشتارياش بيشتر شده بود والبته فيلمنامههايي هم داشت كه تصويب نميشد.
يعني قصد داشت كه باز هم بعد از انقلاب فيلم بسازد ولي به او مجوز نميدادند؟
بله. ما پوشهاي داريم كه نادر روي آن نوشته بود طرحها. توي اين پوشه سواي طرحهاي تحقيقاتي و آموزشي چندين طرح فيلمنامه هست و چند تا هم فيلمنامه نوشته شده و آماده در آن هست، ولي هيچكدام از اين طرحها ساخته نشدند.
هيچ وقت اين فيلمنامهها را در معرض قضاوت ديگران قرار داده بود يا اينكه فقط داخل همان پوشه نگه ميداشت؟
خيليها چون ميدانستند قصههاي نادر چيز ديگري است و پيام دارند به دلايل مختلف به سراغش ميآمدند. نادر هم اين طرحها را ارائه ميداد ولي در موقع تصويب شدن و اين دست و آن دست گشتن و مسائل اداري در لابيها و راهروها گير ميكرد و بعد هم سكوت ميشد. نادر هم هميشه ميگفت حتي جواب منفي هم ارزش خودش را دارد و هميشه ميپرسيد چرا جواب نميدهيد؟ يا بگوئيد بله يا بگوئيد نه. ولي اين اتفاق كم ميافتاد و قضيه به مرور زمان فراموش ميشد.
چند تا از اين فيلمنامهها براي گرفتن مجوز به وزارت ارشاد رفت؟
به وزارت ارشاد نميرسيد.
پس كجا ميرفتند؟
به جاهاي مختلف. مثلاً يادم هست كه طرحي داشت درباره تهران قديم كه شهرداري سراغش آمده بود تا نادر فيلميدر اين باره بسازد. اين طرح اوليه نوشته شد. كساني كه اول بايد نظر ميدادند، نظر دادند و آن را تأييد كردند ولي بعد از آن ماند و ماند و ماند. من حتي نامهاي را كه نادر به شهرداري آن موقع نوشته دارم كه نوشته، جواب بدهيد چرا جواب نميدهيد، ولي خوب آن طرح همچنان ماند و ساخته نشد. نادر كار ديگري هم داشت كه رمان بلند و دهجلدي «بر جادههاي آبي سرخ» است. اين رمان درباره دلاوري است از خطه جنوب. ميرمَهنا از مبارزان بنام ايران بود و در كتابهاي پرتغاليها و هلنديها به او ميگويند دزد دريايي. نادر 15 سال روي اين شخصيت تحقيق كرد و معلوم شد كه ميرمهنا يك مبارز بوده كه در بيرون راندن استعمارگراني كه در جنوب ايران بودند نقشي با ارزش داشته. فيلمنامه اين رمان هم آماده شد و حتي هنرپيشههاي آن و دفتر كار هم آماده شد. همه چيز مهيا شده بود تا به قول پچههاي سينما كار را كليد بزنند ولي خوب ساخته نشد و مسكوت ماند.
بعد از انقلاب كاري ساختند به اسم «روزي كه هوا ايستاد» كه ظاهراً استقبال زيادي هم از آن نشد. بعد از ساخت اين فيلم هم كار ديگري از او نمايش داده نشد. آيا اين بياقبالي به آخرين كارش باعث نشد كه او فعاليتش را در حوزه سينما و تلويزيون كمتر كند؟
فكر نميكنم. فيلمنامه «روزي كه هوا ايستاد» شايد قريب 20 سال در ذهن نادر بود و اين داستان را وقتي خودش براي بقيه تعريف ميكرد، با آن علاقهاي كه به اين قصه داشت چون نادر خودش از علاقمندان به هواي پاك و محيط زيست سالم بود، همه به هيجان ميآمدند و ميگفتند چرا اين فيلم را نميسازي. بالاخره اين اتفاق افتاد و فيلم ساخته شد. اما موقعي كه آن را در جشنواره نمايش دادند با اقبال مواجه نشد و اكران نشد. اين فيلم مربوط به آلودگي هوا است و آنها كه مخالف نمايش فيلم بودند ميگفتند اين فيلم ايجاد نااميدي ميكند. نادر هر چه اصرار ميكرد كه مردم بايد بفهمند كه آلودگي هوا چه بر سرشان ميآورد آنها ميگفتند نه، اين فيلم ايجاد نااميدي ميكند و سرانجام هم پخش نشد. اين يك علت پخش نشدن فيلم بود. علت ديگرش اين بود كه فيلم آن طور كه نادر تعريف ميكرد و ايجاد هيجان ميكرد ساخته نشده بود. ما بعداً فهميديم كه آن دوراني كه فيلم ساخته ميشده، آغاز بيماري نادر بوده، يعني توموري در مغزش داشته كه شكل گرفته بود و فراموشيهايي در او به وجود آورده بود و خيلي از سلولها را از بين برده بود. تمركز كافي هم نميتوانست پيدا كند. نادر بيشتر روزها بعد از فيلمبرداري با ناراحتي ميآمد و روي تخت ميافتاد، چون گرفتار بيماري قندي شده بود كه آن هم ناشي از تومور بود. پزشكان و ما خيال ميكرديم كه مسأله اين بيماري قند است. اما بعداً متوجه شديم كه فيلم در اين دوران ساخته شد. شايد يكي از علل اينكه فيلم آن طور كه او ميخواست از آب در نيامد، اين باشد كه او تمركز واقعي روي كارش نداشت.
خب از اين ماجراي فيلم و فيلمسازي بگذريم. قبل از انقلاب حدود سالهاي 1340 نادر ابراهيميو عدهاي از نويسندگان و فعالان ادبي گروهي را شكل دادند به نام «طرفه». خب اين گروه انتشاراتي هم داشت كه كارهاي اوليه همين نويسندگان را چاپ ميكرد. اول بگوييد كه شما در زمان راهاندازي «طرفه» با نادر ابراهيميبوديد يا نه؟
در زمان شكلگرفتن «طرفه» من نبودم و وقتي اين گروه تشكيل شده بود من با نادر ازدواج كردم و بعد با اين بزرگان آشنا شدم. بله اولين آثار اين بزرگان را اين گروه كوچك با سرمايه خيلي اندك منتشر كرد. آنطور كه من شنيدم سرمايه اين گروه اين طور بود كه يكي مثلاً 50 تومان داده و يكي 10 تومان داده و به هرحال با سرمايه اندكي شكل گرفت. ولي آثار خيلي خوبي منشتر كردند. اولين آثار اعضاي اين گروه در همان سالها منتشر شد.
گروه «طرفه» كه اعضاي آن در اين زمان شهرت زيادي دارند، دوام زيادي نياورد و خيلي زود از هم پاشيده شد.
بله كمكم اين گروه از هم پاشيد. البته نهاينكه آن رفاقت و دوستيشان خراب شود، بلكه ديگر نيازي به «طرفه» نبود. هركدام از اعضاي آن در زمينه كاري خودشان شهرتي پيدا كرده بودند. ناشران هم سراغشان ميآمدند و احتياجي نبود كه ديگر خودشان آثار اوليهشان را منتشر كنند. اين باعث شد كه «طرفه» آرامآرام از بين برود.
وقتي اين گروه از هم پاشيده شد، شما نبوديد؟
از هم پاشيده نشد. چون ناشران بزرگ به سراغ اعضاي «طرفه» ميآمدند و پشت كتابشان مثلاً نوشته ميشد اميركبير يا يك ناشر بزرگ ديگر. اين بود كه كمكم «طرفه» لزوم بودنش را از دست داد. به هر حال خود اين بزرگان بايد دليل اين مسأله را بگويند.
درباره اين مسأله كه نادر ابراهيمينويسنده و هنرمند پر كاري بود شكي نيست. اين پركاري و فعاليت باعث شده بود كه هم قبل از انقلاب و هم بعد از انقلاب بين محافل مختلف به او توجه كنند. اما اين توجه با كمياختلاف همراه بود. به اين معنا كه ابراهيمياگر قبل از انقلاب بين محافل روشنفكر بيشتر در كانون توجه بود در بعد از انقلاب 57 در محافل روشنفكري كمتر حاضر ميشد و آنها هم كمتر به او توجه ميكردند. اين در حالي است كه اولين نوشتههاي نادر ابراهيميدر همين گروه «طرفه» منتشر شده بود.
نادر ابراهيميهر وقت حرف و عقيده و آرماني داشته با صداي بلند آن را گفته. اگر عقيده و آرماني از او بنا بر دلايلي تغيير كرده با صداي بلند گفته و هيچ كاري را پنهاني و زيرزيركي انجام نداده. نادر خودش گفته و نوشته كه از 15 خرداد سال 42 در پي شخصيت مبارزي به نام روحالله خميني بوده كه بعد از انقلاب ما به ايشان امام خميني ميگوئيم. نادر مبارزات ايشان را هميشه پيگيري ميكرد. ما پوشهاي داريم به نام «نهضت ايمان» و از آن سالها نادر تمام ريزريز مطالب را كه راجع به زندگي و مبارزات امام خميني بوده جمع ميكرده تا كتابي بنويسد به نام «نهضت ايمان». بعد هم در زماني كه انقلاب جاري بود در تهيه اين كتاب به نادر كمك ميكردم. او مرتب اين مطالب را ميآورد و به من ميگفت آنها را دستهبندي كن و توي اين پوشه يا آن پوشه بگذار. منظورم اين است كه اين مسأله، چيز جديدي نيست. از همان زمان، مبارزات امام خميني براي ايشان جذاب بود. بعد از انقلاب نادر مرتب از امام ياد ميكرد و حتي روزي كه امام تشريف ميآوردند آن اطلاعيه را كه اسمش «بشارتنامه» است، نادر در ستاد مبارزاتي نوشت. از آن ستاد مبارزاتي تلفن كردند و گفتند اين اطلاعيه را بنويس. ايشان هم نوشتند: «خميني ميآيد، امروز براي اولين بار خورشيد از غرب به شرق ميآيد.»
اين اطلاعيه را در كدام ستاد نوشتند؟
ستادي بود كه جمع ميشدند دور هم. نام دقيق آن را نميدانم. به هر حال با كساني كه دستاندركار كارهاي انقلاب بودند همراه بود. با آقاي بازرگان، داريوش فروهر و دكتر سامي و خيليهاي ديگر همراه بود. همه اين بزرگان آن روزها يك كاسه بودند. در زمان انقلاب همه گروهها با هر عقيده و سليقهاي جمع شده بودند و يك هدف داشتند و آن پيروزي انقلاب بود. پس از اينكه انقلاب شكل گرفت و نادر كتاب «سپيدار» را نوشت شايد روشنفكران فكر كردند نادر نان به نرخ روز ميخورد. در حالي كه اين قضيه از 15خرداد در ذهنش بود. به اين علت است كه شما ميبينيد گروههاي روشنفكري كه زياد هم روشنفكر نبودند و نادر هميشه به آنها ميگفت شبه روشنفكران، اينگونه با او رفتار ميكردند. نادر هم با آنها رفت و آمدي نداشت و آنها به خيال خودشان او را طرد كرده بودند. نادر نوشته و گفته كه من در هر نظاميبه خاطر پيشبرد فرهنگ ملتم و وطنم كار خواهم كرد. نه اينكه بيكار بنشينم و نيش هم بزنم. حالا چه برسد به اين نظام كه آن را قبول دارد. چه رسد به نظاميكه آن را قبول دارد. البته او به موقع انتقادش را ميكند..
نادر ابراهيمي به گفته شما اشتياق خاصي به مبارزات امام خميني داشت و حتي زندگينامه او را هم نوشت. بعد از انقلاب ديداري بين ايشان و امام بود يا نه؟
خير. با خانواده امام به خاطر نوشتن كتاب «سپيدار» ديدار داشته و با آنها به گفتگو هم نشسته ولي با خود امام خير.
آيا حرفي داريد كه اضافه كنيد؟
من از اين موقعيت استفاده ميكنم براي چند سپاس ويژه: قبل از همه از خواهرها و بردارهاي خودم سپاسگزارم كه طي اين هشت، نه سال، پا به پاي من و گاهي جلوتر از من از نادر پرستاري كردند و چه شبها كه بيدار نشستند تا لحظهاي براي او آسايش و آرامش ايجاد كنند. بعد از همسايگان مهربانم تشكر ميكنم كه در لحظههاي سخت به كمك من ميشتافتند. خانوادههاي بهجت، رضوي، كاظمينژاد و دينپژوه. از پزشكاني كه اين سالها مرا حمايت كردند: دكتر فرهاد سميعي، دكتر منوچهر كيهاني، دكتر جليلي، دكتر فرهاد قريبدوست و دكتر مهديپور. همچنين از دوستاني كه نادر را در اين سالها تنها نگذاشتند سپاسگزارم: آقايان شكور لطفي، پدرام اكبري، حسين اخوان، احمدرضا احمدي و شادروان اكبر رادي و ديگراني كه در اين مختصر نميتوانم از آنها ياد كنم.
نادر ابراهيمي
ابنمشغله – با احترام به بانو فرزانه منصوري
محمود دولتآبادي
همواره او را دور – دورادور ميتوانستهام به ياد بياورم. در مدت زماني كه كم نبوده و نيست، شايد يك شخص سوم حيرت كند از اينكه دو همكار در مسير زندگي حرفهايشان، فقط دو يا سه بار يكديگر را ديده باشند، آن هم از سر اتفاق؛ در يك شهر و در يك سرزمين زندگي ميكنيد، به يك زبان سخن ميگوييد و مينويسيد. شغل و حرفه واحدي داريد، ليكن هيچ امكان اجتماعي – حرفهاي سالم وجود ندارد كه دستكم يك بار در سال يكديگر را ببينيد! وقتي بود كه شخصا تاكيد ميورزيدم بر صنفي بودن اجتماع نويسندگان، اما فضاهاي شتابزده و ناگهان از راه رسيده سياستهاي روز، مجال پروردهشدن چنان پيشنهادي را برنميتابيد و بر نتابيد. اين فقط يك خواسته ساده نبود،بلكه يك فكر و يك آرزو بود كه جامعه شهري شده يا در حال شهري شدن ما نياز به اجتماعات صنفي دارد تا – شايد – بتوان به وجهي از نظم و نظام اجتماع شهري – يا به اصطلاح امروزيها – مدني رسيد. اما در چنان تب انقلابي و انقلابيگري كه درگرفته بود، طبعا مخالفان چنين فكر و پيشنهادي در اكثريت بود؛ اكثريت قريب به اتفاق؛ پس نه فقط دموكراتهاي انقلابي و چپهاي بسيار جوان، كه حتي طيف ليبرالدموكرات هم به اين پيشنهاد ساده كه معدودي افراد به آن ميانديشيدند، پوزخند زدند، زيرا اي بسا ميانديشيدند كه تاريخ و جنبشهاي اجتماعي در تاريخ را درستتر تشخيص دادهاند و درك زمانه و روند حركت خلقها امر پيچيدهاي است كه در ذهن يك روستاييزاده خيالپرداز نميگنجد؛ درست. پس اساس، يا يكي از پايهها و اساس جمعيتهاي مدني كه تشكيل اصناف ميتوانست باشد، قرباني نظريههاي انقلابي و به سرعت قرباني عمل انقلابي – انقلاب شد، – يعني له شد زير چرخهاي بولدوزر انقلاب به سود يك سونگري و آن خط فرضي ترسيم شد. در همان گيرودارها و جدلهاي بيپايان بود كه جرقههاي افتراق زده شد و پيش از همان جرقهها بود كه شايد نادر ابراهيمي را در يكي از جلسات ديدم و زان پس شايد بار ديگر فرصتي اتفاقي رخ داد در نمايشگاه كتاب كه بسيار اندوهزا بود برايم؛ زيرا مردي را در كنج ميديدم كه پيش از آن بسي افراخته و به قامت ديدهاش بودم. همسرش زير بازوي او را گرفته بود و من حق نداشتم بيش از اندك زماني به سلام و حالپرسي، ابراهيمي را برجا نگه بدارم و گذشتم و راه باز كردم تا راهپلهها را آرام پايين برده شود. آنجا بار ديگر فداكاري بانوي ايراني را در سيما و رفتار همسر نادر ابراهيمي (فرزانه منصوري) ستودم. از آنكه خبردار شده بودم نادر بيمار شده است و به جز اين ديگر هيچ! چه انتظاري ميتوان داشت؟ ابعاد آن افتراق كه جرقههايش با صداي انقلاب برآمده بود، اكنون تكهپارههايش هر كدام، اگر باقي مانده بودند، در كنج و گوشهاي نشسته يا سوسو ميزدند و نادر ابراهيمي سرشناسترين نويسندهاي بود كه شنيدم جذب انقلاب شده است. نميدانم آيا او مجال يافته است سرگذشت سي، چهل ساله خود را بنويسد يا نه؟ آنچنان كه در مجله تماشا مينوشت زير عنوان «ابن مشغله» همزمان با ساختن فيلمي مسلسل در تلويزيون زير عنوان «هامي و كامي» كه ماجراي سير و سياحت دو نوجوان ايراني بود در شهر و استانهاي اين و آن سوي ايران بعد از اصلاحات ارضي و نظر ميداشت به نشانههاي رشد و توسعه در شرايط بهبود اوضاع اقتصادي ايران و بهايافتهتر شدن قيمت نفت. به راستي او ابنمشغله بود. از شعر و نمايشنويسي گرفته تا ساخت و كارگرداني فيلم و طبعا فيلمنامهنويسي و نقد و بررسي و تحقيق و... نيز در سال 1355-1354 بود به گمانم كه نمايش فيلمي از او را در تلويزيون بند 7 زندان قصر ديدم كه شخصيت اصلي آن كلن اوجا ناميده ميشد و به نظرم ميرسيد خوب نيست كه هنرپيشه فيلم – همان كلن اوجا – آنقدر بيهوده قاهقاه بخندد؛ آن فيلم كه از رمان مفصل ابراهيمي آتش بدون دود (اثري كه بعد از آن گويا منتشر شد) اقتباس شده بود و ميپرداخت به زندگاني مردمان تركمن ما. يادم بود كه نادر ابراهيمي – اكبر رادي – بهرام بيضايي و احمدرضا احمدي در حوالي آغاز 1340 شمسي جنگ طرفه را مينويسند و منتشر ميكنند و در عين حال محفلي ادبي هم دارند به همين نام. آن روزگار جوانههاي هنري در عرصههاي گوناگون بيشتر در جنگهاي ادبي نمود مييافت و اين خود نشانه روشني است در جامعهشناختي تاريخي ادبيات معاصر ايران كه بعد از كودتاي 28 مرداد بار ديگر با بضاعتي اندك به ميان آمده بود. جنگها خود نشانههاي جواني و آغازي نو بودند. در ميان ادبيات غيررسمي تلاشي كه باز از سر گرفته شده بود و نوعا كنايهاي بود از آنچه در روزگار هدايت و چوبك «گروه اربعه» و – ديگري «سبعه» ناميده ميشدند. در همان ساليان بود كه يك بار ابراهيمي را ديدم به نشست درباره طرحي پژوهشي كه در سر ميپروراند و گمان ميبرم به جاهايي هم رسانيد. آن طرح گويا پژوهشي بود در باب ادبيات و فرهنگ و به ياد دارم كه برادر مرا هم به همكاري فرا خواند كه البته آن همكاري چندان به درازا نكشيد. سرانجام اينكه در ذهن آدمي مثل من، چهرههاي دوستان هنرورز، هر كدام ريخت ويژه خود را مييابند – ريختي كه گاه روشن و گاه كمتر روشن يا كمرنگتر ميتوانند بود – و چهره نادر ابراهيمي كه همچنان دورادور او را در خيال ميديدم و دوست ميداشتم، يادآور تصويري بود پرتوان و پركار و چندوجهي، انساني كه به خودش قول – وعدههايي وسيع و پردامنه داده است. اما چرا و چگونه شرايطي پديد ميآيد و چگونه روحيهاي در فرد تبلور مييابد كه او بطلبد در همه عرصهها بپويد؟ درك من – صرفنظر از اين كه چنين روحيهاي خوب است يا نيست – متوجه شرايطي ميشود كه آوردم آغازي ديگر و نو بود در ميدان هنرورزي جواناني كه در حول و حوش شهريور بيست زاده شده بودند و در قبل و بعد از واقعه اصلاحات ارضي ميرفتند كه زبان باز كنند و آن مرحله تازهاي بود از مقوله شهرنشيني، رونق و اصطلاحا توسعه. در همان دهه چهل بود كه تلويزيون – اين جعبه جادويي – در تهران پاگشا شده بود و راديو ايران وقت زيادي در اختيار آقاي علي اميني – نخستوزير – ميگذاشت. براي سخنرانيهاي مطول در توجيه تصميمات دولت خود. قيام پانزده خرداد رخ داده بود و باقيماندههاي گروه – دسته – احزاب سياسي از اين و آن سوي بار ديگر جوانه ميزدند. در آن زمانه و دورهاي كه من به ياد دارم يك بار ديگر همه آن جنبههايي كه اجتماعيت داشته بود به نحوي، بار ديگر ميكوشيدند خود را بازسازي يا بازآرايي كنند. از آن زمره نويسندگاني بودند در معناي وسيع كلمه – شاعر، داستانپرداز، نمايشنويس، منتقد، مترجم، محقق و... – كه ميكوشيدند در عين نوجويي و نونگري و پويايي در حلقههاي پيوند پيشآهنگان خود قرار گيرند. هدايت نمانده بود، جمالزاده در اروپا بود و بزرگ علوي نيز در شرق اروپا. در تهران مياندار تاريخچه ادبيات نوين ايران، شخصيتهايي بودند چون آلاحمد، سيمين دانشور. م.ا بهآذين و ابراهيم گلستان. احمد شاملو و غلامحسين ساعدي در آن ساليان نويسندگان زاده حول و حوش شهريور بيست به جامعهاي گام نهاده بودند كه در عرصه ادبيات وسوسههاي صحنه و تصوير برخي از ايشان را آرام نميگذاشت. چنانچه ديديم سينما ناصر تقوايي را به تمامي جذب كرد، بهرام بيضايي را اگرچه مجذوب كرد، اما او به تمامي جذب نشد. اكبر رادي در هنر نمايش باقي ماند، ساعدي در نمايش و داستان، احمدرضا احمدي و سپانلو در شعر و جواد مجابي در مطبوعات و طنز و گلشيري هم - حتي سري زد به نمايش در سلامان و ابسال - و به خصوص نادر ابراهيمي در بيشتر حوزهها به تكاپو ميبود. يعني كه در يك جامعه نارسيده، جوانان بايد خودشان انتخاب ميكردند. چنين بود كه ابراهيمي به درستي لقب «ابنمشغله» به خود داده بود اما اينكه چرا چنان بود كه هنروران ما هر يك در يك مدار واحد قرار نمييافتند، خودش موضوعي است كاملا اجتماعي كه در يك بررسي چندجانبه تاريخي ميتوانش بازشناخت. اما اگر ناچار باشم در يك عبارت علل پريشيدگيها را وانويسم، شايد در راس همه علل اشاره كنم به گسستهاي سياسي – اجتماعي ايران از انقلاب مشروطيت به اين سو و تاثير آن گسستها بر هنر و ادبيات. زيرا تا اينكه هر شاخه هنري – فرهنگي رفته است ريشه در بطن جامعه بدواند و تشخص مخصوص به خود را بازيابد، آن تيغ تاريخي گسلنده فرود آمده است و همه رشتهها را از هم گسيخته و نوآمدگان مدت زماني طولاني را ميبايست صرف بازجستن كنده – پارهها كنند و پيوستنشان به يكديگر؛ و فيالمثل در آستانه دومين دهه بعد از كودتا معدودي جوانان شهرستاني راه جويند به انديشه نوشتن و چاپ آثار خام خود در جنگي به نام طرفه در شمارگاني معدود. يعني كه كاري را از سر گرفتن و باز روز از نو – فصل از نو... تا ايشان خود به پختگي لازم برسند هر كدام از طريق و مسير خود، با نيازها و نگاههاي خود، باورها و توان – ناتوانيهاي خود از موانع پيوسته و گوناگون گذر كنند تا فرجام كار. آري ... فرجام محتوم و حقيقت محض، يعني كه مرگ؛ فرجامي كه به راستي شاه و گدا نميشناسد و يگانهاي است همهگانشمول و آنچه پيش از آن بر جاي ميماند چند و چگونه گذراندن طريقي است كه هر تن آدمي از آن عبور كرده باشد در جبري كه خيام حكيم به جستوجوي ازليت تا ابديت آن، آسمانها را هم درنگريست مگر اين افسون بودگاري كاري را تعريفي جامع و فراگير بيابد. آري... صندوق عدم! نيستن. دريافت لحظه به لحظه نيستن اگر ميسر بودي جهان مجنون سرايي ميبود متفاوت با آنچه اكنون هست كه چيزيست مثل يك طعن! و خوشبختانه آدميزاد چنان درگير و دچار زندگاني ميشود كه غالبا مرگ را از ياد ميبرد. اما اينكه هر تن آدمي چگونه دچار و درگير زندگاني ميشود، خاص هر فرد است. اي بسا كه فراوان باشند مردماني كه در بودگاري خود آگاه نباشند به اين كه بودن آدمي بدان است كه كاري انجام ميدهد تا به زندگي خود معنايي ببخشد حتي در اندازههاي خور و خواب و سقف و نيازهاي تن، اما يقينا فراوانند نيز آدمياني كه در هر گام و هر فصل عمر خويش به كار و در كار هستند تا به حضور خود، يعني اين اعجاز حيرتانگيز، معنايي ببخشند؛ نيز هستند مردماني كه عمر شب و روز خود را ميگذرانند صرف اينكه توجيهكننده كردار و رفتار خود باشند. شخصا درباره هيچ فردي كه ديدهام، آشنا بودهام از دور يا نزديك و يا آثاري از ايشان خوانده يا ديدهام و يا شنيده، هرگز و هيچ داورياي نداشتهام و ندارم؛ نه نيز درباره نويسندهاي كه نادر ابراهيمي بود، مگر نگريستن و ديدن وجوه مثبت شخصيت وي. پس خوب است بياورم كه نادر ابراهيمي در همه حال و در هر وضعيت و شرايطي كه بود – چه خود ميكوشيد به ساختن چنان شرايطي، يا خود در چنان وضعيتي از كار كه قرار ميگرفت – حس من نسبت به او آن بود كه در باطن و ظاهر خود، اين آب و خاك را دوست ميداشت و همان اندازه توانست علقه خود را در بيان آورد كه ميتوانست. به اين ترتيب بپذيريم كه وصيتنامه او همان سرودي باشد كه نويسا كرد و خواننده هنرمند ما، محمد نوري روح صداي خود را در آن واژگان اندك دميد و شايد كه به يادگار بماند سرانه انبوهه آثاري كه به قلم نادر ابراهيمي بر پيشخوان كتابفروشيها باقي است.
جهان را چنين است ساز و نهاد / كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد!
حكيم ابوالقاسم فردوسي
شبيه به هيچ كس بود
مسعود بهنود
كسي پريروز درگذشت كه شبيه به هيچ كس بود، حتي گاهي شبيه به خودش هم نبود. دو تن از عزيزترين عزيزانم به شاگردي او مفتخر بودهاند: احمدرضا احمدي و كيومرث پوراحمد. و من به عنوان يك خواننده هم كارهاي احمدرضا را براي كودكان بيشتر ميپسندم و با جانم آشناترست، و هم فيلمهاي كيومرث از آتش بدون دود و حامي و كامي. اما نادر ابراهيمي پيشرو بود. پيشرو يك جورِ ديگر بودن.
دشمن فراوان داشت هميشه و دوست كمتر مييافت، باز هميشه. ديروز و هم امروز، زبان تندش هم جا نميگذاشت گاه، اما كيست كه نداند صداقتش و اين كه راست ميگفت و نگران ايران و نسل آينده بود، يك واقعيت درشت و بيانكار بود. نگران قروفر آن نسل ديگر نبود، نگران خودشان بود.
نادر ابراهيمي از همان روزها كه چهل و پنج سال قبل ديدمش خطكشي مشخصي با روزگار داشت. نه كه چپها را دوست نداشت، بلكه ضد چپها را هم پرت و مهمل ميدانست سليقه خاصي در كار و زندگي داشت كه موجب ميشد تنها كساني تحملش كنند كه بسيارش دوست داشته باشند و كم نبودند چنين كسان. شبيه روشنفكران نبود، اما خود يك گونه از روشنفكري بود. راست و درست گفت براي بوييدن يك شاخه گل كوهها را صعود كرده بود آن كوهنورد و آرزويش هم جز اين نبود كه سرزمين شيران شود ايران. اما با نود كتاب كه نوشته است و با همه حقي كه به گردن نثر فارسي دارد، هنوز اثر بزرگش را نيافريده بود كه آن بيماري مهلك به جانش افتاد. اما ياد و نامش ماندگار شد در دفتر روزگار.
آرامش در حضور ديگران
ايران درودي
با نادر ابراهيميدر تلويزيون آشنا شدم و مدتها با هم هماتاق بوديم. سال 1346 كه چهارماه بود تلويزيون ملي ايران شروع به كار كرده بود، من و همسرم به استخدام تلويزيون درآمديم. در آن زمان، ساختمان اصلي تلويزيون در دست ساخت بود و به خاطر كمبود جا، به تهيهكننده و كارگردانها در ساختماني كه به بخش لابراتوار و تدوين فيلم اختصاص داشت، اتاق داده بودند. در آغاز كار، فقط ما سه نفر در اين اتاق بوديم ولي به مرور هر كسي كه استخدام ميشد به ما ميپيوست به طوري كه دو سال بعد هفت هشت نفر بوديم و صندلي كم ميآورديم.
در آن سالها بود كه مردي بلندقامت با چهرهاي متبسم و مهربان و در عين حال بسيار موقر، به ما ملحق شد. خودش را معرفي كرد: نادر ابراهيميو نشست. از برخورد بسيار محترمانه رؤساي تلويزيون با او و رفتار آرام و مؤدبانهاش ميشد حدس زد كه او بايد شخصيت مهمي باشد. كمحرف بود. دربارة خودش و كاري كه ميكرد چيزي نميگفت. گاهي اوقات شهرنوش پارسيپور با ايرج پارسينژاد كه برنامة ادبي «شهر آفتاب» را تهيه ميكردند به اتاق ما كه روبروي اتاق تدوين فيلم بود، سري ميزدند. ميز پهلويي من علي حاتمي مينشست. مدتي بعد كه ناصر تقوايي به جمع ما پيوست نادر ابراهيمي به حرف آمد و اتاق ما هيجان و روحية بسيار خاصي پيدا كرد و فضاي آن متفاوت از ساير اتاقهاي تلويزيون شد. يكي از اين روزها بود كه مصاحبه مفصل و جالبي از نادر ابراهيمي در يكي از نشريات كه اسمش درست به خاطرم نيست خواندم و متوجه شدم اين شخصيت آرام، نويسندهاي انديشمند و كارگردان بسيار هوشمندي است ولي او ديگر كمتر در اتاق حاضر ميشد و اكثراً شبها كه ميز موي اولا بيكار ميشد، خودش فيلمش را تدوين ميكرد. تا اين كه يكي از بعداز ظهرهاي ديروقت، تصادفاً براي برداشتن جعبه فيلميكه در آنجا فراموش كرده بودم وارد اتاق تدوين شدم. نادر ابراهيميكه در حال تدوين فيلم، پشتش به من بود متوجه ورود من به آنجا نشد. با عجله نگاهي به اكران موياولا كردم. همانجا بود كه ميخكوب شدم. صحنهاي ديدم از دشتهاي كوه دماوند و دورنماي دهكدهاي كه گويي دهكده با ابرهاي آسمان يكي شده و در آن فرو رفته بود يا از ميان مه سر برآورده بود. بيحركت و بيصدا نگاه ميكردم. او مرتباً فيلم را تكرار ميكرد تا پلان بعدي را به آن اضافه كند. نيم ساعتي به همين منوال گذشت. هر تصويري زيباتر از ديگري بر اكران موي اولا ظاهر ميشد و به نظرم ميآمد كه به همان نسبت قد و قامت بلند نادر ابراهيمي، بلندتر ميشد. ابراز تحسين و هرگونه اظهارنظري درباره آنچه ميديدم به نظرم بيمعنا و ناكافي آمد. به ياد آوردم كه اواخر احمد شاملو درباره كار او به من تعريف كرده بود. همانطور كه براي برداشتن فيلم حركت ميكردم گفتم: بيخود نيست كه شاملو از شما تعريف ميكند ولي ميبايد به شما بگويم با اين تصاويري كه فيلمبرداري كردهايد شما يك نقاش هستيد. خوشا به حالتان. شما بهشت را فيلمبرداري كردهايد. سرش را برگرداند و سلام كرد و زيرلب گفت: متشكرم. من هم اين مناظر ايران را بسيار دوست ميدارم. هر گوشه ايران خاصيت اقليميخاصي دارد.
از آن روز به بعد رفتار و برخورد من با نادر ابراهيميعوض شد. براي سلام گفتن به او، پيشدستي ميكردم و وقتي وارد اتاق ميشد، به پايش پا ميشدم. چه شگفتاند انسانهايي كه با جوهر وجوديشان احترام را در ديگران برميانگيزند.
ساختمان جديد تلويزيون راه افتاد. اتاقهاي ما عوض شد. هر كسي به دنبال كارش رفت. نادر ابراهيمي با ساختن سريال «آتش بدون دود» و نگارش كتابهايش چهره شناختهشدهاي در زمينه سينما و ادبيات ايران شد. علي حاتميكه در زماني كه ما هماتاق بوديم هنوز چيزي نساخته بود، يكي از چهرههاي محبوب تاريخ سينماي ايران شد. ناصر تقوايي با ساختن «آرامش در حضور ديگران» يك شبه راه صدساله را رفت و در رديف يكي از سينماگران برجسته ما قرار گرفت.
چند سال بعد، از تلويزيون استعفا كردم و ديگر اين جوانان را كه هريك به نوبه خود شخصيتي در عرصه هنر ايران شده بودند نديدم.
از مريضي طولاني نادر ابراهيميمطلع شده بودم ولي هرگز به خودم اجازه ندادم به ديدارش بروم. چراكه از دگرگون شدن صلابت انسان انديشمند و مهرباني كه طي اين سالها شناخته بودم، واهمه داشتم.
خبر درگذشت نادر ابراهيميبسيار منقلب و افسردهام كرد و معتقدم با مرگ او، ايران يكي از فرزندان متفكر، هنرمند و با ارزشش را از دست داد.

یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 15:49 توسط شهروند امروز |
موضوع: