تبليغاتX
شهروند امروز - تعبير خواب امام - محمد قوچاني

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

چه كساني قصد دارند امام خميني را از خانه‌اش بيرون كنند؟

«من يك روز داشتم مي‌رفتم در اتاق (امام)؛ ديدم كه مرحوم حاج‌احمد آقا با يكي از دوستان دارند صحبت مي‌كنند و به ايشان مي‌گويند كه امروز خدمت امام نرويد. ايشان (فرد مذكور) هر روز خدمت امام مي‌رفتند. ايشان گفتند كه براي چه؟ حاج‌احمد آقا فرمودند: آيا شما در جايي صحبتي كرديد؟ ايشان گفت: بله. فرمودند كه امام صحبت‌هاي شما را گوش كرده؛ شما در صحبت‌هايتان ظاهرا يك چيزهايي گفتيد كه مثلا امام خدمت امام زمان(عج) مي‌رسد. فرياد امام بلند شد كه: اين نسبت‌ها چيست كه به من مي‌دهند. من هم خودم يك فرد عادي هستم چرا اين حرف‌ها را به من نسبت مي‌دهند؟... سه نفر آمدند و مي‌خواستند بگويند كه ما خدمت امام زمان(عج) مي‌رسيم... يك كتاب خطي هم آوردند و بردند خدمت امام و گفتند كه ما خدمت امام زمان مي‌رسيم. امام خميني فرمودند كه من سه تا سوال دارم. اول اينها را از آقا سوال كنيد و براي من بياوريد آنگاه من با شما صحبت مي‌كنم: اول – حادثه بي‌ربط حادث به قديم براي من لاينحل مانده است، دوم – آن چيزي كه من به آن خيلي علاقه دارم چيست؟ و سوم – يك چيزي هم گم كرده‌ام، آن چيست؟... بنا شد كه بروند و خبر بياورند. دو روز آمدند و سر سه‌راه به مرحوم حاج‌احمد آقا فرمودند كه برو ببينم كه چه مي‌گويند؟... امام فرمودند... شيادها دست از اين حرف‌هايتان برداريد و دنبال اين شيادي‌ها نرويد. برنامه امام اين بود نمي‌خواستند مردم را با اين حرف‌ها سرگرم كنند. حرف امام اين بود.»

و اين واپسين جمله و كلمه و خاطره مرحوم آيت‌الله توسلي - محرم اسرار آيت‌الله خميني– بود كه چون نطق در كام ناكام مانده و چون شمشير از نيام نيمه بركشيده و چون بغض در گلو فرو خفته، خفته ماند و در غلاف رفت و ناتمام ماند.

اما چه شده كه آن پير – كه چشم و چراغ راه و صندوقچه راز و اسرار بود – سكوت را شكست و چه شده كه امام خميني به خواب سيدحسن خميني آمده و نجوا كرده كه «مرا دارند از اين  خانه بيرون مي‌كنند» و چون از آن مرحوم مي‌پرسند كه «آقا چه كسي شما را از اين خانه بيرون مي‌كند» از عالم خواب، جواب نمي‌شنوند.

چاره كار اما تعبير خواب نيست چرا كه به قول و فعل همان امام: «خواب حجت نيست اما گاه خواب‌هايي است كه انسان را بيدار مي‌كند» و خواب سيدحسن از اين جمله است كه تنها با رجوع به تاريخ تعبير مي‌شود:

بايد به دو قرن پيش بازگشت. به عصر سقوط صفويه كه نه‌تنها شيرازه دولت ملي ايران فروپاشيد كه مذهب ملي ايران نيز دوپاره شد: گروهي اخباري شدند و گروهي اصولي. اخباريون اهل ظاهر بودند و تحجر و جمود و تعطيل عقل و تكيه بر نقل و ترجيح چشم بر مغز و ديده را بر انديشه برتري مي‌دادند و اصوليون در مقابل پيرو مذهب عقل و اهل اجتهاد. سرانجام در نبردي فكري و تاريخي علماي اصولي بر فقهاي اخباري پيروز شدند و اصوليه مذهب غالب در فقه شيعه شدند كه به رهبري علامه وحيد بهبهاني به تدريج حوزه‌هاي علميه شيعه به خصوص در نجف و كربلا را زير نفوذ كلام خود گرفتند.  اخباريه اما به شكل پيچيده‌تري درآمد. اگر اهل سنت مغلوب نهضت اخباري شدند و مذهب وهابي بر عربستان سعودي و شبه‌جزيره هندوستان چيره شد؛ در مذهب اهل بيت به تدريج از خاكستر و هيزم اخباري‌گري شيخيه و بابيه برآمد. شيخيه نام خود را از شيخ احمد احسايي وام گرفته كه مشرب اخباري داشت اما در اين مذهب نماند و چون ذوق فلسفي داشت و اين ذوق با آن مذهب مخالفت داشت، راه تجديدنظر و تاويل و باطني‌گري پيش گرفت كه يك بار پيش از اين در شيعه به صورت مذهب اسماعيليه آزموده شده بود و از درون آن دروزي‌هاي امروز لبنان سر برآوردند كه در مرز كفر و ايمان زندگي مي‌كنند. باري، شيخ احمد احسايي هم در نهايت راهي چنين پيمود. اول عالم شيعه كه شيخ شيخيه را تكفير كرد، عموي قره‌العين رهبر زنان بابيه بود كه در قزوين از شيخ احمد احسايي پرسيد كه مذهب شما در معاد چيست؟ و شيخ نظريه هور قليايي را طرح كرد كه خلاف نظر غالب شيعه بود كه معاد را جسماني مي‌داند. شيخ مي‌گفت هور قليايي چون شيشه در سنگ است يعني انسان در آخرت نه به صورت اين بدن كه به شكل هور قليايي زنده مي‌شود و اين هور قليايي مي‌تواند در هر انسان ديگري حلول كند به شرط آنكه او شيعي كامل يا ركن رابع باشد. شيخ معتقد بود در عصر غيبت لازم است كسي از ميان برجستگان شيعي واسطه فيض ميان امام و امت باشد و آن شيعي كامل يا ركن رابع است.

شهيد ثالث (حاج ملامحمدتقي قزويني عموي قره‌العين) اين نظريه را كه شنيد حكم به تكفير شيخ احمد احسايي داد و او از آن پس هرچه كوشيد كه نظريه‌اش را ثابت و ايمانش را اثبات كند نتوانست و در مقام بدعت‌گذار ماند. پس از او سيدكاظم رشتي رئيس شيخيه شد و خود را شيعه كامل و ركن رابع خواند كه از پس خدا و نبي و امام مي‌آمد و ضلع چهارم پيشوايي ديني را مدعي بود. از بدايع سيدكاظم رشتي يكي اين بود كه مي‌گفت ظهور امام زمان نزديك است: «و چنان در اين پيشگويي پافشاري مي‌كرد كه شاگردانش مي‌پنداشتند شايد امام غايب خود او باشد زيرا كه مي‌گفت او اكنون در ميان شماست.» سيدكاظم رشتي حتي براي خود جانشين انتخاب نكرد زيرا مي‌گفت چون ظهور امام غايب بسيار نزديك است احتياج به تعيين جانشين نيست و همين مقدمه‌اي بر ظهور باب شد؛ ديوانه‌مردي كه از ادعاي بابيت (امام زمان) و ركن رابع شروع كرد و به مهدويت و نوبت و الوهيت رسيد. قصه باب و بها را بسيار گفته‌اند اما اينكه چگونه جامعه ايران مهياي اين بدعت شد را كمتر كسي شكافته است. در يك ارزيابي اجمالي مي‌توان در سه سرفصل ريشه‌هاي ظهور بابيه را چنين برشمرد:

اول – از نظر اجتماعي و اقتصادي جامعه ايران در عهد قاجار در وضعيت فلاكت‌باري قرار داشت. جمعيت ايران نسبت به ادوار گذشته تاريخ آن نه‌تنها افزوده نشده بود كه كاسته شده بود. فقر و بيماري و فساد بيداد مي‌كرد. امنيتي برقرار نبود و عدالت بي‌معنا بود. ايرانيان هويت ملي خويش را گم كرده بودند و چه‌بسا كه هرگز ترك‌ها، فارس‌ها را و فارس‌ها، كردها را و كردها، لرها و اقوام، اقوام را نمي‌ديدند كه سفر از گوشه شمالي ايران به گوشه جنوبي و شرقي به غربي و ديگر جهات جغرافيايي نه ممكن بود و نه ميسر. راهي براي تجارت وجود نداشت و طبقه متوسط مفقود بود. اقتصاد ايران معيشتي بود و نيمي از جامعه ايران يعني زنان در خانه بسر مي‌بردند. ثروتي توليد نمي‌شد و قدرتي براي دولت ايجاد نمي‌كرد.

دوم – از نظر سياسي و امنيتي دولت ايران در عصر قاجار دولتي بي‌ثبات بود. در جنگ‌ها و نبردهاي خارجي شكست خورده و سرافكنده بود. روس‌ها هر پاره خاك ايران را به توبره‌اي مي‌بردند و انگليسي‌ها ذره‌ذره اين سرزمين را تجزيه مي‌كردند. شاهان، مردان نالايق و وزيران حكمرانان، جوانمرگ شده‌اي بيش نبودند. ارتش وجود خارجي نداشت و نظميه نبود. ماليات وجود نداشت و دولت ورشكسته بود.

سوم – از نظر فرهنگي و فكري نظام آموزشي و حقوقي صفوي فروپاشيده بود. ديگر ميان علما و شاهان اتحاد و دوستي برقرار نبود. مكتبخانه‌ها درس روز نمي‌دادند و حوزه علميه پويايي در ايران نبود. مرجعيت به نجف رفته بود و تهران مانند اصفهان از مدرسه و حوزه بهره‌مند نبود.

در چنين وضعيتي مذهب شيعه صورتي آرماني از آينده پيش روي ملت قرار مي‌داد و جوهر اين آرمان مهدويت بود. در جامعه‌اي كه قهرمانان آن دژخيمان بودند، در جامعه‌اي كه دو شاه بزرگش شاه‌عباس و نادرشاه، پسركش بودند و آينده‌كش، در جامعه‌اي كه آغامحمدخان قاجار، آن خواجه سفاك نسل كريم‌خان زند و لطفعلي خان زند آن سرداران دلير را از زمين بركند، مهدي صاحب‌زمان آرماني شريف است غافل از آنكه همواره شياداني وجود دارند كه اين آرمان شريف را به نام خود مصادره كنند. اينگونه بود كه شيخ احمد احسايي و سيدكاظم رشتي زمينه‌ساز شياداني چون سيدعلي محمد باب و بهاء شدند و از ماهيت آرمانشهرگرايانه مذهب شيعه به سود خود بهره جستند. آرمانشهرگرايي نهضتي است كه در همه جاي تاريخ و جغرافياي جهان به فساد و انحطاط منتهي شده است و اين به دور از عقلانيت و واقعيت‌گرايي است كه فقهاي شيعه همواره از آن دفاع كرده‌اند. اگر رساله اتوپياي توماس مور در انگلستان و سپس آمريكا مقدمه‌اي بر ظهور نهضت پاكديني يا پيوريتانيسم شد در ايران نيز سيدكاظم رشتي بر اساس حديث معروف نبوي: «انا مدينه العلم و علي بابها فمن اراد ان يدخل المدينه فليد خل من بابها: من شهر علمم و علي دروازه آن است و هركس بخواهد بدين شهر وارد شود بايد از دروازه‌اش به درون آيد» اتوپيايي شيخي نوشت. در اين اتوپيا شهري در آسمان قرار دارد كه 22 محله دارد و در ناحيه‌اي از آن 360 كوچه و آنگاه يك به يك اين كوچه‌ها را برمي‌شمارد: كوچه زخبيا كه صاحبش مردي است با خنجر، كوچه ارهوطا كه مردي است به صورت گوسفند، كوچه طرطيروش كه زني است نشسته بر تختي و... سيدكاظم رشتي امامان شيعه را ساكنان اين شهر مي‌داند و گفته‌اند كه او درباره غلو در حق امامان شيعه از شيخ احمد احسايي هم بي‌باك‌تر بود. اين آرمانشهرگرايي دروغين اما با نظريه‌هاي ديگري در مذهب شيخيه تكميل مي‌شد؛ نظريه‌هايي كه زمينه‌ساز ظهور باب شد.

نظريه اول فرضيه شيعه خالص يا ركن رابع بود. ناب‌گرايي در معناي عام خود نهضتي است كه در مسيحيت به شكل‌گيري پيوريتانيسم در اهل سنت به تكوين وهابيت و در اهل بيت به شكل‌گيري شيخيه / بابيه انجاميده است. اگر در فقه شيعه مسلماني صرفا به بيان است و سپس پرهيز از نواهي و عمل به شريعت و اگر در بيان قرآن ميان اسلام و ايمان مرزي روشن وجود دارد و مسلماني سهل و آسان است، در شيخيه مسلماني سخت است و صعب و افزون بر شريعت بدعت‌هاي بسياري وارد ديانت شده كه آن را از حقيقت تهي ساخته و به صورت مذهبي انحرافي درآورده است چنان كه برخي مورخان و محققان نوشته‌اند: «شيخ احمد احسايي ... بعضي مطالب روحي از عبارات اخباريان مي‌فهميد كه به نظر او حق و لازمه اعتقاد مي‌آمد پس آنها را زينت داده به زبان جديدي اظهار كرد و مريدانش را دعوت به اعتقاد مي‌نمود و از مخالفت آنان را بيم مي‌داد. اين مطالب را كم‌كم جمع كرده و رسميت داد و جزء مذهب شيعه كرد و هركس كه آنها را پذيرفت از ساير شيعيان جدا شده و متخصص به آنها شد و آنها را مذهب شيخ احمد ناميد و خود را شيخي دانست. فخر مي‌كرد و مي‌گفت شيعه خالص منم و ديگران گمراهند.»

بدين‌ترتيب اگرچه كار شيخيه با تكفير آن شروع شد اما خود ايشان اهل تكفير بودند و اهل ترور چنانكه قره‌العين سرانجام عمويش حاج‌ملامحمد تقي را به سبب تكفير شيخيه، تكفير كرد و سرانجام به دستور برادرزاده عمو را ترور كردند و اين فرجامي است كه در  انتظار همه ناب‌گرايان از مسيحيان پيوريتن (همان نومحافظه‌كارانه امروزي) و وهابيان اهل سنت(همان القاعده و طالبان) است. براساس نظريه ناب‌گرايي همواره گروهي وجود دارند كه ناب و خالص‌‌اند و در اقليتند و گروه‌هاي ديگر هم آشفته و آغشته و التقاطي ولو در اكثريتند و اين‌گونه است كه ترور و تكفير و بدعت همزاد مي‌شوند.

نظريه دوم گمانه هور قليايي است: «مي‌گفت انسان با جسم هور قليايي (در آخرت) زنده مي‌شود و مي‌گفت چون حقيقت انسان همان روح اوست معاد هم روحاني خواهد بود. او اين روح را نوعي جسم بسيار لطيف به‌ ‌نام هور قليايي مي‌‌خوانده است...» شيخ خود در اين‌باره مي‌نويسد: «جسد دوم انسان جسدي است جاويدان و باقي و فناناپذير و از عناصر هور قليايي مي‌باشد كه در جسد ظاهري و محسوس او پنهان است. اين جسد هور قليايي مركب روح و از سنخ اوست و پس از مرگ در قبر مرده باقي مي‌ماند در حالي كه زمين جسد عنصري او را خواهد خورد. روح انسان در قيامت با همين جسد هور قليايي بازخواهد گشت و حساب پس خواهد داد و داخل بهشت يا دوزخ خواهد شد.»

نظريه هور قليايي تا اينجاي كار تنها نظريه‌اي كلامي است اما فساد كار در جايي آشكار مي‌شود كه نظريه سوم متولد مي‌شود. آن تئوري حجت است. اينكه «بعد از غيبت امام دوازدهم خداوند عالم را مهمل نگذارد كه عالم از وجود حجت خالي باشد» (حاج محمد كريم‌خان‌كرماني) براساس فرضيه حجت ميان دو مفهوم ركن رابع و شيعه خالص از سويي و هور قليايي و معاد روحاني از سوي ديگر پيوند ايجاد مي‌شود: «امام غايب در جسم و قالب هور قليايي است و زندگي روحاني دارد و آزادي او مانند ما زندگان نيست بلكه به اراده خداست و زندگي او نوعي زندگي برزخي در قالب مثالي يعني در جسم هور قليايي است بنابراين او در هنگام ظهورش در قالب خود ممكن است نباشد بلكه روح و جسم هور قليايي او در قالب شخص ديگري ظاهر شود.»

اين‌گونه است كه هور قليايي براي بحران شيخيه در تبيين اين واقعيت كه امام مهدي فرزند امام حسن عسگري است به كار مي‌آيد چه اگر امام زمان همان امام مهدي باشد تنها در قالب حجت بن‌الحسن العسگري بايد فهميده شود اما اگر امام زمان هور قليايي باشد هر شيادي مانند علي‌محمد باب مي‌تواند مدعي اين مقام باشد و بگويد و به دروغ ادعا كند كه: «من همان امام غايب هستم يعني حقيقت و يا روح او (هور قليايي) در من درآمده و من حجاب يا صورت او هستم.»

اما ببينيم كه شرايط روحي و رواني جامعه شيعه ايران چگونه بود كه اين نظريه‌هاي كلامي در آن به وجود آمد. چه فلسفه و كلام كار عوام نيست و آنان بيشتر با ظاهر و صورت امور سروكار دارند و سران بدعت (شيخيه و بابيه) نيز اهل ظاهر بودند. سه كردار اينان بيش از ديگر رفتارها در ترويج بدعت موثر بود:

اول ادعاي زهد و تهجد: گفته‌اند «سيد باب در 31 سال عمر داراي زندگي و رفتاري غيرعادي بوده است. در جواني از لذات زندگي خود را محروم مي‌كرد و مانند مرتاضان هندي سختي‌ها و محروميت‌هاي زيادي را متحمل مي‌شد... هميشه تنها بسر مي‌برد و تمايل سختي به پارسايي و عبادت آميخته به رياضت داشت و بيشتر شب‌ها و روزهاي فراغت را به خواندن دعاها و ختومات مي‌گذراند و در اين امور بسيار پافشاري و افراط مي‌كرد و كارها و حركاتي از خود نشان مي‌داد كه باعث شگفتي اقوامش مي‌شد.»

دوم خرافه‌گرايي و خرافه‌پرستي: نوشته‌اند «پس از آنكه رساله فروع باب منتشر شد و در آن رساله باب نظر آل‌الله را يكي از مطهرات (به كسرهاء) دانسته بود قره‌العين از روي ضلالت و گمراهي به اصحاب خود گفت از آنجا كه من مظهر حضرت فاطمه هستم آنچه در بازار مي‌خريد بياوريد تا نظر كنم و هر چه من نظر نمايم طاهر شود.»

سوم، غلو و اغراق در نقش و تعريف ائمه معصومين و سعي در برجسته كردن نقش آن بزرگان حتي در برابر انبيا. چنان كه گفته‌اند: «در نظر باب مقام قائميت و مهدويت بالاتر از درجه نبوت بوده است... منشاء چنين عقيده سيد باب اين بوده است يكي اينكه در اخبار شيعيان در مورد ظهور امام غايب آمده است كه چون آن امام آشكار شود كتاب و شريعتي جديد آورد. بدين معني كه آن قائم در آخرالزمان چنان اقدامات و اصلاحاتي عميق در دين اسلام به عمل مي‌آورد كه مسلمانان مي‌پندارند اقدامات و اصلاحات او دين و شريعت تازه است.

بابيه براي ترويج خود آئين‌هايي هم داشت. سيدكاظم رشتي نياي شيخي بابيه «به شاگردانش و پيروانش تاكيد مي‌كرد كه بر يكايك شما لازم است كه شهرها را بگردد و نداي امام غائب را اجابت كند... بعضي از خواص شيخيان براي تعجيل در ظهور امام به مسجدها مي‌رفتند و دست به دعاي ظهور امام غايب مورد نظر شيخيان بلند مي‌كردند و از خدا مي‌‌خواستند كه هر چه زودتر نور طلعت امام غائب مورد نظر شيخيان را به آنها بنمايد.»

***

شيخيه و بابيه و كليه مذاهب انحرافي همواره در شيعه دشمناني راسخ داشته‌اند كه در يك كلام مي‌توان آنها را متشرعه ناميد. متشرعه كه در كتب به نام اصوليه هم شناخته شده است نهضتي است عقلي و حقوقي. عقلي است چون كه عقل را ابزار شناخت شرع حتي نقل مي‌داند و هرگز حكم به امور غيرعقلي نمي‌دهد و اگرچه در طول زمان در حصار برخي جمودها و تحجرها مانده اما هرگز ملاك خود را از دست نداده است. با همين ملاك است كه معاد جسماني براساس آموزه‌هاي فلسفي و صدرايي در اكثريت فقهاي اصوليه پذيرفته مي‌شود و از نتايج معاد روحاني پرهيز مي‌شود.

در واقع مكتب و مذهب اصوليه سلسله جليله‌اي است كه در عصر ما علامه وحيد بهبهاني احياگر آن است و سپس شيخ انصاري، ميرزاي شيرازي، آخوند خراساني،‌ علامه نائيني، آيت‌الله بروجردي و امام خميني پرچمدار آن مي‌شوند. اين مذهب فقهي فكري از يك سو ريشه در آراي فلسفي ملاصدرا دارد و از سوي ديگر آراي اصولي علامه بهبهاني را الگوي خود ساخته است. گرچه به انديشه مهدويت باوري عميق دارد اما آرمانشهرگرا نيست. سعي مي‌كند با فقهي عقلاني درباره الگوهاي زندگي امروز و اكنون قانون و قاعده صادر كند. انحراف از مهدويت راستين در فرقه بابيه و شيخيه چنان زنهاري در جان فقهاي اصوليه نهاده است كه سبب شده بارها در عصر ما هرگونه ادعاي ارتباط با امام زمان از سوي فقهاي شيعه رد و طرد شود. اصوليه كه هم انحراف اسماعيله را ديده، هم با صوفيه جنگيده و هم شيخيه و بابيه را ديده ترجيح مي‌دهد به وجود امام زمان همچون وعده‌اي الهي بنگرد نه ادعايي بشري. در فقه شيعه نه زهدگرايي افراطي وجود دارد و نه خرافه‌پرستي. بديهي است فقه شيعه سال‌هاست كه در سنت‌هاي قديم خود مانده و از اين رو نيازمند اجتهادي پوياست اما هيچ‌كس نمي‌تواند براي اموري مانند عصمت غيرمعصومين، شفاعت غيرائمه و انبيا، نظركردگي، خواب ديدن و... ريشه فقهي بجويد. در 27 سال پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري روحانيت شيعه نيز بنا به همين سنت فقهي نشاني از اين آرمانگرايي افراطي ديده نمي‌شد و اگر هم وجود داشت با آن برخورد مي‌شد. هرگز اين موج از آرمانگرايي از سوي نهادهاي رسمي و دولتي ترويج نمي‌شد. اما اكنون روزگاري است كه نه‌تنها سيدحسن خميني و شيخ علي‌اكبر ناطق نوري كه امام خميني به خواب فرزندانش مي‌آيد و هشدار مي‌دهد كه مبادا افراط در مقدس‌مآبي، زهدگرايي و غلو در حق ائمه معصومين به بدعتي جديد منجر شود. شايد شيخ احمد احسايي و سيدكاظم رشتي هم گمان نمي‌كردند كه از خميرمايه و هيزمي كه آنان گرد مي‌آورند چنين آتش باب و بها روشن شود. اما در همان زمان نيز علما و فقهايي وجود داشتند كه خطر اين هيمه را به ياد آورند همان گونه كه امام خميني به خواب سيدحسن خميني آمد و نجوا كرد: «مرا دارند از اين خانه بيرون مي‌كنند».

 

توضيح: ايده اصلي اين مقاله از آن يكي از بزرگان نظام است كه در گفت‌وگويي اشاره‌اي روشن به اين مضمون كرد و آن را از دغدغه‌هاي امام براي آسيب‌شناسي انقلاب دانست و اينك كه در پي درگذشت آيت‌الله توسلي هشدار رهبري انقلاب اسلامي متوجه اين انحرافات شده است ضروري بود كه اين نطق ناتمام ادامه يابد. اشارات تاريخي اين مقاله به دو كتاب ذيل و برگرفته از ايشان است. 

1- شيخي‌گري، بابي‌گري و بهايي‌گري، تاليف دكتر يوسف فضايي، آشيانه كتاب، چاپ اول: 1351

2- فتنه باب، به كوشش و قلم دكتر عبدالحسين نوايي، نشر علم، ج اول: 1377

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 16:52  توسط شهروند امروز  |