این رسمِ هرساله مُنتقدانِ فرنگیست که بهترین (و ایبسا مُهمترین) فیلمهایِ سال را، با رسیدنِ سالِ جدید، اعلام میکنند؛ پیش از آنکه مُهمترین جایزههایِ سینمایی سال اعلام شود و مُجسّمههایِ طلاییِ اُسکار، یا گویهایِ طلاییِ گُلدن گلوب، به فیلمهایی برسد که، ظاهراً، بهتر از فیلمهایِ دیگر بودهاند. هر مُنتقدی، در این انتخابِ آخرِ سال، فیلمهایی را فهرست میکند که، ظاهراً، سلیقه اوست؛ پس، این انتخابها، بیش از همه، نشان میدهند که هر مُنتقدی، چهجور سینمایی را میپسندد و از کنارِ چهجور سینمایی بیاعتنا میگذرد و مُهمتر از همه، شاید، کدامیک از یادداشتهایی که در طولِ سال نوشته است، خبر از سلیقه شخصیاش نمیداده است. این پرونده کوچک و جمعوجور، عملاً، بر انتخابهایِ مُهمترین و مشهورترین مُنتقدهایِ فرنگی استوار است؛ همان مُنتقدهایی که، تقریباً، همه فیلمها را میبینند و دربارهشان نظر میدهند و تماشاگران را بهدیدنِ آن فیلمها، یا نادیدهگرفتنشان، تشویق میکنند. امّا این نُکته را هم نباید از یاد بُرد که این فیلمها، بیشک، ارزش و اهمیتی یکسان ندارند و لزومی ندارد که همه آنها را در شُمارِ بهترینهایِ سینما بیاوریم. این، صرفاً، یک انتخاب است؛ برآیندِ یکسال سینما و مثلِ هرسالِ دیگر، تعدادِ فیلمهایِ مُتوسّط و ضعیف، بیشتر از فیلمهایِ خوب بوده است. و حالا، از اینجا میشود شروع کرد به نوشتن درباره فیلمها...
***
* اتاقک غوّاصی و پروانه [جولیان اشنابل]
«ژاندومینیک بوبی»، قطعاً، یکی از غریبترین آدمهایِ رویِ زمین است؛ مردی که روزگاری نشریه «ال» را سردبیری میکرد و یکی از مشهورترین روزنامهنگارانِ روزگارِ خودش بود. امّا، بیماری او را از پای درآورد و بعد از سکته مغزی، همه بدنش فلج شد و تنها چشمِ چپش بود که از این بلایِ ناگهانی، جانِ سالم بهدر بُرد. «بوبی» کتابِ خاطرات و درواقع، زندگینامهاش را بهکُمکِ همین چشمِ چپ نوشت و دوروبریهایش، بهکمکِ همین چشمِ چپ بود که حرفهایش را میفهمیدند. فیلمی هم که «جولیان اشنابل» ساخته، درست بهاندازه آن کتاب، عجیب و تأثیرگذار است. مُهمترین چیزی که در فیلم بهچشم میآید، احتمالاً، استقامتِ پایانناپذیرِ مردیست که همه اُمیدهایش، ناگهان، به نااُمیدی بدل میشوند. و علاوه بر این، هُنرِ «جولیان اشنابل» در فیلم، این است که بیشترِ چیزها را، از منظرِ همین چشمِ چپِ سالم روایت میکند. این زندگی، برایِ «بوبی»، آسان نیست و سختتر از این، شاید، وحشتیست که از آینده دارد. بااینهمه، در کنارِ این ترس از آینده، گاهی هم چُنان از زندگی لذّت میبرد که برقِ اُمید را میشود در این تنها چشمِ باقیمانده دید.
* آنجا نیستم [تاد هینز]
عُمده شُهرتِ «تاد هینز»، برمیگردد به «دور از بهشت»؛ یک ملودرامِ تمامعیار و بینقص که براساسِ یکی از چند شاهکارِ «داگلاس سیرک» ساخته شده بود. امّا، فیلمِ تازه «هینز»، ربطی به آن فیلم ندارد. «آنجا نیستم»، قطعاً، یکی از غریبترین تجربههایِ سینماییِ اینسالهاست. هیچ کارگردانی، تا پیش از این، برایِ بهفیلمدرآوردنِ زندگیِ یکی از مشهورترین آدمهایِ رویِ زمین، فیلمی تجربی نساخته بود؛ امّا «تاد هینز» با اعتمادبهنفسی که، بیشک، مایه رشک بسیاریست، زندگی «باب دیلن» را بهکمکِ شش بازیگر ساخته و هر تکّه زندگیِ او این مردِ مشهورِ موسیقی را به یک بازیگر سپُرده است. این شیوه غریب و مُنحصربهفرد را، کارگردان، ظاهراً، بهکار گرفته است تا وجوهِ مُختلفِ زندگیِ «باب دیلن» را، بهشیوهای شاعرانه، بهتماشا بگذارد. فیلمهایِ زندگینامهوار، معمولاً، در شُمارِ سرراستترین فیلمهایِ سینما هستند؛ امّا «آنجا نیستم»، بیشک، استثنایِ بزرگیست بر این قاعده و مُهمتر از همه اینها، شاید این باشد که «باب دیلن» هم، ظاهراً، نظرِ مُساعدی به فیلم داشته و در کمالِ سخاوت، به کارگردان اجازه داده است گنجینه موسیقیاش را، هرجور که میخواهد، در فیلم بگُنجاند.
* اینلند امپایر [دیوید لینچ]
فیلمهایِ «دیوید لینچ»، همیشه، طرفدار دارند. امّا این سینمایی نیست که بهمذاقِ هر تماشاگری خوش بیاید. سینمایِ «لینچ»، پازلیست که قطعههایِ بسیاری دارد و جورکردنِ این قطعهها و کاملکردنِ پازل و رسیدن به آن تصویرِ نهایی، حتّی اگر محال نباشد، در شُمارِ سختترین کارهایِ مُمکن است. فیلمهایِ او را، گاهی، به دری شبیه میدانند که هرچند همه کلیدها به قُفلش میخورند، امّا نمیچرخند و تماشاگران را پُشتِ در نگه میدارند. و البته، «اینلند امپایر»، در بینِ این فیلمها، یکی از سختترینهاست؛ یکی از آن فیلمهایی که تماشاگران آنچه را میبینند، میپذیرند؛ بیآنکه متوجه شوند همهچیز در این فیلم، واقعاً، چگونه اتّفاق افتاده است و بیآنکه دلیلی برایِ این اتّفاقهایِ پیاپی و رمزآلود داشته باشند. همه آن پرسشهایِ اساسی که، معمولاً، درباره سینمای «لینچ» مطرح میشود، اینجا هم هست و میشود از «پریشانی» و «کابوس» و «ترس» و «تردید»ی که در بیشترِ صحنههایِ «اینلند امپایر» بهچشم میآید، حرف زد. ماجراهایِ، ظاهراً، بیربط و هذیانها و آشفتگیهایِ ظاهری و گُسستنِ مرزِ واقعیت و خیال در فیلم، آنقدر هست که بشود دربارهشان نوشت؛ امّا مُهمتر از همه، شاید، «واقعیت»یست که چُنان دستخوشِ «تغییر» میشود، که، عملاً، شکلی دیگر پیدا میکند.
* بادبادکباز [مارک فارستر]
کتابهایِ پُرفروش، داستانهایی که خوانندگانِ بسیاری پیدا میکنند و روزنامهها و مجلّهها، دربارهشان نقد و تحلیلهایِ مُفصّل مینویسند، معمولاً، بیشتر بهچشم میآیند و «بادباکباز»، رُمانِ اوّلِ «خالد حُسینی» هم در شُمارِ چُنین کتابهاییست. «بادباکباز»، زمانی مُنتشر شد که آمریکاییها، افغانستان را با خاک یکسان کرده بودند و پیِ مردی میگشتند که، ظاهراً، مُسبّبِ 11 سپتامبر بود و رهبریِ «القاعده» را هم بهعُهده داشت. با اینهمه، رُمانِ «خالد حُسینی»، بیش از آنکه به افغانستانِ زیرِ سُلطه طالبان بپردازد، به دورهای از این کشور میپرداخت که خودش، شخصاً، دیده بود. فیلمی هم که «مارک فارستر» براساسِ این رُمانِ مشهور و ستایششده ساخته، تقریباً، چیزی از نوشته این نویسنده افغانِ مُقیمِ آمریکا کم ندارد. «فارستر» و «دیوید بنیوفِ» فیلمنامهنویس، بنا را بر وفاداری به رُمان گذاشتهاند و تا جایی که مُمکن بوده، شیوه داستانگوییِ رُمان را رعایت کردهاند. و ظاهراً، آنچه بیش از همه، به مذاقِ تماشاگرانِ نُسخه سینماییِ «بادبادکباز» خوش آمده، همین شيوهایست که برایِ بيانِ داستان بهکار گرفتهاند و، البته، کنجکاوي از سرانجامِ داستانی که تلخیاش، کمکم آشکار میشود؛ داستانِ آدمهایی که باید گذشته را بهياد بیاورند و بهجُستوجویِ راهی باشند برایِ جُبرانِ خطاهایی که همیشه در یاد میمانند.
* بهسوی سرزمین وحشی [شان پن]
این هم واقعیتیست که «شان پن»، سالهاست دیگر آن «پسرِ بدِ» سینمایِ آمریکا نیست و به یکی از مشهورترین شمایلهای این سینما بدل شده است؛ مردی که اعتراض میکند و گاهی در کسوتِ یک خبرنگار، راهیِ کشورهایِ دیگر میشود تا حقیقتی را که دیگران، بههردلیلی، پنهان میکنند، رویِ کاغذ بیاورد و ساعتها دربارهاش حرف بزند. پس، چندان هم غریب و دور از ذهن نیست که وقتی«شان پن» به کارگردانی روی میآورد، یک فیلمِ مرسوم و مُتداول نسازد و پیِ «حرف»ی باشد که بهنظرش، مُهمتر از باقیِ «حرف»هاست. تازهترین فیلمِ «شان پن» در مقامِ کارگردان، فیلمیست درباره مضرّاتِ شهرنشینی و تمدّنی که، کمکم، انسانیتِ آدمها را بهدستِ فراموشی سپرده است. سفری به آلاسکا و طبیعتِ دستنخورده و تازهاش، احتمالاً، آرزویِ هر آدمیست؛ امّا آدمهایی که به این آرزو جامه عمل بپوشانند، اندکند. امّا مسأله این است که رفتارِ چُنان آدمی، بهمذاقِ هر تماشاگری خوش نمیآید و از دیدِ دستهای از این تماشاگران، «کریستوفر مکندلز» را باید در شُمارِ دیوانگان جای داد. فیلمِ «بهسویِ سرزمینِ وحشی»، هرچند براساسِ یک رُمان ساخته شده، بیش از هرچیز، مدیونِ همان آدمیست که چندسالی پیشتر، دست به این کار زد و طبیعت را به شهر ترجیح داد.
* پیرمردها کشوری ندارند [جوئل کوئن و ایتن کوئن]
فیلمهایِ «برادرانِ کوئن»، همیشه، غیرمنتظرهاند؛ وقتی خیال میکنیم باید چشمبهراهِ فیلمی کُمدی باشیم، ما را با فیلمی «نوآر» طرف میکنند و وقتی در انتظارِ یک «نوآر» هستیم، با یک کُمدیِ معرکه روبهرو میشویم. سینمایِ «برادرانِ کوئن»، تماشاگرانِ مخصوصِ خودش را دارد؛ هر تماشاگری این فیلمهایی را که در مرزِ بینِ نبوغ و جنون حرکت میکنند، دوست ندارد و کافیست شوخیهایِ حیرتانگیزِ آنها را درک نکند، تا قیدِ تماشایِ باقیِ فیلمهایشان را هم بزند. «پیرمردها کشوری ندارند» را «برادرانِ کوئن» براساسِ رُمانِ مشهوری از «کورمک مکآرتی» ساختهاند و مثلِ هر فیلمِ دیگرِ «کوئنها»، ترکیبی از ایدههایِ آنها و داستانیست که خوانندگانِ بسیاری داشته است. پس، تکلیفِ تماشاگری که بهتماشایِ این فیلم مینشیند، عملاً، روشن است و میداند وقتی در نقدهایِ سینمایی مینویسند که «پیرمردها کشوری ندارند» یک فیلمِ جادّهایِ نامُتعارف است، یا وقتی مینویسند یک وسترنِ غیرمُتعارف است، باید آماده دیدنِ فیلمی باشند که در هیچ چارچوبی نمیگنجد و راهی را میرود که «برادرانِ کوئن» میخواهند. اینجا هم میشود شوخیهایِ غریب و معرکه آنها را دید که در دلِ خشونتی کمنظیر، تصویرهایِ یکّه و ماندگاری را ساخته است. یک فیلمِ «کوئن»ی با همه ویژگیهایِ این نام.
* پیش از آنکه شیطان بفهمد مُردهای [سیدنی لومت]
فیلمِ تازه کارگردانِ کُهنهکارِ سینمایِ آمریکا که «بعدازظهر نحس» و «سرپیکو»یش، هنوز، طرفدارانِ زیادی دارد، مثلِ همیشه، بهمذاقِ مُنتقدانِ سینمایی خوش آمده است. آنچه در فیلمهایِ او، بیش از همه، بهچشم میآید، فسادیست که خیابانها را برداشته و در فیلمِ تازه او هم، درست مثلِ فیلمهایِ قبلیاش، با آدمهایی طرف میشویم که میجنگند و، البته، میدانند که چیزی جُز شکست نصیبشان نمیشود. آدمهایِ به «تهِخط» رسیده فیلمهایِ «سیدنی لومت»، زندگی را دوست ندارند و پاسخِ این ناکامیها را با تلخیها و فریادهایی میدهند که، البته، بهجایی نمیرسند. بااینهمه، «لومت» در هشتادوچهارسالگی، بهتر از جوانهایی فیلم میسازد که هنوز در آستانه چهلسالگی هستند و آدابِ روایتِ یک داستانِ جنایی را بهتر از آنها میداند و خوب بلد است که وحشیبودنِ آدمها را بهشیوهای مُنحصربهفرد، به تماشا بگذارد. این، داستانِ آدمهاییست که راهِ خودشان را نمیروند و مسیری را انتخاب میکنند که بیراهه میرود و، البته، نباید از این هم غافل بود که درنهایت، نقشهای که قرار است خانوادهای را به خوشبختی برساند، مایه سیهروزیشان میشود و زندگیشان را به باد میدهد.
* تاوان [جو رایت]
این، فیلمِ دیگریست از کارگردانِ سیوششسالهای که دوسال پیش، یکی از بهترین «غَُرور و تعصّب»هایِ تاریخِ سینما را با بازیِ «کایرا نایتلی» ساخت. برایِ «جو رایت»، رُمانِ خواندنیِ «یان مکاوان» فُرصتِ بینظیری بوده است تا یک داستانِ قدیمی را بهشیوهای تازه روایت کند. همه فیلم، به یکمعنا، حکایتِ یک «برداشتِ نادرست» و «سوءتفاهم»یست که زندگی را بهکامِ آدمها تلخ میکند؛ سوءتفاهمی که بعدها باید «تاوانِ» آنرا پرداخت، بهشرطِ اینکه اسبابِ این «تاوان» آماده باشد و آدمها در دسترس باشند. و درعینحال، این آخرین «داستان»یست که یک نویسنده مینویسد تا پیش از مُردن، «تاوانِ» یک شهادتِ دروغ را پس داده باشد. اعترافِ دیرهنگامِ «براینی» به حقیقتی که سالها کتمان شده، شاید، خبر از آرزوهایِ او بدهد. «براینی» خوب میداند که دو دلداده، دور از هم مُردهاند؛ امّا داستانش را بهگونهای تمام میکند که انگار در زمانِ مرگ، چیزی بینِ آنها فاصله نینداخته است. امّا هُنرِ «جو رایت»، فقط این نیست که فیلمش را کاملاً «کلاسیک» ساخته؛ یکچشمه دیگر از هُنرش، بیشک، صحنهایست که نيروهاي انگليسي، در بندر دانکرک، در شمال فرانسه، پیاده میشوند و، ظاهراً، صحنههایی ازایندست، در فیلم بسیارند.
* جوانی بی جوانی [فرانسیس فورد کاپولا]
تماشاگرانِ زیادی برایِ دیدنِ فیلمِ تازهای «فرانسیس فورد کاپولا»، سالها صبر کردند و هر خبری را درباره پروژههایِ احتمالیاش خواندند؛ هرچند، درنهایت، اُستادِ بیبدیلِ سینما، پروژههایِ عظیم را کنار گذاشت و رُمانی از «میرچا الیاده»، اسطورهشناسِ مشهورِ ایتالیایی را برایِ فیلمشدن انتخاب کرد. برایِ «فرانسیس فورد کاپولا»یِ کبیر، فیلمساختن در اینسالها، به کاری نامُمکن بدل شده بود؛ هیچ داستانی، ظاهراً، آنقدر جذّاب نبود که بهکارِ او بیاید، امّا درنهایت، نوشتهای از «الیاده» او را سرِ ذوق آورد و به فیلمسازی تشویقش کرد. حرفزدن درباره نتیجه کار، اصلاً آسان نیست. همه آنها که، لابُد، چشمبهراهِ «پدرخوانده»ای دیگر بودهاند، از دیدنِ فیلم سرخورده شدهاند و، البته، کسانی دیگر هم هستند که گُمان میکنند پُختگیِ این فیلمِ «کاپولا» را در هیچیک از فیلمهایِ قبلیاش ندیدهاند. و در کنارِ آنها، خودِ «کاپولا» هم هست که میگوید این «تنها» داستانیست که وضعیت و موقعیتِ اینسالهایِ او را، بهخوبی، نشان میدهد. پس، چندان هم عجیب نیست که صحنههایی از فیلم، خبر از دلدادگیِ آدمها میدهند و صحنههایی دیگر، دلهرهآور و ایبسا مُعمّايي هستند. و خُب، از همه اینها که بگذریم، دوباره میرسیم به خودِ داستان، به حکایتِ آدمی که جوانیاش را بهدست میآورد و این برایِ کارگردانی که سالهاست ریش و مویی سپید دارد، در حُکمِ «کیمیا»ست، یک خواسته و آرزوست.
* چهارماه، سههفته و دوروز [کریستین مونگیو]
«کریستین مونگیو»یِ رومانیایی، با چهارمین فیلمش غوغا بهپا کرد و نامش، در شُمارِ کارگردانهایی جای گرفت که اُمیدِ سینما هستند؛ نخلِ طلایِ شصتمین جشنواره کن را گرفت و یکشبه رهِ صدساله را رفت. برایِ «کریستین مونگیو» که سالهایِ جوانیاش در روزگارِ حکومتِ کمونیستها بهباد رفته، یادآوریِ اتّفاقهایِ ناخوشایند و تلخِ آنسالها، یکجور تذّکر است، یکجور نصیحت به نسلِ جدیدِ رومانی که شاید نه به کتابهایِ تاریخ مُراجعه میکند و نه پایِ حرفِ بزرگترها مینشیند. و البته که هنوز پایِ بسیاری از این خاطرهها، این شرححالها به کتابهایِ تاریخ باز نشده است و هیچ معلوم نیست آدمها، اصلاً به گفتنِ اینچیزها میلی دارند یا نه. و مُهمتر از همه اینها، ظاهراً که «کریستین مونگیو»، فیلمش را براساسِ خاطرههایی واقعی ساخته است تا پروژهای که با این فیلم شروع شده، سرگذشتِ واقعیِ مردمِ رومانی باشد. تماشایِ فیلمی که بیش از همه، رویِ تلخیهایِ زندگی تأکید میکند، شاید بهمذاقِ هر تماشاگری خوش نیاید، امّا آنها که به تماشایِ فیلمِ «مونگیو» نشستهاند، میگویند این فیلمیست که وقتی تمام میشود، باید ساعتها دربارهاش فکر کرد.
* خون بهپا میشود [پُل تامس اندرسن]
«پُل تامس اندرسن»، کارگردانِ کمکاریست، شاید درستش این باشد که بنویسیم کارگردانِ گُزیدهکاریست. از سالهایِ میانیِ دهه 1990 که رسماً فیلمسازی را آغاز کرده است، تعدادِ فیلمهایی که رویِ پرده سینما فرستاده، انگشتشُمار است. امّا با همین معدود فیلمهایی که از «اندرسن» دیدهایم، مثلِ روز روشن است که او یکی از «بهترین»هایِ اینسالهاست؛ یکی از «کمالگرا»ترین کارگردانهایِ آمریکایی که سینمایش را ترکیبی میدانند از فیلمهایِ «رابرت آلتمن» و «استنلی کوبریک» و درست مثلِ این دو اُستاد، او هم هر فیلمی را نمیسازد و به هر داستانی علاقه نشان نمیدهد. پس، همه آنها که به تماشایِ «خون بهپا میشود» نشستهاند، لابُد، از دیدنِ فیلمی که درنهایتِ وسواس و دقّت ساخته شده، حیرت کردهاند. این، یکی از معدود فیلمهاییست که همه مُنتقدانِ سینمایی، زبان به تحسینِ آن گشودهاند و آنرا لایقِ همه جایزههایِ اُسکار میدانند. در روزگاری که پرداختنِ به موضوعهایِ روز، محدود شده است به تروریسم و خصومتی پایانناپذیر با مردمانِ خاورمیانه، «اندرسن» حکایتِ دیگری را برایِ تماشاگرانش تعریف میکند؛ داستانِ «نفت»ی که قرار است مایه خوشبختیِ آدمها باشد، امّا آنها را به زمینِ گرم میزند و روزگارشان را سیاه میکند.
* دارجیلینگ با مسئولیت محدود [وس اندرسن]
از فیلمی که «وس اندرسن» ساخته باشد، چه توقّعی داریم؟ اینکه در کنارِ شوخیهایِ معرکه و بهیادماندنی، یک داستانِ معرکه را هم روایت کند و «دارجیلینگ با مسئولیت محدود»، دقیقاً، چُنین فیلمیست. «هند»ی که «وس اندرسن» در فیلمش نشان میدهد، جذّابتر و دلپذیرتر از آن «هند»یست که میشناسیم و البته میزانِ شوخطبعیهایِ این «هندِ» تازه را هم نباید دستکم گرفت. خوب معلوم است که «اندرسن» پیِ ساختِ فیلمی بوده است که ادایِ دینی باشد به فیلمهایِ کلاسیکِ آمریکایی و عجیب نیست که قاببندیهایِ فیلم، گاهی، تماشاگران را بهیادِ کلاسیکهایِ سیاهوسفید میاندازند، یا گفتوگوهایِ بامزّه فیلم، گاهی، صورتِ تغییریافته حرفهایی هستند که در کلاسیکهایِ سیاهوسفید، از زبانِ بازیگرانِ قدیمی شنیدهایم. حکایتِ سه برادری که بعد از مرگِ پدرشان با هم حرف نزدهاند، ظاهراً، چیزِ عجیبی نیست؛ امّا «وس اندرسن» موقعیتهایِ بُغرنج و ایبسا مسخرهای را برایِ این برادرها تدارک دیده است تا کمکم زندگیهایِ ویرانشدهشان را بازسازی کنند و به درکِ تازهای از خودشان برسند. و البته که «هند» و انواعِ روشهایِ خودشناسیِ مردمانِ آن دیار هم موقعیتِ دلپذیری را برایِ آنها رقم میزند.
* در درّه الاه [پل هگیس]
«پل هگیس» فیلمسازی را دیر شروع کرد؛ امّا وقتی «تصادف»ش برنده اصلیِ اُسکار شد، بهعنوانِ یکی از کارگردانهایِ آیندهدار مشهور شد. پیش از آنکه «هگیس» به کارگردانی روی بیاورد، فیلمنامهنویس بود و ظاهراً تجربههایِ فیلمنامهنویسی، در زمانِ کارگردانی، به کارش آمده است. «هگیس» خوب میدانست که نباید فیلمی بهشیوه «تصادف» بسازد؛ برایِ همین تا جایی که میشد صبر کرد و فیلمِ «بعدی»اش را بهتعویق انداخت. «در درّه الاه»، از فردایِ روزی که در جشنواره ونیز، رویِ پرده سینما رفت، یکی از مُهمترین فیلمهایِ سال شد و همه آنها که به تماشایِ فیلم نشستند، گفتند که سینمایِ آمریکا، به چُنین فیلمهایِ مُعترضانهای نیاز دارد که نه اهلِ شُعار باشند و نه همهچیز را یکسویه ببینند. جنگِ آمریکا با عراق، مسأله اساسیِ آمریکاست و سربازهایی که از سرِ اجبار در این کشور هستند، ظاهراً، سختترین و بُحرانیترین روزهایِ زندگیِ خود را میگذرانند. با چُنین دیدگاهیست که «هگیس» فیلمی میسازد درباره عواقبِ این جنگ و مصائبی که نتیجه سربازان و خانوادهشان میشود. این، فیلمیست درباره خشونت رواني پنهان در جنگ، درباره آثارِ سوءِ جنگ و اجباری که روانِ آدمها را تهدید میکند و ظاهراً «هگیس» در نمایشِ مشقّتهایِ این زندگی، موفّق بوده است.
* راتاتویی [براد برد]
این، تنها فیلمیست که مُنتقدانِ سینمایی، دربارهاش بهتوافق رسیدهاند و همین است که در فهرستِ بلندبالایِ بهترینهایِ سال، بالاتر از همه فیلمها ایستاده است. یک کارتون، یک انیمیشن، بیش از هر فیلمِ واقعیِ دیگر، دلِ مُنتقدان را بُرده است. داستانِ یک موشِ کوچکِ آبی که زندگیِ بهشیوه آدمها را به زندگیِ معمولیِ خود ترجیح میدهد، آنقدر جذّاب و دیدنی از آب درآمد، که جمعیتِ مُنتقدان، بهاتّفاق، آنرا بهترین فیلمِ سال دانستهاند. در «راتاتویی» هم مثلِ باقیِ انیمیشنهایِ «پیکسار»، دو مضمونِ اصلی را میشود دید؛ یکی جُستوجو براي وضعيتی بهتر، و یکی اهميت خانواده. امّا، عجیبتر از همه، شاید، این است که موشِ کوچکِ آبیِ فیلم، نمیتواند با آدمها حرف بزند؛ هرچند بهترین موجودیست که حرفِ یک سرآشپز را میفهمد و آنقدر قریحه و استعداد دارد که در عینِ موشبودن، برایِ آدمها و بهتر از آدمها، آشپزی کند. امّا جذّابترین بخشِ فیلم، جاییست که «رِمی» بالأخره، به آرزویش میرسد و در آشپزخانه یک رستورانِ «پاریس»ی، غذایِ موردِ علاقهاش را میپزد. «برایِ پِروبالدادن به رؤیا و خیال، جایی بهتر از پاریس سُراغ دارید؟» این جُملهای از فیلم است و، ظاهراً، فقط در پاریسِ رؤیاییست که یک موش به آشپزی حرفهای یا «شِف» بدل میشود.
* زودیاک [دیوید فینچر]
«زودیاک» را، تقریباً، همه دیدند؛ چه آنها که «دیوید فینچر» را مُهمترین کارگردانِ یک نسل میدانستد و چه آنها که گُمان میکردند «هفت»، تنها فیلمِ خوبِ اوست و خوببودنِ این فیلم را باید بهپایِ چیزهایِ دیگری نوشت. امّا «زودیاک»، در عینِ شباهت به فیلمهایِ دیگرِ «فینچر»، فیلمی یکّه است که، شاید، زمانِ طولانیاش، حوصله شُماری از تماشاگرانِ بیحوصله را سر ببرد. با اینهمه، «زودیاک»، یکی از بهترین و ایبسا کاملترین فیلمیست که «دیوید فینچر» تابهحال ساخته است. زودیاک، داستانِ سالهایی است که آدمکُشی مرموز که قتلهایِ بیرحمانهاش، خواب را از چشمانِ آمریکاییها ربوده بود و فیلمی که «فینچر» ساخته، بهجایِ آنکه این آدمکُش را به نمایش بگذارد و دست به تعقیبش بزند، آدمهایی را به ما نشان میدهد که میخواهند سر از رازِ زودیاک درآورند. این، داستانِ سایهایست که همه دربارهاش حرف میزدند و روزشان را به او اختصاص میدادند. واقعیت این است که آنچه در زودیاک اهمیت دارد، این است که تماشاگرش خود را بهجای یکی از همان کاشفانِ حقیقتی بگذارد که هرقدر به حقیقتِ ماجرا نزدیکتر میشوند، بیشتر رو به ویرانی میروند. سرککشیدن در ماجرایی زندگیِ یک جامعه را تهدید میکند، آسان نیست و سه شخصیتِ اصلیترِ فیلم، تاوانِ این کنجکاوی را پس میدهند.
* فیلمِ سینماییِ سیمپسونها [دیوید سیلورمن]
یک انیمیشنِ دیگر. نُسخه سینماییِ یکی از مشهورترین و محبوبترین مجموعههایِ تلویزیونی، طرفدارانش را ذوقزده کرد. بعد از چهارصد قسمتِ تلویزیونی، بالأخره، تصمیم گرفتند این «ابله»ترین و «دوستداشتنی»ترین خانواده آمریکایی را رویِ پرده سینماها بفرستند. «سیمپسونها»، سالهاست که به یکی از چند نمادِ اصلیِ آمریکا بدل شدهاند؛ آدمهایی غیرِعادّی که قیافهشان شبیه هیچ آدم دیگری نیست و سرتاپا زردند. چهار انگشت دارند و از پسِ همه کارهایی که نباید انجام دهند، برمیآیند. در کشوری که خانواده، ظاهراً، رُکنِ جامعه است، «سیمپسونها» خانوادهای هستند که بهسُرعتِ برقوباد، پُشتِ هم را خالی میکنند و بعد از پشیمانی، دستِ دوستی بهسویِ یکدیگر دراز میکنند. هرکسی، خودش را به دیگران ترجیح میدهد و بعد از اینکه سرش به سنگ خورد، پشیمان میشود. با اینهمه، مُهمترین شخصیتِ «فیلمِ سینماییِ سیمپسونها»، «هومر سیمپسون» است؛ پدرِ خانواده که کاملاً ناخواسته درگیرِ یک سیرِ تغییر و تحوّلِ میشود و، واقعاً، از سرِ اجبارِ اسپرینگفیلد و ساکنانش را نجات میدهد. بهخاطرِ همینچیزها بود که دستهای از مُنتقدانِ سینمایی نوشتند که درون هر آمریکایی یک «هومر سیمپسون» پنهان شده است و «هومر»، در آمریکا، عملاً، یک قهرمان ملّیست.
* قتلِ جسی جیمز بهدستِ رابرت فوردِ بُزدل [اندرو دومینیک]
دستهای از مُنتقدانِ سینمایی بر این باورند که روزگارِ سینمایِ «وسترن» بهسر آمده است؛ امّا در مُقابلِ آنها، مُنتقدانی هم هستند که گُمان میکنند خورشیدِ سینمایِ «وسترن» دوباره طلوع کرده است. و فیلمِ «قتلِ جسی جیمز بهدستِ رابرت فوردِ بُزدل»، یکی از همین فیلمهاییست که بهمذاقِ وسترندوستان، کاملاً خوش آمده است. فیلمی که، براساسِ زندگیِ یکی از مشهورترین آمریکاییها ساخته شده؛ مردی که از دلِ جنگِ داخلی آمریکا بیرون آمد و صاحبِ شُهرتی کمنظیر شد. و ظاهراً، همه چیزهایی که در فیلم میبینیم، برگرفته از زندگینامههایی هستند که درباره «جسی جیمز» نوشته شدهاند. فیلم، داستانِ دو آدم است که هرچند، ظاهراً، شباهتهایی بههم دارند، امّا تفاوتهایشان بیش از اینهاست و به همین دلیل است که مردِ یاغی، در فیلم، به قهرمانی بدل شده است که راهِ خودش را میرود و کارِ خودش را میکند. درعینحال، این داستانِ شناختِ آدمها هست؛ گاهی آدمها سرسپرده یکی میشوند، بیآنکه او را خوب بشناسند و زمانی که به شناختِ درستی از او میرسند، چارهای ندارند جُز نابودکردنِ آن آدم. و این فیلم، داستانِ همین سرسپردگیست.
* مایکل کلایتن [تونی گیلروی]
در «مایکل کلایتن» آنچه بیش از همه بهچشم میآید، شخصیتهاییست که واقعاً به «شخصیت» بدل شدهاند و تماشاگری که به تماشایِ فیلم مینشیند، از رازهایِ درونیِ آنها و خواستههایشان، کاملاً، سر درمیآورد. یا دستکم میفهمد با چهجور آدمهایی طرف است. این، یک فیلمِ دلهرهآورِ دیدنیست که روانِ آدمها را به تحرکِ ظاهریشان ترجیح داده است و از دلِ همین پرداختن به روانِ آدمهاست که به شخصیتهایی واقعی رسیده. داستانِ چندلایه فیلم، در نگاهِ اوّل، کمی گُنگ بهنظر میرسد؛ امّا وقتی فیلم تمام میشود، همهچیز، تقریباً، روشن شده است. درعینحال، این داستانِ آدمهاییست که نمیدانند باید به اصولِ اخلاقی پایبند باشند، یا اینکه قیدِ این اصول را بزنند و کارِ خودشان را بکنند. و جالب است که این آدمها میدانند در فاصله خوبی و بدی ایستادهاند؛ امّا گُمانشان این است که دست به هرکاری بزنند، تنها کاریست که از دستشان برمیآمده است. آنچه آدمها را بهسویِ خلاف، بهسویِ کارهایِ نادرست سوق میدهد، نبودِ وجدان است. وجدان که نباشد، انجامِ همهچیز مُمکن میشود و در این داستانِ کاملاً اخلاقی، یکنفر است که به وجدان علاقه بیشتری دارد و قیدِ پول را میزند، ولی وجدانش را زیرِ پا نمیگذارد.
* وعدههایِ شرقی [دیوید کراننبرگ]
همه تماشاگرانی که از دیدنِ «سابقه خشونت» لذّت برده بودند، لابُد از «وعدههایِ شرقی» هم خوششان میآید. «کراننبرگ»، در سالهایِ پیری، دوباره مُتولّد شده است و فیلم به فیلم، کارنامهاش را غنیتر و کاملتر از قبل میکند. «وعدههایِ شرقی» هم یکی از آن فیلمهاییست که، احتمالاً، کمکم، به یکی از چند فیلمِ بهیادماندنیِ او بدل میشود؛ فیلمی که در آن خبری از آن دنیایِ افسانه علمی و سوررآلیسمِ غریبِ کارهایِ قبلیاش نیست. این، یک فیلمِ استادانه است درباره دنیایِ زیرزمینیِ خلافکارها، درباره آدمهایی که با خلافکارها درگیر هستند و زندگیشان به زندگیِ خلافکارها گره خورده است.داستانِ فیلم، آنقدر پیچ در پیچ میشود و شخصیتهایِ خوشرنگولعاب چُنان واردِ این بازیِ هولناک میشوند که حوصله هیچ تماشاگری، در میانه فیلم، سر نمیرود. علاوه بر این، فیلمِ تازه «کراننبرگ»، یک فیلمِ سیاسی هم هست؛ فیلمی درباره درگیریهایِ روسیه و چچن و همه آن زندانهایی که پناهگاه خلافکارهایِ روسی هستند. همین است که دستهای از مُنتقدان بر این باورند که «وعدههایِ شرقی»، بهترین فیلمیست که در این سالها درباره مفهوم دسیسه در سیاست و تأثیرِ آن رویِ زندگیِ عادّی ساختهاند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ عُنوانِ این یادداشت، نامِ فیلمیست از فدریکو فلینی
