تبليغاتX
شهروند امروز - گفت‌وگو با محسن نامجو - مجید رئوفی

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

من باب ديلن نيستم

محسن نامجو به ايران بازگشت. بي‌سروصداتر از رفتن‌اش و آرام‌تر از تمام ماه‌هايي كه در صدر اخبار موسيقي ايران بود. خيلي‌ها خبر ندارند كه برگشته. موبايلش را عوض كرد، پيدا كردنش ديگر سخت است. ظاهرا با خودش قرار گذاشته كه كمتر در دسترس باشد. مي‌گويد از شهرت بيزارم. اما در كافه‌اي كه قرارمان را گذاشته‌ايم، همه مي‌شناسندش. هر كسي كه وارد مي‌شود، اظهار آشنايي و علاقه مي‌كند. آن يكي به دوستانش زنگ زده كه محسن نامجو اينجاست و آنها در راهند. مي‌گويد از شهرت بيزارم اما مگر مي‌شود وقتي از تو مي‌‌خواهند چند دقيقه‌اي سر ميزشان بنشيني، نپذيري. به هر حال اينجا ايران است و ستاره داستان، چه بخواهد و چه نخواهد، هواداران پرتعدادي دارد و البته مخالفان سرسختي كه تعدادشان با هوادارانشان قابل قياس نيست. با او سعي كرديم در چند بخش صحبت كنيم. درباره سفر سه‌ماهه‌اش به اروپا، درباره ماجراهاي انتشار آلبومش از سوي حوزه هنري كه منجر به جنجال‌هاي عجيبي ميان حوزه و ارشاد شد و درباره حاشيه‌ها و جنجال‌هايي كه انگار قصد ندارند دست از سر او بردارند. هر چند خودش معتقد است دوره جديدي از زندگي‌اش آغاز شده. به قول خودش، زمان بهترين قاضي است.

 

 

قبل از اينكه بخواهيم از ماجراهاي اين سفر سه‌ماهه صحبت كنيم، اجازه بدهيد اين سئوال را مطرح كنم كه از كي به فكر سفر به اروپا افتادي؟

بعد از اينكه تحصيلم در ايران نيمه‌تمام ماند، هميشه به سفر به اروپا به عنوان يكي از گزينه‌هاي پيش رو فكر مي‌كردم. البته اين ايده، به شناخت عميق از آن محيط و البته ريسك زيادي احتياج داشت. بايد تمام جوانب را در نظر گرفت وگرنه سفر به محيطي كه شناختي از آن نداري، بيش از همه باعث مي‌شود كه آدم محافظه‌كارتر شود. اما نكته ديگري هم وجود داشت. زندگي من در اين چهار پنج سال اخير، بسيار پرمشغله بود. آنقدر كارهايم زياد شده بود كه فرصتي براي ادامه تحصيل برايم ايجاد نشود. انگيزه من از ادامه تحصيل اين بود كه به بخش مهمي از زندگي ذهني‌ام كه پنجاه درصد كار من را اشغال كرده و آن هم بخش تحقيقاتي موسيقي است بپردازم. مي‌خواستم به واسطه قرار گرفتن در يك محيط آكادميك، تحقيقات نصفه و نيمه‌ام را كامل كنم كه حقيقتا آن محيط آكادميك را هم در ايران پيدا نكردم. رشته تحصيلي هم چندان برايم فرق نمي‌كرد. صرفا قرار گرفتن در يك محيط دانشجويي آرام و به دور از مشغله‌هاي اينجا برايم ايده‌آل است. تا اينكه ارديبهشت ماه امسال يك دعوتنامه از كنسرواتوار روتردام براي شركت در آزمون ورودي به دستم رسيد.

اين مراوده در خلال حضورت در فستيوال فيلم روتردام ايجاد شد كه به ارسال دعوتنامه آزمون منتهي شد؟

جرقه اوليه ماجرا همان جا زده شد.

در فستيوال روتردام براي مردم اجرا داشتيد. حتما آنجا مديران اين كنسرواتوار، كارت را ديده بودند؟

من در اين فستيوال در سالني به نام «روتردام تيه‌تر» (Ro-Teater) اجرايي داشتم. كنسرواتوار روتردام جاي ديگري است كه ربطي هم به اين فستيوال نداشت.

منظورم اين است كه آنجا مورد توجه قرار گرفتن و زمينه حضورت در كنسرواتوار فراهم شد؟

نه. در واقع يك پيگيري شخصي بود. خودم فكر كردم كه در اين چند روزي كه در روتردام هستم، جست‌وجويي براي شناختن دانشگاه‌هاي شهر داشته باشم. از قضا، اين كنسرواتوار يكي از مراكز معتبر موسيقي است. به هر حال، من كاتالوگ اين كنسرواتوار را دريافت كردم و ارتباط برقرار شد تا اينكه ارديبهشت ماه، برايم ايميلي آمد كه مي‌تواني براي شركت در آزمون به روتردام بيايي. من پيگير كارهاي ويزايم بودم كه ماجراي كنسرت ارمنستان برايم پيش آمد. اين مشغله زياد باعث شد نتوانم مداركم را سر موقع آماده كنم و فرصت امتحان از دست رفت.

يكي دو ماه بعد، توانستم به بهانه اجرا در ونيز، ويزاي تفريحي اروپا را دريافت كنم. در واقع، هدف اصلي‌ام از سفر به اروپا، پيگيري براي حضور در كنسرواتوار روتردام و بعد پيگيري براي دانشگاه‌هاي ديگر بود. هدف ديگرم هم استراحت بود واقعا. اولي به نتيجه رسيد اما دومي نه.

استراحت؟ چرا؟

بله ديگر. آدم چرا مي‌خواهد استراحت كند؟

كار مي‌كني و خسته مي‌شوي و بعد به استراحت نياز داري.

خب همين. به دليل حاشيه‌هاي زيادي كه از اواخر سال 85 آغاز شده بود، خيلي برايم ايده‌آل بود كه فرصتي گير بياورم و مسافرتي پيش بيايد استراحتي بكنم. البته اين استراحت يك هفته بيشتر دوام نياورد.

يعني هفته اول همه چيز بر وفق مراد پيش رفت.

يك هفته اول كه گذشت، اولين اجرا در هلند پيش آمد.

قبل از اينكه از ايران برويد، قرار اين اجرا گذاشته شده بود؟

نه، صرفا خبر داشتم كه روز 26 اكتبر يك اجرا در لندن خواهم داشت. سازماني به نام ايران هريتيج (Haritage) قرار بود مراسمي براي بزرگداشت مولانا برگزار كند كه يكي از كساني كه به اين برنامه دعوت شد من بودم. اين توافقات قبل از سفر من درايران انجام شده بود. مي‌دانستم كه سفر به انگلستان، ويزاي ويژه‌اي متفاوت با ويزاي شينگن من مي‌خواست. مسئولان اين برنامه اعلام كردند كه از كشوري كه در آن زمان ساكن هستم يعني هلند، مي‌توانم ويزا بگيرم كه اين اتفاق نيفتاد. در واقع سهل‌انگاري مديران آن برنامه باعث شد نتوانم به لندن بروم. در هر صورت اجرايي كه قرار بود انجام شود، نشد و در عوض اجراهايي كه انتظارش را نداشتم، انجام شد.

در اين مدت، چند اجرا داشتيد و كجاها؟

در مدت سه ماه، هفت يا هشت اجرا داشتم. اولي‌اش در همان هلند بود در شهر اُترخت. به مراسم افتتاحيه فستيوال فيلم ايرانيان دعوت شدم تا برنامه‌اي اجرا كنم.

فستيوال فيلم ايرانيان در تبعيد؟

نخير، عنوانش همين فستيوال فيلم ايرانيان بود. خدمتتان بگويم در هيچ كدام از برنامه‌هاي مشكوك كه ممكن بود مشكلي داشته باشند، شركت نكردم و خوشبختانه از اين بابت هيچ مشكلي هم برايم پيش نيامد.

مخاطبانتان چه كساني بودند؟

به هر حال اين برنامه مربوط به فستيوال فيلم بود و تماشاگران هلندي و ايراني در برنامه حاضر بودند. برنامه من هم كنسرت نبود. صرفا يك اجرا بود و مدت زمان برنامه هم كوتاه بود.

اركستر هم داشتيد؟

در هيچ يك از برنامه‌ها، با كسي ساز نزدم. من براي اجرا مسافرت نكرده بودم. ضمن اينكه نوازندگاني كه با آنها همكاري مي‌كنم و كارشان را دوست دارم، به دليل طي نكردن دوره سربازي، مشكل خروج از كشور دارند.

درباره بقيه اجراها مي‌گفتيد.

بله، دومين اجرا در سالني به نام بيترزود بود، «زود» (Bitter zuid) همان سوئيت است كه به زبان هلندي، اينگونه تلفظ مي‌شود. معني‌اش هم مي‌شود تلخ شيرين.

اين برنامه هم براي رونمايي كتابي بود درباره ايران كه يك خانم هلندي آن را نوشته بود. در اين كنسرت حدود 200 نفر حاضر بودند.

چه كسي اين برنامه‌ها را سازماندهي مي‌كرد؟

شكل برنامه‌ها به گونه‌اي بود كه از پيش سازماندهي شده نبود. صرفا بنا به روابط دوستانه ما شكل مي‌گرفت. در حال حاضر كه خدمت‌تان هستم اين مشكل حل شده و دو، سه نفر از دوستان در خارج از كشور مسئوليت برنامه‌ريزي و مديريت كارها را بر عهده گرفته‌اند.

چرا دو سه نفر؛ يك نفر بهتر نيست؟

به هر حال در كشورهاي مختلف‌اند و البته مسئوليت‌هايشان هم متفاوت است.

به كشورهاي ديگر هم سفر كرديد؟

بله، بعد از اجراي بيترزود، سفر ده روزه‌اي به ايتاليا داشتم كه به قصد ديدن بعضي از دوستان بود و نيز انجام دو اجرا. اجراي اول در ونيز بود. همان زمان بيه‌نال ونيز هم در آنجا برگزار مي‌شد و شهر پر از توريست بود. انتظار نداشتم براي يك اجراي ساده كه تبليغاتي هم برايش نشده بود تعداد زيادي شركت كنند. اجراي ونيز بيشتر به يك كنسرت خصوصي شباهت داشت. اما بعد از آن اجرايي در رم داشتم كه از لحاظ استقبال، همه چيز را جبران كرد. جالب بود كه سالني كه در رم مهيا شد سالن آكادمي هنرهاي زيباي اين شهر بود؛ جايي كه بسياري از هنرمندان تجسمي نسل قديم ايران، فارغ‌التحصيل آن آكادمي هستند. در حياط آن آكادمي و در يك شب گرم پاييزي، برنامه را اجرا كرديم، آن هم در شرايطي كه اين محل دو روز قبل از اجرا در اختيار دوستان ما قرار گرفت. با وجود تبليغات شفاهي، تعداد بسيار زيادي به ديدن اين برنامه آمدند و يك اجراي آبرومند شكل گرفت و تجربه بسيار خوبي بود. دو روز بعد از اجراي رم، به هلند بازگشتم. كلا در دو ماه اول مسافرت، محل سكونتم هلند بود و البته به جاهاي مختلف اروپا هم سفر مي‌كردم.

ظاهرا به آلمان هم سفر كرديد.

بله. يك سفر دو، سه روزه به برلين مهيا شد. صرفا يك سفر تفريحي بود و به قصد اجرا نبود. اما در يك مسافرت ديگر، يك اجرا در بوخوم پيش آمد. بوخوم در استان روهر آلمان واقع شده كه يك استان صنعتي است و جاذبه‌هاي تاريخي و توريستي آنچناني ندارد. ضمن اينكه ايراني‌هاي زيادي هم آنجا ساكن نيستند.

با اين حال، بسياري از كساني كه در كنسرت من شركت كردند، از شهرهاي دور و نزديك حتي از پاريس آمده بودند كه همان شب به شهرهاي خود بازگشتند و اين لطف آنها حسابي مرا شرمنده كرد. اين اجرا، اولين اجرايي بود كه تبليغات رسمي داشت و پوسترهايي برايش تهيه شده بود. بليت‌فروشي روشني داشت و كاملا مشخصات يك كنسرت رسمي را داشت.

بعد از اجراي بوخوم، يك اجراي ديگر هم در شهر آلمره هلند داشتم كه اين اجرا هم شكل كنسرت نداشت و در كنار يك جشنواره شعر برگزار شد.

همچنان به هلند برمي‌گشتي؟

بعد از اين اجرا، محل سكونتم را به وين منتقل كردم. آن هم براي پيگيري مسائل دانشگاه.

در دو ماه ابتدايي كه در هلند بودي، چه اقداماتي براي پذيرش دانشگاه انجام دادي؟

براي كنسرواتوار روتردام پيگيري كردم، اما متاسفانه دوره‌ها شروع شده بود و در واقع وقت گذشته بود. انتظار هم نداشتم كه جواب مثبت بدهند. اما من يك اشتباه كردم كه تجربه‌اي شد كه به متقاضيان دانشگاه‌هاي اروپايي توصيه ‌كنم كه اين اشتباه را مرتكب نشوند. كساني كه قصد دارند به عنوان دانشجو وارد محيط‌هاي آكادميك اروپايي شوند، بهتر است كه از سوابق حرفه‌اي‌شان صحبت نكنند. اين تجربه من باعث شد كه آنها مرا به عنوان يك دانشجو نپذيرند. البته به من پيشنهاد دادند كه آنجا ورك‌شاپ بگذارم و تجربياتم از موسيقي شرقي را در اختيار دانشجويان قرار دهم. متاسفانه اطلاعات‌شان از موسيقي ايران و حتي آن سازي كه در دست داشتم يعني سه‌تار هم بسيار كم بود. واقعيتش اين است كه از آن محيط به گونه‌اي دلسرد شدم و تهييج شدم كه براي گرفتن پذيرش از جاهاي ديگر هم تلاش كنم.

خب اين تلاش‌ها نهايتا نتيجه دادند؟

بله. از دو دانشگاه ديگر در هلند، يك دانشگاه در پاريس و يك دانشگاه در وين پذيرش گرفتم.

البته بدون اينكه از سوابق حرفه‌اي‌ات بگويي.

دقيقا. ان‌شاءالله از پاييز سال آينده اين دوره‌ها آغاز مي‌شوند. يك دوره هم بعد از كريسمس امسال آغاز مي‌شود.

تصميم گرفته‌اي كه چه كني؟

هنوز نه، به تصميم قطعي نرسيده‌ام.

چرا سفر را تمام كردي و به كشور بازگشتي؟

بعد از سفر به وين، موعد ويزايم رو به اتمام بود و با توجه به اينكه پذيرشم در كنسرواتوار وين منوط به اين بود كه ويزايم را به ويزاي دانشجويي تبديل كنم، تصميم به بازگشت گرفتم. در دو هفته آخر اقامتم، اجراي پاريس پيش آمد. البته دوستان از قبل كارها را پيش برده بودند. اما اجراي پاريس، اولين اجراي توام با سازماندهي براي من بود كه از سويي آخرين اجرايم در اين سفر سه‌ماهه بود.

اين آخرين كنسرت چگونه بود؟

اين اجرا، بهترين كنسرتم بود. دو شب در پاريس برنامه داشتم. اولي‌اش در يك كشتي برگزار شد كه روي سن حركت مي‌كرد. اسمش هم نهنگ سفيد بود. اين كشتي بيش از 140 نفر ظرفيت نداشت و امكان غرق شدنش بود. به همين دليل بليت‌فروشي به صورت رزروي انجام شد و براي مردمي كه نتوانستند در اين اجرا حاضر شوند، نارضايتي پيش آمد. چهارشب بعد از آن در يكي از سالن‌هاي كلاب‌مانند در پاريس اجراي ديگري داشتم. كنسرت‌هاي عمومي پاپيولار لزوما در سالن‌هاي كنسرت رسمي برگزار نمي‌شود و نود درصد گروه‌ها در اين نوع سالن‌ها، كنسرت‌شان را برگزار مي‌كنند. ما مي‌دانيم كه اغلب گروه‌هاي دهه 60 و 70 اجراهاي اوليه‌شان را در اين نوع سالن‌ها برگزار مي‌كردند.

البته آن نوع كنسرت‌هاي رسمي طبيعتا نيازمند مقدمات زيادي است. مثلا بايد قراردادهاي آنچناني با سالن بسته شود. بليت‌فروشي در مراكز مختلف و كلي مسائل ديگر.

بله. اين سالن دويست نفر گنجايش داشت كه حدود چهارصد نفر آمده بودند. ميز و صندلي‌ها را جمع كردند و همه مردم ايستاده بودند. اينقدر اجرا پرهيجان و جالب شد كه به دليل ازدحام جمعيت، سيستم صوتي قطع شد و مشكلاتي از اين دست به وجود آمد.

گفتي كه نيمي از تماشاگران اين كنسرت‌ها ايراني نبودند. با توجه به اينكه كار اركسترال نبود و صرفا سه‌تار مي‌زدي و مي‌خواندي، واكنش اين تماشاگران نسبت به نوازندگي و آوازخواني‌ات چطور بود؟

در تمام اين اجراها برخوردها فوق‌العاده بود. در بسياري از اين اجراها، از ايراني‌ها مي‌شنيدم كه دوستان خارجي‌شان از ملودي‌ها خيلي لذت برده‌اند و بي‌تابند كه بدانند من چه مي‌خوانم.

ظاهرا در فستيوال فيلم روتردام، ترانه‌ها را به زبان انگليسي ترجمه كرده بوديد. درست است؟

بله. آنجا متوني را تهيه كرده بوديم كه دوستم سعيد  گنجي، زحمت ترجمه آن را كشيد. من گاه آن را مي‌خواندم يا درباره شعرها صحبت مي‌كردم. ولي در اجراهاي اين سفر سه‌ماهه، به دليل اينكه قرار نبود كنسرتي اجرا شود و همه چيز پيش آمد، نتوانستم به اين شكل عمل كنم. اجراها هم سولو بود و اغلب قطعاتي را هم كه اجرا شد، شنيده‌ايد. البته من در اين مدت، پنج قطعه جديد ساخته‌ام كه دو تا از آنها را در برنامه آخر، اجرا كردم. اين كنسرت‌ها را با دوربين شخصي فيلمبرداري كرده‌ايم كه به زودي روي وب‌سايت قرار خواهيم داد.

راستي درباره رشته‌اي كه قرار است در آن ادامه تحصيل بدهي هم صحبت كن لطفا.

يكي از گزينه‌ها دانشگاهي در شهر استراسبورگ است در رشته‌اي كه به مطالعات ايران ارتباط دارد، ديگري در پاريس است كه در يكي از شاخه‌هاي عملي موسيقي در رشته آوازهاي جز پذيرش گرفته‌ام. در وين هم رشته آواز جز در كنسرواتوار پراينر به من پيشنهاد شد كه مشكلي براي حضور در آن ندارم. يك نكته جالب هم بگويم. بعضي جوانان ايراني براي ادامه تحصيل به وين و پاريس مي‌روند و وقتي برمي‌گردند مي‌‌گويند مثلا در كنسرواتوار وين درس مي‌خوانم. در حالي كه صحيح‌اش اين است كه بگويند در كنسرواتواري در وين درس مي‌خوانند. اين كنسرواتوار، آن كنسرواتوار معروف و شماره يك وين نيست. يا در فرانسه به تمام دانشگاه‌هاي دولتي، عنوان سوربن را اطلاق مي‌كنند و طرف به ايران برمي‌گردد و خودش را فارغ‌التحصيل سوربن معرفي مي‌كند.

چرا به همه عنوان سوربن مي‌دهند؟

اين يك عنوان است. سوربن دانشگاهي است كه 700-600  سال سابقه دارد و به نوعي يك دانشگاه مرجع در فرانسه است. بقيه دانشگاه‌ها به نوعي زيرمجموعه سوربن محسوب مي‌شوند اما هر كدامشان عنوان ديگري دارند. سوربن عنوان مشترك همه اين دانشگاه‌هاست. من اولين نفري‌ام كه اين قضيه را اعلام مي‌كنم و آبروي همه‌شان را مي‌برم.(خنده) حقيقت اين است كه كنسرواتوار وين، دانشجوي بالاي 18 سال را به عنوان ورودي نمي‌پذيرد و مخصوص رشته‌هاي موسيقي مدرن نيست و فقط و فقط مخصوص رشته‌هاي موسيقي كلاسيك است. گرفتن پذيرش در آن هم مستلزم شرايط بسيار ويژه‌اي است و اصلا مناسب سبك و سياق كاري ما نيست.

در هلند هم كه گفتي دو گزينه داري.

بله در آمستردام در رشته صوت و تصوير و ديگري هم در كنسرواتوار آرنهايم.

برگرديم سراغ همان بحث اولمان. سه ماه پيش ناگهان همه جا پيچيد كه محسن نامجو از ايران رفت. آيا در آن مقطع تصميم داشتي كه براي هميشه از ايران بروي يا از اول هم قصد داشتي كه برگردي؟

بله كه خود شما هم در يكي از شماره‌ها درباره آن نوشتيد. مجله شما از طريق يكي از دوستانم در ونيز به دستم رسيد. بعد از آن دو مصاحبه برايم پيش آمد و در آن مصاحبه‌ها اعلام كردم كه نه مي‌خواهم و نه نمي‌ ‌توانم كه ايران را براي هميشه ترك كنم.

چرا؟

طبعا به دليل علايق و وابستگي‌هايي كه وجود دارد. ضمن اينكه اساسا اين ايده كه مطرح شد، كاملا اشتباه بود. تصويري از يك آدم ساخته شده بود كه چون به كارهايش مجوز نداده‌اند، از ايران رفته. من مجموعا 5 آلبوم ضبط كرده‌ام كه دو تا از آنها براي ارائه به ارشاد، آماده شده بود كه البته از آنها هم فقط يكي‌اش آماده و ارائه شد و آن ترنج بود. يعني اصلا من كاري براي ارائه  به ارشاد نداشته‌ام كه بخواهم از گرفتن يا نگرفتن مجوز آن راضي يا ناراضي باشم.  كارهاي من (يعني همان اتودهاي ناقص) بدون  خواست و اجازه من پخش شده است.

وقتي مي‌گوييد آلبوم، به نظر مي‌رسد كه با فكر چند قطعه را كنار هم گذاشته‌ايد. واقعا اينطوري بود يا قطعاتي ضبط شده بود و در قالب يك CD مثلا 8، 9 قطعه‌اي به عنوان يك آلبوم معرفي مي‌شد؟

دخل و تصرف‌هايي در قطعات هر كدام از اين به قول شما آلبوم‌ها شده بود. وقتي مي‌گويم آلبوم منظورم سه مجموعه با هشت قطعه است. من در سه مقطع، در استوديو، اتودهايي زدم. آن كارها از اين لحاظ، اصلا صلاحيت ارائه براي كسب مجوز را نداشته‌اند. يعني اگر مشكلي هم از لحاظ شعري دارند، از لحاظ آماده‌سازي موسيقايي و اركسترال قابليت ارائه به ارشاد را نداشته‌اند. اما قبل از ارائه متاسفانه لو رفتند. اين كارها، همه در حد يكسري يادداشت شخصي بوده.

الان مي‌‌گوييد كارها مشكل داشته. اين مساله را قبول مي‌كنيد كه يكي، دو قطعه‌تان قابل ارائه نبوده و مشكل داشته؟

مي‌گويم اگر احتمال مي‌رود كه از اين شعرها ايراد بگيرند و بگويند مشكل دارد، من خودم اين احتمال را قبلا داده بودم. براي اينكه اساسا چنين ايرادي گرفته نشود، هيچ يك از اين كارها را به عرضه عمومي نگذاشته‌ام.

پس چرا اين قطعات را ضبط كرديد؟ قطعه‌اي كه احساس مي‌كرديد مشكل دارد، بهتر نبود همچنان در دفتر شخصي‌تان باقي مي‌ماند؟

وقتي مي‌روم استوديو و ضبط مي‌كنم و پخش نمي‌كنم در واقع به اين معني است كه در دفتر شخصي‌ام باقي مانده. اشتباه من اين بود كه به نزديك‌ترين دوستانم، به نزديك‌ترين كسانم اعتماد كردم. نمي‌گويم كه آنها از اعتماد من سوءاستفاده كردند، شايد آنها هم رعايت كرده باشند اما به هر حال كارها لو رفته.

حتما پيگيري كرده‌ايد. يعني نفهميده‌ايد كه از چه كانالي كارها پخش شده؟

نه واقعا نفهميدم. خيلي گسترده شد. CDها به خيلي‌ها از خارج از كشور رسيده.

ولي يك نكته وجود دارد. اين فيلم «آرامش با ديازپام 10» كه سامان سالور درباره شما ساخته، چه سالي ساخته شده؟ به هر حال او بايد چند سال پيش اين قطعات را شنيده باشد.

از سال 82 تا 84 فيلمبرداري اين فيلم طول كشيد. قطعات ضبط شده بود، اما پخش نشده بود. فقط دوستان نزديك مثل سامان كارها را شنيده بودند.

پس چطور سالور از كسي فيلمي ساخته بود كه هيچ‌كس نمي‌شناخت‌اش؟

هدف سامان اين نبود كه خودش يا من را مطرح كند، هدف اين بود كه اين فيلم به عنوان يك پروژه شخصي، باعث شود كه خودمان را بهتر بشناسيم. يك «ياعلي» دوستانه بود. قرار بود درباره آدمي باشد كه موسيقي را به سبك متفاوتي دنبال مي‌كند و اين تفاوت باعث شده نسبت به محيط‌هاي آكادميك و محيط‌هاي حرفه‌اي موسيقي حالت انزوا پيدا كند.

من، يك سوژه مستند بودم. كسي كه دارد با اين شرايط در ايران زندگي مي‌كند.

خب، اين يك پرانتز بود اين وسط. اما درباره دلايل سفر به اروپا مي‌گفتيد.

من از زندگي در ايران در سال‌هاي اخير، هيچ‌گاه در هيچ تريبون رسمي ابراز نارضايتي نكرده‌ام. اتفاقا اين عملي است كه بسياري از موزيسين‌هاي زيرزميني ديگر انجامش داده‌اند و مي‌دهند. همين كه يك خبرنگار خارجي را ببينند، بعد از سلام و عليك مي‌گويند چرا دولت به ما اجازه فعاليت نمي‌دهد. من اما مشكل را هميشه در خودم مي‌بينم. به خودم مي‌گويم كه محسن نامجو، تو شهروند يك مملكتي و بايد به قوانين اين مملكت احترام بگذاري. اگر قوانين باعث مي‌شود كه كار تو مدت‌ها در محاق بماند و ارائه نشود، حق اعتراض نداري. بارها هم گفته‌ام موضوع اين است كه كارها واقعا بدون اجازه من پخش شدند و من شخصا هيچ انگيزه‌اي براي خروج از كشور به دليل نگرفتن مجوز نداشته‌ام. اگر از كار در كشورهاي ديگر استقبال كنم، فقط به دلايل تكنيكي است. حقيقت اين است كه سطح كلي نوازندگان مثلا گيتار الكتريك خارجي بالاتر از ايراني‌هاست. موسيقي غربي مال آنهاست و اين مساله هم طبيعي است.

اگر زماني هم براي من شرايط زندگي متداول در خارج از كشور فراهم شود، قصد ندارم كه كارهاي غيرمتداول و عجيب و غريب و اعتراضي انجام دهم. اصلا اين عقده‌ها در وجود من نيست. چه آنجا باشم، چه اينجا به همان راهي مي‌روم كه براي خودم در نظر گرفته‌ام. افتخارم اين است كه به هيچ مرام، مسلك و عقيده سياسي هم پايبند نيستم و در كل بايد بگويم كه اينكه مي‌گفتند نامجو رفت چون مجوز نگرفت، همه‌اش ساخته و پرداخته ذهن مطبوعاتي‌ها  و برخي مردم بود.

مثل ما؟

صادقانه اين را بياور كه مثل شما. (خنده)

اما مي‌خواهم مساله‌اي را مطرح كنم كه خيلي‌ها در اين مدت درباره‌اش حرف زده‌اند. نكته اين است كه به اعتقاد خيلي‌ها، محسن نامجو در سرزميني مثل ايران مي‌تواند ستاره باشد. چون موسيقي و شعر و نوع خواندنش متفاوت و به نوعي جدي است. حرفي براي گفتن دارد. محسن نامجو نمي‌تواند در خارج از كشور، چهره موفقي باشد. در واقع نامجو يك ستاره بومي است. خارج از كشور به درد همان لس‌آنجلسي‌ها مي‌خورد نه به درد آدمي مثل محسن نامجو.

اين ايده كاملا غلط است، كاملا. خارج از ايران فقط مختص لس‌آنجلسي‌ها نيست. با يك نگاه سرسري به خارجي‌ها، مي‌توانيم آن را به دو جامعه اروپا و آمريكا تقسيم كنم. من، آمريكا نرفته‌ام و نمي‌دانم چه خبر است و نمي‌توانم درباره‌اش نظر قطعي بدهم. اما به اين مساله برخورده‌ام. وقتي به اروپا مي‌روي، قضاوتت راجع به ايران واروپا كاملا تغيير مي‌كند. محيط اينقدر بزرگ است و محيط اينقدر به دريا شبيه است كه از نهنگ‌هاي بزرگ و معروفش تا ماهي كوچولويي كه من باشم، همه از آب يك اقيانوس ارتزاق مي‌كنيم. اين محيطي است كه مي‌توانيم در آن حضور داشته باشيم. به عنوان يك موزيسين چه در يك كلاب كوچك بزني يا در اركستر فيلارمونيك، ماهيتا حضور داري، رسميت داري و اين تفاوت اصلي جامعه اروپا با اينجاست. اما بعضي‌ها نگران اين هستند كه آبشخورهاي ذهني طرف در ايران است.

من هم منظورم دقيقا همين است.

اگر قرار شد از ايران جدا بمانم، براي چهار، پنج سال كار آماده دارم كه از همين محيط ايراني حاصل شده. ضمن اينكه به خود آدم‌ مربوط است كه وقتي رفت اروپا، حساسيت‌هايش را از دست مي‌دهد يا نه. انتظارم از خودم بيشتر از اين است. اگر زندگي در تهران موجب سرودن و ساختن ملودي سه‌راه آذري شده، مطمئنا اگر تغيير نكنم و همان آدم باقي بمانم، موجب ساخت چنين قطعه‌اي براي يك زمان ديگر و يك مكان ديگر مي‌شود.

به هر حال گيرنده‌هاي شما آنجا هستند. زبان و فكري كه مردم تهران با آن زندگي مي‌كنند، همان نقطه مشترك اثر تو و مخاطبانت است ولي كسي كه در اروپا زندگي مي‌كند، آيا با اين مسائل همراهي مي‌كند؟

حقيقت به اين موضوع فكر كرده‌ام ولي صحبت درباره‌اش باعث مي‌شود ايده‌هايم لو برود. دقيقا راجع به آن شكل ارتباطي كه با مخاطبان ايراني داشته‌ام و مي‌‌خواهم با مخاطب مقيم اروپا داشته باشم، فكر كرده‌ام. اينكه چگونه اين ارتباط شكل بگيرد، جديدتر و عميق‌تر شود. طوري كه آن مخاطب فرانسوي هم مثل مخاطب ايراني من، اثر جديدي بشنود كه با تاريخچه‌اي كه از شرق شنيده، متفاوت باشد. اين مساله‌اي كه خيلي‌ها نگرانش هستند، من خودم نگرانش نيستم.

من قانع نشدم.

محتاج گذشت زمان است. ببين اگر تداوم حساسيت آدم را مقدمه‌اي براي تداوم توليد موسيقي و شهرت و  اين  مسائل بدانيم جالب است عرض كنم كه يكي از اصلي‌ترين دلايل نقل مكان  دقيقا همين است كه از اين سر و صداها (كه نتيجه شهرت است) دور باشم.

خيلي‌ها قبول دارند كه محسن نامجو يك موزيسين مولف است، حتي وقتي كه از مولانا مي‌خواند. دليلش هم اين است كه با مولانا دمخور بوده‌اي، تمرين كرده‌اي و به اين حس جديد از خواندن اشعار او رسيده‌اي. اگر بخواهي متن يك شاعر بزرگ فرانسوي را بخواني يا اصلا همين اشعار را براي مخاطبان خارج از كشور بخواني، آن ارتباط ويژه ايجاد نمي‌شود.

با اين سوال، به جاي من تصميم گرفتيد.

شعر مولانا را كه نمي‌تواني براي مخاطب خارجي بخواني. او اصلا نمي‌فهمد كه چه مي‌گويي.

جواب به اين سوال واقعا مستلزم اين است كه من طرح‌هاي ذهني‌ام را لو بدهم. نمي‌توانم. در اين حد به شما اطمينان مي‌دهم كه هيچ نگراني از بابت برقراري ارتباط با مخاطب اروپايي ندارم.

خودت هم گفتي كه سطح موزيسين‌هاي آنجا بالاتر از نمونه‌هاي مشابه ايراني است. آنها خودشان صاحب راك و بلوز و كانتري هستند كه در آهنگ‌هاي شما، به عنوان تلفيق به كار گرفته شده‌اند. از لحاظ موسيقي هم حتي وقتي سه‌تار ايراني با گيتار الكتريك تركيب مي‌شود، مخاطب ايراني اين اتفاق را بيشتر مي‌پسندد، تا كسي كه در اروپا زندگي مي‌كند.

آنجا نبوديد كه ببينيد مخاطب خارجي چگونه با سه‌تار ارتباط برقرار مي‌كند. فقط بايد آنجا باشي تا بهترين قضاوت را داشته باشي. نفس موسيقي، مساله شعر و كلام را بي‌اهميت مي‌كند. علاوه بر آن، براي برقراري ارتباط از طريق شعر و كلام با مخاطبان خارجي هم فكرهاي زيادي كرده‌ام.

قبول داري كه كلام بيشترين تاثير را در پديده شدن محسن نامجو داشته است؟

متاسفانه بله. علتش هم اين است كه كارهاي اتود من، وجه بارز موسيقايي نداشته و بيشتر به شعر توجه شده. چون از لحاظ موسيقي چيزي نداشته، توجه‌ها به سمت كلام قطعات جلب شده.

ولي اگر كلام هم كلام سطح بالايي نبود، كسي به كلام هم توجه نمي‌كرد. چه بسيار آثاري كه مي‌آيند و مي‌روند و هيچ تاثيري نمي‌گذارند. كلام به هر حال گيرايي و جاذبه را داشته كه مخاطب پيدا كرده.

قبول دارم. با ملودي‌ها كار جذاب شده ولي آنقدر كه در بررسي كارهاي من به شعر توجه شده، به آهنگ‌ها عنايت نشده.

با اين وصف، اين ايده را قبول نداري كه محسن نامجو پديده‌اي براي داخل مرزهاي ايران است. ما گروه‌هايي داريم مثل كيوسك كه سعي مي‌كنند از سطح كارهاي لس‌آنجلسي بالاتر باشند و نماي جدي‌تر موسيقي ايران را فارغ از ارزش‌گذاري برايشان به نمايش بگذارند، اما نهايت كنسرت‌شان در خارج از كشور، هزار نفر مشتاق را به خودش جلب مي‌كند. ولي اگر محسن نامجو در تهران يك كنسرت رسمي بگذارد، خودت فكر مي‌كني چقدر مخاطب خواهي داشت؟

بيشتر از اين حرف‌هاست. قبول دارم. نكته اينجاست كه در هيچ جاي دنيا، ايراني‌ها را به صورت يك جمع متمركز نمي‌بينيد. در آلمان، ترك‌ها آنقدر تمركز دارند كه عبدالله‌گل براي سخنراني درباره انتخابات سفري هم به برلين داشته. اين به خاطر خصلت ايراني‌هاست. خود اين تفاوت باعث مي‌شود كه تكليف روشن باشد كه تعداد مخاطبان تهران با مخاطبان خارج از كشور متفاوت است. اما نكته اين است كه ببيني هدف خودت چيست؟ آيا دوست داري شلوغ كني و مردم را دوروبر خودت جمع كني يا اينكه راهكارهايي پيدا كرده‌اي كه مخاطب بين‌المللي‌تري پيدا كني. در فرصتي كه به من داده شد، من از نتيجه آزمايشم راضي بودم.

خب بهتر است مسير بحث را عوض كنيم. در اين مدت، نشريات خارجي هم گفت‌وگوهايي با شما داشته‌‌اند. از جمله نيويورك تايمز كه در آن به تو لقب باب‌ديلن ايراني را داد. نظر خودت درباره اين عنوان چيست؟

نظرم كاملا منفي است.

چرا؟ چون به وجه اعتراضي باب‌ديلن توجه شده؟

ايشان با يك روحيه هوچي‌گري كه در خيلي از ژورناليست‌هاي آن طرف آبي، ديده مي‌شود، كار گزارشش را درباره من پيگيري مي‌كرد. چند دفعه، قطعات را برايش توضيح موسيقايي مي‌دادم، ولي طبيعي است چون سوادش را نداشت، تمام توجهش به چهار تا عبارت (به قول خودش) انتقادي و اعتراضي بود. مضاف بر اينكه گزارشگران غربي كه در اين يكي دوساله خيلي هم  آمدن‌شان به ايران مد شده است از لحظه‌اي كه وارد مهرآباد مي‌شوند، يك برداشت خام‌انديشانه از ما و فرهنگمان دارند كه حتي در يك لحظه از فعاليت‌هايشان در ايران (و در مصاحبه‌ها و ضبط‌هايي كه مي‌كنند) حاضر نيستند چيزي غير از آن كه انتظارش را دارند بشنوند. مثلا آنها از پيش در ذهن دارند كه موزيسين در ايران موجود خيلي ناز و بي‌آزاري است و ارشاد يك غول بي‌شاخ  و دم است. حالا اگر با چيزي خلاف اين در هر دو دسته برخورد كنند، آن  را منعكس نمي‌كنند تا  محاسباتشان به هم نريزد. اين جوان‌هاي ما هم كه زود مشكلات دروني ايران را جلوي دوربين آنها بازگو مي‌كنند، نمي‌دانند كه آن طرف اصلا دلش نه به حال ما سوخته و نه هنرمان. او به دنبال سوژه بود؛ به دنبال مد.  مقايسه با باب ديلن از اين نظر نادرست است كه باب‌ديلن چهل سال است به خاطر ادبياتش، اعتبار كسب كرده وگرنه نوازنده و خواننده از او بهتر در همه دوره‌هاي كاري‌اش فراوان بوده است.  مشخص است كه اين خانم هم به خاطر توجه يكسويه به ترانه‌هاي من آنها را اعتراضي و مرا باب‌ديلن خوانده است.

آهنگ‌هايش هم كه فالك است.

بله. اوريجينال آنچناني نيستند. اين آدم 40 سال در بالاترين سطح ادبي، اشعار و مضامين را ارائه كرده كه مضمون انتقادي دارند. اين خانم مدام به شعرها توجه مي‌كرد. از لحاظ آهنگي كه همه مي‌دانند، چقدر كار ما با هم متفاوت است. كاري به بدي يا خوبي آثار ندارم. خيلي‌ها شايد خيلي خوشحال شوند كه به‌شان بگويند باب ديلن ايران، ولي حقيقت اين است كه من باب ديلن نيستم. اگر قرار بود از من تعريف شود، بهتر بود عنوان ديگري، موزيسين ديگري را انتخاب مي‌كردند.

مثلا كي؟

نمي‌توانم بگويم. من شايد به خواننده‌اي علاقه داشته باشم ولي مثلا به سبك آهنگسازي‌اش علاقه‌اي ندارم. در هر بخش يكسري آدم‌ها در ذهنم شكل مي‌گيرند. در دنياي موسيقي، اين مقوله‌ها بسيار به هم پيچيده‌اند. وقتي از آهنگسازي حرف مي‌زنم، مقوله تنظيم هم وارد بحث مي‌شود.

به هر حال، ايده‌آل‌هاي خودت چه كساني هستند؟ آنهايي كه معمولا در منزل گوش مي‌كني.

چيزهايي كه گوش مي‌كنم، لزوما ايده‌آل‌هايم نيستند. من در شنيدن آثار موسيقي بسيار بسيار عوامانه عمل مي‌كنم.

مثلا شب گذشته چه آهنگي گوش كرده‌اي؟

شب گذشته، تايگر لي‌لي گوش كردم. تايگر لي‌لي يك گروه اروپايي است كه كارهايشان ويژگي‌هاي عجيب و غريبي دارد كه بايد در يك فرصت ديگر درباره‌شان صحبت كنيم. مهم‌ترين مشخصه اين گروه اين است كه خواننده مرد اين گروه، صدايي در فاصله صوتي خانم‌ها دارد. خيلي‌خيلي فرم‌گرا هستند. موسيقي‌شان طنزآميز است.

مثل كارهاي خودت.

بله. يك جا در ديازپام 10 صادقانه گفته‌ام كه هر كاري ما بخواهيم انجام دهيم، قبلا انجام شده ولي در موسيقي خودمان، خيلي‌هايش انجام نشده. البته اميدوارم كه كارهايي كه در آينده انجام مي‌دهم، براي نوظهور بودن صرف نباشد و سازنده باشد.

به هر حال، مخاطبان تو هم انتظار دارند كه از محسن نامجو كار جديد بشنوند؛ يك پله جلوتر از كارهايي كه قبلا از تو شنيده‌اند.

بايد به مخاطبان كارهايم مژده بدهم كه قطعا براي خود من همين‌طور است. قطعا آثار جديد من براي آنها، سورپرايز خواهد بود. شايد براي بعضي‌ها هم واكنش منفي دربرداشته باشد. اما به طور قطع كار نويي خواهد بود و طرحش را كسي نمي‌تواند حدس بزند.

البته چون اتودهاي قبلي پخش شده، ترجيح مي‌دهم فعلا در آرشيو بماند و البته حساسيت‌ها هم از بين برود تا در موقعيت ديگري شايد دو، سه سال ديگر آنها را مجددا ضبط كنيم و عرضه كنيم.

اما همين ضبط مجدد قطعات آلبوم ترنج عموما با واكنش منفي دوستدارانت همراه بوده. خيلي‌ها مي‌‌گويند تنظيم مجدد، حس ناب بعضي قطعات را گرفته.

البته كمي به سليقه‌ها برمي‌گردد. سليقه خود من با كساني كه اين گونه فكر مي‌كنند، در بعضي قطعات مشابه است. حرفشان را قبول دارم. علتش هم اين است كه در ميكس مجدد، در بعضي قطعات من حضور نداشتم. متاسفانه نظراتي غير از نظرات من در كار اعمال شده.

اين نظرات از سوي حوزه هنري بوده كه آلبوم را توزيع كرد؟

نه، نه‌، نه. منظورم همكارانم در استوديوست.

حوزه هيچ دخالتي در توليد آلبوم يا تغييرات آن نداشت؟

نه. فقط تنها نظر حوزه كه ارائه و اعمال شد، حذف قطعه حضرت علي(ع) بود. به دليل فرم نامتعارفي كه اين قطعه داشت و هيچ‌كس تا به حال اين گونه به سوژه مذهبي نپرداخته بود، بنا به نظر حوزه كه به عقيده من نظر درستي هم بود، اين قطعه حذف شد.

اين قطعه را ضبط كرديد كه راحت مجوز بگيريد؟

من به اين مساله بسيار‌بسيار حساسم و مطلبي هم در اين‌باره نوشته‌ام كه در مطبوعات چاپ خواهد شد. بزرگترين توهين به من اين است كه براي عده‌اي اين شائبه به وجود آيد كه براي مجوز اين قطعه را ضبط كرده‌ام. اولين قطعه‌اي كه براي حضرت علي(ع) ساختم، در سن 16 سالگي بود، زماني كه نه سوداي آلبوم داشتم نه هيچ چيز ديگري.

هر كس علايق و وابستگي‌هاي مذهبي خودش را دارد. دليل نمي‌شود كه اگر يك نفر در يكي از اتودهاي ذهني‌اش به چند مساله كه مورد قبول عام است، نگاهي انتقادي يا از سر طنز دارد، لزوما آدم ضدمذهبي است يا علايق مذهبي‌اش كم باشد.

درباره خودت بگو.

سابقه خانوادگي و شكل زندگي من براي تمام نزديكان من مشخص مي‌كند كه من آدمي با دغدغه‌هاي مذهبي هستم يا نه.

هستي؟

كاملا هستم. كار من با قطعات فلان گروه يا خواننده پاپ كه براي جلب سطحي‌ترين احساسات نسل جوان آهنگ مي‌سازد و البته اين نسل جوان كارهاي مشابه توليدي در خارج از كشور را بيشتر از كار آنها مي‌پسندد، فرق دارد. مي‌آيند قطعه مذهبي ضبط مي‌كنند و با استفاده از چند واژه مذهبي سعي مي‌كنند اعلام كنند پاپ ايراني توليد كرده‌اند و البته اصلا در اين راه موفق نبوده‌اند. يك نفر در اجراي پاريس مرا كشيد كنار و گفت: «سي‌وپنج سال است خارج از كشور زندگي مي‌كنم و اولين بار است كه مي‌بينم جواناني با هدفون در گوش آمده‌اند كنسرت تو را ببينند. آنها هميشه آهنگ‌هاي تكنو و رپ گوش مي‌كنند، اما آدمي پيدا شده كه باعث شده اينها يك ساعت سر پا بايستند و به شعر حافظ گوش كنند.» كما اينكه بزرگترين اساتيد ما براي اجراي كنسرت در خارج يا داخل كشور، چندان مخاطب جوان ندارند. جواني كه گوشش پر از اقسام موسيقي‌هاي ايراني و غيرايراني مختلف است، هيچ وقت نمي‌رود به تالار وحدت تا كنسرت موسيقي سنتي ببيند، از ابتدا كه كار موسيقي را شروع كردم، آرزو و هدفم اين بود كه اگر قرار شد كارم ارائه شود، راهكارهايي پيدا كنم تا مخاطبم كه با قرآن، حافظ و مولانا كمتر دمخور است، به سمت اينها روي بياورد. خوشبختانه، نشانه‌ها، خوشحال‌كننده است. من بيش از صد قطعه آماده دارم كه پنج، شش قطعه آنها، سوژه مذهبي دارند و در طول اين 10، 12 سال ساخته شده‌اند و هيچ‌كدام به سفارش كسي ساخته نشده و انگيزه‌اي غير از علايق شخصي خودم وجود نداشته. در همين دو، سه ماه اخير هم قطعه‌اي درباره امام حسين ساخته‌ام. كسان ديگري هم، اين مساله را مطرح كرده‌اند كه خودشان قصد فرافكني داشته‌اند. خودشان به دنبال اين هدف بوده‌اند كه از اين طريق مجوز را راحت‌تر بگيرند و قصد دارند اين برچسب را به ديگران هم بچسبانند.

يك مساله ديگر هم در اين بين وجود دارد. در برنامه بررسي موسيقي زيرزميني در شرايطي كه همه حاضران، در قامت اپوزيسيون ظاهر شده بودند، تقصيرات را از ارشاد ندانستي و اين حس ايجاد مي‌شود كه محسن نامجو چون مي‌خواهد ارشاد مجوز آلبومش را صادر كند، اين گونه از ارشاد حمايت مي‌كند.

تيتر شما در هم‌ميهن تيتر خوبي نبود. «حمايت نامجو از ارشاد» تيتر درستي نبود. من از ارشاد حمايت نكردم. منظور من از آن حرف‌ها، جلب‌توجه به يك نگاه كلي‌تر بود. مي‌‌خواستم يادآوري كنم كه همه چيز را سياه و سفيد نبينيد. ارشاد بد است، فلاني خوب است. اين ديد اشتباه است. نبايد همه چيز را به خودي و غيرخودي تقسيم كنيم. اين درست نيست كه بگوييم اگر نامجو به ارشاد اعتراض كرد، خودي است و اگر اعتراض نكرد، حتما دستش با آنها در يك كاسه است. اين نگاه خيلي‌خيلي سطحي است و مي‌شود عوضش كرد. من از همه آنهايي كه در آن همايش بودند، بيشتر در صف مجوز ارشاد مانده‌ام. سال 77-76 بود كه من كارهايي را براي كسب مجوز به ارشاد ارائه كردم كه فكر نمي‌كنم بعضي از اين بچه‌هاي معترض، آن زمان اصلا كار موسيقي را شروع كرده باشند. اگر بنا به اعتراض و انتقاد به ارشاد بود، دل من از همه پرتر بود. هميشه سعي مي‌كنم خودم و ديگران را به اين منظر متوجه كنم كه از پيش، هيچ عامل يا فردي را دشمن نپنداريم و حتي دوست نپنداريم. خيلي از اين بچه‌هايي كه اعتراض مي‌كردند، اصلا نمي‌دانند ساختمان ارشاد كجاست. اصلا برخوردي با كارشناسان ارشاد نداشته‌اند. با موضع به همايش آمده بودند تا از تريبوني كه در اختيارشان قرار گرفته بود با اين نگاه تخريبي عمل كنند.

من درباره خودم صحبت نمي‌كردم. هيچ‌كس نگذاشت حرفم را تمام كنم. همه رفتارها براساس شلوغ‌بازي و هوچي‌گري شكل گرفت و من هم با نارضايتي جلسه را ترك كردم. به هر حال، طبيعي است كه ذهن من بيشتر حامي آن بچه‌هايي است كه با هم قبلا كار كرده بوديم و سر يك سفره نشسته بوديم تا كارمندان يك وزارتخانه. در تمام اين سال‌ها در هيچ تريبون داخلي و خارجي از ارشاد بدگويي نكردم. كار ارشاد را تاييد نمي‌كردم، چون بيشترين ضربه را من خوردم. اما مي‌دانم كه آن دوربين خارجي هم دلش به حال ما نسوخته. سوژه‌اش اين است كه آزادي و خواست دموكراسي در ايران چگونه است و دولت مخالف اين آزادي‌هاست. كسي هم كه گيتار دست گرفته و جلوي دوربين خارجي مشغول اعتراض است، نمي‌داند كه دقيقا دارد به آبشخور آن آدم اجنبي كمك مي‌كند. من با اين كار مخالفم. عادت كرده‌ايم قبل از اينكه به امكاناتمان فكر كنيم به نداشته‌هايمان فكر كنيم. سال 77 كه من شش‌ماه با اركسترم تمرين كردم و ارشاد خيلي راحت، مجوز من را لغو كرد، حتي اينترنتي هم نبود كه من كارم را در اختيار شنوندگان قرار دهم.

كمي درباره آلبوم ترنج هم صحبت كنيم.

تنها قطعاتي كه در كل اين سال‌ها به ارشاد ارائه دادم، قطعات آلبوم ترنج بود. در CD منتشر شده يكي از آنها حذف شد و دو قطعه جديد به آن اضافه شد. چيزي كه شخصا از برخوردهاي مسوولان ارشاد بخواهم بگويم اين است كه به من گفتند خيلي صادقانه ما نمي‌فهميم تو چه كار كرده‌اي. ما تا حالا با چنين موسيقي‌اي برخورد نكرده‌ايم و نمي‌دانيم بايد برخوردمان با اين نوع موسيقي چگونه باشد. شايد مجوز بدهيم و بعد بگويند كه اين كار توهين بوده به موسيقي سنتي ايران يا هر چيز ديگري. گفتند ما ريسك نمي‌كنيم و براي اينكه مشكلي پيش نيايد، ترجيح مي‌دهيم فعلا مجوز اين كار را صادر نكنيم. اما نگفتند كه مجوز نمي‌دهند. پرونده ترنج‌ باز و در جريان بود.

مسوولان ارشاد در برنامه مثلث اعلام كردند كه اگر آقاي نامجو عجله نمي‌كرد، ما مجوز آلبوم ترنج را خودمان صادر مي‌كرديم.

نامجو كاره‌اي نبود كه بخواهد عجله كند. تنها ارتباط من با آلبوم ترنج اين بود كه آن را ساخته بودم و در اختيار ناشر قرار دادم.

آواي باربد؟

خير. ناشر ابتدا خود استوديو رهگذر بود كه كار را آنجا ضبط كرده بوديم كه بعد از دو سال پيگيري البته نمي‌دانم تا چه حد پيگيري‌ها در جهت گرفتن مجوز بوده- به پيشنهاد خود من، كار را به آواي باربد واگذار كردند. بيشتر از اين من برخوردي با ارشاد نداشتم و با انتشار آلبوم هم همين‌طور. تا اينكه چهار، پنج روز پيش از سفر من به اروپا، دوستانم كه پيگير بودند به من خبر دادند كه از حوزه هنري كمك مي‌گيريم براي انتشار ترنج. در همين حد. در خارج از كشور بودم كه به من خبر دادند حوزه آلبوم ترنج را به بازار عرضه كرده. مي‌دانستم كه حوزه هنري راسا مي‌‌تواند كاري را منتشر كند و نيازي به مجوز ارشاد ندارد. در كل اين دو سال پيگيري آلبوم ترنج، من فقط يك بار به درخواست ناشر در جلسه مشترك با مسوولان ارشاد شركت كردم كه گفتند ما ريسك نمي‌كنيم. من هم موضعي نگرفتم.

كي بود اين جلسه؟

پارسال.

آلبوم منتشر شد و هيچ اتفاقي هم نيفتاد. اما دعوايي ميان حوزه و ارشاد ايجاد شد.

من كوچكترين نقشي در اين جدال نداشتم. من فقط آهنگ ساختم و خواندم. دو سال پيش پرونده‌اي براي آلبوم ترنج تشكيل شد اما صرفا براي اشعار آلبوم. پرونده آهنگ‌هاي آلبوم در سال 86 تشكيل شد و بي‌انصافي است در حق ارشاد اگر بگوييم دو سال است كه اين كار را خوابانده.

از برنامه مثلث چيزي شنيديد؟

آنطور كه شنيدم ظاهرا موضع برنامه به سمت ارشاد جانبدارانه بوده، با اين حال، موضوع به گونه‌اي به رفراندوم گذاشته شده و حدود 85 درصد مردم كار حوزه را صحيح دانسته‌اند. پس نظر مردم كجا قرار است لحاظ شود؟ ظاهرا برنامه هم كلا تعطيل شد.

الان به گونه‌اي تمام فعاليت‌هاي حوزه هم معلق است.

به هر حال من از آقاي مهدوي بسيار ممنونم. نه فقط به خاطر اينكه باعث انتشار كار من شد، به اين دليل كه برعكس ارشاد ريسك كرد.

براي آخر بحث هم مي‌‌خواهم درباره اظهارنظرهاي شما درباره شهرام ناظري و هوشنگ كامكار بپرسم. خود هوشنگ كامكار در گفت‌وگو با من وقتي كارت را شنيد، استقبال كرد ولي در فيلم ديازپام 10 از او انتقاد كرده‌اي.

من كوچك‌تر از آنم كه بخواهم نظر منفي يا مثبتي درباره اساتيد داشته باشم.

ولي در فيلم سالور، به او انتقاد كرده‌اي.

يك نكته‌اي هست. شما امروز از اعمالت فيلم بگير و پنج سال بعد دوباره به آن نگاه كن. مطمئنا از خودت انتقاد مي‌كني. طبيعي است كه الان من هم نسبت به بعضي مواضعم انتقاد دارم.

يعني ديگر اعتقاد نداري كه استفاده هوشنگ كامكار از شعر سهراب روي آن سبك موسيقي اشتباه است؟

بعضي مطالب تخصصي است كه آنها تا ابد حقيقتش سرجايش است ولي شكل گفتن‌اش اقتضاي سن است. آدم در يك سني شكل بيان و برخوردش با موضوعات متفاوت است. پنج سال پيش، اين موقعيت ناخواسته كنوني هنوز برايم به وجود نيامده بود. الان براي مواضعم مسووليت بيشتري بايد قائل باشم.

درباره كنسرت شريف و موضعي كه در قبال شهرام ناظري گرفتي چطور؟

تا كي بايد درباره آن موضوع صحبت كنم. از استاد دلجويي كردم و به ايشان قطعه‌اي تقديم كردم و گفتم كه چاقو، دسته خودش را نمي‌برد. من از همان فضايي آمدم كه استاد ناظري آمده. از همان كلاسي آمدم كه استاد حميدرضا نوربخش تلمذ كرده. من جواني كه با گيتار الكتريك، موسيقي را شروع كرده باشد، نيستم. با چهارزانو نشستن سر كلاسي كه رديف موسيقي ايراني تدريس مي‌شده، وارد كار شدم.

در كنفرانس مطبوعاتي شهرام ناظري، خبرنگاري بدون نام بردن از اسم شما، از تجربيات جديد تلفيقي پرسيد كه آقاي ناظري اين نوع موسيقي را جدي ندانست. ظاهرا به گوش استاد رسيده بود كه شما موضع گرفته‌ايد و ايشان هم اعلام كرد كه نبايد مثلا بلوز را با موسيقي ايراني تركيب كرد. اصلا معني ندارد.

خب هر كس سليقه‌اش محترم است. استاد هم هست، ما هم هستيم. ببينيم مردم كار ايشان را بيشتر گوش مي‌كنند يا كار ما را. زمان، بهترين قاضي است. طي اين سال‌ها ديديم كه موسيقي‌اي كه با حافظ و سعدي، شوخي‌ فرمال نمي‌كرد، چگونه باعث رميدن نسل جوان از خود شد. اينجا دو نكته است، يكي  اينكه اگر شوخي با اينها در كار من هست دقيقا به خاطر عشق من به حافظ است و دوم اينكه اين شوخي را كسي انجام مي‌دهد كه از بسياري از اساتيد، شعر كلاسيك را بيشتر خوانده و  حفظ كرده است. از همه اين رجزها گذشته، زمان بهترين قاضي است.

خب آخرين سوال را هم مطرح كنم. الان از موقعيتي كه داري، راضي هستي؟

من در يادداشت‌هاي 15 سالگي‌ام نوشته‌ام كه هنوز هم هست؛ ايده‌آل من براي شغل آينده‌ام اين بود كه محقق موسيقي شوم. اميدوار بودم كه هزينه زندگي‌ام فقط و فقط از طريق موسيقي حاصل شود و آنقدر فراغت بال داشته باشم كه در يك محيط آرام به تحقيقاتم برسم.

چندين طرح نيمه‌تمام دارم درباره موسيقي ايراني و غربي. خيلي از اين طرح‌ها با پارامترهاي علوم ديگر مثل جامعه‌شناسي، روانشناسي، فلسفه و بقيه علوم انساني در ارتباطند.

به اين فكر كرده بودم كه از طريق موسيقي حتي پولدار شوم، اما اصلا به اين فكر نكرده بودم كه از اين طريق مشهور شوم. اين اتفاق خوب يا بد افتاده. اما من اين را نمي‌خواستم. كساني كه به جاي من جو زده شده‌اند و موضع مي‌گيرند، بايد بدانند كه به خدا من از شهرت بيزام. از مخاطبان كارم عذر مي‌خواهم اما واقعيت همين است. آنقدر در اين يكساله جو شلوغ شده كه كسي حرف مرا به جويي نمي‌خرد. تمام مشوقان صدهزارتايي من چرا به اين موضوع توجه ندارند كه اتودهاي مرا به سرقت برده‌اند. آخر دزدي كه شاخ و دم ندارد. از  آن كسي كه نقد كار منتشرنشده مرا مي‌نويسد بايد پرسيد: اصلا تو پول CD كه كپي كرده‌اي را داده‌اي؟ من از همه مخاطبانم ممنون و به تشويق همه  مديونم. اما كدامشان حق و حقوق مرا پرداخت كرده‌اند؟

اين كه بد نيست خيلي از آدم‌ها با ايده‌هاي يك فرد احساس نزديكي كنند.

قبلا از اينكه به اين حس فكر كنم، دوست دارم از خوبي موضوع استفاده كنم.

قصد داري چه كار كني؟ مي‌‌خواهي كار جديد بسازي و به ارشاد ارائه كني؟

قطعا هر كاري كه بخواهم عرضه كنم، به ارشاد ارائه مي‌دهم. منتظرم ببينم چه پيش مي‌آيد.

آيا اين سفر يك جور بازگشت محسن نامجو به نقطه صفر بود؟ بعد از يك دوره پرحاشيه و جنجالي، آيا از اين پس، محتاط‌تر عمل مي‌كني؟