جريان دانشجويي، تحولخواهي و تاملي در بايدها و نبايدها
«واي به حال كسي كه بسيج را با پيروزي اشتباه كند؛ واي به حال كسي كه به مجرد بسيج، خود را در آغوش پيروزي ببيند. [اما گويي] قاعده اين است كه پس از سرمستي روزهاي نخست كه خود غالبا نتايج مطلوب را ضايع ميكند، حالت خماري و پشيماني دست ميدهد و حتي در قدم دوم ترديد و تزلزل عارض ميشود. [بدينترتيب] امري كه در آغاز نويد زندگي و عظمت ميدهد، سرانجام به صورت حزنانگيز يا خندهآوري درميآيد.»
«اسوالد اشپنگلر»
و اين حديث دانشجويان سياسي و تحولخواه ايراني است؛ جواناني كه حركت اصلاحطلبي در ايران را به يك نهضت تبديل كردند و پيروزي را در آستانه يافتند و در آستانه حجم فاصله را فراوان ديدند و توان خويش را اندك؛ تيرهاي بلا را مقابل يافتند و يكچندي راه مفارقت گزيدند و سپس راهي جز به عزلت نديدند و اينچنين از اوج به حضيض رسيدند و البته اين نه حضيض دانشجويان تحولخواه كه فصل پايان اصلاحطلبي ايراني بود. اين تراژدي اصلاحطلبي ما بود كه نه فقط انقلاب كه اصلاحات نيز گويي بايد فرزندان خود را قرباني ميكرد و چنين نيز شد. در بهار اصلاحات برگريزان آغاز شد و فشارهاي بيروني بر دانشجويان سياسي و عدم حمايت بزرگان اصلاحطلب از پيادهنظام، اميدها را نااميد ساخت و بدنهاي را كه تنها محمل فشار اجتماعي بود به تنگنا و سپس انزوا كشانيد و آتش اصلاحات را خاكستر كرد و امكان تغيير را در غياب و عزلت دانشجويان سياسي غيرممكن ساخت. شرح اين ماجرا اما داستاني تكراري است و بازخواني مكرر را ضرورتي نيست.
***
بهرغم بسياري ادعاها، دانشجويان نقشي بسزا در طرح و بسط گفتمان اصلاحات در ايران داشتند كه اگر نبود حمايت آنها از كانديدايي متفاوت در انتخابات سال 76 و طرح و بسط مطالبات اجتماعي و به ميدان آوردن روشنفكران و محذوفان در دهه گذشته، بيشك مسير اصلاحات هموار نميشد و در كنار مطبوعات و رسانهها اين دانشگاهها بودند كه مطالبات تحولخواهانه را به عرصه عمومي كشاندند و فضا را براي بحث و بررسي راهكارها و ضرورتها مهيا ساختند. آنچنان كه ديديم دانشجويان سياسي مستقر در دفتر تحكيم وحدت زماني با خروج خود از جبهه دوم خرداد، شعاري جايگزين – تشكيل جبهه دموكراسيخواهي- را مطرح كردند و اگرچه به تبع، ناملايمات فراوان به چشم ديدند اما چند سالي بيشتر نگذشت كه اين شعار به شعاري غالب تبديل شد و در محوريت برنامه نيروهاي سياسي قرار گرفت، اگرچه بسيار دير بود و از اين روي، طرح آن، طرفي نبست، اما چنين تجربههايي نشان از آن داشته و دارد كه جريان دانشجويي با درك درستي از شرايط همچنان از امكان نقشآفريني و تاثيرگذاري در تعيين جهت و برساختن آينده، برخوردار است.
***
دانشجويان سياسي در ساليان- و خصوصا دو سال اخير- آنچنان به دست و پنجه نرم كردن با فشارها و موانع بيروني مشغول شدهاند كه از تعريف جايگاه و طراحي نقش خويش در افق آينده، بازماندهاند. اقدامات آنها، به يافتن و جستن راهكارهايي عكسالعملي خلاصه شده است و در اين ميان، صحنه بازي را نه آنان كه بازيگردانان اصلي ماجرا تعيين ميكنند؛ كساني كه از امكانات كافي و لازم براي خاموش كردن صداي تحولخواهي در اردوگاه دانشجويان سياسي برخوردارند و «فرصت زيستن را دست و دهان بسته» از دانشجويان سياسي ميستانند. در چنين شرايطي آيا تنها راه، تغيير زمين بازي و انتخاب مسيري متفاوت نيست؟ چيدماني كه در آن، صحنهگردان اصلي، دانشجويان دموكراسيخواه باشند و نه مخالفان قدرتمند آنها؟
***
بنابراين، دانشجويان تحولخواه را تجديدنظري در جايگاه خويش بايد؛ چه آنكه اين تعريف مجدد – آنچنانكه گفته آمد- نهتنها يك نياز و ضرورت اصلاحطلبانه است كه ميتواند زمين بازي را به اختيار دانشجويان درآورد و در شرايط طاقتفرساي كنوني، مانع از تحميل بار اضافي بر دوش آنها باشد. جريان دانشجويي و دانشجويان سياسي بنابراين و در گام اول بايد در جايگاه اصلي خويش قرار بگيرند؛ جايگاهي كه نهتنها متفاوت از جايگاه يك حزب يا فعال سياسي است كه علاوه بر آن از جايگاه طراحي و تعيين استراتژيهاي اصلاحطلبانه و برنامههاي سياسي- روشنفكرانه نيز فاصله دارد، چه آنكه جريان دانشجويي نه قرار است در غياب و سكون احزاب سياسي اصلاحطلب، عهدهدار وظايف آنها شود و جاي خالي آنها را پر كند و نه قرار است در رخوت و ركود فضاي روشنفكري ما، به گروهي مرجع و نخبه- روشنفكري تبديل شود. پذيرش اين واقعيت، اولين گام حركت آينده جريان دانشجويي ميتواند باشد، چرا كه در گام بعدي دانشجويان سياسي در جايگاه اصلي، كمخطر و در عين حال خالي خود ميتوانند بنشينند و نقش «نهادي واسط» را ميان مردم، روشنفكران و نخبگان و فعالان و احزاب سياسي عهدهدار شوند. همچنانكه حركت اصلاحات در ايران نيز اكنون بيش از همه محتاج فضايي براي طرح و بسط دوباره آرمانها و راهكارها و برنامههاي بلندمدت (استراتژيها) و كوتاهمدت (تاكتيكها) اصلاحطلبانه است و در عصر عسرت رسانهها و مطبوعات، اين دانشگاه و دانشجو است كه ميتواند عهدهدار چنين پردازش و ارتباطي باشد. دانشجويان ميتوانند و بايد كه صداي روشنفكران و تحليلگران را دريافت كنند و انتقال جمعبنديهاي آنها به عرصه سياسي را برعهده بگيرند. بيشك روشنفكران و اساتيد ما محتاج پرسشگران و دانشجويان تواناياند و سياستمداران ما نيز محتاج پاسخهاي آبديده و كاري. در غياب دانشجويان و در تعطيلي عرصه عمومي، صداي روشنفكران شنيده نميشود و در اين شنيده نشدن است كه سياستمداران نيز راه خويش را ميروند. چه آنكه صداها آنگاهي كه در گوشه و كنار و محافل شنيده شود، نميتوان از كنار آن گذشت. به واسطه همين خاموشي صداهاست كه سياستمداران اصلاحطلب ما نيز به نسخههاي خودنوشتهاي روي ميآورند كه متفاوت از برآيند نگاه روشنفكران و تئوريپردازان است. برقراري رابطه دوباره ميان دانشجويان و روشنفكران و طرح و بسط برنامههاي اصلاحطلبانه بر مبناي اشتباهات و كاستيهاي گذشته، اگر آنچنان كه بايد جامه عمل بپوشد و به آمادهسازي نظرات راهگشاي روشنفكران منفرد ايراني و جمعبندي مشخص و نظاممند آنها توسط دانشجويان سياسي به عنوان «نهادي واسط» بينجامد، گشايشگر مسير آينده خواهد بود و بيشك اصلاحات دوباره، اكنون بيش از همه، محتاج خلق چنين فضايي است. از 16 آذر امسال شروع كنيم. موافقيد؟
