خالد اسلامبولي در بين آن دسته از نيروهاي سياسي در ايران كه خود را اصولگرا مينامند، شخصيت بغايت محبوبي است، اما اگر از همان نيروها پرسيده شود كه نظرشان درباره دكتر ايمن الظواهري چيست، بدون درنگ پاسخ خواهند داد كه او عامل آمريكاست.
اين در حالي است كه اسلامبولي عضو همان سازماني بود كه ظواهري اينك رهبري بخش نظامي آن را به عهده دارد يعني جهاد اسلامي مصر.
چگونه ميشود كه فرمانده نظامي يك گروه جهادي مورد نفرت كساني باشد، اما عضوي دونپايه از همان گروه مورد تكريم و تجليل آنان قرار گيرد؟
بدون شك در اين ماجرا رازي نهفته است كه اين ياداشت ميكوشد پرده از آن برگيرد، اما قبل از آن توضيح كوتاهي درباره جهاد اسلامي مصر، خالد اسلامبولي و ايمن الظواهري ضروري است.
جهاد اسلامي مصر يكي از گروههاي اسلامگرايي است كه ريشه در تعاليم جنبش اخوانالمسلمين دارد.رهبر اين گروه يك مهندس الكترونيك به نام عبدالسلام فرج معرفي شده است.
فرج «جهاد» را مهمترين ركن دين ميدانست و آن را به دفاع در مقابل هجوم كفار منحصر نميكرد.از نگاه او جهاد ابتدايي نيز از ضروريات قطعي دين به شمار ميرفت.
در مورد اينكه با چه كساني بايد به جهاد برخاست، عبدالاسلام فرج كتابي نوشت و در آن به نقل از امام ابوحنيفه اعلام كرد: سرزميني كه با قوانيني غير از قوانين اسلام اداره شود، سرزمين كفار محسوب ميشود.
طبق اين حكم، سرزمين مصر كه اغلب قوانين حاكم بر آن از مغربزمين اقتباس شده بود، سرزمين كفار محسوب ميشد و سردمداران آن مستوجب قتل بودند.
در چنين نگاهي، تكليف پيروان فرقههاي مختلف اسلامي و مسلمانان شناسنامهاي و غيرمتشرع نيز معلوم است.
خالد اسلامبولي كه نام كامل وي خالد احمد شوقي اسلامبولي است، يكي از پيروان عبدالسلام فرج و از اعضاي جهاد اسلامي مصر بود.وي كه در ارتش مصر در مقام ستوان خدمت ميكرد در 16 اكتبر سال 1981 در حالي كه انور سادات رئيس جمهور مصر در جايگاه مخصوص ناظر رژه نيروهاي مسلح مصر به مناسبت سالروز جنگ اكتبر 1973 بين مصر و اسراييل بود، او را به رگبار بست و به قتل رساند.
اسلامبولي سال بعد به همراه چند تن از همدستانش محاكمه و به اعدام محكوم شد در حالي كه فقط 24 سال داشت.
ظواهري هم در جريان قتل انور سادات دستگير شد، اما از آنجا كه مدركي عليه او يافت نشد، پس از مدتي از زندان رهايي يافت.
ظواهري كه يك پزشك جراح است، بعدها براي جهاد عليه تهاجم شوروي به خاك افغانستان به اين كشور رفت و با گروههاي جهادي ساير كشورها در آن سرزمين آشنا شد.دكتر ظواهري اينك سازمان تحت رهبري خود يعني جهاد اسلامي را در سازمان القاعده ادغام كرده و معاون شيخ اسامه بن لادن است.
به احتمال زياد، خوانندگان محترم از جنجالي كه بر سر نامگذاري يك خيابان در شهر تهران به اسم خالد اسلامبولي در روابط ايران و مصر رخ داده است، كم و بيش آگاهند و ميدانند كه مصريها تغيير نام آن خيابان را يكي از شرطهاي ازسرگيري رابطه با جمهوري اسلامي ميدانند.
تا كنون هيچكدام از دولتهاي اصلاحطلب يا اصولگرا نتوانستهاند به خواست مصريها براي تغيير نام خيابان خالد اسلامبولي تن در دهند، زيرا افراد و محافلي كه در ابتداي اين نوشته به آنان اشاره شد، تغيير نام خالد اسلامبولي را عدول از ارزشها و اعتقادات ناب اسلامي و بياعتنايي به يكي از جلوههاي درخشان جنبش جهاني اسلام ميدانند.
در عين حال، خوانندگان گرامي احتمالا ميدانند همان محافلي كه بيدريغ به دفاع و ستايش از خالد اسلامبولي ميپردازند در سخنرانيها و رسانههاي خود نه فقط ايمن الظواهري و ديگر رهبران القاعده را تروريست مينامند بلكه آنان را دستپرورده آمريكا و صهيونيسم براي مخدوش كردن چهره اسلام در انظار جهانيان معرفي ميكنند.
بدين ترتيب، اين پرسش به طور طبيعي در ذهن هر بني بشري جوانه ميزند كه چرا از بين اعضاي يك سازمان، يكي محبوب و ديگري مغضوب ميشود؟
آيا بين اسلامبولي و ظواهري اختلافي در انديشه و خط مشي وجود داشته كه سبب داوري متناقضي درباره آنها شده است؟ هيچ منبعي از چنين اختلافي سخني به ميان نياورده است و اصولا جايگاه سازماني اسلامبولي نسبت به ظواهري چنين امكاني را فراهم نميكرده است.
آيا اسلامبولي صرف نظر از اعتقاداتش، صرفا به دليل اينكه سادات را به قتل رسانده، مورد علاقه اصولگرايان ايراني شده است؟ و اگر ظواهري همان كار را با حسني مبارك كه از نقطه نظر سياسي پا جاي پاي سادات گذاشته است، انجام دهد او هم محبوب اصولگرايان ميشود؟
در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه اولا مسئول اصلي قتل سادات جهاد اسلامي مصر بوده كه آقاي ظواهري فرماندهي بخش نظامي آن را به عهده دارد.ثانيا ترديدي نيست كه گروه تحت رهبري ظواهري اگر دستش به حسني مبارك برسد لحظهاي در قتل او ترديد نخواهد كرد.اما اگر گروه ظواهري به واقع حسني مبارك را به قتل برساند، آيا اصولگرايان از اقدام او دفاع و به اين مناسبت خياباني را در تهران به اسم او نامگذاري خواهند كرد و يا اينكه براي محكوم كردن چنين قتلي و تبري جستن از ظواهري گوي سبقت را از ديگر گروهها و كشورها خواهند ربود؟
در اين ميان ممكن است گفته شود كه بين سادات و مبارك تفاوتهايي است و يا اينكه زمانه تغيير كرده است.
مسلما بين سادات و مبارك به لحاظ روابطشان با اسراييل و جهان غرب تفاوتي نيست، اما زمانه تغيير كرده است.
كساني كه به تغيير زمانه باور دارند، معمولا اعتقادات گذشته خود را با باورهاي امروزشان هماهنگ ميكنند تا درگير تضاد و تناقض نشوند و اين درست همان كاري است كه به نظر ميرسد اصولگرايان ايراني علاقهاي به آن ندارند.
اصولگرايان ضمن آنكه نميتوانند تغيير زمانه را منكر شوند و خواه ناخواه پارهاي از مواضع خود را با فرهنگ عصر هماهنگ ميكنند، اما باورهاي گذشته خود را كه متاثر از فرهنگ عصر ديگري بوده است، به صورت كليشههاي غيرقابل تغيير در ميآورند و توان عدول از آنها را از دست ميدهند.
اين مساله، آنان را در چنبره تناقض گرفتار ميكند؛ تناقضي كه آنها به جاي حل آن، ميكوشند تا بر آن سرپوش بگذارند و مانع طرح آن از سوي ديگران شوند.
نتيجه چنين وضعي، بسياري را متقاعد ميكند كه داوري درباره اشخاص و جريانهاي فكري و سياسي از سوي اصولگرايان بيش از آنكه تابع منطق خاصي باشد، ريشه در تصادف دارد، بدين معنا كه اسلامبولي و ظواهري تصادقا يكي قهرمان و ديگري ضدقهرمان شدهاند و ممكن بود يك حادثه كوچك جاي آنها را عوض كند.
اين مساله درباره شخصيتهاي تاريخ ايران نيز به همان اندازه مصداق دارد.
