تبليغاتX
شهروند امروز - مدرس صد در صد نوگرا بود - روزبه علمداری

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

روایتی از سید حسن مدرس در گفت و گو با عزت الله سحابی

 

 نظرات «سيدحسن مدرس» در ميان دفاع او از مجلس شوراي ملي و مخالفت‌اش با «جمهوري» قرار دارد. برخي او را روحاني‌اي آزاديخواه قلمداد مي‌كنند و ديگران به مخالفت او با «جمهوريت» خرده مي‌گيرند. در اين ميدان تنازع، به دفتر «عزت‌الله سحابي» از فعالان ملي ـ مذهبي راه يافتم تا شايد او كه مطالعات منظمي را روي اين شخصيت سياسي ـ ملي انجام داده است، ما را در پاسخ به سوالات ياري رساند و در مورد پرسش‌هاي ديگري در اين وادي سخن گويد.

 

آقاي سحابي مواضع و تفكرات سياسي آيت‌الله مدرس در آن دوره از نظر حضرتعالي در چه چارچوبي قرار گرفته است؟

مرحوم مدرس در دوره دوم به عنوان نماينده بلندپايه مراجع وقت وارد مجلس شد و در دوره سوم از تهران انتخاب شد. در دوره‌هاي بعد هم، ضمن اينكه نماينده مردم بود، نمايندگي علما را هم برعهده داشت. چون طبق قانون اساسي و متمم آن (اصل 2) مصوبات مجلس با موازين دين اسلام و مذهب شيعه نبايد مغايرت داشته باشد و ضامن اين ]ماده[‌ حضور چهار نماينده طراز اول علماست كه اين افراد مصوبات مجلس را بررسي مي‌كردند كه مغايرت شرعي وجود نداشته باشد. مدرس هر دو مقام را داشت: هم نمايندگي مراجع و هم نماينده منتخب مردم تهران و ايشان يكي از طرفداران شديد پروپا قرص دموكراسي و مردمسالاري و تفكر مرحوم آخوند ]خراساني[ بود.

اما برخي اتفاقات در زمان مدرس در رفتارهاي او گاهي با اين مساله منافات دارد.

در زندگي سياسي مدرس چند اتفاق رخ داد كه يكي از آنها كه بسيار مهم بود، پس از فتح تهران و پيروزي مشروطه‌خواهان كه به قتل شيخ فضل‌الله منجر شد، روس و انگليس از شمال و جنوب به ايران حمله كردند و طبق قرارداد 1907 وارد خاك ايران شدند و مجلس هم تحت فشار قرار گرفت. حتي ]متجاوزان[ تا نزديكي تهران آمدند. دولت وقت با روس و انگليس كنار آمد. مجلس معترض بود و عده زيادي از نمايندگان مجلس (چون بيشتر نمايندگان انسان‌هاي آزاده‌اي بودند) مانند مدرس، مرحوم نظام‌السلطنه مافي، سليمان ميرزا اسكندري، ملك‌الشعرا بهار و... از چهره‌هاي ]برجسته[ آنها بودند كه الان نام‌هاي آنها در خاطرم نيست. اينها به عنوان اعتراض از تهران مهاجرت كردند. در ابتدا در قم توقف كردند و سپس به كرمانشاه رفتند. در كرمانشاه دولت جداي از دولت اصلي يعني دولت مهاجرت تشكيل دادند كه رئيس آن كابينه نظام‌السلطنه‌مافي بود. مرحوم مدرس هم به عنوان وزير دادگستري انتخاب شد. آنها چون به روس و انگليس معترض بودند و ماجرا هم، ماجراي جنگ جهاني اول بود، روس و انگليس در مقابل عثماني و آلمان قرار مي‌گرفتند. بنابراين اينها ]دولت نظام‌السلطنه[ با عثماني و آلمان به عنوان دشمن دشمنانشان همكاري‌هايي داشتند، مثلاً اسلحه و كمك‌هاي مالي، فني، مشورتي و... را از اين كشورها مي‌گرفتند. در جريان تجربه كابينه مهاجرت، مرحوم مدرس متوجه شد كه اولا عثماني به عنوان مدعي خليفه‌گري مسلمين، طلب سركردگي در امور ايران مي‌كند. زيرا طبق نظر مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادي كه حركت اتحاد اسلام را راه انداخته بود، عثماني به دليل آنكه بزرگترين دولت اسلامي بود، به عنوان مركزيت اسلام شناخته شده بود، دوم نظرات ارضي هم نسبت به ايران دارد. بدين معني كه قصد داشت برخي نقاط ايران را تصرف كند. تجربه ديگري كه از آلماني‌ها به دست آورد، اين نكته بود كه آلماني‌ها اگر به كابينه مهاجرت كمك مي‌كردند، براي منافع خودشان و مبارزه با روس و انگليس بود و منافع ايران تحت‌الشعاع منافع آلمان قرار گرفته بود. بدين جهت مدرس در اينجا متوجه شد كه اتحاد با كشورهاي بزرگي مانند آلمان براي مبارزه با يك دشمن (در واقع دوستي با دشمن دشمن، زيرا در منطق سياسي قديم و جديد، موقتا دوست تلقي مي‌شود) سبب نمي‌شود كه ما همه اهداف آلمان‌ها و روس‌ها را بپذيريم. در اينجا براي مدرس نكته جديدي مطرح شد كه باعث شد تا مدرس از حركت اتحاد اسلام مرحوم سيدجمال‌الدين اسدآبادي انشعاب كرد و به اين سخن رسيد كه اتحاد اسلامي درجاي خود، درست و ضروري است و لكن منافع هر كشوري كه در درون اتحاد اسلامي قرار دارد بر مصالح اتحاد اسلام تقدم دارد و به اين جهت بعد از اتمام جنگ جهاني اول و بازگشت كابينه مهاجرت به تهران و انحلال آن، روس و انگليس با وجود مقاومت‌هاي فراوان ايران را ترك كردند. مدرس در واقع بنيانگذار جديدي شد كه آن مكتب جديد از درون اتحاد اسلام درآمده بود. يعني ضديتي با اتحاد اسلام نداشت. ولي اصول ديگري را به آن اضافه كرد و آن اصل «تقدم منافع هر كشور بر اتحاد اسلامي» بود.

يعني شما معتقديد كه مرحوم مدرس ملي‌گرا بود؟

بله. مدرس از يك طرف موضع ضداستبدادي خود را در مجالس سوم تا ششم در مقابل رضاخان حفظ كرد. (رضاخان در آن زمان سردارسپه بود و شماري از نمايندگان مجلس و اعوان و انصاري را جمع كرده بود تا پس از كودتاي 1299 به نخست‌وزيري برسد). لذا مدرس كه رضاخان را خيلي خوب شناخته بود، دريافته بود كه او مردي است كه قانون و قانون اساسي و مشروطيت و حتي دولت مركزي كه كارمند آن بود، بازيچه دست است و او قدرت حاكميت را براي خودش مي‌خواست. لذا از همان زماني كه رضاخان داعيه نخست‌وزيري داشت و اعوان و انصارش در مجلس از او حمايت مي‌كردند، مدرس اين مخالفت را با رضاخان داشت و مانع نخست‌وزيري او بود بعد هم، وقتي كه رضاخان مقاومت مدرس را در مجلس مشاهده كرد، يك اپوزيسيون بسيار قوي در مجلس عليه نخست‌وزيري او شكل گرفت. لذا رضاخان يك شگرد جديدي را به كار بست و آن هم اين بود كه از جمهوري اعلام طرفداري كند. شعار مي‌داد كه سلطنت قديمي و پوسيده است و با اين عمل كه يك عمل سياسي تاكتيكي بود، توانست عده‌اي طرفدار را براي خودش جذب كند كه بسياري از آنها از جمله افراد معترض مهاجر مانند سليمان ميرزا اسكندري كه از افراد چپ آن زمان بود و نيز شماري از نمايندگان وقت مجلس كه براي اينكه جمهوريت را در مقابل سلطنت علم كنند، با رضاخان همكاري كردند و اين شعار جمهوريخواهي در سال‌هاي 3-1302 مساله روز شد.

چه اتفاقي افتاد كه اين شعار عملي نشد؟

آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني و علامه سيدمحمدحسين نائيني از عراق وارد ايران شده و به منزل آشيخ عبدالكريم حائري در قم رفتند. رضاخان چون در اين دوره خواهان نخست‌وزيري بود و نمايندگان مجلس مخالفت مي‌ورزيدند، لذا بسيار ادعاي مذهبي بودن مي‌كرد. همه شعارهايش كاملا مذهبي بود و مراسم مذهبي، ‌مانند دسته‌هاي عزاداري و... برگزار مي‌كرد. بدين جهت مورد توجه علما قرار داشت و اين سه عالم ديني به رضاخان توجه جدي داشتند و او را احضار كردند، چرا كه شعار جمهوريت كه بوي چپ، كمونيسم‌سوسياليسم مي‌داد، را سر داده بود. علما نگران بودند كه اگر جمهوريت در ايران پيش رود و حاكم شود، منجر به حاكميت كمونيست‌ها و سوسياليست‌ها مي‌شود. به خاطر اين موضوع، بشدت در مقابل جمهوريت موضع گرفته و با آن مخالفت كردند و رضاخان را كه سردارسپه و نخست‌وزير بود براي حضور در قم دعوت كردند. در جلسه‌اي كه با علما داشت آيت‌الله سيدابوالحسن اصفهاني و آيت‌الله نائيني به صورت تند و خشن با او برخورد كردند كه گفته مي‌شود، مرحوم نائيني گفت: «اين كمونيست‌بازي‌ها چيه ]كه[ درآورده‌اي؟! حداقل بگو كه مي‌خواهي شاه بشوي تا از تو حمايت كنم؟» رضاخان هم چون آدم بسيار تيز و باهوشي بود، مفهوم مطلب مرحوم نائيني را دريافت و در مقابل گفت: «هر امري شما بفرمائيد ]من[ حاضرم». پس از آن ديدار و بازگشت به تهران مقدمات تشكيل مجلس موسسان و تبليغ اين مساله كه قاجاريه بي‌كفايت است را فراهم كرد. در آن دوران مرتبا هم به سفر مي‌رفت و اعلام كرد كه قصد دارد سلطنتي ايراندوست و كاملا مصمم براي دفاع از استقلال و ترقي ايران تشكيل دهد تا اينكه در آبان يا مهر 1304 مجلس موسسان تشكيل شد و اعضاي آن شماري از نمايندگان وقت مجلس و از جمله روحانيت بودند كه مرحوم آيت‌الله كاشاني نيز در آن عضويت داشتند. در آن مجلس چند نفر با شاه شدن رضاخان مخالفت كردند كه از آن جمله مرحوم دكتر مصدق، مرحوم مدرس و سليمان ميرزا اسكندري بود. اسكندري هم فريفته شعار جمهوريت رضاخان شده بود و مخالف سلطنت رضاخان بود و چند نفر ديگر هم به ابراز مخالفت پرداختند. بقيه اعضا موافق سلطنت رضاخان بودند.

آيت‌الله كاشاني هم راي موافق داد؟

بله، وي هم راي به تغيير سلطنت و شاه شدن رضاخان داد.

آقاي مهندس،‌ مدرس همواره در جهت نظر علما و منويات آنان عمل مي‌كرد، پس چگونه با سلطنت رضاخان مخالف بود؟

مدرس آدم بسيار مستقلي بود. به لحاظ شرعي خود را مكلف مي‌دانست كه نظر مراجع را جويا شود و آن نظرات را در موضع‌گيري‌هاي خود اجرا كند. وليكن به لحاظ سياسي كاملا مستقل بود. زيرا به تشخيص خودش كاملا اعتماد داشت. او تشخيص داده بود كه آن روز غير از خطر روس و كمونيسم كه از قديم دشمن ايران بودند، در داخل بزرگترين خطر، «شخص» رضاخان است. بدين جهت در همه جا مانند مجلس جريان راه مي‌انداخت. تا اينكه در روزي كه رضاخان در مجلس بود، موفق مي‌شود مرحوم مدرس را به نحوي گير بيندازد. بدين صورت كه او در اتاقي در حال اقامه نماز بود كه در اتاق توسط اطرافيان رضاخان قفل مي‌شود كه نتواند بيرون برود. رضاخان به درون اتاق مي‌رود و از مدرس مي‌پرسد كه «تو از جان من چه مي‌خواهي؟» مدرس با لهجه اصفهاني خود پاسخ مي‌دهد كه «من چه مي‌خواهم؟» رضاخان مي‌گويد: «بله». مدرس گفت: «من مي‌خواهم كه تو نباشي!» رضاخان هم درمي‌يابد كه با اين فرد نمي‌تواند مانند ديگران كنار بيايد و او را ساكت كند و بخرد. با اين اوصاف كه مخالف شخص رضاخان بود، جمهوريت و سلطنت برايش اهميت نداشت. از سلطنت در مقابل رضاخان حمايت مي‌كرد. بنابراين هنگامي كه تاسيس مجلس موسسان و انتقال سلطنت از قاجاريه به رضاخان مطرح مي‌شود، مدرس بشدت مخالفت مي‌كند كه مصدق و ملك‌الشعراي بهار هم با او همراهي مي‌كنند.

پس شما معتقديد كه مخالفت‌هاي مدرس، مخالفت با شخص رضاخان بوده است؛ نه نوع نظام جمهوريت يا سلطنت؟

جمهوريت اصلا يك حركت صوري موقتي بود كه خود رضاخان راه انداخته بود. متاسفانه در آن هنگام كه كشور كمونيستي روسيه تشكيل شده بود، راديو دولتي مسكو هم راه افتاده بود و به تبليغ براي جمهوري‌خواهان مي‌پرداخت. يعني به نفع رضاخان عمل كرد و در اين تبليغات، كساني را كه با جمهوريت مخالفت مي‌كردند (از جمله مدرس) بشدت متهم كرد كه اين افراد نماينده فئوداليته، روحانيت و تحجر هستند. رضاخان هم نماينده بورژوازي ملي در ايران است. اين دفاع‌ها نيز دليلي بر مخالفت روحانيون با جمهوريت بود.

نسبت جمهوريت و مدرس چگونه بود؟

او جمهوريخواه نبود و با جمهوري هم مخالفت اصولي نداشت اما چون مي‌ديد كه جمهوريت را رضاخان مطرح مي‌كند، از سلطنت هم بدتر است. او هرگز تابع شيخ فضل‌الله‌نوري نبود و با او مخالف بود اما چون شيخ‌فضل‌الله يك روحاني بود با او تند برخورد نمي‌كرد.

اما گويي مدرس به دنبال دخالت جدي روحانيون در سياست بود.

عقيده‌اي وجود دارد كه مذهب با سياست و نهادهاي مدرن سازگاري ندارد. اما مدرس ثابت كرد كه اين سازگاري كاملا امكان دارد. در اين جهت چند كار انجام داد. در دوران نخست‌وزيري رضاخان 2، 3 نفر از حقوقدانان وقت از جمله مرحوم ]علي‌اكبر[ داور و مرحوم سيدمحمدحسين فاطمي كه از علما بود، طرح تشكيلات دادگستري را ارائه كردند كه مشتمل بر آيين دادرسي مدرن، قانون مجازات عرفي و قانون مدني بود. اين سه طرح مشخص مي‌ساخت كه آيا ايران قرار است با سيستم آخوندي اداره شود يا مدرن شود. اين سه قانون كاملا مدرن مانند قوانين فرانسه بود كه البته تغييراتي هم در آنها مخصوصا قانون مدني ايجاد شد كه در آن بسياري از اصول شيعه مخصوصا از كتاب شرايع استفاده شد. زيرا كتاب بسيار پيشرفته‌اي است و قبل و بعد از انقلاب نيز در دانشگاه‌ها تدريس مي‌شد و در آن حقوق مردم و شهروندان در قالب فقهي آمده است، لذا كتاب قانون حقوق مدني را تقريبا بر اساس كتاب شرايع تنظيم كردند و به صورت مواد قانون مجازات عرفي نوشته شد. قانون تاسيس بانك ملي هم در اين دوره تصويب شد. همه اين قوانين را مدرس به عنوان مجتهد طرازاول امضا كرد. با اين اقدام نشان داد كه مغايرتي بين مذهب و سياست  و اصول مردم‌سالاري و مدرنيسم وجود ندارد. مدرس شاگرد آخوند ملاكاظم خراساني يك روحاني روشن‌انديش شناخته شده است.

مرحوم آخوند صاحب كتاب بسيار عميق كفايه‌الاصول معتقد است كه «حاكميت حق جمهور مردم است، نه يك فقيه.» مرحوم مدرس همچون آيت‌الله شيخ عبدالكريم حائري با دخالت روحانيون در سياست موافق نبود.

اما گويا روحانيون مبارز در انقلاب اسلامي نسبت نزديكي ميان خود و آيت‌الله مدرس مي‌ديدند؛ به گونه‌اي كه اولين اسكناس چاپ شده در جمهوري اسلامي ايران همراه با عكس و جمله معروف مدرس «سياست ما عين ديانت و ديانت ما عين سياست ماست» است.

مرحوم آيت‌الله خميني به مدرس احترام بسيار زيادي مي‌گذاشتند. زيرا مدرس آدم واقعا شجاعي بود و با شجاعت در مقابل رعبي كه رضاخان ايجاد كرده بود، مي‌ايستاد. همه نمايندگان مجلس از رضاخان مي‌ترسيدند. به آنها پول هم مي‌رساند. اما مدرس بدون حمايت هيچ حزب و گروهي يك‌تنه ايستاده بود. آقاي خميني از اين صفت مدرس يعني شجاعت خوششان مي‌آمد. از او در قبل از انقلاب نيز تعريف زيادي مي‌كردند. آقاي خميني كسي بود كه در جلسات مجلس به عنوان تماشاچي حضور مي‌يافت و برخلاف افرادي مانند آيت‌الله بروجردي آن قضايا را دنبال مي‌كرد. آقاي خميني آن زمان جوان هم بود و حال و نشاط كافي هم داشت، منظورم اين است كه ايشان خودش به من مي‌گفتند كه «شما مجلس را نديده‌ايد، حتي لنگه كفش به هم پرت مي‌كردند و هم‌اكنون نيز از حملاتي كه از سوي نمايندگان مخالف به تو مي‌شود، ناراحت نباش. زيرا روشي مرسوم است.»

مدرس چگونه ميان نظرات علما و نظرات مردم رابطه برقرار مي‌كرد؟

آقاي مدرس به لحاظ شرعي، چون خود را نماينده طرازاول علما مي‌دانست، خودش را موظف مي‌دانست كه در تشخيص شرعي بودن مصوبات مجلس از نظرات آنها استفاده كند اما چون در عين حال نماينده منتخب مردم در مجلس هم بود، تشخيص‌هاي سياسي خود را از افرادي مانند آقاسيد ابوالحسن اصفهاني اخذ نمي‌كرد. با تشخيص خودش،‌مثلا به اين نتيجه مي‌رسيد كه رضاخان فرد خطرناكي است كه بعدا در مجلس ششم رضاشاه اجازه نداد تا به عنوان نماينده انتخاب شود.

از نظر شما تفكرات مدرس در چه جايگاهي قرار مي‌گرفت؛ نوگرايانه يا سنتي؟

صددرصد نوگرا بود. قانون تاسيس بانك ملي از دوره اول مجلس، يعني 1285 شمسي و 1325 قمري در مجلس مطرح بود، دولت نيز خواهان استقراض از روس و انگليس بود. مجلس با اين امر مخالفت مي‌كند. همين مساله باعث شد تا بحث تاسيس بانك ملي آغاز شود زيرا بدون وجود اين نهاد، استقلال اقتصادي ممكن نبود. اما از همان هنگام (دوره اول) تا دوره چهارم اين لايحه معلق بود زيرا اين تصور بود كه از نظر شرعي خلاف است. زيرا اساس بانك بر ربا است. اين مدرس است كه جرات مي‌كند تا اين قانون را تصويب كند. يعني در تشخيص شرعي هم استقلال داشته و معتقد بود كه بانك الزاما بر اساس ربا تشكيل نمي‌شود.

آقاي سحابي! بعد ديگر شخصيت مدرس ملي‌گرايي اوست كه در سخنان خود در جمع نمايندگان از تمدن و فرهنگ ايران به نيكي ياد مي‌كند. حتي در يكي از جلسات مجلس در مقابل به‌كارگيري الفاظ و عبارات عربي از سوي نمايندگان بشدت واكنش نشان مي‌دهد.

بله، در تاريخ بيست ساله حسين مكي سخنان مدرس و مصدق آمده است. مرحوم مصدق كه در سوئيس تحصيل كرده و در واقع نوگرا شناخته مي‌شود، آيات قرآن و عبارات عربي را به ميزان فراواني در سخنان خود به كار مي‌برد، در حالي كه مدرس كه يك روحاني است، هيچ لفظ عربي را به كار نمي‌برد و بسيار نادر به آيات و احاديث متوسل مي‌شد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 17:23  توسط شهروند امروز  |