نيما را، به درستي، «شاعر بزرگ عصر ما، پيرو پيشواي شعر نوين فارسي» خواندهاند. گفتهاند، «افسانه»ي نيما «مانيفست شعر نو» است. او را ركن ركين تجدد شعري دانستهاند و بحق گفتهاند كه پيش و بيش از هركس، «سد سديد سنت» شعري را برگذاشت و نه تنها وزن و قافيه شعر كه زبان و ذهنيت شعري و نگاه شاعرانه را يكسر دگرگون كرد. شايد بياغراق بتوان گفت كه گرچه مقلدان و پيروان فراوان داشت اما كسي همتا و همسنگش نبود و نشد. شاعر و محقق، معلم و منتقدي بديع و بدعتگذار، تيزبين و پرفضل بود. در همه كار، رسم رايج روزگار و «مذهب مختار» زمانه را وقعي نميگذاشت، بلكه خود رسمآفرين و سنتگذار بود و در اين كار تجسم تجدد شعري ايران شد.
تجدد، تحولاتي بههم پيوسته در عرصههاي اقتصادي، سياسي، علمي، مذهبي و هنري را ايجاب و ايجاد ميكند. گرچه اتفاق نظري در مورد چند و چون تغييراتي كه تجدد در هر يك از اين زمينهها پديد ميآورد در كار نيست، اما ميتوان گفت كه فرديت و ذهنيت كنجكاو فردي ـ كه بيانش را در قول دكارت پيرامون «ميانديشم پس هستم» سراغ ميتوان كرد ـ شرط اساسي تجدد ماست. اين ذهنيت فارغ از داغ و درفش دين و دولت و برچسب رفض و زندقه جهان را از منظر خود و با تكيه به خرد خلاق و نقاد خويش، باز ميبيند و بازميآفريند و بازميكاود. اگر در شعر و نقاشي، مثلا، راوي و نقاش عصر سنت از منظري خداوار ـ با دانش و بينشي جامع و مطلق ـ سخن ميگويند و تفكر ميكنند، در عصر تجدد راويان هرگونه روايت ـ از شعر تا قصه، از تابلوي نقاشي تا مقاله، كه خود نوع ادبي برخاسته از پايههاي فكري و روايي تجدد است ـ آنها هر يك از منظر محدود و مفيدانساني خاكي و فاني، و در عين حال خود ـ بنياد، ميبينند و مينويسند. به ديگر سخن، منظر مطلقانديش و تكبيني افلاطوني، كه در آن هنرمند يا نقاش بازآفريني «ايده يا فرم افلاطوني» تجريدي هر پديده را مدنظر دارند، در عصر تجدد جاي خود را به انديشه ارسطويي ميدهد كه نسبي و كثرتگراست و بازآفريني واقعيت عيني پديدهها را هدف دارد.
تجدد منادي و ملازم نه تنها فرديت كه ذهنيت درونگراست. در واقع، تلاش هنرمندان و شاعران متجدد صرفا معطوف به وصف دقيق ابعاد جسماني انسانها نيست، بلكه كشف و نماياندن وسوسهها و دغدغههاي دروني اين شخصيت را نيز ميطلبد. در غرب اين ذهنيت درونگرا در شعر، نخست در آثار شكسپير پديد آمد. ميگويند هاملت او، كه دغدغههاي درونش را به مراتب بهتر از اوصاف جسمانياش ميشناسيم و شاهلير، كه ذهنيت و جنونش را به مراتب بهتر از چند و چون حكومتش و يا نشانههاي جسمانياش ميشناسيم نخستين مصاديق شخصيت و ذهنيت درونگراي همزاد شعر تجدداند.
گرچه اين بازآفريني و بازانديشي ذهن كنجكاو و خلاق فردي متجدد مرز و محدوديتي نميشناسد ـ و عناد كليسا و نظامهاي توتاليتر با هنر متجدد هم از جمله ريشه در همين واقعيت دارد ـ و گرچه مقدسات تنيده در سنت مالوف را برنميتابد، اما در عين حال، برخلاف گمان برخي از نيستانگاران عصر تجدد، از دستاوردهاي اين سنت بيگانه نيست. هنرمند و روشنفكر راستين تجدد، به تجربه و تأمل، ميدانند كه هر برگذشتي از سنت محتاج و مستلزم غور و تأمل و شناختي تمام از چند و چون دستاوردها و كاستيهاي آن سنت است. از همينجاست كه تجربه تجدد غرب را «نوزايش» مينامند چون متجددان اروپا بر آن شدند كه از دل سنت جوامع خود دستمايههايي مناسب تجدد بيابند. در واقع ابعاد تنيدگي سنت و تجدد در اروپا چنان بود كه برخي متفكران و مورخان مدعي شدند كه اصولا تجددي در كار نيست. ميگفتند آنچه به اصطلاح گذار ريشهاي از سنت به تجدد ناميده شده در واقع چيزي نيست جز رواج صورتهاي اندك تغييريافته و عرفي شده همان اصول مالوف سنت. ميگفتند مثلا مفاهيمي چون «رسالت انقلابي پرولتاريا» چيزي نيست جز همان روايت عرفي شده منجيطلبي مسيحي سنت.
يكي از مقالههاي پراهميت شاعر بلندآوازه انگليسي زبان، تياسر اليوت دقيقا در وصف همين رابطه سنت و نوآوري است. اليوت ميگفت براي نوآوري و بدعتگذاري در شعر نبوغ شاعر كفايت نميكند. اين نبوغ لازم است، اما كافي نيست. شاعر پراستعداد در عين حال بايد در همه ابعاد آثار شاعران پيشين سنت زبان خود غور كند و تنها در اين صورت ميتواند از اين سنت برگذرد و اثري بكر و بديع بيافريند. نيما نيز، برخلاف ادعاي كساني كه ميگفتند شعر نوي نيما ريشه در ناتواني او در سرودن شعري به سياق سنت و ملازم با ظرايف عروض و قافيه دارد، در نامهاي به شاعري جوان ميگفت، «انگور غوره نشده بسيار است و خطري بالاتر از اين براي هنر نيست كه آدم كار نكند و به هوش خود اطمينان كرده، نداند كه مساله كار، مساله خرد شدن استخوان است و همه زحمت ما اين است.» ميگفت: «ديدن براي اينكه از آن بگذري»، ديدني كه در آن شاعر به «عصاره بينايي» بدل ميشود شرط لازم براي آفريدن شعري نو و بديع است. اما براي نيما، شناخت و تسلط بر سنت ادب پارسي براي نوآوري شاعرانه كافي نيست.
از اوايل سده نوزدهم، جامعه ايراني به تدريج با اركان و ابعاد تجدد غرب آشنايي پيدا كرد. از همان زمان، دو قول به گمان من باطل هم در سطحي گسترده رواج پيدا كرد. موج اول تجددخواهان ايراني مفتون و مرعوب غرب بودند. ميگفتند جوهر تجدد با ذات برتر سنت و فرهنگ غرب عجين و با سنت ايران بيگانه است. معتقد بودند سنت ايراني چيزي جز هزارهاي از همگسيخته از جزمانديشي و استبداد، «منع انديشه» راستين و رواج وسوسه وحي كاذب و در يك كلام تصلب شريانهاي فكري و تهديد و تحديد فرديت كنجكاو نيست. ميگفتند تجدد ايراني را بايد از دل سنت و تجدد غرب پديد آورد. نقاشان و معماران، آهنگسازان و قصهنويسان ايراني انگار همه به اين منظر غربمحور و سنتگريز دل بسته بودند. تنها كار هنرمند متجدد ايراني را در هر يك از اين عرصهها نسخهبرداري و تقليد از اسلوبها و شگردهاي غربي ميدانستند. تنها در عرصه شعر بود كه موج اول تجددخواهان، به تاسي از نيما، ارج سنت شعر پارسي را ميشناختند و ميدانستند كه تجدد شعري را، ميتوان و ميبايد با برگذشتي از آثار و اساليب كساني چون سعدي و حافظ، فردوسي و عطار تحقق بخشيد. در يك كلام، شعر نوي نيما ادامه طبيعي سنت شعر ايران است.
به روايتي ميتوان گفت كه سرنوشت تجدد شعر، به اعتبار نقش تعيينكننده نيما، درست عكس تجربه تجدد در ديگر عرصههاي زيباييشناختي بود. در عرصههاي ديگر، از نقاشي و معماري تا قصهنويسي و نقد ادبي، موج اول هنرمندان شيفته و مقلد غرب بودند. آثارشان اغلب ربطي با سنت مالوف جامعه نداشت. طرحهاي معماري اول عزيز فرمانفرمانيان و مقتدر، آهنگهاي وزيري و نقاشيها بيشوكم همه «متجددان» تقليدي از سبك و سياق آثار متجددان غربي بود. از اواخر دهه 50 (ميلادي و 30 شمسي) در همه اين عرصهها نوعي تازه از تجددخواهي رخ نمود كه در آن واحد جهاني و پيشتاز و يكسره ايراني و مستحضر به سنت بود. سبك سقاخانه در نقاشي، ساختمانهاي سيحون و فرمانفرمانيان، آهنگهاي صبا، قصهها و نظرات نقد ادبي ابراهيم گلستان همه در اين نظر متفق بودند كه تجدد ايراني را بايد از برگرفتن مايههايي از سنت ايراني پديد آورد. ميدانستند كه براي متجدد بودن، آثارشان بايد در آن واحد، ايراني و جهاني باشد. بايد دستاوردهاي غرب را نيك بشناسند و در عين حال ارج و قدر سنت ايراني را هم بشناسند. در مقابل، نيما از همان آغاز كارش ميدانست كه تجدد شعري ايران را نميتوان صرفا با تقليد از بودلر و رمبو پديد آورد. «بدايع» سنت پرغناي شعر پارسي را نيك ميشناخت و در عين حال از بدعتگذاري در سبك و محتواي شعرش ابايي نداشت.
نيما در مفهوم واقعي كلمه هنرمندي متجدد بود. بيش از هر كس ديگر در نسلش ايراني و جهاني بود. نه تنها ذهن و زبانش كه سلوك شخصي و سياق زندگياش منحصر بفرد بود. در شرايطي كه بخش عظيمي از روشنفكران و هنرمندان ايران و بسياري از دوستان و حتي برادرش لادين مفهوم روسي روشنفكر را ملاك و معيار سلوك فكري و سياق رفتاري خود كرده بودند و در همه چيز، از لباس تا انديشه و اخلاق، از اين الگو تقليد ميكردند، نيما شخصيت و زباني، لباس و اخلاقي منحصر بفرد داشت. ابايي نداشت كه در كنگره نويسندگان به هيئت گالشي مازندراني حضور پيدا كند و خنجر به كمر و گيوهبهپا به جمع وارد شود. در شرايطي كه شعراي «خلق» شعر را به ابزار ترويج ايدئولوژي تقليل ميدادند و زبان شعر را به مقتضاي رسالت ايدئولوژيك شعرشان، شكل ميبخشيدند و «عامه فهم» بودن شعر را بر جوهر شاعرانه اثر رجحان مينهادند، نيما به هيچ ايدئولوژي باج نميداد و زبان شعرش را تنها مقتضاي سبكي و شعري آن اثر – و نه شعور خواننده فرضي و «خلقي» آن اثر - تعيين ميكرد. حتي از كاربرد واژههايي كه ويژه گويش يوش بودند ابايي نداشت.
نيما از جهاتي بسيار جمع اضداد بود. انساني سخت خجالتي و عزلتگزين بود. در عين حال شاعري را نوعي عمل اجتماعي ميدانست و در زندگي هيچ چيز را به اندازه كار شاعرانهاش ارج نميگذاشت. در جلوت ظاهري جدي و حتي متفرعن داشت ولي در خلوت نگاه ريزبين و نقادش ملاط حس مزاحي مليح بود. از سويي سخت ماخوذ به حيا و مبادي آداب بود و در عين حال سنتشكن بود و از معارضه و مواجهه با ارزشهاي قدسي جامعه باكي نداشت. از فروتني كاذبي كه عقده خود بزرگبيني روشنفكراني را كه خود را منجي جامعه ميدانستند ميپوشاند گريزان بود و به صراحت در نامهاي به عشقي ميگفت، «بدون مباهات بر ديگران، من امروز پيشرو تجدد شعر و نثر هستم»، ميگفت «افسانه و قطعات ديگر من بيرقهاي موج انقلاب شعري فارسي هستند» گرچه تجدد و شهرنشيني همزاد يكديگرند، نيما از شهر و شهرنشيني گريزان بود و خلوت و خلوص روستاي يوش را بر تحرك و هياهوي تهران ترجيح ميداد. گرچه در خيابان پاريس، در تهران و در كنار دوستاني چون سيمين دانشور و جلال آلاحمد منزل داشت، بارها ميگفت خانه خانوادگياش در يوش را بيشتر از هر گوشه ديگر دنيا ميپسندد و ميطلبد. در عين حال نگران بود كه دير يا زود خانهاش در يوش را ويران خواهند كرد «و در آن كارگران معادن و كارگران دولتي سكونت ميكنند.» فرزند پدري زميندار و سختگير و مادري فاضل و شعردوست بود اما پس از مرگ پدر، مادرش به قول نيما، «تمام اموال پدري مرا به دامادش داد و من در فقر زندگي ميكردم» مدتي از تحصيلات دوران كودكي و جوانياش را در مدرسه سنلويي گذراند و همان جا بود كه به زبان فرانسه و ادبيات آن كشور تسلطي كمنظير پيدا كرد. نامههايش كه گاه خطاب به دوستانش و زماني به شاعران جوان و تازهكار نوشته شده بود پر از اشارات متعدد به آثار متفكران، منتقدان و شعراي فرانسوياند.
جمع آثارش از يك جنبه مهم بيشباهت به مجموع آثار فيلمساز روسي سرگئيآيزنشتاين نيست. هم شاعري سخت توانا بود و هم مقالاتي پرمغز و نغز در باب بوطيقاي شعر به قلم آورد. به ديگر سخن هم شاعر بود و هم كنجكاوي نظرياش – كه آن را جوهر تجدد دانستهاند – حد و كراني نميشناخت. از سويي ديگر هم نظراتش در مورد نحوه كاركرد شعر با يكي از منتقدان روسي همسو بود. ميگفت «ادبيات ما بايد از هر حيث عوض شود. موضوع تازه كافي نيست و نه اين كافي است كه با پس و پيش آوردن قافيه و افزايش و كاهش مصراعها با وسايل ديگر دست به فرم تازه زده باشيم. عمده اين است كه طرز كار عوض شود و مدل وصفي و روايي كه در دنياي با شعور آدمها است را به شعر بدهيم.» ميدانست كه برگذشتن از «سد سديد سنت» انديشه و عواطف و عادات خوانندگان آسان نيست. يكي از شگردهاي اصلي شعرش را همان پديدهاي ميدانست كه فرماليستهاي روسي آن را «آشناييزدايي» ميخواندند. كار شعر از جمله اين است كه از واژهها و عاطفهها، نمادها و نمودهاي مالوف جامعه «آشناييزدايي» كند. با كاربرد تازهاي از يك واژه، با تصويري نو از واقعيتي شناخته شده با خوانشي نو از متني كهنه، خواننده شعر را بايد به تلاش براي شناخت و ارجشناسي مجدد از آنچه مالوف و عادي و پيش پا افتاده بود واداشت. از جهان آشنايش آشناييزدايي كرد و از اين راه زيبايي جهان را نشانش داد. ميگفت كار شاعر «تكرار مشاهدات» ديگران نيست. رسالت شعر به گفته نيما بدعت بينش آن است و اين به دست را تنها از راه خلاقيت و نه تقليد و تكرار به دست ميتوان آورد.
پيامد اجتنابناپذير اين بينش شاعرانه بدعتگذار در واقع كثرتگرايي معنوي و سبكي است كه همزاد تجدد است. نيما ميگفت هر متني و هر شعري، هر رخداد و هر واژهاي، هزار و يك معني دارد. هركس از منظر خود معنا و مفهوم متن و شعر را درمييابد. ميگفت شعرش چون رودي روان است. هركس ميتواند در حد و شكل مطلوب از اين رود روان مايه بگيرد. نيما به ديگر سخن، به اقتضاي شناخت تجدد تاكيد داشت كه «معناي» شعرش، چون رودي روان، دائم در دست دگرگوني است و بهرهاي كه هر يك از ما بسان خواننده، از اين شعر عايدمان ميشود بسته به شرايط ويژه و منحصربفرد بينش ما است و آن هم دائم در دست تغيير و تحول است. اگر شاعر سنت مدعي همهداني الهي بود و اگر در تفكر سنتي معناي شعر واحد است و آن را همين شاعر تعين ميبخشد، نيما از مناديان همان كثرتگرايي معنايياي بود كه اساس تجدد است.
در عين حال نيما ميدانست كه برانداختن قدر قدرتي شاعر و متن شعر در تعيين معناي شعر و دعوت خواننده به مشاركت فعال در كار معنابخشي به شعر به معناي برانداختن عادات مالوف خوانندگاني كه تاكنون نقشي منفعل داشتهاند، كاري كارستان و سخت و دشوار است. ميدانست كه باج ندادن به مذاهب فكري و سبكي مختار زمان و بياعتنايي به رسم فرد كشيدن سطح فكري و سبكي هر اثر به سطح پايينترين مخرج مشترك ذهنيت عوام حاصلي جز تنهايياش نخواهد داشت.
ميگفت: كس نخوانده است ايج از آثار من
شمهاي ميخوانده از اندوه من.
ميگفت شعرش «سرگذشت زجر اوست». ميگفت «واي بر من» و هگل نيك گفته بود كه منظر انسان متجدد، يعني ذهنيت فردي كه ميخواهد بيتكيه به سنت و عوالم قدسي و اخلاق پيشيني و صرفا به مدد خرد خلاق و نقاد خويش جهان را بشناسد و بيافريند قهرمانانهترين منظري است كه انسان در طول هستي انساني خويش برگزيده است. نيما نداي شاعرانه و سخت شجاعانه اين انسان متجدد است.
* در كتابي كه زير چاپ دارم و زندگي 150 نفر از مشاهير ادبي و اجتماعي و اقتصادي ايران معاصر را دربرميگيرد، بخشي هم درباره نيما دارم. كتاب به انگليسي است. اين مقاله برگرفته از بخشهايي از آن كتاب است.
