تبليغاتX
شهروند امروز - حاصل همان تعادل است - عبدالله كوثري

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

دهه 1340 براي كسي كه مي‌خواست پاي به عرصه فرهنگ بگذارد فرصت مناسبي بود. آن تب وتاب سياسي كه از 1320 تا اواخر دهه 1330 كل جامعه و بخصوص شهرهاي بزرگ را فراگرفته بود و توان و زمان برخي از مستعدترين وهوشيارترين فرزندان اين خاك را يكسره جذب خود كرده بود، كم‌وبيش فرونشسته بود. بسياري از اين جوانان كه هنر خود را وقف سياست كرده يا آن را در راه سياست قرباني كرده بودند، سرانجام بعد از آن شكست هولناك به خود آمده و هنر را به گونه‌اي جدي دنبال مي‌كردند. ديگر سياسي بودن تنها گذرنامه براي ورود به محافل فرهنگي نبود. از سوي ديگر نهال خردي كه پيشگامان فرهنگ اين مرز وبوم، همچون هدايت و نيما كاشته بودند، ديگر درختي برومند شده بود و راه‌ها اگر چه كاملا هموار نبود، دست‌كم از خارهاي جانگزا و سنگلاخ‌هاي پاي فرسا پاك شده بود. باري در اين دوران بودكه شاگردان بلافصل نيما پاره‌اي از شعرهاي خود را سرودند كه هنوز هم در شمار بهترين شعرهاي امروز جاي دارد و نيز نسل جديدي از نويسندگان و مترجمان پاي به عرصه نهادند كه داستان‌نويسي وترجمه را ديگرگون كردند. ما نوجوانان تا بخواهي كتاب براي خواندن داشتيم. چند نشريه هفتگي يا ماهانه هم منتشر مي‌شد كه گستره مضامين آنها بسيار وسيع‌تر از نشريات دهه 1330بود. اگرچه هنوز ايدئولوژي چپ، جذاب‌ترين ايدئولوژي براي روشنفكران طبقه متوسط بود، فضا براي تنفس هواهاي ديگر مثل گذشته بسته و خفقان آور نبود. اين همه بدين معني بود كه اگر نوجواني يا جواني مي‌خواست فارغ از ايدئولوژي و سياست يكسره دل به فرهنگ و كار فرهنگي بدهد ديگر موجودي نابهنجار شمرده نمي‌شد و ديگران به چشم تحقير در او نگاه نمي‌كردند. باري سال‌هاي زيبايي بود، حتي اگر تاثير نوستالژي را هم به حساب بياوريم.

اما آن روزها با همه خوبي‌هايش لغزشگاه بزرگي نيز داشت و آن اين بود كه ما نوجوانان، البته آن نوجواناني كه اهل كتاب ومطالعه بودند، آنچنان در محاصره فرآورده‌هاي فرهنگ غرب بوديم كه بسياري‌مان ديگر يادي از فرهنگ خود نمي‌كرديم. ترجمه رمان‌هاي خوب غربي از يك سو، نمايش فيلم‌هاي بسيار خوب دهه 1960 از سوي ديگر و رواج موسيقي خوب آن روزهاي غرب باز ازديگر سو، ما را خواهي نخواهي به سوي خود مي‌كشاند و از ادبيات و هنر خودمان دور مي‌كرد. دور، دور شعر امروز بود و ترجمه آثار همينگوي وسارتر و كامو و استاندال و چخوف و تولستوي و داستايوسكي و... برخي از مشاهير هم تيغ برگذشتگان كشيده بودند و ديگر سخن از حافظ و سعدي و مولوي كمتر در جايي شنيده و خوانده مي‌شد. پس تو اگر خودت به حكم تربيت خانوادگي يا ذوق و كنجكاوي شخصي زودتر از آنكه به هجده سال برسي اسير جادوي شعر آن گذشتگان نشده بودي يا اگر آموزگاران خردمندي نداشتي كه در همان ايام تو را به خواندن گلستان و تاريخ بيهقي و حتي عقل سرخ سهروردي تشويق كنند، بسا كه ساليان سال خود را از سير وگشت در اين دنياي گسترده و شگفت انگيز محروم مي‌داشتي. من بر اين آشنايي زودهنگام با زبان و ادب فارسي تاكيد مي‌ورزم چون به تجربه دريافته‌ام كه اهل قلم، خواه شاعر و نويسنده باشند وخواه مترجم، اگر آشنايي ژرف و ديرينه با زبان وفرهنگ خود نداشته باشند، هرگز بارشان به منزل نمي‌رسد.

در چنان فضايي رسيدن به تعادلي معقول در عرصه فرهنگ كار ساده‌اي نبود. آنچنان كه بتواني هم از همينگوي لذت ببري و هم از گلستان سعدي، هم ستاينده شكسپير باشي و هم جرات كني بگويي نظامي‌ما هم كم استادي نيست، هم اليوت را دوست داشته باشي و هم باصداي بلند بگويي مولوي حادثه اي در سراسر عالم شعر بوده و هست و خواهد بود.

من زماني كه در اوايل دهه پنجاه، بهاءالدين خرمشاهي را به پايمردي دوستي ديدار كردم او را چنين آدمي‌يافتم. متانت رفتار و سنجيدگي سخنانش خبر از دانشي وسيع مي‌داد. مي‌شد با خيال راحت با او از هردري حرف بزني، از ادبيات وفلسفه غرب تا شعر و نثر كهن و امروز فارسي. بعدها در نوشته‌هايش ديدم كه او هم در ايام كودكي و نوجواني كم‌وبيش همه آن چيزهايي را كه من و امثال من خوانده بوديم، مطالعه كرده. از داستان‌هاي تاريخي چون ده مرد رشيد و ده نفر قزلباش تا پاردايان‌ها و كنت مونت كريستو و سه تفنگدار و نيز در همان ايام مثل خود من به دستي هوگو داشته و به دست ديگر سعدي و حافظ. خرمشاهي اين تعادل ر ا بعدها هم حفظ كرد و بي‌گمان زبان زنده و روان و شوخ وشنگ او حاصل همان تعادل است وبس. نوشتن مقالات ارزنده‌اي با عنوان «كژتابي‌هاي زبان» جز با شناخت عميق از زبان فارسي ميسر نمي‌شد كه آن هم باز حاصل همان تعادل و انس والفت ديرينه با زبان فارسي است.

خرمشاهي هم كار نوشتن را مثل بيشتر جوان‌هاي آن روزگار با شعر شروع كرد و تا آنجا كه مي‌دانم دفتري با عنوان «كتيبه بر باد» نيز منتشر كرد. از آن كتاب اكنون چيزي در خاطر ندارم. اما مي‌دانم كه در نشريه كتابداران به نقد و بررسي كتاب‌ها هم مي‌پرداخت و اولين كسي بود كه بر اولين دفتر شعر من از پنجره به شهر هرم‌ها نقد نوشت و از اين بابت وامدار او هستم. اما تا آنجا كه مي‌دانم فعاليت اصلي او تا سال‌ها ترجمه و ويرايش بود و بيشتر درزمينه فلسفه ترجمه مي‌كرد. هرچند كه گاه به ادبيات هم روي مي‌آورد. هنوز خاطره خوش دو ترجمه او «عرفان و فلسفه» اثر استيتس و «درد جاودانگي» اثر اونامونو در من زنده است.

اما كار بزرگ خرمشاهي در اين 20 سال اخير تلاش در عرصه شناخت حافظ بوده و اين چيزي است كه به راستي بايد ارج بگذاريم. پيشينيان ما تا همين پنجاه شصت سال گذشته نه درباره حافظ و نه درباره شاعران بزرگ ديگر چيزي ننوشته بودند كه به كار آيد. حتي يك ديوان تصحيح شده هم در اختيارمان نبود. نوشتن شرح بر شعر اين شاعران هم گويا از ستايشگران متعصب اما بي‌هنر ايشان ساخته نبود. بي‌ترديد تصحيح ديوان‌ها و نگاه ژرفكاوانه به آثار گذشتگان از ثمرات مبارك آشنايي با روش و كنش دانشمندان و پژوهشگران غربي بود.

حافظ‌نامه خرمشاهي هم آغازگر خوبي بود و هم كاري سنجيده و جامع. امروز بهترين ياور خواننده حافظ همين كتاب است. خوشبختانه اين كتاب آن قدر چاپهاي مكرر داشته كه نيازي به توصيف آن نمي‌بينم. خرمشاهي كوشيده حافظ را هم به مدد حافظ معني و تفسير كند و باز كوشيده در اين كار از تعصب و يكسونگري دور بماند. اما بسيار طبيعي است كه ما در خواندن هرچيز دلبستگي‌هاي عاطفي و پيشينه فكري مان را هم ناخودآگاه دخالت مي‌دهيم. پس ترديدي ندارم كه خوانندگان حافظ‌نامه آنان كه از ديرباز با اين شاعر انس و الفتي داشته‌اند در حاشيه كتاب در برابر برخي تفسيرها و معني‌ها چيزي نوشته‌اند كه با دريافت و تفسير خرمشاهي متفاوت يا حتي متضاد است. اين از ارزش كار او نمي‌كاهد. اختلاف‌نظر بر سر شاعري كه ايهام و طنز و پوشيده‌گويي از ويژگي‌هاي انكارناپذير اوست و به معناي واقعي چكيده فرهنگ ايراني است، ناگزير و طبيعي است. اما خرمشاهي در كتاب ارزشمند ديگرش، ذهن و زبان حافظ كوشيده برخي از تفسيرها و نظرهاي افراطي درباره حافظ را پاسخ گويد و در اين كار به عقيده من موفق بوده. هرچند كه خواننده برخي از داوري‌هاي او را هم قبول نداشته باشد. خوشبختانه در اين بيست سال اخير كتاب‌هاي ديگري هم درباره حافظ منتشر شده كه هريك در جاي خود خواندني است، نخست كتاب «در كوي دوست» از زنده‌ياد شاهرخ مسكوب كه شرحي شورانگيز با نثري به راستي زيبا و موثر است و ديگر كتاب «هستي‌شناسي» حافظ از داريوش آشوري كه بحثي بي‌سابقه درباره اين شاعر را آغاز كرده است.

خرمشاهي از نويسندگان بسيار پركار است و كمتر كسي از نسل ما در اين عرصه به پاي او مي‌رسد. او در زمينه تاليف فرهنگ نيز تلاش‌هاي ارزشمندي كرده و نيز در زمينه قرآن و شناخت قرآن كه بي‌گمان اهل نظر به آنها پرداخته‌اند.

كلام آخر اينكه در اين مرز و بوم شمار كساني كه اين چنين عاشقانه و مسوولانه تمام عمرخود را برسر كار نوشتن بگذارند بسيار اندك است و در اين ميان شمار كساني كه با عمري مطالعه و كندوكاو در فرهنگ خويش و بيگانه به شناختي عميق از اين فرهنگ‌ها رسيده باشند اند‌ك‌تر است، شناخت قدر اينان تنها از يك راه ميسر مي‌شود و آن خواندن نوشته‌هاي ايشان است. من براي خرمشاهي چه آرزويي مي‌توانم كرد جز اين كه، قلمش همچنان روان باشد و همچنان دور از غوغاي غوغاييان سرش به كار نوشتن گرم و دلش با ياد آنان كه كتاب‌هايش را مي‌خوانند و لذت مي‌برند و مي‌آموزند شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 18:30  توسط شهروند امروز  |