درباره كوروش، بنيانگذار شاهنشاهي هخامنشي و يكي از سرداران بزرگ در سپيدهدم تاريخ بسيار ميتوان سخن گفت (چنان كه گفتهاند) اما در اين مختصر به چند فراز از زندگي و شخصيت اثرگذار او اشارتي ميكنيم و ميگذريم:
1- زندگينامه
پس از درآمدن آخرين گروه آرياييان به فلات ايران در اواخر هزاره دوم يا اوايل هزاره اول پيش از ميلاد، شش طايفه بزرگ در مناطق مختلف اسكان يافتند، از جمله طايفهاي در ماد بزرگ (كردستان، كرمانشاهان، همدان و آذربايجان فعلي) ساكن شدند و طايفهاي ديگر در پارسه (پارس در استان فارس كنوني) ماندند و گروه ديگر در پارت (حوالي گرگان و دامغان فعلي) مقيم گشتند و هر كدام بعدها سلسلهاي بزرگ از پادشاهي ايراني را پديد آوردند. پارسيان در افشان (يا انزان و به عيلامي آنچان) و پارس سلسله پادشاهي كوچكي را بنياد نهادند (انشان واقع در شرق شوش در خوزستان كنوني بوده است). كوروش از همين دودمان برآمد.
نياي اين خاندان هخامنش بود كه در حوالي 700 قبل از ميلاد فرمانروا بود و پس از او چيش پيش به امارت نشست و بعد از وي كوروش اول (سيروس) حاكم شد و آنگاه كمبوجيه قدرت يافت و در پي او كوروش دوم، شخصيت مورد بحث ما به عرصه آمد و امپراتوري پارس را بنياد نهاد. كوروش كبير از دو سو شاهزاده بود چرا كه پدر او شاه پارس و انشان بود و مادر او دختر ايشتوويگو و آخرين شاه ماد. او در سال 559 يا 558 پيش از ميلاد به پادشاهي پارس رسيد و از همان آغاز در انديشه گسترش قلمرو حكومت اجدادي خود افتاد. نخستين تلاش او حمله به سرزمين ماد بود، وي با ايشتوويگو در ماد جنگيد و در سال 550 بر او چيره شد اما به آن بسنده نكرد و پس از آن در طول چند سال ليدي و كاپادوكيه (در آسياي صغير) و عيلام و اردستان و فينيقيه (سوريه، لبنان و فلسطين كنوني) و بابل را گشود و بعد متوجه شمال و شرق ايران شد و هيركانيه (گرگان و بخشي از خراسان بعدي) را فتح كرد و بعد متوجه ماوراءالنهر و آسياي ميانه شد و سغد و خوارزم و بلخ را گشود و تا هند پيش رفت. آخرين نبرد او با وحشيان «ماساژت»، تيرهاي از سكاهاي شمالي، بود كه در ماوراء رودخانه سيردريا (سيحون) بود و او در آن كشته شد (به سال 529 پيش از ميلاد). جسد او را به پارس انتقال دادند و در پاسارگاد مدفون گرديد. گرچه تمام فتوحات او مهم بود اما بيگمان مهمترين آنها فتح بابل بود كه در سال 538 رخ داد، چرا كه بابل از ديرباز بر تمام منطقه چيره بود و از جمله بخش غربي و جنوبي ايران را تحت تاثير قرار داده بود و غالبا بر عيلاميان و مادها تسلط داشت. فتح بابل و آشور به معناي فتح تمام جهان بود. لذا گزاف نبود كه كوروش پس از گشودن بابل با افتخار بر كتيبهاي نوشت: «منم كوروش، پادشاه گردون، شاه بزرگ، شاه نيرومند، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه جهانبخش جهان».
2- ويژگيهاي كوروش
با تكيه بر اسناد برجاي مانده از آن روزگار (كتيبههاي ميخي، عهد عتيق، اسناد بابلي و مورخان يوناني)، كوروش يك شخصيت بسيار برجسته و سياستمدار ممتاز و داراي ويژگيهاي مهم بود كه نهتنها در آن روزگار، بلكه در روزگاران پس از وي نيز در مجموع كمياب بوده است. مهمترين اين ويژگيها عبارتند از:
1-2- نبوغ نظامي و سياسي
اصولا بنيادگذاران سلسلهها در روزگاران گذشته انسانهاي برجسته و ممتاز و غالبا نابغه بودهاند و كوروش بيگمان يكي از نمونههاي اعلاي آن است. در فاصله بيست سال بزرگترين قدرتهاي نظامي و سياسي منطقه را به زانو در آوردن و نخستين امپراتوري و حكومت مقتدر تاريخ را پي افكندن و يك امپراتوري پهناور را به بهترين شكل اداره كردن، فقط از شخصيتهاي استثنايي و توانا و باتدبير و خردمند ساخته است. به گفته حكمان هوار (ايران و تمدن ايراني، صفحه 42): وي ميبايست سرداري بزرگ و دولتمردي شگفت بوده باشد. كوروش ميبايست انديشه و اصول نويني از حكومت در خاورزمين آورده باشد كه تا زمان او ناشناخته بود. سه امپراتوري بزرگ را در فرمان خويش آورد. نيرويي كه او نشان داد سه امپراتوري ماد، ليدي و بابل را براي هميشه از صفحه روزگار محو كرد.
2-2- حفظ ميراثهاي تمدنهاي مغلوب
معمولا فاتحان تاريخ، به دلايل مختلف، نهتنها علاقهاي به حفظ ميراث تمدنهاي پيشين و آثار فرمانروايان شكست خورده ندارند، بلكه ميكوشند آثار پيشينيان و رقيبان بالقوه و بالفعل محو و نابود شود، اما كوروش از معدود كشورگشايان بزرگ تاريخ است كه پس از فتح سرزمينها و چيرگي بر اقوام مغلوب تلاش ميكرد تا ميراث فرهنگي و مذهبي و تمدني بهجا مانده را حفظ و حراست كند و از آنها در سياست ملكدارياش سود جويد و آنها را تعالي دهد. رفتار كوروش با ماد، عيلام، بابل، ليدي، هند، هيركاني و ماوراءالنهر به خوبي مويد اين مدعا است.
3-2- اعطاي آزاديهاي مذهبي و مدني
شهره تاريخ است كه كوروش، احتمالا، نخستين فاتح مقتدر تاريخ است كه اقوام سرزمينهاي مغلوب را از آزاديهاي ديني و اجتماعي و سياسي برخوردار كرد. براي او دينداران و بيدينان، ايرانيان و غيرايرانيان، فرقي نداشت. چنان كه در بابل با پروان مردوك (خداي بزرگ بابل) و يهوديان رفتار كرد، با ليديان و هنديان و سغديان نيز چنين كرد. اين در حالي بود كه خود او مزداپرست و يكتاگرا و احتمالا زرتشتي بود.
به شهادت تاريخ، شايد غيرموحدان يكتاپرستان را تحمل كنند اما معمولا يكتاپرستان، بتپرستان و مشركان را تحمل نميكنند. البته برخي در انگيزههاي مداراگري كوروش و صداقت او ترديد كردهاند، اما حتي اگر چنين نيز باشد، از اهميت سياست و رفتار وي نميكاهد. زيرا فرجام و محصول عملي سياستمداراجويانه و صلحجويانه يك فرمانروا، بههرحال، به سود فرمانروا و كشور و مردمان آن است. هرودوت ميگويد كه ايرانيان همواره رفتار ملايم كوروش را به ياد داشتند و او را «پدر» ميناميدند. قابل تامل است كه به روايتي كوروش نامي است انشاني و به معناي «شبان» است و اين نام با روش صلحجويانه و مداراگرانهاش سازگار است. در همين ارتباط و به عنوان نمونهاي از سياست كوروش، ميتوان به رفتار وي با شاهان مغلوب اشاره كرد. جوانمردي او با شاهان ماد و ليدي و بابلي و جاهاي ديگر مثالزدني است و از نوادر و حوادث تاريخي است.
4-2- تمدن سازي
گرچه كوروش مجال نيافت تا در آرامش و امنيت به تمدنسازي بپردازد، اما جهتگيريها و تلاشهاي وافر او حكايت از آن دارد كه او به اهميت تمدنسازي و توسعه علم و تكنيك و رشد اقتصادي و رفاه مردمان آگاه بود و در حد توان نيز اقداماتي در اين زمينه انجام داد كه در تواريخ ثبت است. اساسا حفظ ميراث تمدني سرزمينهاي مغلوب، دليلي جز آگاهي به اهميت فرهنگ و تمدن و اهتمام به رشد و بالندگي آنها ندارد. ميتوان قاطعانه گفت كه اگر زمينههاي تمدنسازي را كوروش فراهم نكرده بود، داريوش نميتوانست به چنان توفيقاتي، كه قطعا از كوروش بيشتر بود، نايل آيد در واقع سنگ بناي تحولات بعدي امپراتوري پارس به وسيله كوروش گذاشته شده بود.
3- كوروش و ذوالقرنين در فرهنگ اسلامي
اين كه كوروش داراي چه مذهبي بوده است، دقيقا روشن نيست. مريبويس ميگويد كه او پيرو آيين زرتشت بوده است. اما هرچه بود، كوروش، هم خود از غلظت مذهبي و تعصب آييني برخوردار نبود و هم هيچ ديني را به مثابه دين رسمي و حكومتي و ايدئولوژي قدرت نپذيرفت و هم پيروان اقدام و طوايف متنوع در قلمرو امپراتوري و حتي ايرانيان پارس را به پيروي از دين خود مجبور نكرد؛ سنتي كه پس از او نيز به يادگار ماند و تا پايان اشكانيان بيش و كم ادامه پيدا كرد.
با توجه به مجموعه ويژگيهاي مثبت و انساني كوروش، او در تمام اقوام و ملل كم و بيش مورد تكريم و ستايش قرار گرفته است. از جمله در آثار يونانيان (مانند هرودوت، كتسياس، سقراط، افلاطون، گزنفون، آشيل و ...) تجليل از كوروش فراوان ديده ميشود. فيالمثل آشيل (456-425 پيش از ميلاد) شاعر معاصر كوروش و از اقوام مغلوب وي ميگويد:«كوروش مردي سعادتمند بود، به تبعه خود آزادي بخشيد، خدايان او را دوست ميداشتند، زيرا داراي عقلي سرشار بود». در ميان مسلمانان نيز كوروش غالبا مورد تكريم بوده است. به ويژه همواره اين مساله مطرح بوده است كه ذوالقرنين قرآن (موضوع آيات 83-102 سوره كهف) همان كوروش پارس است. هرچند از آغاز اسلام مفسران عموما اسكندر مقدوني را همان ذوالقرنين قرآن شمردهاند و برخي نيز شخصيتهاي ديگر از جمله داريوش اول شاه ديگر هخامنشي را ذوالقرنين دانستهاند، اما در عصر ما پژوهشگران متعدد ايراني و غيرايراني و شيعه و سني حداقل با دلايل و شواهد قانعكنندهتري نشان دادهاند كه ذوالقرنين مطرح در قرآن كوروش كبير است (مانند ابوالكلام آزاد در هند و سيدمحمدحسين طباطبايي صاحب تفسير الميزان و دكتر فريدون بدرهاي در ايران). با توجه به سيماي مثبت و درخشان ذوالقرنين در قرآن و خصوصيات انساني و اخلاقي و توان عقلي و سياست پيشرفته ملكداري وي در داستان قرآن و قوم ياجوج و ماجوج و سد آن، انطباق آن گزارش با كوروش و مقبوليت اين نظريه تفسيري، از اهميت ويژهاي برخوردار است. چرا كه دستكم تجليل قرآن به مثابه وحي الهي از شخصيتي چون كوروش براي هر مسلماني كفايت ميكند كه او را قدرتمندي صالح و شخصيتي درستكار و فرمانروايي يكتاپرست و خردمند بشناسد. مخصوصا نميتوان ترديد كرد كه او يكتاپرست بود (بنگريد به تفسير الميزان، جلد 13، صفحات 386-438)
اين در حالي است كه محمد(ص) سامي و عرب بود و اسلام ديني است سامي و ساميان و آرياييان اين سوي فرات غالبا در تعارض با هم بودند و پس از قرنها كشمكش در بينالنهرين و دست به دست گشتن دولتها و تمدنها در آن نواحي، كوروش با فتح بابل و تسخير سراسر بينالنهرين براي هميشه طوايف سامي (آراميان، اكديان، آشوريان و ...) را تحت قيموميت ايرانيان درآورد و تا فتح ايران به وسيله اعراب مسلمان در سده هفتم ميلادي (حدود هزار و دويست سال) عربان تمام مناطق عربنشين (از بينالنهرين گرفته تا فينيقيه و آسياي صغير و شبهجزيره عربستان) يا در قلمرو امپراتوري ايراني ميزيستند و يا خراجگذار و هوادار ايرانيان بودند. و حتي شگفت اينكه به استناد آيات نخست سوره روم، كه معطوف است به جنگهاي ايران و بيزانس در اواخر سلطنت خسروپرويز، مسلمانان حامي روم بودند و آرزوي شكست ايرانيان را داشتند. در چنين فضايي، تجليل قرآن از كوروش و يا زرتشت و آيين او تحت عنوان مجوس (حج /17)، خلاف انتظار است و ميتواند دليلي بر اعجاز قرآن باشد.