تبليغاتX
شهروند امروز - شماره 24- افتخار؛ به چه قيمتي؟ محسن آزرم

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

وسترن دوباره زنده مي‌شود- 1

قطار سه و ده دقيقه به يوما؛ پنجاه‌سال بعد از فيلم‌ اول

 

وقتي از «وسترن» حرف مي‌زنيم، داريم از ‌نوعي تلقي در سينما مي‌گوييم که همه کيفيت‌هاي انساني و ويژگي‌هاي اساسي سينما را دارد و طبيعي‌ست که وقتي پاي اين کيفيت‌ها پيش مي‌آيد، داريم درباره مهم‌ترين چيزهايي حرف مي‌زنيم که در اين سينما، به‌ساده‌ترين شکل ممکن نمايش داده مي‌شوند. در بين همه انواع سينما، وسترن- عملا- يک‌چيز ديگر است و معناي درست اين حرف را نمي‌شود به اين سادگي‌ها توضيح داد. سينمايي از اين دست، يک‌جور خاطره است از سال‌هاي دوري که حالا به رنگ قهوه‌اي دل‌چسبي [چيزي شبيه سپيا] درآمده‌اند و گاهي بايد به آنها رجوع کرد. اين رجوع، به هزار و يک دليل لازم است و دليل اولش اينكه تازه‌کردن ذهن- معمولا- از طريق همين‌چيزها انجام مي‌شود. وقتي يک حافظه سينمايي پر باشد از وسترن‌هايي که سال‌ها قبل ساخته شده‌اند- لابد- به اين هم فکر مي‌کند که چنين خاطره‌هايي را بايد گسترش داد و امروزي کرد و- طبيعتا- معناي ساده چنين حرفي مي‌تواند اين باشد که هنوز هم بايد وسترن ساخت و نمايش داد...

***

«قطار سه و ده دقيقه به يوما» پيش از آن‌که فيلمي باشد ساخته «جيمز منگولد»، يکي از آن وسترن‌هاي سياه‌‌وسفيدي بود که «دلمر ديوز» ساخت. پنجاه‌سال پيش، چهارسال پيش از آن‌که «جيمز منگولد» به دنيا آمده باشد و روزي که «منگولد» تصميم گرفت وسترن محبوبش را دوباره روي پرده سينما بفرستد، پيش از همه، به «تام کروز» فکر کرد که کم‌کم از هيئت «مرد جذاب سينما» به‌در آمده و به يکي از بهترين‌هاي سينما بدل شده است. «منگولد» مي‌خواست فيلمش را با يک «ستاره» بسازد و در ميان ستارگان، «کروز» از همه بهتر بود؛ هرچند «کروز» پيشنهاد بازي در «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را نپذيرفت. قرار اين بود که نقش «بن ويد» ياغي را به «کروز» بسپارند و «دان ايوانز» عليل و مغموم را هم «اريک بانا» بازي کند. با اين‌همه، وقتي «کروز» بازي در اين وسترن را رد کرد، «اريک بانا» را هم کنار گذاشتند. انتخاب بعدي «منگولد»، بهترين انتخاب بود؛ هيچ‌کس بهتر از «راسل کرو» از پس اين نقش برنمي‌آمد. انتخاب «کريستيان بيل» هم براي بازي در نقش «دن ايوانز»- ظاهرا- مساله‌اي بود که مورد توافق کارگردان، تهيه‌کننده و راسل کرو قرار گرفت و چنين بود که قطار سه و ده دقيقه به يوما، پس از پنجاه‌سال، دوباره به‌ راه افتاد...

***

تجديد خاطرات با وسترن‌هاي کلاسيک و به‌يادآوردن آن شکوه و وقاري که روي پرده، عظيم‌تر از دنياي واقعي به‌چشم مي‌‌آمد، هنوز هم ممکن است و گاهي با ديدن فيلم‌هايي که اداي ديني هستند به آن‌ سال‌ها- خوش‌بختانه- تکرار مي‌شود. در طول اين سال‌ها، هر وسترني، در حکم همان تلنگري بوده است به حافظه خاک‌خورده و قديمي، تا با ديدن هر نما، ياد نمايي در فيلمي ديگر بيفتد؛ بي‌آنکه آن نما- لزوما- تکرار نمايي مشهور بوده باشد. شمايل «مردان قانون‌مدار» و «مردان قانون‌شکن»ي که قدم‌هاي استوارشان را با ايمان برمي‌دارند، آشکارترين چيزي‌ست که در اين فيلم‌ها مي‌شود ديد. اين‌گونه است که با ساخته‌شدن هر فيلم خوبي در اين ژانر، مي‌شود اميد بست که هنوز هم هستند کساني که داستان‌گويي به‌شيوه وسترن را بلدند...

***

در «قطار سه و ده دقيقه به يوما» هم که- قطعا- يکي از ديدني‌ترين وسترن‌هاي اين سال‌هاست؛ اين شمايل «مردان قانون‌مدار» و «مردان قانون‌شکن»ي که قدم‌هاي استوارشان را با ايمان برمي‌دارند، به‌روشني ديده مي‌شود. با اين‌همه، خوبي «قطار سه و ده دقيقه به يوما» در اين است که يکي از «مردان قانون‌شکن»‌اش، بويي از انسانيت برده‌ است و «مرد قانو‌ن‌مدار»ش، کاري به «قانون» ندارد و- اصلا- به‌خاطر دويست دلار مي‌خواهد پشتيبان قانون شود. [چه عنوان خوبي داشت فيلم سرجو لئونه؛ به‌خاطر يک مشت دلار.] «قطار سه و ده دقيقه به يوما»، فيلم اخلاق‌مداري‌ست؛ نمونه خوبي براي همه آنها که مي‌پرسند مگر مي‌شود «اخلاقيات» را وارد سينما کرد و به «شعار» نرسيد و- البته- مي‌شود آنها را به تماشاي بهترين وسترن‌ها دعوت کرد که- به‌قولي- در شمار اخلاقي‌ترين فيلم‌هاي تاريخ سينما هستند.

***

از همان اولي که قرار شد چيزي به‌نام «ژانر» تعريف شود و فيلم‌ها را از اين طريق دسته‌بندي کنند، دسته‌اي از اين ژانرها بخت بلندتري داشتند، شايد به اين دليل که آنچه را «ذات ژانر» بود، در خود داشتند. حرف اصلي اين بود: بايد دنبال چيزي گشت که آدم‌ها را رودرروي هم قرار مي‌دهد و اين همان «تقابل»ي‌ است که مي‌گويند. وسترن اين ويژگي را داشت و همه داستان‌هايش درباره‌ «تقابل»ي بود که سعي در پنهان‌کردنش داريم. تعريف‌ها به ما مي‌گويند که فيلم‌هاي ژانر قرار است [و اصلا بايد] دسته‌اي از قراردادها را ازنو بيافرينند تا در آنها مشکلاتي را بگويند که دارد آدم‌هاي جامعه را متلاشي مي‌کند و- درعين‌حال- قرار است اين مسائل همان‌هايي باشند که سياست‌هاي رسمي، به هر دليلي، در صدد رفع‌ورجوع و- حتي- تشخيص آنها برنيامده‌اند...

***

در مواجهه با «قطار سه و ده دقيقه به يوما»، آن‌چه بيش از همه به‌چشم مي‌آيد، پاي‌بندي‌هاي انساني‌ست؛ هرچند که در ميان آدم‌هاي بي‌شمار فيلم، فقط «بن ويد» [راسل کرو] و «دن ايوانز» [کريستيان بيل] هستند که معناي اين پاي‌بندي‌ها را مي‌فهمند. پاي عليل «دن ايوانز» در همه عمر، نشانه «قهرماني» او بوده است، نشانه جنگ‌جوبودنش؛ بي‌آن‌که اين زخم، يادگاري از دشمن باشد. زخمي که پاي «دن ايوانز» را از کار انداخته، زخم «خودي»ست، گلوله يکي مثل خودش و اين حقيقت رسواکننده را «دن ايوانز» زماني به زبان مي‌آورد، که «بن ويد» دارد خفه‌‌اش مي‌کند. همه خواسته «دن ايوانز» در آن لحظه اين است که پسرش [ويليام] از حقيقت باخبر شود و بداند پدرش هيچ‌وقت قهرمان نبوده است. براي همين است که «بن ويد» فرصتي به او مي‌دهد تا قهرماني‌اش را ثابت کند، که نشان دهد با همان پاي عليل و روح زخم‌خورده، از پس سخت‌ترين کارها [رساندن «بن ويد» به قطاري که راهي يوماست] برمي‌آيد. «دن ايوانز»ي که هيچ‌وقت پدر نمونه نبوده و خانواده‌اش را آن‌طور که دوست داشته، خوش‌بخت نکرده، ديگر از «دويست دلار» چشم‌پوشي مي‌کند؛ نه اينكه بگويد آن «دويست دلار» را نمي‌خواهد، بلکه مي‌خواهد به هر قيمتي، «قدرت»‌اش را به‌رخ بکشد و اين «افتخار» را نصيب خانواده‌اش کند، تا همه بدانند «دن ايوانز» يک گله‌دار عليل و بيچاره نيست. همه ماجرا براي او، يک‌جور «اثبات» خود است.

«بن ويد» هم يک خلاف‌کار معمولي نيست؛ آدمي‌ست پيچيده و مرموز که بيش از اخم، به لبخند علاقه دارد و در ميان حرف‌هايش، از «کتاب مقدس» شاهد مثال مي‌آورد. عجيب است، ولي چنين آدمي‌ست «بن ويد». يک‌چشمه ديگر از علاقه او را به «کتاب مقدس»، مي‌شود روي بدنه‌ هفت‌تيرش ديد؛ شمايل حضرت مسيح(ع) که به صليب کشيده شده است و- البته- خود «بن ويد» دليل اين‌همه علاقه به «کتاب مقدس» را به «دن ايوانز» مي‌گويد و توضيح مي‌دهد که او، به‌خلاف بسياري ديگر، «کتاب مقدس» را- واقعا- خوانده است، آن‌هم زماني که کودک بوده است و مادرش نسخه‌اي از «کتاب مقدس» را به‌دستش داده و ديگر پشت‌سرش را هم نگاه نکرده است. براي يک کودک، خواندن «کتاب مقدس» در سه‌روز، کار آساني نيست؛ اما همه سال‌هاي زندگي‌اش را تحت تأثير قرار مي‌دهد. همين است که «بن ويد» در انتهاي اين مسابقه بزرگ، وقتي مي‌بيند که ياران وفادارش «دن ايوانز» را از پا درمي‌آورند، درنگ نمي‌کند و همه را مي‌کشد، بي‌آ‌نکه فکر کند آنها، روزي روزگاري در شمار يارانش بوده‌اند و- البته- سوار قطار سه و ده دقيقه به يوما مي‌شود تا «دن ايوانز» را به آخرين آرزوي زندگي‌اش برساند؛ هرچند «دن ايوانز» دقايقي پيش از آن، چشم‌هايش را براي هميشه بسته است.

آن‌چه در «قطار سه و ده دقيقه به يوما» شاهدش هستيم، روند روبه‌رشد «بن ويد» و «دن ايوانز» است که کم‌کم و به‌مرور يکديگر را مي‌شناسند و دست‌آخر- انگار- دست تقدير آنها را روبه‌روي هم نشانده تا بخشي از وجود گمشده خود را پيدا کنند. هردوي آنها در طول سفر هولناک- رسما- به آدم ديگري بدل مي‌شوند که معناي احساس و عاطفه را هم مي‌فهمد و خب، چه‌چيزي بهتر از اين حرف‌ها...

***

در قاموس سينماي وسترن، چيزهايي هستند که اصل به‌حساب مي‌آيند. شايد در همان اصول ناگفته و قانون‌هاي نانوشته‌اي که از روز اول اجرا شده‌اند، حضور زن‌ها در اين فيلم‌ها، يک اصل شده است. در فضاي به‌شدت خشن و مردانه وسترن، حضور يک زن- حتما- ضروري‌ست، چراکه هم خشونت فضا را کم مي‌کند و هم مجالي مي‌شود تا قهرمان اصلي داستان، يک‌جا بند شود، يا- دست‌کم- اميد بازگشت داشته باشد. آن ديالوگ فيلم «کلمنتاين محبوبم» [جان فورد] را که فراموش نکرده‌ايم؛ جايي‌که از کافه‌چي مي‌پرسند هيچ‌وقت عاشق شده يا نه و کافه‌چي هم جواب مي‌دهد نه، من همه عمرم کافه‌چي بوده‌ام.

خوب که فکر کنيم، مي‌بينيم اين سير تحول «بن ويد» را مي‌شود نتيجه همان اقامت کوتاهش در آن کافه دانست، جايي که هرچند دستگيرش کردند و مصائب زندگي‌اش آغاز شد، اما لحظه‌هاي خوشي را هم برايش به ارمغان آورد. او هم مثل باقي وسترنرها، مثل باقي مردان قانون‌شکن، دوست دارد يک‌جا بند شود، يا- دست‌کم- اميد بازگشت داشته باشد. بله، دو آدم، در لحظه دل به هم مي‌بندند؛ بي‌آن‌که چيزي بگويند. آن زل‌زدن‌ها، آن خيره‌شدن‌ها، از هر حرفي گوياتر هستند. سال‌ها بايد بگذرد تا يک نگاه جرقه بزند و چشم ديگري را روشن کند. دل‌بستگي، کار آساني ا‌ست، اگر جرأتش را داشته باشيم. «بن ويد»، مي‌توانست مسافر قطار سه و ده دقيقه به يوما نباشد، مي‌توانست فرار کند و برگردد و همان‌جايي که دوست دارد، بند شود. ولي سوار شد و در سوارشدن درنگ نکرد. که چي؟ که به پاي‌بندي‌هاي انساني‌اش وفادار بماند. ايرادي که ندارد؛ دارد؟

***

... مي‌شود اميد بست که هرازگاهي، هنوز وسترن‌هاي خوبي ساخته مي‌شوند، حالا هرچند که کوچک باشند و کسي هم درست‌وحسابي تحويل‌شان نگيرد. فيلم‌هاي وسترن را که براي منتقدجماعت نمي‌سازند، وسترن فيلم تماشاگر عام است و اين براي هر فيلمسازي يک افتخار بزرگ به‌حساب مي‌آيد...

عنوان اين يادداشت، نام فيلمي‌ست از جان فورد

***

وسترن دوباره زنده مي‌شود- 2

روزگار وسترن به‌‌سر نيامده است

قطار سه و ده دقيقه به يوما به‌روايت کارگردان

جيمز منگولد

ترجمه: کسرا مقصودي

 

فيلم‌برداري «هويت» [2003] تمام شده بود که به صرافت بازسازي «قطار سه و ده دقيقه به يوما» [1957، ساخته دلمر ديوز] افتادم. وقتي ايده‌ام را با ديگران در ميان گذاشتم، ديدم که استقبال چنداني نکردند. به هرکس مي‌گفتم فيلم بعدي‌ام بازسازي يک وسترن قديمي‌ست، مي‌گفت حالا چه‌وقت وسترن‌ ساختن است. همه‌چيز ماند تا اينكه «وفاداري» [2005] را ساختم و دوباره به تهيه‌کننده‌ها ثابت کردم که مي‌توانم هر فيلمي را کارگرداني کنم. دوباره ايده بازسازي «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را با کمپاني سوني در ميان گذاشتم، آنها مالک واقعي فيلم بودند و بايد براي بازسازي از آنها اجازه مي‌گرفتم. ظاهرا از اينكه قرار بود فيلمي را برايشان بسازم، خوشحال بودند، ولي ترجيح مي‌دادند فيلمي غير از «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را کارگرداني کنم. مدام مي‌پرسيدند فيلمنامه خوبي به‌دستم رسيده يا نه و چندتا فيلمنامه هم برايم فرستادند که از بين‌شان يکي را انتخاب کنم. با اين‌همه، انتخاب من، بازسازي «قطار سه و ده دقيقه به يوما» بود و اين به‌نظر آنها غيرمنطقي مي‌رسيد. اين شد که دست‌آخر، کمپاني سوني، حقوق خودش را فروخت و اجازه داد «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را در کمپاني ديگري توليد کنيم.

مسأله، مثل روز روشن است؛ کمپاني‌ها خيال مي‌کنند دوره فيلم‌هاي وسترن به‌ سر آمده است. اما اين خيال آنهاست و ربطي به واقعيت ندارد. فيلم‌هاي وسترن تاريخ ندارند. درست است که در روزگار سياه‌وسفيد، وسترن‌ها رونق بيش‌تري داشته‌اند، اما ساخته‌نشدن وسترن‌هاي خوب در روزگار ما، بيش از همه، تقصير مديران کمپاني‌هاست. نمي‌خواهم به کسي توهين کنم، ولي به‌نظرم مديراني که قبلا مالک اين کمپاني‌ها بوده‌اند، سينما را بهتر مي‌شناخته‌اند. کمپاني‌هاي بزرگ از وسترن مي‌ترسند. به‌محض اينكه کلمه وسترن را مي‌شنوند، اخم مي‌کنند و مي‌گويند نه، باز هم مي‌خواهيد دعواي سرخ‌پوست‌ها و گاوچران‌ها را نشان بدهيد؟ خيلي از آنها حتي وسترن‌هاي کلاسيک را نديده‌اند و از کسي که «جويندگان» و «دليجان» [هردو ساخته جان فورد] را نديده و فقط پوستر «ماجراي نيمروز» [فرد زينه‌‌من] برايش آشناست، چه توقعي داريم؟

درباره علاقه‌ام به وسترن، مي‌توانم به اين نکته اشاره کنم که به‌نظرم اين تنها ژانري‌ست که «روياي آمريکايي» را به‌خوبي نشان مي‌دهد. نام درست «روياي آمريکايي»- درواقع- «حسرت آمريکا»يي‌ست. آمريکايي‌ها حسرت همه چيزهايي را دارند که در اين کشور بوده است. براي همين است که هنوز هم نظر مساعدي به سرخ‌پوست‌ها ندارند. در فيلم‌هاي وسترن، هميشه با بيابان‌هايي روبه‌رو مي‌شويم که ظاهرا انتهايي ندارند؛ من اين بي‌انتهابودن بيابان‌ها را نشانه بي‌انتهابودن خواسته‌هاي آنها مي‌دانم. فکر مي‌کنم اگر در اين سال‌ها تعداد وسترن‌هاي خوب واقعا انگشت‌شمار است، دليلش را بايد در بي‌علاقگي کارگردان‌ها جست‌وجو کرد؛ هرچند کمپاني‌ها هم بي‌تقصير نيستند. آنها هم به‌جاي اينكه کارگردان‌ها را به وسترن‌سازي تشويق کنند، فيلم‌‌هاي ديگري را پيشنهاد مي‌کنند که فقط خوب مي‌فروشد، ولي در ياد هيچ‌کس نمي‌ماند.

«قطار سه و ده دقيقه به يوما» براي من يک‌جور اداي دين است به سينمايي که دوستش دارم؛ هرچند سعي نکرده‌ام مثل دسته‌اي از کارگردان‌ها، هر صحنه فيلمم اشاره‌اي باشد به فيلمي ديگر. اين‌جور فيلمسازي را قبول ندارم. کليت يک فيلم مي‌تواند ربطي به فيلم‌هاي ديگر داشته باشد، ولي وقتي تک‌تک اجزاي اين فيلم، به فيلم‌هاي ديگر اشاره مي‌کنند، حوصله تماشاگر سر مي‌رود. شايد بعضي از اين اشاره‌ها و ارجاع‌ها را بفهمد، ولي از همه آنها سر در نمي‌آورد و گيج مي‌شود.

«قطار سه و ده دقيقه به يوما» يکي از وسترن‌هاي خيلي‌خوبي‌ست که به‌نسبت وسترن‌هاي ديگر مهجور مانده است. خيلي از آنها که وسترن‌هاي «جان فورد» و «رائول والش» و باقي وسترن‌سازها را ديده‌اند، فقط اسم اين فيلم را شنيده‌اند، اين بود که فکر کردم بهتر است در پنجاه‌سالگي اين فيلم، نسخه تازه‌اي از آن بسازيم. شايد اگر «راسل کرو» و «کريستيان بيل» بازي در «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را قبول نمي‌کردند، اين پروژه را فعلا کنار مي‌گذاشتم. حضور آنها در فيلم، باعث شد که نسبت به ادامه کار اميدوار شوم.

يکي از چيزهايي که در زمان فيلم‌برداري به آن مي‌خنديديم، اين بود که دو بازيگر اصلي وسترن ما، استراليايي و بريتانيايي هستند. فکرش را بکنيد؛ داريد فيلمي درباره گذشته ايالات متحده آمريکا مي‌سازيد و نقش‌هاي اصلي فيلم را به بازيگراني سپرده‌ايد که در اين کشور به دنيا نيامده‌اند. با اينكه معتقدم هيچ‌کس بهتر از «کرو» و «بيل» نمي‌توانست از پس اين نقش‌ها بربيايد، ولي مجبورم اين‌را هم اضافه کنم که واقعا بازي در چنين نقش‌هايي براي بازيگران آمريکايي دشوار است، چرا که سال‌هاست دارند در نقش‌هاي پيش‌پاافتاده و مسخره‌اي بازي مي‌کنند که در ياد هيچ‌کس نمانده است.

وقتي «هويت» را ساختم، خيال مي‌کردم بهترين فيلم کارنامه من است و زماني هم که «وفاداري» را ساختم، به‌نظرم رسيد اين بهترين فيلم من ا‌ست. ولي حالا که «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را ساخته‌‌ام، فکر مي‌کنم از پس سخت‌ترين کار برآمده‌ام. ساختن «قطار سه و ده دقيقه به يوما» کار آساني نبود؛ به‌هرحال داشتم فيلمي را بازسازي مي‌کردم که نسخه اصلي‌اش را «دلمر ديوز» ساخته است. مي‌دانستم کساني پيدا مي‌شوند که دو نسخه را با هم مقايسه مي‌کنند و مي‌خواهند ايرادهاي فيلمم را به‌رخم بکشند. تا حالا که «قطار سه و ده دقيقه به يوما» تماشاگران زيادي داشته است و نقدهاي خوبي هم درباره‌اش نوشته‌اند. به‌نظرم همه نقدهاي منفي را مي‌شود در يک جمله خلاصه کرد؛ «قطار سه و ده دقيقه به يوما» يک وسترن است و بهترين وسترن‌ها را سال‌ها پيش ساخته‌اند. حرف درستي‌ست؛ هرچند فکر مي‌کنم دوره وسترن‌سازي به‌‌سر نيامده است و هنوز هم مي‌شود وسترن‌هاي خوب ساخت.

«پيتر فاندا» مي‌گفت بازي در «قطار سه و ده دقيقه به يوما» براي من چيزي شبيه خاطره است؛ وقتي سر صحنه فيلم حاضر هستم، خيال مي‌کنم در يک مهماني خانوادگي حاضر شده‌ام و مي‌دانيد که خانواده او در ساخته‌شدن بعضي از بهترين فيلم‌هاي وسترن نقش پررنگي دارند. وقتي «پيتر فاندا» اين جمله را مي‌گفت، از خوشي در پوست نمي‌گنجيدم.

عجله‌اي براي ساختن فيلم بعدي‌ام ندارم. دارم به داستان‌هاي زيادي فکر مي‌کنم که هرکدام جذابيت‌هاي خودشان را دارند؛ ولي دلم مي‌خواهد ايده‌اي هم براي ساخت يک وسترن ديگر پيدا کنم. مي‌دانيد، «قطار سه و ده دقيقه به يوما» آن‌قدر برايم خاطره‌انگيز شده که دلم مي‌خواهد دوباره تکرارش کنم.

***

وسترن دوباره زنده مي‌شود- 3

روزي روزگاري در غرب

قطار سه و ده دقيقه به يوما؛ يک بازسازي ديدني

ايدرين مارتين

ترجمه: رانا اقبالي

 

دوره فيلم‌هاي وسترن تمام نشده‌ است؛ کافي‌ست «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را ببينيد تا بفهميد که فيلم‌هاي وسترن را نمي‌شود به دوره‌هاي بخصوصي نسبت داد. فيلم‌هاي وسترن، بخشي از يک بافت پيچيده هستند که به‌مرور شکل گرفته است و هر فيلمي به‌کمک فيلم‌هاي پيش از خود آمده تا اين بافت، پيچيده‌تر و کامل‌تر به‌نظر برسد. قطعا بخشي از اين ماجرا به مقطع‌هاي تاريخي/ سياسي‌اي بازمي‌گردد که فيلم‌هاي وسترن در آنها ساخته شده‌اند. درون‌مايه فيلم‌هاي وسترن، تقريبا هميشه يک‌چيز است و فيلم به فيلم تکامل پيدا مي‌کند؛ هرچند در اين بين وسترن‌هايي هم پيدا مي‌شوند که نقشي در اين تکامل و پيچيده‌ترشدن اين بافت ندارند. تا پيش از آن‌که «جان فورد» در «کلمنتاين محبوبم»، داستان عاشقانه‌اش را ناتمام بگذارد و جدايي شخصيت‌هايش را به تماشاگران نشان بدهد، هيچ وسترن‌سازي جرأت نمي‌کرد بخش عاشقانه فيلم وسترن را دستخوش چنين تغييري کند. اما بعد از «کلمنتاين محبوبم» و پايان غيرقطعي‌اش، همه‌چيز تغيير کرد. همين‌طور است ايده حضور سرخ‌پوست‌ها در فيلم‌هاي وسترن. شخصيت‌هاي منفي اين فيلم‌ها، زماني سرخ‌پوست‌ها بودند، اما به‌مرور چيزي به‌نام شخصيت مثبت، يا منفي از وسترن‌ها پاک شد و شخصيت‌‌هاي اين فيلم‌ها، خوبي‌ها و بدي‌هاي مخصوص خود را داشتند. همه اين‌ها، در آن بافت پيچيده نقشي پررنگ دارند و براي همين است که وقتي يک وسترن روي پرده سينماها مي‌رود، باب بحث درباره وسترن‌سازي و سابقه درخشانش دوباره باز مي‌شود.

«جيمز منگولد»، «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را براساس فيلمي به‌ همين نام ساخته است که «دلمر ديوز» پنجاه‌سال پيش ساخته بود. نسخه اصلي «قطار سه و ده دقيقه به يوما»، يکي از ديدني‌ترين و بهترين وسترن‌هاي دهه 1950 است که در زمان خودش مورد استقبال زيادي قرار گرفت؛ هرچند به‌مرور از فهرست بهترين وسترن‌هاي تاريخ سينما کنار رفت و هيچ بعيد نيست که نسل تازه فيلم‌بين‌ها آن‌را نديده باشند. يکي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي نسخه اصلي «قطار سه و ده دقيقه به يوما»، نگاه واقع‌گرايانه «دلمر ديوز» به داستان فيلمش بود. درست مثل هر ژانر ديگري، وسترن‌ها هم خوب و بد دارند و تعداد وسترن‌هاي بد، بيش‌تر از وسترن‌هاي خوب است. وسترن‌هاي بد، نگاهي اغراق‌آميز را پايه گذاشتند که هيچ‌چيز را آن‌طور که واقعا بود، نمي‌ديد. در نتيجه اين نگاه اغراق‌آميز بود که ستاره سينماي وسترن کم‌کم افول کرد و جاي خود را به ژانرهاي ديگر بخشيد. اما «ديوز» در «قطار سه و ده دقيقه به يوما» نگاهي واقع‌گرايانه به جنگ و جدال‌هاي غرب وحشي داشت و اين يکي از دلايلي بود که باعث شد فيلمش مورد پسند تماشاگران قرار بگيرد.

نسخه تازه «قطار سه و ده دقيقه به يوما» هم سعي کرده ويژگي‌هاي مثبت نسخه «ديوز» را حفظ کند و «منگولد» آنقدر زيرک و تيزهوش است که اين ويژگي‌ها را چنان در فيلم خودش جاي داده که به‌نظر مي‌رسد همه آنها به خودش تعلق دارند. قطعا «منگولد» مي‌توانست به‌جاي ساختن «قطار سه و ده دقيقه به يوما»، فيلمي در مايه‌هاي «هويت» [2003] بسازد که احتمالا فروشش هم بالاتر است، يا کارگرداني فيلمي در مايه‌هاي «وفاداري» [2005] را بپذيرد و خيالش راحت باشد که فيلمش دست‌کم يک جايزه اسکار مي‌گيرد؛ اما «منگولد» به‌جاي اين فيلم‌ها تصميم گرفته «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را بازسازي کند.

بازار بازسازي در هاليوود فعلا گرم است و کمپاني‌ها فيلم‌هاي قديمي‌شان را از انبار بيرون کشيده‌اند تا نسخه‌هاي تازه‌اي براساس آن فيلم‌ها بسازند. فيلم‌هايي که براي بازسازي انتخاب مي‌شوند، فيلم‌هايي هستند که هنوز تماشاگر دارند و دي‌وي‌دي‌هايشان در فهرست پرفروش‌هاست. با اين‌همه، «قطار سه و ده دقيقه به يوما» يکي از اين فيلم‌ها نيست و «منگولد» هم ظاهرا براي ساختنش سختي‌هاي بسياري را به‌جان خريده است.

اما توجه به اين نکته هم ضروري‌ست که بخش عمده‌اي از جذابيت «قطار سه و ده دقيقه به يوما» به نويسنده داستان اصلي‌اش برمي‌گردد؛ به «المور لئونارد» که نويسنده محبوب کارگردان‌هاي هاليوود است. «لئونارد» داستانش را چهارسال پيش از ساخته‌شدن نسخه «ديوز» نوشت و از آن سال به بعد، بارها با «ماجراي نيمروز» مقايسه شده است. داستان «لئونارد» نمونه تمام‌وکمال داستاني‌ست که کوتاه‌نيامدن در برابر «بدي» را روايت مي‌کند و البته به‌جاي کلانتري که وظيفه سنگين محافظت از مردم شهر را به‌عهده دارد، با مردي گله‌دار طرف مي‌شويم که حتي وضعيت ظاهري کاملي هم ندارد. خب، طبيعي‌ست که «لئونارد» در داستانش قصد دست‌انداختن کلانترهاي محلي را داشته و سپردن چنان وظيفه‌اي به مردي که حتي نمي‌تواند از خانواده‌اش محافظت کند، چيزي جز اين نيست.

صحنه ابتدايي فيلم، تکليف تماشاگرش را روشن مي‌کند و آتشي که به انبار «دن ايوانز» مي‌افتد، نشانه آن است که از اين به بعد، او فيلم را پيش مي‌برد. مشکل «دن ايوانز» اين است که فقر و نداري‌اش باعث شده خانواده‌اش ديگر او را باور نداشته باشند و مرد خانواده را به‌چشم آدمي عليل ببينند که کاري از دستش برنمي‌آيد. به‌نظر مي‌رسد «دن ايوانز» فقير، «بن ويد» را به‌دليل نوعي حسادت لو مي‌دهد. همه آن‌چه «دن ايوانز» لازم دارد تا غرورش را دوباره به‌دست آورد و پيش خانواده‌اش مردي واقعي به‌نظر برسد، پول است و «بن ويد» از طريق دزدي و آدم‌کشي ده‌برابر اين پول را به‌دست مي‌آورد. بخش اعظم فيلم، رودررويي «دن ايوانز» فقير و «بن ويد» خلافکار است که هرکدام سعي مي‌کنند زيرکي و ذکاوت خود را به‌رخ آن‌يکي بکشند. يکي از نکته‌هاي مهم فيلم، آشنايي «بن ويد» با کتاب مقدس است که گاه و بي‌گاه بخش‌هايي از آن‌را مي‌خواند و شنوندگانش را به حيرت مي‌اندازد. در کنار اين، «بن ويد» خوب مي‌داند که چگونه مي‌شود «دن ايوانز» را آزار داد؛ پاي عليل او و ناتواني‌اش در ساختن يک زندگي خوب و مناسب براي خانواده‌اش، چيزي‌ست که او را ذره‌ذره خرد مي‌کند.

در کنار «منگولد»، نبايد از نقش «راسل کرو» و «کريستيان بيل» هم غافل شد. شايد اگر نقش «دن ايوانز» و «بن ويد» را کساني ديگر بازي مي‌کردند، «قطار سه و ده دقيقه به يوما» فيلم جذابي از کار درنمي‌آمد. البته، نقش فيلم‌برداري را هم در اين ميان نبايد فراموش کرد؛ «منگولد» دوربين را به واقعي‌ترين شکل در فيلمش استفاده کرده و درست به همين دليل است که دوربين هم درست مثل يکي از شخصيت‌هاي فيلم عمل مي‌کند.

دوره فيلم‌هاي وسترن تمام نشده‌ است؛ کافي‌ست «قطار سه و ده دقيقه به يوما» را ببينيد تا بفهميد که فيلم‌هاي وسترن را نمي‌شود به دوره‌هاي بخصوصي نسبت داد.

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 14:48  توسط شهروند امروز  |