تبليغاتX
شهروند امروز
 
شاعري كه شهيد شد - محمد قوچاني

قيصر را مصادره نكنيد

مرگ قيصر هر چند كه شگفت باشد از حيات او شگفت‌انگيزتر نبود و آنان كه از مرگ نابهنگام او شگفت‌زده شده‌اند، حيات شگفت‌انگيزتر او را از ياد برده‌اند و دريغ از شاعري، در جايي كه مرگ از زندگي سهل‌تر باشد.

قيصر بالنده‌ترين شاعر نسل انقلاب اسلامي بود و اين صفت در اينجا تنها معنايي تاريخي دارد و نه اعتقادي؛ بدين معنا كه شاعري از نسل انقلاب اسلامي است كه به صورت حرفه‌اي از 22 بهمن 1357 بدين‌سو شعر گفته باشد و قيصر امين‌پور نه تنها اين چنين، كه برترين اين شاعران بود كه آمده بودند تا شكاف تاريخي ميان ملت و دولت را با شعر پر كنند و انقلاب به عنوان صورتي از كنش سياسي كه منشا قدرت را در ملت مي‌جست فرصتي مناسب براي خلق شعري نو بود. شعر نو در قالب گرچه سال‌ها قبل همزمان با ظهور رضاخان در شكل شعر نيمايي ظهور كرده بود اما به دليل همسويي فكري نوگرايان ادبي و نظام پهلوي در عمل شعر شبه مدرن ردايي برازنده دولت شبه مدرن شده بود. حتي سوسياليسم خفته در شعر نو – كه شاعران آن را در تقابل با سلطنت پهلوي قرار مي‌داد – از عوارض و علايم همان شبه مدرنيسم پهلوي بود كه در شعر شاعراني چون احمد شاملو و فروغ فرخزاد تبلور مي‌يافت و آنان با وجود مرزبندي سياسي با حكومت پهلوي در افق فلسفي و جهان‌بيني ديني (لايسيزم) با اين نظام سياسي هم‌راي و همراه بودند. بدين معنا هم شعر كهن و هم شعر نوين، اشعاري در خور نظام‌هاي سياسي عصر خود بودند: شعر كهن، شعري سنتي بود؛ شامل قصيده‌هايي در مدح شاهان و مرثيه‌هايي در فراق امامان و غزل‌هايي كه نمي‌دانيم صلت كدام قصيده بودند. شعر كهن گاه در مقام حماسه احياگر يك ملت بود و گاه در جايگاه تصوف تنها كلامي كه ابزار بيان سخن بود و قله‌هاي شعر فارسي – فردوسي و مولوي – از اين دسته بودند. با وجود همه اين تفاوت‌ها اما شعر كهن ايدئولوژي سياسي واحدي داشت: دفاع از سنت‌هاي سياسي همچون سلطنت و ولايت و امامت و شرافت و اشرافيت كه تنها اشكال زيست سياسي در تاريخ ملي و ديني ايران بودند. شعر در اين زمان هنري بود كه در دربار رشد مي‌كرد يا بر منبر. قصيده‌ها شعر رسمي دربارها بودند و مرثيه‌ها شعر محبوب منبرها. در اين ميان سر حماسه‌ها بي‌كلاه بود كه سلطان محمود غزنوي به جاي سي هزار دينار طلا، سي هزار درهم نقره به ابوالقاسم فردوسي داد و غزل‌سرايي هم كار بي‌مزد و منتي محسوب مي‌شد كه عشاق بايد خرج عشق خويش مي‌كردند. اما بازار قصيده و مرثيه داغ  بود. قصيده شعر دولتي بود و مرثيه شعر ملي و ملت همان امت محمد بود و شيعه علي...

شعر نو اما شورش مدرنيته بود عليه سنت كه از قالب شروع كرد و به محتوا رسيد. همزمان با انقلاب مشروطه و تغيير نظم و نظام سياسي، در شعر هم انقلابي رخ داد كه اگر شاعري بر همان روال باقي مي‌ماند ناصرالدين شاه قاجار هم شاه بود و هم شاعر. اما شاعر نو شاعري بود كه يكسره بر حكومت باشد نه با حكومت. شعر، هنر انقلاب بود. انقلاب مشروطه كه جهان‌بيني تازه‌اي آورده بود و انسان را در جهان تنها مي‌ديد و نسبتي با سلطنت و اشرافيت نداشت و ميل به مشروطيت و جمهوريت داشت. شاعراني چون عارف قزويني و ميرزاده عشقي در زمره اولين شاعران نوپرداز بودند كه چندي قالب‌هاي كهنه را براي بيان معاني نو به كار بردند و شعر ملي و ميهني را از معناي ديني آن در مرثيه‌ها و حماسه‌ها جدا كردند و ملت را بر جاي امت نشاندند و چون شاعران پس از آنان اين كالبد را براي آن روح تازه، رنجور و ناتوان ديدند قالب‌ها را هم شكستند و شعر نو را ساختند. گرچه نيما يوشيج (علي اسفندياري) شعري در منقبت اميرالمومنين علي(ع) هم سروده يا مهدي اخوان ثالث سعي در بازتوليد ايران باستان در شعر نو كرده است اما رويكرد شعر نو به جهان و انسان يكسره متفاوت از نگاه شعر كهنه بود. در شعر كهن اشاره به جهان طبيعت كنايت از اقرار به قدرت خالق متعال بود: «به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست» اما در شعر نو طبيعت تنها نماد زيبايي و زندگي است يا تلخي و غم بدون اشاره به هيچ مفهومي برخاسته از برهان عليت يا برهان نظم يا ساير براهين اثبات وجود باري. شاعران شعر نو حتي در بازتفسير شعر كهن از جمله شعر حافظ و خيام سعي در تعميم جهان‌بيني فلسفي و مادي خود به شعر سنتي داشتند و انسان‌گرايي مدرن را به اعماق سنت مي‌بردند و بهتر از غزل و رباعي براي تجليل خود مصداقي نمي‌يافتند. شعر نو البته گاه سويه‌هاي معنوي مي‌يافت: در اشعار واپسين فروغ فرخزاد يا شعرهاي سهراب سپهري؛ اما اين معنويت مستقل از شريعت بود و نسبتي با سنت نداشت و اگر هم نگاهي به سنت داشت آن سنت، سنت ايراني و اسلامي نبود، سنت  شرقي و بودايي بود.

شعر نو اما در موضع‌گيري سياسي گاه شعر انقلابي بود. در نقد ديكتاتوري پهلوي و سرمايه‌داري دولتي و امپرياليسم غربي كه بر ايران آن زمان تحميل مي‌شد. گروهي از اين شاعران در سطح مجادلات سياسي مي‌ماندند و به دليل كوتاهي عمر و باختن جان (نه در مقام شاعر كه در جايگاه چريك) موفق به فتح قله‌هاي شعري نمي‌شدند و بيشتر به سبب اعتقادات سياسي خود به شاعراني نامور تبديل مي‌شدند و گروهي ديگر گرچه از منظر شكاف سياسي، اپوزيسيون محسوب مي‌شدند اما با برجسته كردن پيوند فكري خود با حكومت سعي مي‌كردند از مزاياي لائيك بودن بهره ببرند و حيات شعري خود را تا فتح قله‌هاي شعري ادامه دهند. خسروگل‌سرخي شاخص گروه اول و احمد شاملو شاخص گروه دوم بود كه نظام پهلوي در برخورد با آنها در وضعيتي متناقض به‌سر مي‌برد. از سويي او را همسوي خويش مي‌يافت و از ديگر سو اختلاف نظري سياسي با  شاملو را احساس مي‌كرد. اين تناقض با وقوع انقلاب اسلامي به شاعران نوپرداز منتقل شد. آنان از لحاظ فلسفي لائيسيته پهلوي را بر همبستگي دين و دولت پس از 22 بهمن 1357 ترجيح مي‌دادند اما از نظر سياسي سال‌ها با حكومت پهلوي مخالفت كرده بودند. اكنون حكومتي را بر سر قدرت مي‌ديدند كه درست در نسبت عكسي با شعر نو قرار داشت. حكومتي كه از اعماق سنت برآمده بود و سعي در بازسازي سنت براساس مناسبات عصر جديد داشت. نه شاعران كلاسيك انجمن‌هاي شعري كهن را شاعر انقلاب اسلامي مي‌دانست و نه شاعران نوپرداز را شاعر خويش مي‌دانست. تلاش بيهوده شاعران شعر نو براي تغيير مسير انقلاب اسلامي از مسير حكومت اسلامي و ايجاد حكومت سوسياليستي به فاصله ايشان از نظام جديد افزود و قاعده «هر نظامي شاعراني خاص خود مي‌خواهد» تكرار شد. شاعران انقلاب اسلامي در چنين شرايطي متولد شدند. ابتدا سايه افرادي همچون محمدحسين شهريار و مهرداد اوستا بر آنها افتاده بود. شهريار مهمترين شاعر كلاسيكي بود كه پا به پاي انقلاب آمده و در مدح و وصف آن قصيده سرود. شاعران انقلاب اسلامي در آغاز گمان مي‌كردند به دليل نسبت سنت و شعر سنتي مي‌توانند به قالب‌هاي سنتي شعر دل ببندند اما نيم قرن نوخواهي در شعر ايشان را ناگزير از نوگرايي كرده بود. اولين تلاش‌هاي شعري نسل انقلاب با شورش عليه سنت‌هاي شعري عصر جديد آغاز شد. آنان از ميان شاعران نو تنها سهراب سپهري را مي‌پذيرفتند كه نشاني از خداوند در شعر داشت ولو خداي اديان آسيايي و اگر فروغ فرخزاد زن نبود همتاي جلال آل احمد ستوده مي‌شد به سبب «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» اما احمد شاملو بزرگترين هماورد شعري نسل انقلاب بود. شاعري كه استاد شعر نو بود، استاد قالب و استاد مضمون، استاد ظاهر و استاد باطن، خالق شعر سپيد و مدافع شعر مادي.

تلاش شاعران انقلاب اسلامي براي بازتوليد سهراب سپهري در شعر انقلاب به گونه‌اي بود كه شاعر ناكام سلمان هراتي نه تنها چون او شعر مي‌گفت بلكه چون او به مرگي زودرس درگذشت و همچون جلال آل احمد مرگش در هاله‌اي از راز فرو رفت. چهره ديگر شعر انقلاب اسلامي سيدحسن حسيني بود. شاعري كه در آغاز بر شاعران عرب چون نزار قباني به دليل تغزل مي‌شوريد و در پايان در تجليل از او رساله‌ها نوشت و ديگر شاعر اين نسل قيصر امين‌پور بود كه از آغاز شعر نو را به عنوان قالب اصلي شاعري خويش برگزيد. نسل انقلاب اسلامي در شعر ميان هروله‌اي ناگزير گرفتار آمده بود. آنان دست خدا را در كار خلق جهان مي‌ديدند و شعر نو را به عنوان قالب شعري خود برگزيده بودند. قالبي كه براي شعري ديگر و جهان‌بيني ديگري انتخاب شده بود. كار پيران شعر انقلاب آسان‌تر بود شاعراني چون مهرداد اوستا، حميد سبزواري و نصرالله مرداني‌شعر انقلاب را در قالب كهن ريختند و ميان ذهن و زبان خود تضاد و تناقضي نمي‌ديدند. اما شاعراني مانند قيصر امين‌پور و سيدحسن حسيني دچار هروله‌اي شگفت‌ بودند. با پايان دهه اول انقلاب اسلامي و ورود جمهوري اسلامي به عصر جديد، مساله‌اي ديگر به مسائل شعر انقلاب افزوده شد: شعر كهن، شعر حكومت‌هاي كهنه بود و شعر نو، شعر حكومت‌هاي مدرن. شعر كهن كمتر در برابر حكومت‌هاي كهنه قرار مي‌گرفت و اگر هم مقابل حكومت مي‌ايستاد از قصيده به هجويه تبديل مي‌شد و شعر نو بيشتر در برابر حكومت‌هاي نو قرار مي‌گرفت كه عمدتا شعر سوسياليستي بود. اما شعر انقلاب اسلامي نه قصيده بود و نه مرثيه. در مرثيه هرگز به پاي ترجيع‌بند محتشم كاشاني در عهد صفوي در ستايش امام حسين نرسيد و در قصيده هرگز قصد مدح حاكمان جديد بر خط شعر انقلاب اسلامي حاكم نشد. شعر انقلاب اسلامي اما ستايش امام و مردم و انقلاب و اسلام و جنگ را وظيفه خود مي‌دانست. در سال 1367 جنگ ايران و عراق پايان يافت و فصلي از شعر انقلاب اسلامي به پايان عصر شكوفايي خود رسيد.

به تدريج ستايش مفاهيمي چون ايثار جاي خود را به تفرد داد و فرديت جايگزين جمعيت ستايش شده در شعر انقلاب شد. اتحاد فرزندان انقلاب اسلامي با حاكمان به اتحاد و انتقاد تبديل شد و مضامين انتقادي در شعر انقلاب اسلامي رونق گرفت. باز در اين تحول نام قيصر امين‌پور و سيدحسن حسيني برجسته بود و البته شاعراني چون عليرضا قزوه نيز اشعار صريحا انتقادي در اين سال‌ها منتشر كردند كه در حد يك يا دو مجموعه متوقف ماند. شاعراني مانند علي معلم، احمد عزيزي و يوسفعلي ميرشكاك اتحاد خود با حاكميت را حفظ كردند و شاعراني مانند عبدالجبار كاكايي ترانه‌سرايي را به عنوان قالب شعري خود برگزيدند. سيدحسن حسيني و قيصر امين‌پور در اين جناح‌بندي ادبي هر لحظه منتقدتر مي‌شدند و وضعيتي مشابه شاعران نوپرداز نظام گذشته يافتند. همانگونه كه شاملو در جهان‌بيني فلسفي با نظام گذشته متحد بود و در تحليل سياسي از آن فاصله داشت. قيصر در جهان‌بيني ديني با نظام جديد متحد بود و در تحليل سياسي از آن فاصله مي‌گرفت. رنج شاعري قيصر از همين زمان آغاز شد، او نه شاعر كلاسيك بود و نه شاعر لائيك، فرزند انقلاب اسلامي بود و معتقد به جمهوري اسلامي اما منتقد نسبت به وضع جاري سياست و معترض به وضع موجود. قيصر قصد نفي نداشت اما در موضع نقد بود. اين نكته را مي‌توان از ميان شعرهاي تازه‌اش در 16 سال اخير فهميد. پيش از اين در مجله شهروند امروز (14 مرداد 86) به مناسبت انتشار آخرين مجموعه شعر قيصر (دستور زبان عشق) به دگرديسي شاعر پرداخته و مرز آن را با تجديدنظرطلبي نشان داده بوديم (شهيدي كه شاعر شد) اما هرگز گمان نمي‌برديم كه مرگ قيصر چنين نابهنگام و زودهنگام باشد. او در آغاز فصل شعري خود به‌سر مي‌برد. زيباترين اشعار او زماني زاده شد كه شاعر از همه تعهدات  سياسي خود فاصله گرفته بود. شعر به عنوان شعر براي او موضوعيت پيدا كرده بود و نه به عنوان ابزار ايدئولوژي. قيصر در پايان عمر خويش و در اوج بلوغ شعري خود محصول تناقض‌ها و تعارض‌هاي همه سنت‌هاي شعر فارسي بود. به زبان كهن شعر مي‌سرود اما شاعر كهنه‌سرا نبود. شعر نو مي‌گفت اما شاعر نوپرداز نبود. نه كلاسيك بود و نه نوكلاسيك. نه فقط در فرم كه در محتوا طبع‌آزمايي‌هاي متعدد كرده بود. جهان را نه بي‌انسان مي‌خواست و نه بي‌خدا، نه شعر صوفيانه مي‌گفت و نه شعر ملحدانه. شاعري قيصر از نوع روشنفكري روشنفكران ديني بود اما در روشنفكري ديني نمانده بود. از اين جهت به روشنفكران ديني شباهت داشت كه قصد جمع قالب نو و فكر كهن را داشت كه فكر كهن را فكر كهنه نمي‌دانست اما با همين فكر كهن دغدغه‌هاي نوپيدا كرده بود. همچون شاعران نو ضدجنگ بود اما شاعر دفاع مقدس هم بود. همچون شاعران نو از خدا پرسش مي‌كرد اما شاعر جهان بي‌خدا نبود. همچون شاعران نو مخالف قدرت بود اما ضدحكومت نبود. در اين اواخر از هر جرگه و حلقه‌اي دوري مي‌گزيد. گرچه خاطره‌هاي بسياري براي حلقه‌ها و جرگه‌هاي ادبي براي خود به جا گذاشته بود. شايد به همين دليل بود كه به هنگام مرگ هر كس او را به لقبي خواند: شاعر انقلاب اسلامي، شاعر دفاع مقدس، شاعر روشنفكري ديني، شاعر اصلاح‌طلبي مذهبي، شاعر اصول‌گرايي اسلامي، شاعر معترض، شاعر منتقد و... و هر كس پيكر او را به سويي خواند: بسيج دانشجويي، جبهه مشاركت، حزب اعتماد ملي، شهرداري تهران، صداوسيما، حوزه هنري و... شايد حتي اگر قيصر زنده هم مي‌بود به هيچ يك از اين راه‌ها نمي‌رفت، شايد اگر زنده بود آرام راه دانشگاه تهران يا زادگاهش در گتوند دزفول را بر مي‌گزيد.

قيصر امين‌پور از سال 1378 تا هنگام مرگ تن مجروحي داشت. 16 بار تن به تيغ جراحي سپرده بود اما از جراحت تن فزون‌تر روح او چاك چاك بود. چاك‌هايي كه هر يك از شكافي حكايت داشت: شكاف شعر كهنه و شعر نو، جهان كهنه و جهان نو، نظم كهنه و نظم نو،‌ اتحاد و انتقاد و...

در اين ميان شگفت‌انگيزتر از همه تلاش براي مصادره شاعر است. شاعري كه در عمرش تن به وام ندارد، شاعري كه در عمرش صله نگرفت، شاعري كه در عمرش مديحه نسرود، اكنون نبايد در مرگش وام‌دار صله مدايح ناسروده خويش باشد. قيصر از شعر نان درنياورد، وام نگرفت، خانه نساخت. نان و وام و خانه او همه از مقامش به عنوان استاد دانشگاه تهران بود و نه از شعر و شاعري‌اش. قيصر در آغاز آرزو داشت شهيد شود به جاي‌آن كه شاعر شود اما شاعر شد پيش از آن كه شهيد شود. امروز اما روز شهادت اوست. شهادتش نه در اثر تن مجروح كه روح مجروحش تاب اين همه جراحت را نياورد و پيش از آنكه به پنجاه سالگي برسد، رفت.

به احترام همين روح سرگشته و زنده، قيصر را مصادره نكنيم.

 

سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 17:58 توسط شهروند امروز | موضوع: تاريخ |