بهبهانه هشتادسالگي لِشِك كولاكوفسكي
ماركسيسم بزرگترين خيالپردازي قرن بيستم ميلادي بود. با پايان گرفتن اين خيالپردازي، وظيفهاي نيز كه ايدئولوژي ماركسيسم براي روشنفكران در نظر گرفته بود، پايان گرفت. روشنفكران در آستانه هزاره سوم ميلادي، نه براي تغيير جهان، نه براي رهبري طبقهاي خاص، نه براي حكومت كردن و نه براي خدمتگزاري بهحكومتگران فراخوانده شدهاند. آنان اكنون فراخوانده شدهاند تا با حفظ ذخيره عظيم فرهنگي و فكري بشري، بهسهم خود بر اين ثروت همگاني بيفزايند و اين مجموعه را بهنسلهاي آينده واگذار كنند. بهعبارتي ديگر، وظيفه آنان تنها زماني داراي معنا و اهميت ميشود كه بهرغم تمام جنگها و اختلافها و مبارزهها، در سهيم كردن همه انسانها در ساختار فكري نسبتا يكسان سهيم شوند تا تمام اختلافات جهاني و درگيريها و كشمكشها نيز نتواند تداوم كارايي فكر و پيوستگي دستاوردهاي فرهنگي و معنوي انسان را نابود كند.
پيش از هر چيز اما اين اصل ساده و بديهي را كه «انسان جايزالخطاست»، بايد روشنفكران همواره پيش روي خود داشته باشند و اين سخن ولتر را آويزه گوش كنند كه ميگويد: «مدارا و تساهل پيامد ضروري اين بينش است كه ما انسانها خطاپذيريم. انسان جايزالخطاست و مدام در معرض خطا قرار دارد. از اينرو بگذاريد تا نادانيهاي يكديگر را ببخشاييم. اين اصل شالوده قانون طبعيت است كه در خرد انسان پايه دارد.»
آري، دليري ميخواهد و صداقت و تواضع روشنفكرانه تا بهخطاهاي خود و بهخطاپذيري و ناداني خود آگاه بود و بهآن اذعان داشت. لِشِك كولاكوفسكي (Leszek Kolakowski)، متفكر و متكلم لهستاني چنين شجاعت و صداقتي را از خود نشان داده است و نه تنها بر خطاپذيري خود تأكيد دارد و پيامدهاي ناخوشايند و ناگوار آن را نيز پذيرا شده، بلكه كوشيده است تا فرآيند شكلگيري اين خطاي تاريخي را نيز ترسيم كند و در اختيار ما قرار دهد. او در دوراني پُرتلاطم و زماني كه هنوز بسياري از روشنفكران، شيفته ايدئولوژيهاي مختلف بودند، عشق بهحقيقت و دليري در اعتراف بهخطا را پيشه خود ساخت و مسير انديشگي پُر فراز و نشيبي را طي نمود: از عضويت در حزب كمونيسم تا ايستادگي در برابر ايدئولوژي ماركسيسم و از مشاركت در جنبش همبستگي لهستان تا استادي در دانشكده فلسفه و معارف ديني دانشگاه آكسفورد.
زندگي و حيات فكري لِشِك كولاكوفسكي شباهتي بسيار بهسرنوشت آن بخش بزرگ از روشنفكران جهان در قرن بيستم دارد كه در آغاز با شور و هيجاني توصيفناپذير، مجذوب و مسحور ايدئولوژيهاي اتوپيايي و آرمانگرايانه شدند و در جستوجوي ناكجاآباد، چنانكه كارل پوپر ميگويد، «سرمست از روياي عالمي زيبا»، سر از برهوتي درآوردند كه تنها جمود فكري و ويراني فرهنگي و از هم پاشيدگي اجتماعي در پيش چشمانشان ظاهر شد.
در ميان انديشمندان معاصر اروپايي كه در نيمه دوم قرن بيستم ميلادي كوشيدند تا با آرا و افكار خود بر تفكر فلسفي و حيات اجتماعي مغربزمين تأثيرگذارند، نام لِشِك كولاكوفسكي از جايگاهي خاص برخوردار است. او در گستره بينش فلسفي و انديشه سياسي، در شمار آن دسته از انديشمندان اروپايي قرار دارد كه بهطور فعال در فرآيند تغيير و تحولاتي كه در ايدئولوژي ماركسيسم و نظام كمونيستي بهوجود آمد، نقشي مهم و كارساز داشته است؛ بهويژه در جنبشهاي اصلاحطلبانه و اعتراضي كه پس از جنگ جهاني دوم در اروپاي شرقي آغاز شد و سرانجام پس از گذشت نزديك بهنيم قرن، بهفروپاشي نظام كمونيستي در اين كشورها انجاميد و دگرگونيهاي بنياديني را در جهان پديد آورد كه دامنه تأثيرات و تبعات گوناگون آن، هم اكنون از مرزهاي جغرافيايي و سياسي سرزمينهاي اروپايي نيز فراتر رفته است.
كولاكوفسكي در سال 1927 ميلادي در شهر «رادوم» در مركز لهستان كنوني متولد شد. دوازده ساله بود كه كشورش را نيروهاي ارتش هيتلري و ارتش سرخ استالين از دو سو مورد تهاجم قرار دادند و بين خود تقسيم كردند. پدرش را پليس مخفي هيتلر (گشتاپو) دستگير كرد و بهقتل رساند.
او پس از جنگ جهاني دوم، زماني كه بيست سال بيش نداشت، بهعضويت حزب كمونيست لهستان درآمد و در دانشگاه «لوچ» بهتحصيل در رشتههاي فلسفه و روزنامهنگاري پرداخت. بديهي است كه در دوران اوج استالينيسم، تحصيل فلسفه در واقع بهمعناي فراگيري «علم ماركسيسم» و ضديت با انديشه ليبراليسم بود و روزنامهنگاري نيز جز آموزش و آماده سازي دانشجويان جوان براي تهييج و تحريك تودهها مفهومي نميتوانست داشته باشد.
كولاكوفسكي جوان مصمم بود تا با مطالعات گسترده و همهجانبه در الهيات مسيحي، تاريخ كليسا، فلسفه قرون وسطي و نهضت اصلاحطلبي ديني در كليساي عيسوي، خود را آماده مبارزه با «نماد ارتجاع» سازد. براي او تكرار اين شعار ماركس كه «دين افيون تودههاست» كافي نبود و درصدد بود كه بهگونهاي بنيادين، دين را بهچالش بطلبد. او از اين طريق، افزون بر تأمل و تعمق در كتاب مقدس مسيحيان، ناگزير با شخصيت و آثار و افكار كساني چون توماس داكن (آكوئيناس)، ارِاسموس رُتردامي، مارتين لوتر و باروخ اسپينوزا نيز آشنا شد.
پس از پايان تحصيلات دانشگاهي، بين سالهاي 1953 تا 1968 ميلادي، بهتدريس در رشته فلسفه تاريخ در دانشگاه ورشو مشغول شد. كولاكوفسكي تا اواخر دهه 50 ميلادي يكي از نظريهپردازان و مدافعان سرسخت ماركسيسم و در زمره روشنفكران طرفدار نظام حاكم در كشورهاي اروپاي شرقي بود. او را شايد بتوان تا سال 1961 ميلادي فيلسوفي ماركسيستمشرب ناميد كه جزمانديشي نهفته در ايدئولوژي بهظاهر مترقي ماركسيسم از چشم او پنهان مانده بود.
كولاكوفسكي كه از سالها پيش تحت تأثير سخنراني نيكيتا خروشچف در كنگره بيستم حزب كمونيست روسيه قرار داشت، رفتهرفته نه تنها توانست خود را از وسوسه توتاليتاريسم برهاند، بلكه بهمطالعات و تحقيقات دامنهدار در زمينههاي گوناگون دست زد و در اولين قدم با استفاده از بورس تحصيلي، بهمدت يك سال در هلند بهبررسي همه جانبه افكار و آثار باروخ اسپينوزا پرداخت و از آن زمان بود كه در محافل دانشگاهي به «شاگرد اسپينوزا» شهرت يافت.
در سال 1966 ميلادي بهجرم دفاع از آزادي بيان و انتقاد علني از كمونيسم از حزب اخراج شد و پس از چندي در پي سياست «كمونيستي كردن دانشگاهها» كه بر اساس آن منتقدان و معترضان نظام، از كار بركنار و «پاكسازي» ميشدند، او نيز از تدريس در دانشگاه محروم و كرسي درس فلسفه تاريخ از او گرفته شد. با تشديد فشارهاي رواني و افزايش تضييقات عليه او سرانجام در سال 1968 ميلادي بهناچار لهستان را ترك گفت و بهكانادا رفت و در دانشگاه مك گيل مونترال بهتدريس مشغول شد. او در چهار دهه گذشته در دانشگاههاي مختلف كانادا و آمريكاي شمالي و اروپا و از آن جمله دانشگاه بركلي در كاليفرنيا، ييل در كانكتيكت، آكسفورد در انگلستان و دانشگاه شيكاگو بهتحقيق و تدريس اشتغال داشته است.
كولاكوفسكي يكي از تحليلگران بنام ماركسيسم است و كتاب «جريانهاي اصلي ماركسيسم: تكوين، توسعه و تباهي ماركسيسم» كه در سه جلد منتشر كرد، يكي از جامعترين و معتبرترين تحقيقات در اين زمينه بهشمار ميآيد. شايد بتوان گفت كه او در آغاز تفكر فلسفي خود، روح انتقادي را از ماركسيسم بهعاريت گرفت: از آنجا كه «ماركس جوان» بيش از همه در مركز توجه و علاقه كولاكوفسكي جوان قرار داشت، او پاسخ پرسشهاي خود را درباره انسان و درباره معنا و مقصود زندگي، در اين محدوده تنگ جستوجو ميكرد. اما كولاكوفسكي با نگارش كتاب «جريانهاي اصلي ماركسيسم: تكوين، توسعه و تباهي ماركسيسم»، با كارل ماركس، «پدرمعنوي خود» وداع كرد، پدري كه بهرغم شناخت و درك بسياري از پديدهها، عشق را كم داشت؛ عشق بهحقيقت و دليري در اعتراف بهخطا.
ميدانيم كه تقريبا در تمام طول قرن بيستم و بهويژه در ميان روشنفكران لائيك و غير مذهبي، اين تصور ريشه دوانده بود كه آزادي و عدالت اجتماعي و همبستگي، ارزشهايي منبعث از ايدئولوژي ماركسيسماند. شايد علت اين برداشت را بتوان چنين خلاصه كرد: در نوشتههاي اوليه ماركس، اين انسان بود كه ميتوانست و ميبايست جهان را تغيير دهد و تاريخ را بسازد و فقط مهرهاي در ماشين عظيم تاريخ نبود كه خواهي نخواهي مسير حركتش طبق قانون از پيش تعيين شده بود. «ماركس جوان» طرفدار زندگي، نه تنها در تضاد ديالكتيكي ابطالناپذيري با «ماركس پير» طرفدار تاريخ قرار داشت، بلكه در تقابل با سوسياليسمي نيز بود كه در روسيه شوروي و ديگر كشورهاي بلوك شرق كاربرد داشت.
با اين همه بايد در نقد ماركسيسم جانب اعتدال را رعايت كرد و براي مثال به اين نكته اشاره كرد كه تصور ماركس از كمونيسم بههيچ عنوان گولاك و اردوگاههاي سيبري را تداعي نميكند. هر چند كه ميان نظريههاي ماركس و سوسياليسم لنيني- استاليني پيوندي وجود دارد كه چندان اتفاقي نيست. اما جريانهاي سوسياليستي نيز در ميانه قرن نوزده ميلادي سراغ داريم كه جهتگيري توتاليتري نداشتند و ما دست كم ايده و نهادهاي «دولت رفاه» را مديون آنهائيم. متأسفانه مفهوم «سوسياليسم» را ماركس و بعدها لنين و استالين بهانحصار خود درآوردند.
در كنار نقد ماركسيسم، بي گمان تحليل كولاكوفسكي از سوسياليسمي كه بيش از هفتاد سال در اتحاد جماهير شوروي و ديگر كشورهاي كمونيستي، واقعا موجود بود و مقدرات ملتهاي اين سرزمينها را در دست داشت، از اهميتي بسيار برخوردار است.
كولاكوفسكي را نميتوان در چارچوب مكتب فلسفي خاصي گنجاند؛ او نه ماركسيست است و نه ضد ماركسيست، نه ايده آليست است و نه ماديگرا، نه وجودگراست و نه ساختگرا. مخالفان نظريههاي او ميكوشند تا وي را چندگرا و التقاطي و پراكندهگزين معرفي كنند؛ اما چنين نيست. در ميان صد مقاله از متفكران مختلف درباره موضوعي واحد، بهآساني ميتوان نوشته او را بازشناخت.
وي در كنار انتقاد از كليساي كاتوليك، از پيگيرترين منتقدان ليبراليسم است و «بيخدايي ظاهري» و عدم اعتماد بهزندگي و گسترش نيستانگاري (نيهيليسم) را در جوامع غربي، بزرگترين خطر براي فرهنگ و تمدن مغربزمين ميداند. بهباور او، قرن بيستم با پيشرفت سريع در علوم طبيعي جديد و گسترش ايدئولوژيها و مكتبهاي فلسفي منكر خدا آغاز شد و با وقوع دو جنگ جهاني و ديگر فجايع عظيم ادامه يافت و اكنون در آغاز قرن بيست و يكم، جهان با بحران خرد انساني و جستوجو براي يافتن معناي واقعي زندگي، روبهرو است.
كولاكوفسكي در آثارش كوشيده است تا تاريخ تفكر فلسفي را از ديدگاههاي مختلف نظاره و بررسي كند. پشتيبان او در اين راه مطالعات و تحقيقات گستردهاي است كه در زمينههاي گوناگون انجام داده است: فلسفه يوناني، فلسفه قرون وسطي، دينپژوهي، الهيات مسيحي، عرفان، اسطورهشناسي، عصر روشنگري، مباحث فلسفي معاصر چون اومانيسم، ماركسيسم، سكولاريسم و مدرنيسم؛ و همچنين نقد و بررسي آثار و افكار انديشمنداني چون اراسموس رُتردامي، باروخ اسپينوزا، بلز پاسكال، ايمانوئل كانت، كارل ماركس، ادموند هوسرل و هانري برگسون.
شفافيت انديشه و روشني نظرات او، آثارش را از پيچيدگيهاي متداول در متون فلسفي بركنار داشته است؛ گرچه روش استدلالي و سبك نوشتههاي او، و نيز طنز گزنده و تعريض و كنايههاي نيشدارش، چنان است كه خواننده ناآشنا با آثار او در نگاه اول تصور ميكند كه نويسنده دچار نقيضهگويي شده است. شايد بتوان گفت كه سبك نوشتههاي او يادآور آثار اخلاقگرايان فرانسوي است.
كولاكوفسكي خود را عارف نميداند، ولي معتقد است كه تجربه عرفاني، بهرغم آنكه در همه حال پديدهاي پيراموني بوده، بر تاريخ اديان بزرگ تأثيري پايدار و دامنهدار داشته است. او به اين نكته مهم نيز اشاره ميكند كه تشابهاتي حيرتانگيز و باورنكردني ميان مكاتب عرفاني و عارفان سرزمينها و فرهنگهاي گوناگون ميتوان نشان داد؛ مثلا ميان مايستر اكهارت آلماني و شانكاراي هندي. كولاكوفسكي عرفان را يكي از صور مهم ولي كمپيداي دينداري ميداند و معتقد است كه پيروان اين نوع دينداري بهخوبي ميتوانند بدون قيود جزمانديشانه، زندگي دنيوي و حيات معنوي خود را سامان دهند و رابطهاي مستقيم با خداي خود برقرار كنند. ناگفته پيداست كه درك و دريافت او از عرفان، پديدهاي زنده و پوياست كه در ميانه زندگي ميجوشد و ميكوشد، و نه آن عرفان دروغين و بيروح كه با گوشهنشيني و عزلتگزيني انديشه را بهفساد و زندگي را بهتباهي ميكشاند.
كولاكوفسكي در عصري كه فلسفه، خشك و بيحاصل و علمزده شده است، بازگشت بهسرچشمه فلسفه و منشاء زبان فلسفي را توصيه ميكند. او انديشمندي است كه نيكويي را بدون گذشت، تهور را بدون تعصب، بصيرت را بدون يأس و اميدواري را بدون چشمبستن بر روي واقعيتها ميخواهد. او استادي است سرزنده و بانشاط و فيلسوفي شوخ و طناز كه شاگردي و دانشآموزي را منزل هميشگي خود ميداند.
* اين نوشته بخشي كوتاه از پيشگفتاري است كه خسرو ناقد بر كتاب «زندگي بهرغم تاريخ» نوشته است. اين كتاب كه مجموعهاي از گفتارها و گفتگوهاي لِشِك كولاكوفسكي است، در آيندهاي نزديك منتشر خواهد شد.
