حاشيهاي در باب مفهوم ابليس در جهان روايي فئودور داستايفسكي
...انسان جديد ميتواند «انسان- خدا» شود، حتي اگر در تمام دنيا تنها آدم باشد، و با ارتقا يافتن به مقام جديد، ميتواند در صورت لزوم از حصارهاي اخلاق ديرين «برده- انسان» قديم برگذرد. قانوني براي خدا وجود ندارد. هر جا بايستد، همان جا مقدس است. جايي كه من ميايستم، آنا جلوترين جا خواهد بود... «همه چيز مجاز است». همين والسلام...
قسمتي از ديالوگ ابليس با ايوان در رمان برادران كارامازوف
***
رابطه جهان روايي فئودور داستايفسكي با پديده و امر شر يا خبيث از اصليترين مولفههاي اين جهان درون متني محسوب ميشود. اين نويسنده در معناي واقعي كلمه آن چنان به اين مفهوم، كاركردهاي دروني و اجتماعياش پرداخته كه به جرات ميتوان گفت تصوير ابليس و بالطبع معنانگارياش در جهان داستاني داستايفسكي چنان پررنگ، پيچيده و در عين حال محورين است كه اصولا بخش عمدهاي درك داستايفسكي با درك كامل اين مولفه ارتباط دارد. به همين دليل و به جهت چندسويهگي حضور او شر يا ابليس در آثار اين نويسنده نميتوان در اين مقاله كوتاه به تفصيل و با جزئيات كامل درباره آن صحبت كرد. پس با معيار قرار دادن يكي از آثار او و به خصوص فصل مهماش يعني ديالوگ ابليس با يكي از شخصيتها- ايوان كارامازوف- تلاش ميكنم شالوده اصلي تفكر داستايفسكي را نسبت به مفهوم ابليس بازخواني كنم. چه او در تمام آثارش اين دغدغه را دارد و در هر كدام با حفظ همين شالوده مورد بحث به اجراي اشكال مختلف كاركرد امر شر و خبيث ميپردازد. به طوري كه مساله ابليس در آثار او يكي از اصليترين شاخههاي داستايفسكيشناسي بوده و مقالات و كتابهاي مهمي در اين باب نوشته شدهاند.
فئودور داستايفسكي را بايد ميراثدار چند جريان مهم در درك امر شر يا ابليس دانست. از سويي او دلبسته فكري گوته و مفيستوفليساش [فاوست] است و روايتهاي نويسندگان و شعراي رمانتيك آلماني تحت تاثيرش قرار ميدهند و از سويي نگاهي جدي دارد به مفهوم شر و امر خبيث در كمدي الهي دانته. شناختش از كتاب مقدس و وابستگي شديدش به اين اثر غيرقابل كتمان است و از سويي ديگر سنت كلامي مسيحي و رسالههاي متعدد آن به خود ميداردش. به همين دليل او كه در ميانه مسيح و ابليس قرار دارد نه تنها صورتهاي ايدهآليستي- تعريف داستايفسكي از ايدهآليسم منتهي ميشود به نوعي رئاليسم ناب و جاندار بلكه شمايل واضح و مشخص مذهبيتر جريان شر را به محورهاي اصلي آثارش تبديل ميكند. در واقع خير و شر در دو شكل تثليث در آثارش مورد مطالعه قرار ميگيرند. از طرفي ما با صورت «پدر- پسر- روحالقدس» روبهرو هستيم و از طرفي ديگر او با برداشتي تلفيقي از انگارههاي مسيحي – يونانياش محور سهگانه اهريمن- لوسيفر- ابليس را ميآفريند. در درك مفهوم خير و شر اين ساختارهاي سهگانه اهميت بهسزايي دارند زيرا بسياري از شخصيتهاي او گاه نهاد يكي از اين محورها ميشوند و بايد با توجه به تعريف نويسنده و دركش از هر يك از اين امور سهگانه بازخواني شوند. هر چند در صورت اصلي «پدر» و «ابليس» به ندرت كاركردي نمادين پيدا ميكنند مگر در شكلي همعرض كه ممكن است باعث تداعي اين صُوَر راس هرم شوند. به گفته برخي منتقدان داستايفسكي تركيبي از لوسيفر و اهريمن ابليس داستايفسكي را ميسازد اما اين اعتقاد نيز وجود دارد كه ابليس خود وجودي مستقل است در آثار او كه برعكس لوسيفر جسميت وجودي مييابد و به قولي از پرده برون ميافتد. در هر حال او در تمام آثارش اين محورها را حفظ كرده و تلاش ميكند روايتهاي مختلفش از «روسيه» را در اشكال گوناگون حلول اين محورهاي سهگانه بيافريند. ابليس داستايفسكي را بايد تركيبي از آموزههاي كتاب مقدس و تصوير مفيستوفلس كه جان آدمي را افسرد و او را به نابودي كامل كشاند. اين كليت [كه البته براي درك كامل آن جزئيات و فرعيات تعيينكننده بسياري وجود دارد] در «برادران كارامازوف» صورتي روشنتر پيدا ميكند. هر چند در ديگر آثار او مانند شياطين، ابله، جوان خام، جنايت و مكافات و... نيز او شر و يا به قولي عام ابليس [كه البته بيشتر در معنا و جايگاه لوسيفر خوانش پيدا ميكند] محوريت بارز دارد. اما برادران كارامازوف كه شايد بتوان آن را نمادينترين، مذهبيترين و در عين حال كلاميترين اثر داستايفسكي ناميد ابليس ظهوري كامل دارد و در آن سو امر خير يا همان اديان ارتودوكسي كه سمبل عشق به مسيح است در شكلهايي مانند آليوشاو پدر زوسيما محقق ميشود. در اين رمان ابليس سه مرتبه حاضر ميشود، منتهي در سومين بار در يكي از مهمترين فصلهاي نويسنده در فضايي عيني با شخصيت مهم رمان يعني ايوان به ديالوگ مشغول شده و آشكارا روايت نويسنده را از امر شر و تمدن جديد، ايمان، گناه و رستاخيز را وصف ميكند. ابليس در هيات يك خرده بورژواي نهچندان خوشلباس و ميانسال و در حالي به ديدار ايوان ميرود كه او دچار تب و هذيان است. تازه از ملاقات پزشك باز گذشته و مدام ميكوشد تصوير ابليس را توهم بداند. اما ابليس با لحني طنزآلود تاريخ خود را مرور كرده و نظرياتاش از وضعيت «همه چيز مجاز» را روايت ميكند. ابليس نويسنده در اين رمان زباني فلسفي و در عين حال شاعرانه دارد و بيشباهت نيست با مفيستوفلس گوته منتهي مدام ميكوشد باورپذيري و واقعنمايي كاملي داشته باشد. در اين وضعيت و با لحني طنزآلود ميگويد: «در روزگار ما ايمان داشتن به خدا مرتجعانه است. اما من شيطانم، بنابراين چهبسا كه به من ايمان بياورند» داستايفسكي امر شر را در صورت مذهبياش به هيات صورتي برميشمرد كه در عين نفرت از وجود نيازمند رئاليسم است. ابليس داستايفسكي خواهان «ديده شدن» است. خواهان درك در صورتي انساني و اين يكي از اصليترين موتيفهاي تكرارشونده نويسنده است از زبان ابليس. او كه دلبسته مسيح است و در نهايت عاشق شدن به او را رستگاري روسيه ميداند. ابليس را در وضعيتي تاريخ قرار ميدهد. از سويي پيشينهاش در دنياي قديم روايت ميشود و از سويي او را ميبينيم كه ميكوشد با تعبير مفهوم ايمان انسان دوره جديد را به سمت نظريه ابرمرد حركت دهد. به واقع ابليس و امر شر در آثار داستايفسكي دغدغه اومانيستي آرمانگرايانهاي دارد. زدودن تصوير خدا، رستگاري پس از مرگ و تاكيد بر فاني بودن انسان از يك سو و تاكيدش بر آرمان شهر و اتوپيايي كه اجتماع انساني با ايمان به او خواهند آفريد و القاي نوعي نظريه دارويني از سويي ديگر چهره مدرن اما آمده از سنت از شيطان به دست ميدهد. در اين نگاه رومانيستي انسان ابليسزده اميدش از روز رستاخيز و برآمدن از گور را از دست ميدهد و هر چه بيشتر در زندگي كردن ميكوشد و به قول ابليس «محبتش خالص و ناب و ميشود و بدون چشمداشت همنوعش را دوست خواهد داشت» به واقع تمدن جديد، چيزي كه داستايفسكي آن را به مثابه ايمان انسان به شيطان ميداند در همين پروسه ساخته ميشود. حذف طبيعت، دور شدن از قواعدش و متمايل شدن به ايجاد يك جامعه مدرن انساني با وجدت روحي كامل اين انسانها برآمده از امر شر تلقي ميشود. ساختار فردي اين امر در شخصيتهاي نويسنده از چند اصل كلي تبعيت ميكند. در ميان اين اصول انزوا، خودمحوري مفرط، ايمان به خود و دست آلودن به هفت گناه كبيره از مهمترينها هستند. نگاه كنيد به شخصيت معصومي مانند راسكولنيكوف كه قتل ميكند و در نهايت سقوطي تلخ دارد. يا اسمردياكوف حرامزاده كه نماد زبوني است و خباثت اما او نيز هيات و شمايل انساني دارد و در جستوجوي خير قدم برميدارد [هر چند خيلي دير] بنابراين شيطانزدگان داستايفسكي از ويژگيهاي مشخصي برخوردارند و از قضا بسياري از اين مولفهها ميان ايشان و شخصيتهاي پاك او مشترك هستند. شايد مهمترين ويژگياي كه اينان را از هم متمايز ميكند، تلقيشان از فرديت و امر شخصي است. ابليس داستايفسكي من درون را احيا ميكند اما اين تولد در راستاي يكي شدن اين من است با جامعه اتوپيايياي كه قرار است در عصر بيخدايي شكل بگيرد و تابع قواعد آن است. اين من دروني در بيادياني به خدا، بيعشقي به مسيح و از همه مهمتر درك جهاني بدون امور «مقدس» شكل ميگيرد. به طوري كه اكثر شخصيتهاي اينچنيني داستايفسكي در روند آثارش ازهم ميپاشند، خودكشي ميكنند يا دست به قتل و جنايت ميزنند و نويسنده اين حركت رفتاري را برآمده ميداند از بياصولي اين نوع شخصيتها. در مقابل ابليسزدگان، شخصيتهاي پاك او قرار دارند كه البته قديس نيستند اما مهمترين مشخصه اصلي ايشان اعتقاد است به آزادي و اختيار در برابر خداوند. ايشان برميگزينند و حتي گناه ميكنند زيرا گناه به عنوان مفهومي برآمده از ارزشها و ضدارزشها ذهنشان را دستخوش رنج ميكند. اما نه رنج زيستن، بلكه رنج دور شدن از مقام الوهي و بندگي. به واقع بايد گفت مفهوم خير در آثار داستايفسكي بسيار مذهبي است. انسان پاك او به قول خودش بيش از خدا، نيازمند مسيح و درك اوست تا از طريق عشق به پسر، مقام پدر را درك كند. [اين محور تثليثي در اين نگاه بسيار اهميت دارد.] منهاي صفات كلياي كه در امر شر يا ابليس وجود دارد، داستايفسكي ابليس را از مقام اساطيرياش پايينتر آورده و به او شمايلي انسانيتر ميبخشد. در اين شمايل انساني او علاقهمند به خلاص شدن از رنج زيستن است، خواهان قواعد انساني: «اصل متعارفي است مورد قبول عامه كه من فرشته رانده شدهاي هستم. مسلما درتصورم نميگنجد كه چطور ميتوانستهام زماني فرشته باشم، اگر هم بودهام، لابد در زماني چندان دور بوده كه فراموش كردنش زياني ندارد... آرمانم اين است كه به كليسا بروم و با ايمان بيغل و غش شمع نذر كنم، به شرفم قسم كه اين طور است. آنگاه رنج هايم پايان ميگيرد...» به واقع ابليس داستايفسكي با آن مفهوم عاميانه كه او منشا گناه است تفاوت دارد. او آرزومند تمدني جديد است بر مبناي خرد منهاي متافيزيك منهاي اعتقاد به رستگاري و در اين جامعه است كه معتقد است انسان ميتواند خدا بودن را تجربه كرده و خردمندي به معناي غيراسطورهاي و رئاليستي را تجربه كند. امر شر از صورت تمثيلي بيزار است. تمثيل وجود او را تحقير ميكند. هرچه ايوان فرياد ميزند كه تب دارد و او تنها شكي است برآمده از ذهن بيمارش، ابليس جنبههاي عينيتري را آشكار ميكند و به تقديس رئاليسم ميپردازد با جزئيات كامل. اين رئاليسم كه در تعريفي خلاصه بايد آن را درك حسي و مستند پديدهها دانست اصليترين آنتي تز ابليس است بر مهمل بودن جهان بعد از مرگ ناميرايي خود او نيز به واسطه يك امر جدلي اثبات ميشود. ابليس داستايفسكي معتقد است به عالم قديم و آمده از آن و زيركانه نقش خدا را منتها بدون دخالت در خلقت به خود برمي گرداند. تئوري مشهورش را در اين جمله خلاصه ميكند كه «وجود ابليس دليلي بر وجود خدا نيست» و خود را فرزند تاريخ ميداند و جاودانياش را مديون همين روند تاريخي ميداند و مرتب تكرار ميكند «اسرار زيادي وجود دارد» در اين ساختار كلي داستايفسكي امر شر را از معني خرافياش خارج كرده و نوعي ايمان منحرف را معرفي ميكند. ابليس در ميانه ايمان داشتن و نداشتن جان دوبارهاي ميگيرد و در واقع نه تنها هيچ تاكيدي بر بيايماني ندارد بلكه اتوپياي جامعه بيخدا را بر پايه ايمان به خود ]ابليس[ و ايمان به «من دروني» طراحي ميكند. »به نوبت به سوي ايمان و بيايماني ميكشانمت و در اين كار انگيزهاي دارم. روش جديد است. قربان. همين كه كاملا به من بيايمان شوي، توي رويم بنا ميكني به مطمئن ساختن من كه رويا نيستم و واقعيت دارم ميشناسمت...» ابليس داستايفسكي با اين نگاه شاعرانه درصدد فتح طبيعت به دست انسان است. در واقع دوران روسيه زمان نويسنده نيز چنين وضعيتي دارد. روسيه بدوي و روسيه جديد و شكل سومي كه داستايفسكي در جستوجوي آن است يعني روسيه ارتدوكس مدرن نمايندگان آنچنانياي ندارد. او به درستي پيشبيني كرده بود كه در صورت سلب مسيح از اصول فكري و رفتاري جامعه روس در بهترين حالت سوسياليسم پيروز ميشود. به قولي شخصيتهاي پاك او اگر مسيح و خدا را از زندگيشان حذف كنند در نهايت سوسياليستهاي قابل احترام خواهند شد و اين وضعيت ميانه در نبرد خير و شر در نهايت شكي بيروني نيز پيدا كرد. آنجايي كه داستايفسكي با مشاهده تمدن جديد باز فرياد ميكشد «من هنوز به روسيه ايمان دارم» اين ايمان از جنس ايمان آليوشاي برادران كارامازوف است. نوعي اعتقاد به بازگشت مسيح و احياي اديان عاشقانه مذهبي. ايماني كه از قضا در آن گناه و سبكسري نيز ديده ميشود. زندگي مفهومي ميشود در ميانه خطا و صواب اما ايمان از نوع ابليسي آن جامعه روس داستايفسكي را از آرمانخواهي، حماسه و حتي گناه تهي ميكند. نوعي يكپارچگي و وحدت در حكومت ابليس ديده ميشود كه قرار است رنج زيستن را پايان بخشد يا از اين رنج لذت زيستن را بيافريند و كشف كند. در حالي كه همين رنج زيستن است كه مفهوم فرديت را به شكل مسيحي آن كامل ميكند. ابليس داستايفسكي روايت ميكند كه جامعه وابسته به دغدغه جاودانگي زيستن را بيارزش ميكند زيرا آن را موقتي ميداند و به همين دليل هر اتفاق و هيجان ناشي از زيستن را معطوف ميكند به امر شر: «به عنوان مثال، صاف و ساده درخواست ميكنم كه نابود شدم. اما به من گفته شده است، نه،زنده بمان. چون بدون تو چيزي نخواهد بود. اگر همه چيز در جهان معقولانه بود، هيچ اتفاقي نميافتاد. بدون تو رويدادي نخواهد بود و بايد رويداد باشد.» ابليس داستايفسكي زيركانه اشاره به روزگار قديمش دارد اما مدام تكرار ميكند آنقدر از آن زمان گذشته كه ديگر اهميتي ندارد، به واقع در پروسه فكري داستايفسكي امر شر چنان به زيستن و زندگي كردن علاقهمند شده كه وجه اساطيرياش را برنميتابد و در عين حال تمام تصاوير آمده از دنياي قديم را مرده و تمام شده ميداند. او به نوعي نظريه تكامل معتقد است كه تمام موجودات و مفاهيم سپري ميكنند. تلاش امر شر اين است كه در همين روند دوران خدا و مسيح را پايان يافته بداند و خود را نماد زندگي بداند. داستايفسكي با اين كليت و با اين بازخواني مدرن از كتاب مقدس، ريشههاي الحاد جديد را در نوعي اومانيسم جستوجو ميكند كه مطلقا همه چيز را مجاز ميداند اما در عين حال «آزادي» را طلب ميكند. از «من» «ما» ميسازد و به جاي اخلاق معني تازهاي به نام «انسانيت» طراحي ميكند. در نهايت نيروي خير او نيز به مقابله با اين امر. شر ميرود و اين نبرد كه اصولا با ساختاري تراژيك ساخته شده به شكلي محسوس در جستوجوي امر قدرسي برمي آيد. معصوميت دليل رستگاري و نجات نميشود اما فرصت بيشتري براي مقاومت در برابر امر شر به وجود ميآورد. داستايفسكي ابليس مدرنش را بازآفريني ميكند و دغدغه انسان بودنش و عطشش به زندگي انساني را روايت ميكند. اما او در كنار امر خير ميايستد، در جستوجوي عشق به مسيح و رستگاري از طريق ايمان به جاودانگي. دغدغه مفاهيم خدا و شيطان در تمام آثار داستايفسكي به اشكالي مختلف اما مستقر به همين پايه و محور كلياي كه بحث كرديم روايت ميشود و او را به فيلسوفترين رماننويس تمام دورانها تا به امروز تبديل ميكند.
منابع
* برادران كارامازوف، فئودور داستايفسكي، ترجمه صالح حسيني، چاپ دوم 1368، نشر آمون ]تمام نقل قولهاي موجود در متن از اين ترجمه برگرفته است.[
* آزادي و زندگي تراژيك، ويچلاو ايوانوف، ترجمه رضا رضايي، چاپ اول 1386، نشر ماهي
* ريشههاي رومانتيسم، آيزايا برلين، ترجمه عبدالله كوثري، چاپ اول 1385، نشر ماهي
* تاريخ ادبيات روس، ويكتور تراس، ترجمه علي بهبهاني، چاپ اول 1385، انتشارات علمي فرهنگي
* شياطين، فئودور داستايفسكي، ترجمه سروش حبيبي، چاپ اول 1386، انتشارات نيلوفر
* ابله، فئودور داستايفسكي، ترجمه سروش حبيبي، چاپ اول 1384، نشر چشمه
نام مقاله برگرفته است از عنوان كتاب گفتوگوي رامين جهانبگلو با سيدحسين نصر.
شنبه 12 آبان1386 ساعت 16:43 توسط شهروند امروز |
موضوع: ادب ايران |