حاشيهاي بر آرائ منصور حلاج و عين القضات همداني در باب ابليس
گيرم كه خلق را، اضلال ابليس كند. ابليس را بدين صفت كه آفريد؟ دريغا گناه، خود همه از اوست كسي را چه گناه باشد؟! مگر اين بيتها نشنيده اي؟ خدايا اين بلا و فتنه از توست ـ وليكن كس نمييارد چخيدن تمهيدات عين القضات، ص. 9- 188
مساله ابليس در تمدن اسلامي اهميتي فراوان دارد. اگر برخي تمام انديشه شان در طول روز اين است كه ابليس را برانند و از شر او در امان بمانند، برخي ديگر او را الگوي صداقت و بندگي ميدانند.
در تمدن اسلامي با اين موجود رانده شده از رحمت خدا دوگونه تا شده؛ برخي او را ستودهاند و برخي او را نكوهيدهاند. برخي عصيانش را توجيه كردهاند و او را بري دانستهاند و برخي عصيانش را كفر خواندهاند و او را مستحق غضب الهي شمردهاند.
همه آراء نسبت به او يك دست نيست. بودهاند صوفياني كه از يك سو با او همدردي كردهاند و همدلي و از سوي ديگر هم بودهاند كساني كه همان نگاه متشرعانه را به او داشتهاند. در برخي آثار ميبينيم كه گاه گناه او را كوچك شمردهاند و در برخي ديگر پا را فراتر گذاشتهاند و او را بيگناه خواندهاند. حتي كساني هم بودهاند مثل حلاج و عين القضات كه معتقدند خداوند آن دام را براي ابليس پهن كرد.
روشن است كه اين داوريها نه سر سازگاري با آيات قرآن دارد و نه سر سازگاري با احاديث و روايات. آن گونه كه در قرآن آمده ابليس از فرشتگان مقرب درگاه خداوند بوده، اما آن روز كه او را امر به سجده ميكنند و او از آن فرمان سر باز ميزند ملعون ميشود و مهجور.
واقعيت اين است كه در طول 13 قرن از تمدن و ادبيات اسلامي باورها و نگاهها نسبت به ابليس همسان بوده است با نگاه قرآن. اهل شريعت و تصوف هم مخالفتي با اين حكم نكردهاند. اما در اين ميان نواهاي ديگري نواخته شده كه در برخي مواقع بلندتر از نواي اصلي بوده.
حلاج را سال 309 هجري بر دار كشيدند. اودر مورد بسياري از آموزههاي صوفيان نوآور بود. در مساله دفاع از ابليس هم بايد براي او حق تقدم قائل بود. حلاج تنها از او دفاع نميكرد. او را تقديس ميكرد. او را ميستود و او را تكريم ميكرد. كار او گستاخانه بود و برخلاف عقايد رايج روزگارش. محور آموزههاي حلاج توصيف نوعي دوگانگي است. ابليس از يك سو فرمان سجده را در پيش رو دارد واز سوي ديگر آن بينش توحيدياش را. او را مامور كردهاند به سجده بر غير در حالي كه او را پيش از آن منع كرده بودن از آن كار. ماجرا روي ديگري هم دارد. به اعتقاد مسلمانان هيچ امري در عالم خارج از تقدير و مشيت خدامون نيست. هم سعادت در دست اوست وهم شقاوت. طبق اين اعتقاد وجود ابليس، افعال و احوال او خواسته خدا و آفريده اوست. ابليس هم آن روز خود ميدانست كه در بند تقدير ازلي ست و گريزي از آن نيست. در واقع آن روز ابليس خود را در برابر يك آزمون ميديد ونه يك دستور الهي. حلاج در «طواسين» از قول ابليس ميگويد: «من خود در كتابي مبين خوانده بودم كه بر من چه خواهد گذشت.» (مجموعه آثار حلاج، ص. 60) كاري كه ابليس ميكند بعدها باعث رشك صوفيان ميشود. او خود را هدف لعن خداوند قرار ميدهد و به غير معشوق نگاهي نميكند. با اين كارش خداوند او را لعن ميكند؛ «لعنتي». شبلي از دوستان هم عصر حلاج است. همين شبلي در حال مردن به اين لعنت رشك ميبرد و آن گونه كه عطار در تذكره الاوليا آورده حرف او اين طور بوده: از ابليسم رشك ميآيد و آتش غيرت جانم ميسوزد. آن اضافت لعنت به ابليس نميتوانم ديد.
اگر حلاج برجستهترين نماينده جريان دفاع از ابليس است عين القضاه سمبل روشنگري آن است. آموزههاي حلاج در دورهاي بعد بسط يافت و در بين بزرگان تصوف گسترش يافت. از خواجه عبدالله گرفته تا احمد غزالي به نوعي بر دفاع از ابليس و رفتار او تاكيد كردهاند. اما هيچ كدام به اندازه عين القضاه لحن تند و ملامت آميز ندارند. او در «تمهيدات»اش فصلي را به او اختصاص داد. در جاهاي ديگر ستايشگر ابليس است ولي در تمهيدات تمام اين بلا را از خدا ميداند. او ميگويد ابليس از خود اختياري ندارد و فرمانبردار است. مقصر پروردگار است كه از يك سو او را امر بر سجده ميكند و از سوي ديگر او را از اين كار باز ميدارد.
ابليس در جامعه اسلامي موجود مطرودي است ولي عين القضاه گستاخي و بيباكي را به آن جا ميرساند كه او را در برابر محمد پيامبر قرار ميدهد. او ميگويد كه گناه ابليس عشق او به خدا بود در حالي كه گناه مصطفي عشق خدا به او بود. در آموزههاي عينالقضاه كه پيش از او هم بوده محمد پيامبر نوري دارد و ابليس هم نوري. نور هر دو از «آفتاب نور الله» سيراب ميشود. جاي ديگر پا را فراتر از اين ميگذارد و براي شاهد ازلي صورتي را مجسم ميكند. خد و خال آن شاهد ازلي كه عين القضاه از او صحبت ميكند نور احمد است و زلف و ابروي او نور نور سياه ابليس. در جايي از تمهيدات با تاسفي از بد فهمي خلايق ميگويد: خلق از ابليس نام شنيدهاند. نميدانند كه او را چندان ناز در سر است كه پرواي هيچ كس ندارد! دريغا چرا ناز در سر دارد؟ از بهر آنكه هم قرين آمد ست با خد و خال. چه گويي! هرگز خد و خال، بيزلف و ابرو و موي كمال دارد؟ لا والله كمالي ندارد. (تمهيدات، ص. 121)
با گسترش اين مضامين در ميان صوفيان كه آنها نيز از متكلمان وام گرفته بودند دفاع از ابليس و ستايش او به شعر فارسي هم وارد ميشود. سنايي و عطار و مولوي هر كدام به نوعي با او همدردي ميكنند. سنايي غزلي دارد كه از زبان ابليس روايت ميشود و آن طور كه شفيعي كدكني در كتاب «در اقليم روشنائي» ميگويد آن غزل اولين غزل در شعر فارسي است كه به ستايش از ابليس ميپردازد. به اعتقاد سنائي، ابليس بزرگترين عاشق (موحد) است كه حاضر نشد جز حق را بپرستد.
تناقض ديگري كه در ماجراي ابليس هست بسيار جالب به نظر ميرسد. عين القضاه رفتار او را ستايش ميكند. او را بيگناه ميداند. اما ميگويد اين به آن معنا نيست كه نبايد او را لعن كرد. نصيب او از دوست لعنت است. او به لعنت زنده است. لذت او از لعن و نفرين بيش از مدح و آفرين است: «اين جوانمرد، ابليس، ميگويد: اگر ديگران از سيلي ميگريزند ما آن را بر گردن خود گيريم.» (تمهيدات، ص. 224)
