منجيگرايي التقاطي - رضا خجستهرحيمي
سه دهه پس از انقلاب اسلامي، امور اجرايي و ديواني در ايران، به دستان جرياني درآمده است كه اعتقاداتي نوظهور دارند؛ جرياني كه از دل راست برآمده است و شعار چپ ميدهد؛ سابقه مبارزه با چپگرايي در كارنامه دارد و پيشنهاد تسخير سفارت شوروي را در زمانهاي داده است و اكنون اما رفقاي خود را در ميان بقاياي اردوگاه كمونيسم مييابد. جرياني كه سقف سياست را نه فقط بر ستون شريعت كه بر ستون مهدويت بنياد نهاده است و در انديشه مهدويت نيز وعده موعود را نزديك ميبيند و پيروزي حق بر شمشير را در آستانه مييابد و در حكومتداري خويش نيز جانب انتظار را فراموش نميكند و از انتظار، مكتب اعتراض ميسازد و نه محافظهكارانه كه چپگرايانه و معترضانه، نظم موجود جهان را به چالش ميكشد. چه آنكه رئيس دولت حاضر، آنگاهي كه به سازمان ملل ميرود و با رئيس دول به گفتوگو مينشيند نيز گاه از پشت پرده جهان پيشروي، سخن ميگويد و پايان حاكميت غرب بر جهان را وعده ميدهد و به سبك منذران، از تغيير و تحول در اقطاب عالم خبر ميدهد. اين سياستمردان و حكمرانان، از انتظار، ايدئولوژي منجيگرايانه برساختهاند و هدف را نه فقط در حاكميت حكومتي ديني ميبينند كه علاوه بر آن، حكومت ديني را به صفت منتظر، مطالبه ميكنند و هدفشان نه فقط تبليغ و تكثير دين در جامعه كه به صورتي خاصتر، ساختن جامعهاي منتظر و منجيگراست.
***
اين جريان نوظهور در شباهت با اعتقادات انجمن حجتيه، وعده ظهور را نزديك ميبيند و تدبير و فرجام امور را در سايه اعتقاد به ظهور منجي موعود، تفسير ميكند كه اگر انجمن حجتيه، زمينهسازي ظهور را يكچندي در مبارزه با بهائيت و زماني در مواجهه با ماركسيسم تعريف ميكرد، آنها نيز زمينهسازي ظهور را در مبارزه خويش با آمريكا و ملل متحد غربي و سلطهجويي و انديشه عافيتجوي غريبان، به نمايش ميگذارند و در اين مبارزه نه از اراده خويش كه از جبر تاريخ سخن ميگويند و همچنان كه انجمن حجتيه در سالهاي منتهي به انقلاب ايران، به پشتگرمي انديشه موعودگرايانه خويش از همراهي با گروهها و دستهجات انقلابي پرهيز ميكرد و انقلاب بدون ظهور منجي را بيمعني ميدانست، اينان نيز آنچنان غرقه در انديشه همراهي خويش با منجي موعودند كه راهي به كنار آمدن خويش با منطق متفاوت غربيان نميجويند و جبر تاريخ را در مسير پيروزي حق بر شمشير ميدانند و معتمد به پيروزي خويش در سايه ايدئولوژي منجيگرايانهاند.
اين جريان اما اگرچه در مهدويتگرايي و رجعتانديشي خويش، نسبي از انجمن حجتيه دارد و تاثيري از انديشههاي انجمني گرفته است اما به واقع تئورياي متفاوت از تئوري انجمن دارد. چه آنكه نيروهاي انجمني اگر پس از انقلاب نيز يك چندي پاي سياست را به زمين شريعت گشودند، از سر مصلحت بود و اعتقادي به سياسي كردن مهدويت نداشتند و كار قيصر را به قيصر واميگذاشتند. آنها پس از انقلاب نيز اگر از نظام اسلامي حاكم حمايت كردند، چهبسا حمايتشان از همان جنس حمايت از نظام پهلوي بود و نشان از تداوم مشي محافظهكارانهشان داشت. منجيگرايان نوظهور در ايران اما اساس انديشه خويش را بر مهدويت گذاشتهاند و با اين حال، انسان منتظر را يك محافظهكار حاشيهنشين نميدانند و انتظار را «مكتب اعتراض» ميدانند و اعتقاد به معترض بودن انسان منتظر دارند و از اينروي در انديشه چپگرايانه خويش، اگرچه متفاوت اما به ظاهر شبيه با مرحوم علي شريعتي ميانديشند كه انتظار را مذهب اعتراض به وضع موجود ميخواند و انسان منتظر را چنين توصيف ميكرد: «منتظر، آدم آماده است. منتظر انسان آمادهاي است كه هر لحظه احتمال ميدهد، شيپور انقلاب نهايي نواخته شود و او خود را مشغول شركت در اين جهاد كه براساس قوانين جبري الهي، قطعا آغاز خواهد شد ميداند و خودبهخود، هم آماده است و هم متعهد و هم مجهز.» (مآ.19، ص299) منجيگرايان نوظهور در ايران، همچون علي شريعتي و براساس تئوري مهدويت اعتقادي جبرگرايانه دارند و همچنانكه شريعتي ميگفت: «تاريخ به طرف پيروزي جبري عدالت و نجات قطعي انسانها و تودههاي ستمديده و نابودي حتمي ظلم و ظالم ميرود.» آنها نيز مسير حركت تاريخ را چنين ميبينند، اگرچه در تاثيرپذيري از ايدئولوژي شريعتي، راه خود را از او جدا ميسازند آنگاهي كه شريعتي نقطه پيروزي خير بر شر را به پايان تاريخ حوالت ميدهد و آنها اما ظفر را نزديك مييابند و دلبسته پيروزي زودهنگام خويشاند و قطعيت خويش را همراه با جزميت ميسازند. شريعتي، آنگاهي كه از «انتظار» و مهدويت سخن ميگفت، تئوري خود را مبتني بر اصول جامعهشناسي استوار ميكرد و انتظار را نه فقط يك «اصل فطري انساني» كه يك «اصل فكري اجتماعي» ميدانست و به نيرويي ميانديشيد كه يك ايدئولوژي منجيگرايانه در خود دارد و دلبسته امكاناتي بود كه اين ايدئولوژي رهاييبخش مهيا ميكرد. چه آنكه رهرو اين ايدئولوژي، به واسطه اعتقاد غايي خويش، رضايت به نظم موجود نميدهد و به دنبال گشودن سقف فلك است و واقعيت را همواره برخلاف حقيقت ميداند. بدين ترتيب – آنچنانكه شريعتي نيز ميگويد- «انتظار، سنتز ميان دو اصل متناقض با هم است: يكي حقيقت و ديگري واقعيت... اين تضاد ميان واقعيت باطل حاكم و حقيقت نجاتبخش محكوم را جز انتظار به پيروزي جبري و قطعي حقيقت نميتواند حل كند.» منجيگرايان نوظهور را بر اين اساس اگرچه فرزندان مشروع انديشه شريعتي نميتوان خواند اما به هر حال مولود انديشه او نيز نميتوان ندانست. چه آنكه حساب لنين را نيز از ماركس جدا نميتوان كرد و ارادهگرايي عملگرايانه لنين را بيارتباط با قطعيت رهاييبخش ماركس نميتوان دانست؛ اگرچه حتي لنينيسم را فرزند ناخلف ماركسيسم بخوانيم اما به هر حال اكنون نيز اين فرزندان ناخلف علي شريعتياند كه سخن او را تكرار ميكنند و ميگويند: «دجال، انساني كه يك چشم در وسط پيشاني دارد، به اصطلاح ماركوزه، [همان] انسان يكبعدي است. نظام پليد حاكم بر جهان ما، نظام يكبعدي است كه انسان را با اين يك چشم مينگرد و انسان مسخشده در اين نظام نيز، جهان و حيات را با يك چشم مينگرد... دجال، مظهر نظام فرهنگي و روحي و ضدانساني حاكم بر انسان آخرالزمان است.»
***
منجيگرايان نوظهور در ايران، بدينترتيب نسبتي با انجمن حجتيه دارند و نسبتي با مكتب انتظار و مبارزه شريعتي؛ اگرچه شريعتي معلم انقلاب بود و حجتيه مخالف انقلاب. اين اما از طنز روزگار است كه دو خط موازي پس از سه دهه به يكديگر ميرسند، آنگاهي كه اصولگرايان، پراگمانتيست ميشوند و همچنان شعار اصولگرايي ميدهند و راستگرايان، مزاج چپ پيدا ميكنند و همچنان نسب از اردوگاه راست ميبرند؛ ماجراي غريبي است.