حكومت كردن در كشوري كه رسانهها از بام تا شام ساز مخالف كوك ميكنند و اپوزيسيون سياسي حتي نيمهشب هم زبانه آتش مخالفخوانيها را پردامنه ميكند، بيشك نيازمند «اعتماد به نفس» است. همين اعتماد به خويش است كه هوگوچاوس را همچنان در كرسي رياستجمهوري ونزوئلا حفظ كرده است وگرنه از عهده كمتر كسي برميآيد كه از مقابل صفحه نمايش چندين تلويزيون خصوصي كه گويي وظيفهاي جز مخالفخواني با او ندارند بگذرد، لبخند زند و به تلويزيون دولتي خويش بسنده كند و خود آنقدر بر صفحه نمايش همين رسانه دولتي ظاهر شود و سرانجام به تنهايي توانا باشد تا آه از نهاد مخالفان بلند كند! حاميان پرشمارشاش ستايشگران بيچون و چراي قدرتي هستند كه اعتماد به نفس به او بخشيده و مخالفان پرتعدادش هم منتقدان اعتماد افزون او به تواناييهاي خويش و البته ناظران اين بازي نه خنده دوستداران را ميبينند و نه گريه دشمنان را كه آنان نظارهگر «جلوهنمايي غرور و خودبزرگبيني» در سخن و عمل هوگوچاوساند و بس. اينجاست كه حتي دشمنانش ـ همانهايي كه براي مخالفخواني با او تلويزيوني خصوصي تاسيس كردهاند ـ هم گاهي مجبور ميشوند تا بر صفحه نمايش ظاهر شده و درباره او اينگونه اعتراف كنند: «مي دانيد! يك هوگوچاوس در ميان نيست، در تمام قصههايي كه دربارهاش شنيدهايد، ذرهاي حقيقت وجود دارد. كمونيست، عوامگرا؟ چيزي در آن است. قدرتطلب، شروري فاشيتباور؟ ذرهاي از حقيقت. نئوليبرال؟ اين هم حرفي است آدمي عملگرا؟ نميشود جز اين گفت. چاوس شخصيتي است كه ميآورد. در وجودش آدمهاي زيادي منزل كردهاند. هم روبسپير است و هم دانتون. امروز نه هوگوچاوس كه پديده «چاوس» مسالهاي است مهم و فوقالعاده.» و كمي آنسوتر هوگوچاوس لبخندي از سر رضايت ميزند و شايد زماني بعدتر به دوستان سياسي خويش در ديدارهاي ديپلماتيك توصيه كند كه: «با اعتماد به نفس ميتوان مخالفان را به ستوه آورد. فقط بايد تحمل كرد و كار خود از پي گرفت.»
* * *
براي ما مردمان خاورميانه، اعتماد به نفس زماني فضيلتي گم شده بود و زماني ديگر نيرويي ويرانگر. زماني با بغض، به خودكوچكبيني حاكمان مينگريم و فرصتهايي كه از پي ميرود و زماني ديگر با بهت «خودبزرگبيني» حكومتگراني ديگر را نظاره ميكنيم و آسيبهايي كه از وراي آن رهاوردمان ميشود. به تاسف ما، تبلور عيني «اعتماد به نفس» بر مفهوم مثبت آن را هنوز آنگونه كه بايد به چشم نديدهايم كه يا آن را نداشتهايم يا اعتمادي نه از سرشناخت به خويشتن داشتهايم. زماني نه چندان دور بود كه سرمايه اجتماعي را به رييس دولتي بخشيديم كه نه سرمايه اجتماعي پشتوانه خود را باور كرد و نه به توانايي خويش اعتماد داشت و زماني ديگر نظارهگر بازي حكومتگري ديگر شدهايم كه در باور و توهم خويش، سرمايهاي اجتماعي ميسازد و از پي آن اعتماد به نفس خود افزون ميكند و اعتماد جامعه از خود را كاستي ميبخشد.
* * *
روانشناسان ميگويند كه اعتماد به نفس قدرتي است كه تواناييها و اقتدار فرد را دوچندان ميكند و در مقابل جامعهشناسان انذار ميدهند از نمايش اقتدار و توانايي برآمده از اعتماد به نفس كه اعتبار اجتماعي را همراه خويش ندارند. اما نه تعريف روانشناسان و نه هشدار جامعهشناسان به كار سياستمداران نميآيد كه گويي آنان را در نوسان ميان كوچكبيني و بزرگبيني خويش، ميانهاي با ظرفيتهاي اجتماعيشان نيست.
