بحران در حزب توده
ميزبان صميمانه به داخل هدايتمان كرد، درمقابلاش كه نشستيم، نگاههاي جستجوگرش آگاهمان كرد كه در مقابل مردي نكتهبين نشستهايم و جدي. اضطراب اوليهمان را اما با نگاه انداختن به تابلويي بالاي سر ميزبان به فراموشي سپرديم؛ تابلويي كه در آن محمدعلي عمويي ليواني چاي به دست، در ميان انبوه شكوفههاي گيلاس، چشم به دورترها دوخته بود؛ درست همانگونه كه دراين لحظه به ما دو تن چشم دوخته بود و آغاز سخن و بيان مقصود را انتظار ميكشيد. پس بنابه رسم ادب ميزبان را بيشتر منتظر نگذاشتيم در آن ميان به ناگاه، سخن را با يادآوري سالمرگ فريدون كشاورز و نقدهاي او به اقدامات كميته مركزي حزب توده آغاز كرديم؛ نقدهايي كه سالها پيش تحت عنوان «من متهم ميكنم كميته مركزي حزب توده را» منتشر شد و موافقان و مخالفاني نيز يافت. كتابي كه البته محمدعلي عمويي خاطره خوشي از آن ندارد.اين را وقتي فهميديم كه آرام و شمرده گفت:« من انگيزه دكتر كشاورز را مثبت نميدانم. مخالفتهاي او بيشتر برآمده از جاهطلبيهايش بود. او تحمل شدايد و سختيهاي مبارزه را نداشت. او از بهترين پزشكان ايران بود و بسياري از بيماران خود را نيز رايگان ويزيت ميكرد. انسان بزرگي بود در حرفه خودش، اما در يك مبارزه سياسي همه آدمها از يك سنخ نيستند.» از انگيزه مخالفتخوانيهاي فريدون كشاورز ميپرسيم اما ميزبان هنوز ترجيح ميدهد كه در ادامه گفتههاي قبلي ما سخن گويد:«فريدون كشاورز انتقادات غيراصولي به حزب وارد كرده بود. مسايلي كه ربطي به حزب نداشت را مطرح ميكرد. مثل داستان ترور دهقان كه هيچ مدركي مبني بر دخالت داشتن اركان حزب توده در آن نبود اما كشاورز اصرار ميكرد كه هست. به هرحال او به دليل اختلافات شخصياين مساله را مطرح ميكرد.» ناگفته دانستيم كه منظور عمويي اختلافات ميان فريدون كشاورز با كامبخش و كيانوري است. اما دليلاين اختلافات از زبان عمويي:«كيانوري به لحاظ سابقه تشكيلاتي و خانوادگي مورد توجه كامبخش بود. كامبخش معتبرترين عضو حزب بود و كشاورز به نزديكي اين دو نفر و اعتماد كامبخش به كيانوري حسادت ميكرد. اين حسادتها در حالي بود كه كشاورز اساسا در حزب فعاليت زيادي نداشت. او روشنفكري آرمانگرا بود اما در انتخابهاي دروني اركان حزب اگرچه سابقهاش از كيانوري هم بيشتر بود اما يا موفق نميشد يا با راي كم بالا ميآمد. مشكلات هم از آن جايي ناشي شد كه او جايگاه بهتري ميخواست.»
نام كامبخش به ميان آمده بود و به يكباره حرف و حديثهايي كه درباره كامبخش گفته و نوشته شده بود را در ذهنمان مرور ميكرديم. يادمان آمد كه همين چندي قبل، انور خامهاي نيز در گفتوگويي با روزنامه همميهن، كامبخش را «شيطان حزب توده» خوانده بود.اينها را گفتيم تا نظر محمدعلي عمويي را هم درباره كامبخش بشنويم و نظري كاملا متفاوت شنيديم:«نظر من درباره كامبخش كاملا مثبت است. او از مبارزان اصولي جنبش كمونيستي ايران بود. اما درباره اظهارات آقاي خامهاي، تنها يكبارايشان نظري منصفانه و بدون حب و بغض درباره حزب توده ايران بيان داشت و آن هم مطلبي بود كه در گفتوگو با همين هفتهنامه شهروند گفته بود و گرنه كمتر سراغ داريم كه ايشان چيزي بگويد و ناسزايي به حزب نثار نكند.»
اما در جريان بازداشت 53 نفر بسياري از خيانت كامبخش سخن ميگويند.
در جريان بازداشت 53 نفر كامبخش به لو دادن اراني متهم شد. اما بررسي اسناد و دلايل حوادث آن جريان ثابت كرد كه كامبخش بسيار هوشمندانه توانست پرونده 53 نفر را به جاي اتهام جاسوسي كه حكمش اعدام بود به يك جريان روشنفكري- مطالعاتي تبديل كند.
با اين همه حمايتهاي شوروي از كامبخش باعث شده بود كه بسياري او را جاسوس شوروي بدانند.
ببينيد! كامبخش خودش در نشست سه روزه هيات موسس حزب توده كه از 7 تا 10 مهرماه 1320 برگزار شد، حضور نداشت. در آن نشست از كمينترن براي اردشير آوانسيان پيام آمد كه اتهام مطرح شده براي كامبخش درست نيست و او به واقع هوشياري به خرج داده است. كامبخش از همان ابتداي فعاليت حزب كمونيست ايران به عضويت آن درآمد، افزون بر گروه روشنفكراني كه به9 ابتكار دكتر اراني به فعاليت فرهنگي- اجتماعي مشغول بودند، همراه با اراني و اسكندري در جريان تجديد سازمان حزب كمونيست ايران در 1313 نقش ارزندهاي داشت و پس از دستگيري گروه معروف به 53 نفر توانست با هوشياري كامل شاخه كمونيستي آن از جمله افسران عضو حزب (سرهنگ سيامك) را از خطر دستگيري برهاند.
پس اتهام جاسوسي چه؟
اين بستگي دارد كه مراد از لفظ «جاسوس شوروي» چه باشد.ما پرورشيافتگان حزب توده ايران علاقه عميقي به اتحاد شوروي داشتيم. باور داشتيم كه شوروي يگانه سنگر جدي عليه امپرياليسم جهاني است.اينكه رابطه بزرگ و كوچكي وجود داشت كاملا بديهي بود. نه تنها كامبخش كه تمامي اعضا و رهبران حزب توده ايران در دادگاههاي پيش و پس از انقلاب اتهام جاسوسي را به دليل ماركسيست بودن و علاقه به بزرگترين حزب كمونيستي در پرونده داشتند.
دفاعيه عمويي از كامبخش را تمام و كمال شنيديم و بعد لحظهاي به او خيره مانديم و او به ما. ما اما يك راه براي فرار از نگاههاي جدي او داشتيم، تغيير مسير زاويه چشم و نگريستن به تابلو بالاي سر او. هنوز داشتيم آنچه در دفاعيات او شنيده بوديم را مرور ميكرديم كه گفت:« لفظ «رفيق» متداول در احزاب چپگرا، لفظي تشريفاتي نيست. رفاقت چند پله فراتر از دوستي است. رفاقت يعني همدلي و همنظري. رفقا در همه چيز با هم يكي ميشوند.» و چه تقارن جالبي بود اين سخناش بعد از دفاعيهاي كه از كامبخش داشت.
***
ما درمقابل محمدعلي عمويي نشسته بوديم. همو كه 37 سال از دوران زندگياش را به خاطر حزب توده در زندان گذرانده است؛ شايد نگاه عميق و جستجوگرش ميراث همان دوران بود. نگاهي كه بايد شرم حضور را مقابلاش ميشكستيم و جواني پرسشگرمان را به رخ ميكشيديم؛ ولي نه! چندان آسان نبود اما به هرحال ممكن بود.به گمانم جوانيمان ميزبان را آزار نميداد، پرسشهايمان را ميشنيد و بدون تغيير در لحن كلام پاسخ ميگفت. بحث را به انشعاب خليل ملكي از حزب توده كشانديم و همراهي جلالآلاحمد با خليل ملكي. اما عمويي اين دو دوست را در انديشه و عمل همچون يكديگر نميداند:«خليل ملكي تئوريسين انشعابيها بود اما جلال يك نويسنده و شخصي فرهنگي بود. به همين دليل با ملكي هم باقي نماند و از كار سياسي پاپس كشيد و به كانون نويسندگان رفت.» اما اين تمام حرفاش درباره جلال آلاحمد نبود كه او تصويري با سخن خود از جلال براي ما ترسيم كرد؛ تصويرياينچنين:«زماني به دوستي گفتم كه جلال سياست را با ماركسيست- لنينيستشدن آغاز كرد، بعد سوسياليست شد و بعد هم عضو حزب زحمتكشان بقايي. بعد از آن هم نيروي سوم خليل ملكي شد. سپس به حج رفت و شد مدافع شيخ فضلالله نوري. سرانجام هم بعد از انقلاب بزرگراهي به نام جلال نامگذاري شد اما به عنوان مثال حتي كوچهاي هم به نام مصدق نام نگرفت. خب! آن زمان چپ شدن و شعار دادن مد روز بود.» از ديدگاه عمويي اما خليل ملكي با جلال تفاوتهاي زيادي داشت، تفاوتهايي ازاين جنس:« خليل اهل مطالعه و فكر بود، او از چهرههاي استخواندار 53 نفر بود.»اينها همه را شنيديم اما دراين گفتهها درباره دليل جدايي خليل ملكي از حزب توده چيزي نبود. پس درنگ نكرده و پرسيديم. پرسشي كه پاسخي چنين به دنبال داشت:« خليل در انتخابات كميته مركزي راي نياورد. او اصلا تحمل نداشت كه احسان طبري به عضويت كميته مركزي انتخاب شود و او راي نياورد. خليلي خيلي جاهطلب بود.»
پس مساله ملكي هم پست و مقام بود؟
ملكي به تغيير در رهبري حزب و در راس قرار گرفتن خودش اعتقاد داشت. شرايط ايجادشده پس از شكست آذربايجان هم موقعيت خوبي براي او و همفكرانش در حزب ايجاد كرد.
مشخصا منظورتان كدام اتفاق پس از شكست آذربايجان است؟
بعد از حوادث آذربايجان، سيل انتقادات دروني جدي نسبت به موضع حزب در تاييد و همراهي با جنبش آذربايجان مطرح شد. از جملهاين انتقاد كه چرا اصلا حزب يك سازمان نظاميدارد و در ارتش نفوذ كرده است. به دنبال اين بحثها ملكي پيشنهاد انحلال سازمان نظامي را مطرح كرد. فضاي عمومي آن زمان هم آنقدر ملتهب بود كه پيشنهادش در هيات اجرايي تصويب شد. پذيرش اين پيشنهاد، از نظر ذهني در تصميمگيريهاي بعدي ملكي كاملا موثر بود.»اينها را كه ميگويد، لحظهاي سكوت همراه با سخناش ميشود. به ياد ميآورد كه تصميم حزب مبني بر انحلال سازمان نظاميچگونه نارضايتي افسران عضو را همراه داشته است:«نارضايتي تا آنجا بود كه خسرو روزبه پيغام داد كه آنكتهاي ما- فرمهاي عضويت در حزب- را پس دهيد. سرانجام هم آنكتها را از آرشيو خارج كردند و تحويل روزبه دادند.»
عمويي لحظهاي قبل از جاهطلبي خليل ملكي گفته بود و ما به دنبالاين گفته، قياسي را ضروري ديديم. گفتيم:« بسياري هم اختلافات ميان فريدون كشاورز و كيانوري را ناشي از جاه طلبيهاي كيانوري ميدانند.» و پاسخ شنيديم:« كيانوري به اصول حزب وفادار بود. او هم ميتواند جاهطلب باشد اما پايبندي به اصول و كاركردن با ساختار جمع تفاوت زيادي دارد با اينكه اگر خواست من عملي نشد شروع به تخريب مجموعه كنم.اينگونه رفتار را نيز ملكي در سراسر زندگي سياسياش پس از انشعاب از حزب توده در پيش گرفت و الگوي برخي روشنفكرنمايان شد و پارهاي از اصحاب مطبوعات هم به آن ميدان دادند.» و ما ديگر مطمئن شديم كه شخصيت حزبي فريدون كشاورز در ذهن محمدعلي عمويي جايگاهي براي دفاع ندارد.
***
محمدعلي عمويي حضور در حزب توده را با عضويت در سازمان جوانان حزب آغاز كرده بود. وقتي خاطرات رويدادهاي آن روزها را تعريف ميكند، چنان هيجاني در صدايش ميپيچد كه تمام فضاي اتاق را تحت الشعاع قرار ميدهد. ميگويد سازمان جوانان به مراتب راديكالتر از حزب بود. آنها تندروي داشتند.اينجاست كه از شرميني- رئيس سازمان جوانان- ياد ميكند و تندرويها را محصول حضور او ميداند:« من نسبت به شرميني نظر مثبتي ندارم. او داخل سازمان جوانان جناحبندي كرده بود و با يك عده همچون سيامك جلالي و پوريا سازمان را قبضه كرده بودند.» باز هم ميگويد كه:«شرميني بيشتر آلتدست جناح محافظهكار رهبري حزب- دكتر يزدي و فريدون كشاورز- در مقابل كامبخش و كيانوري و قاسمي بود. بااين همه شرميني براي جوانان حزب يك الگو شده بود و در قحطالرجال آن زمان حسابي گل كرده بود. اما تندرويهاي او، تظاهراتهاي بيجايي را در فروردين و آذر 32 به سازمان جوانان تحميل كرد. درست در زماني كه بقايي فضايي ملتهب براي پيشبرد اهداف خود نياز داشت، شرميني جوانان را به خيابان كشاند.»
مشخصا اشتباه شرميني در راهاندازي اين تظاهراتها چه بود و بقايي چگونه از آن بهره برداري كرد؟
تندرويهاي شرميني درست زماني صورت گرفت كه چهره واقعي مخالفين مصدق يعني بقايي، كاشاني، مكي و حائريزاده رو شده بود و آنها پيوند خود را با جبهه ملي گسسته بودند و ارتباطاتشان با سفارت آمريكا و انگليس برملا شده بود. در اين زمان حزب توده به رغم انتقادات قبل از 30 تير، وفادارترين نيروي حامي مصدق بود.بعد از 30 تير بود كه حزب به بازبيني مواضعاش درباره جبهه ملي پرداخته بود و گرايشات آمريكايي آنها را نميپذيرفت.
اما حزب توده هم دراين بازبيني و آمريكايي ديدن اعضاي جبهه ملي آيا راه افراط نپيمود؟
حزب هم زيادهروي داشت. مثلا ديد مثبتي كه دكتر سنجابي نسبت به آمريكا داشت، دليلاين نبود كه او عامل آمريكاست.اين نوع نگرش مضر بود. اما به هرحال حزب موضعاش را تصحيح كرد و بعد هم توطئههاي عليه مصدق را افشا كرد. بعد از حادثه 30 تير هم هرچقدر حزب اصرار ميكرد كه قاتلين افشارطوس را محاكمه كنيد، با توجه بهاينكه دلايل دست داشتن بقايي دراين قضيه هم موجود بود- از طريق خطيبي و خواهر خطيبي- اما اين اصرارها به سرانجامي نرسيد.
***
داستان پيوستن محمدعلي عمويي به حزب توده اما داستاني جالب است. او هنوز نوجواني بازيگوش بود كه يك اتفاق مسير زندگي سياسياش را تغيير داد. با چنان اشتياقي از روزهاي نوجواني و مدرسه رفتنهايش صحبت ميكند كه گويي از همين ديروز خاطرهاي نقل ميكند. بدون وقفه ميگويد و ما نيز گوش ميسپاريم. محمدعلي عمويي دانشآموز دبيرستان شاهپور شهرستان كرمانشاه، دوران تحصيلاش را پرنشاطترين دوران زندگياش ميداند ما اما منتظر توصيف آن «اتفاق» بوديم كه پسر نوجوان را با حزب توده آشنا كرد و نوبت به تعريف آن رسيد:« سال تحصيلي 25-24 دانشآموز كلاس پنج متوسطه بودم كه يك روز رئيس فرهنگ كرمانشاه- آقاي احسني- كه فردي قديمي از دوران رضاشاه و با همان روحيه ديكتاتورمآب بود، به بازديد از دبيرستان ما آمد. ما در كلاس عربي نشسته بوديم كه او آمد و از يكي از دانشآموزان خواست كه متني از كتاب را بخواند و به فارسي برگرداند. همكلاسي- مدرسي- ما متن عربي را بدون غلط خواند و به خوبي به فارسي ترجمه كرد.تسلط مدرسي، تحسين آقاي احسني را همراه آورد و او درعين تحسين ناگهان نگاهش به كتاب دانشآموز مدرسي افتاد كه ترجمه متنها را زير خطوط نوشته بود.اينجا بود كه احسني خشمگين شروع به فحاشي به مدرسي كرد كه ناگهان مدرسي در پاسخ به جناب احسني فرياد كشيد:«اين فرهنگي استعماري است.» احسني عصبيتر از قبل همكلاسي ما را اخراج كرد كه اين دستور واكنش ديگر دانشآموزان را درپي داشت، دوميو سوميو ... از كلاس اخراج شدند كه ناگهان تمام كلاس بناي اعتراض برداشت و احسني كل كلاس را اخراج كرد و از رئيس دبيرستان خواست تا طي تلگرافي به وزارت فرهنگ اعلام كند كه آن سال، كرمانشاه كلاس پنجم متوسطه ندارد. ما كتابهايمان را برداشته و به دنبال هم در راهرو حركت كرديم كه ناگهان فرياد «مرگ بر احسني» تمام مدرسه را پركرد.»اينها را با شور واشتياق وصفناپذيري تعريف ميكند و ادامه كلام از پي ميگيرد: «در حياط مدرسه دراين فكر بوديم كه چه كنيم و چه بازياي بكنيم كه ناگهان آقاي علوي، دبير فيزيكمان داخل مدرسه شد و با ديدن ما در آن ساعت در حياط تعجب كرد و جوياي جريان شد. داستان را كه برايش تعريف كرديم جملهاي گفت كه براي اولين بار ميشنيديم. او گفت كه آقاي احسني حق اهانت به شما را نداشته و اكنون تقاضاي رفع اهانت حق طبيعي شماست و اين عمل اخراج را شما بايد به صورت يك اعتصاب و اعتراض به رفتار و گفتار رئيس فرهنگ درآوريد. ما به شوق آمده بوديم اما نميدانستيم كه چگونه بايد اعتصاب خود را پيش ببريم و معني اين حرفها را نميفهميديم.اينجا بود كه آقاي علوي ما را براي عصر همان روز به كلوپ حزب توده ايران دعوت كرد.»
خلاصه اينكه عصر همان روز محمدعلي عمويي نوجوان همراه با ديگر دانشآموزان كلاس پنجم در كلوپ حزب توده جمع ميشوند و آنجا بسياري از دبيران خود و فرهنگيان شهر را نيز ميبينند:« دبير تاريخمان- آقاي افسر- براي ما صحبت كرد و به ما گفت كه بايد تمام دانشآموزان مدرسه و بعد هم دانشآموزان مدارس ديگر را با خواستههاي خود همراه كنيد. به اين ترتيب كار جمعي دانشآموزان دبيرستان شاهپور آغاز شد و ظرف يك هفته تمامي مدارس كرمانشاه اعتصاب كردند. همزمان هم روزنامه بيستون- ارگان حزب در كرمانشاه- با حمايت از حركت دانشآموزان، عرصه را به بزرگترها كشاند و سرانجام در دومين هفته اعتصاب، رئيس فرهنگ كرمانشاه به دستور مركز عوض شد و به اين ترتيب خواسته دانشآموزان بعد از دو هفته اعتصاب و اعتراض تحقق يافت.»
محمدعلي عمويي ديگر دلبسته حزب توده بود و عضو سازمان جوانان آن. او كه به صورت اتفاقي و درجريان يك حركت اعتراضي به عضويت حزب توده درآمده بود، ديگر با اشتياق از مرام و مسلك حزب ميآموخت و بيشتر ميآموخت. به تهران هم كه آمد، ارتباطش با حزب محكمتر شد و اكنون هم كه در منزل خويش نشسته و خاطرات آن روزها را در ذهن ميگذراند، گويي هنوز به حزب توده تعلق دارد، حتي وقتي به رسم ميزبان ايستاده بود و به خداحافظي ما پاسخ ميگفت، ميشد از گوشه نگاهش رفت و آمد خاطرات روزهاي دور را مشاهده كرد. شايد وقتي ما در خيابان راه خود ميرفتيم، محمدعلي عمويي هنوز روي همان مبل نشسته و به گذشته فكر ميكرد.
پنجشنبه 26 مهر1386 ساعت 1:39 توسط شهروند امروز |
موضوع: كلوپ |