تبليغاتX
شهروند امروز - پاندول اعتماد به‌نفس كي به تعادل مي‌رسد؟- عباس عبدي

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

زماني بود كه بسياري تصور مي‌كردند كه اگر در ايران گنجشكي از روي شاخه درختي به روي شاخه ديگر بپرد، حتما به دستور درياداري دولت فخيمه است و در اين مملكت آب از آب تكان نمي‌خورد مگر آنكه درياداري اراده كند و امروز چهره ديگري از اين سكه را مي‌بينيم كه براي عالم و آدم و تمامي (و نه حتي اندكي از آنها) آلام و دردهای بشریت نسخه مي‌پيچيم و طرحي نو در مي‌اندازيم در حالي كه خود بيش از پيش غرق در مصائب و مشكلات هستيم و نه تنها راهي موثر براي حل آنها نداريم، سهل است كه به‌جاي سرمه كشيدن به اين چشم بيمار، آن را كورتر هم مي‌كنيم و ظاهرا قرار نيست يا حداقل تاكنون قرار نبوده كه از اين حركت پاندولي خلاصي يابيم. اين حركت پاندولي نه فقط در زمينه اعتماد مفرط و بي‌اعتمادي تفريطي به‌نفس، كه در زمينه‌هاي ديگر هم مشهود است و بارها مطرح شده است.

به نظر من يكي از مهم‌ترين دستاوردهاي انقلاب كه نياز مبرم جامعه ايران براي حركت به سوي پيشرفت بود، آزاد كردن اين پاندول از قطب بي‌اعتمادي به‌نفس بود و اين آزاد كردن طبعا با عبور از اعتدال در اين زمينه همراه بود، به طوري كه در جريان جنگ نه تنها در پي سرنگون كردن صدام، كه در پي اصلاح نظام جهاني و هر دو قطب شرق و غرب بوديم، ولي طبعا اتفاقاتي كه در عمل رخ داد، چه در جبهه جنگ و چه در عرصه اقتصاد، اين پاندول به مرور در ميانه‌هاي مسير قرار گرفت. تا اينكه تغيير در برخي از متغيرهاي مهم و به طور مشخص درآمدهاي نفتي و اوضاع منطقه‌ای مجددا پاندول اعتماد به‌نفس را در قطب افراطي آن قرار داد. اين رويداد پاندولي پيش از انقلاب هم مسبوق به سابقه است و به طور مشخص در روان‌شناسي شاه مشهود است. يكي از ويژگي‌هاي شاه به قول بسیاری که از نزدیک او را دیده بودند، فقدان اعتماد به‌نفس وي بود كه در جريان 28 مرداد هم مشاهده شد و از اين نظر مقايسه‌اي هم ميان وي و خواهرش اشرف صورت مي‌دهند. بدين‌صورت كه اشرف را بي‌پروا و جسور و با اعتماد به‌نفس و شاه را ترسو و فاقد اعتماد به‌نفس معرفي مي‌كنند. البته طبيعي است، شاهي كه با آن وضع به سرير قدرت آمد و رفت و  برگشت، بايد هم ملاقات‌هاي هفتگي يا نوبه‌اي خود را با سفراي ايالات متحده و بريتانياي كبير برقرار كند تا مبادا راهي به‌جز رهنمودهاي آنان را بپيمايد.

اين ضعف شاه از اوايل دهه 50 به سرعت و نه حتي آرام‌آرام تغيير كرد، شاهي كه مشخصه اصلي‌اش فقدان اعتماد به‌نفس و نيز وابستگي رواني و تصميم‌گيري وي به قدرت‌هاي بزرگ بود، با افزايش سريع درآمدهاي نفتي از اين رو به آن رو شد و نه تنها ديگر آن وابستگي را بروز نمي‌داد، سهل است كه براي نظام‌هاي ليبرال دموكراسي غربي نسخه‌پيچي و دستورات اخلاقي و سياسي صادر مي‌كرد و اين ويژگي در مصاحبه‌ها و سخنراني‌هاي شاه در پنج سال آخر حكومتش به وفور ديده مي‌شود و رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ و قدرت پنجم جهانی شدن نمونه هائی از این اعتماد به نفس خیالی و افراطی بود. اما ظاهرا اين پاندول به همان سرعتي كه به قطب افراطي اعتماد به‌نفس آمد، به همان سرعت به قطب پيشين بازگشت و اين را در چهره شاه هنگام خروج از كشور مي‌توان ديد و از آن مهمتر در مطالبي كه بعدا گفت، واضح‌تر ديده مي‌شود. او كه در اين مقطع به گذشته خويش رجعت كرده بود تصور مي‌كرد كه آمريكايي‌ها تصميم به سقوط او گرفته بودند و به همين دليل فکر می‌کرد که تصمیم اتخاذ شده و او ديگر نمي‌تواند كاري براي بقاي خود انجام دهد!!

اين نگرش در رابطه با نقش آمريكايي‌ها تنها محدود به شاه نمي‌شد، بلكه طرفداران وي هم خالي از اين ديدگاه نبودند. كاردار آمريكا در تهران در يكي از گزارش‌هايي كه در اواخر حكومت شاه به وزارت خارجه ارسال مي‌كند از تماس و گفته‌هاي ايرانياني با وي مي‌نويسد كه اعلام مي‌كنند، گروه آنان آماده اقدام براي عقب راندن انقلاب است، اما فقط و فقط منتظر دستور و تصميم واشنگتن هستند وي نيز به آنان مي‌فهماند كه چنين تصميمي ندارند و نمی‌گوید که چنین توانی ندارند، در پايان گزارش نيز جمع‌بندي خود را نوشته كه اين افراد با ساده‌انگاري تمام فكر مي‌كنند كه همه راه‌ها به واشنگتن ختم مي‌شود و ما مي‌توانيم هر تصميمي را بگيريم و اجرا كنيم. تنها آيت‌الله خميني متوجه است كه كاري از ما برنمي‌آيد و پيش مي‌رود. (كل مطلب نقل به مضمون و برحسب حافظه است)

قطب تفريطي فقدان اعتماد به‌نفس همان قدر بد و موجب آثار منفي است، كه قطب افراطي اعتماد به‌نفس. و چه بسا قطب اخير آثار مخرب‌تري هم داشته باشد و اين دو به يك معنا تصوير يا مكمل يكديگر هم هستند. در جامعه‌اي كه افراط در اعتماد به‌نفس مشهود باشد، چون غيرمنطبق بر واقع است، گروهي ديگر در واكنش يا مكمل، راه تفريط بي‌اعتمادي به‌نفس را مي‌پيمايند. شايد در كمتر جامعه‌اي در دنيا بتوان چنين ويژگي‌هاي صددرصد متناقضي را در كنار هم يافت، در حالي كه عده‌اي درصدد تغيير عالم و آدم هستند و حتی از شاه هم جلو زده‌اند و به قدرت پنجم جهان بودن هم رضایت نمی‌دهند و خود را در راس قله جهانی قرار داده‌اند (نه آنکه درصددند تا به این قله برسند!)، عده‌اي ديگر چشم اميدشان براي حل مسايل كشورشان به بيرون آمدن دستي از غيب است تا كاري بكند!!

اگر بي‌اعتمادي به‌نفس، ناديده گرفتن واقعيات و توانايي‌هاي دروني يك فرد يا جامعه يا ملت است، افراط در اعتماد به‌نفس، ناديده گرفتن واقعيات و توانايي‌هاي بيرون از يك فرد، جامعه يا ملت است. اما نتيجه در هر دو يكسان است و آن اينكه سرنوشت خود، جامعه و ملت را به واقعيات و توانايي‌هاي بيرون از خود تحويل دادن و بلااثر كردن واقعيات و توانايي‌هاي دروني است. اگر فقدان اعتماد به‌نفس به عوامل رواني و رخوت و سستي تنه مي‌زند، اعتماد به‌نفس افراطي، از بلاهت و كم‌دانشي مايه مي‌گيرد.

مساله محوري اين است كه پاندول اعتماد به‌نفس در ايران كي به تعادل مي‌رسد؟ به نظر بنده به جز قضيه درآمدهاي نفتي كه تاثير ويژه خود را دارد، يكي از عوامل مهم به تعادل رسيدن اين پاندول، مشاركت اجتماعي است، آن هم مشاركت در سطوح اهداف خرد و مياني و نه اهداف كلان. اگر جامعه ما (در تمام سطوح از دولت گرفته تا مردم عادي از پوزيسيون تا اپوزيسيون) كارهاي متعدد ولي كوچك را در دستور كار خود قرار دهند، در اين صورت براي انجام آنها نيازي به تزريق اعتماد به‌نفس افراطي و موهوم در ديگران ندارند، ضمن اينكه از ابتدا هم با نوعي بي‌اعتمادي به‌نفس در پای دیوار بلند اهداف اتخاذی مواجه نخواهند شد، زيرا اهداف و كارها محدود و قابل دستيابي هستند. شكست در اين كارها هم معمولا منجر به شكسته‌شدن اعتماد به‌نفس نمي‌شود، زيرا فرد همه تخم‌مرغ‌هايش را در سبد يك هدف بزرگ نگذاشته است، پيروزي در اين اهداف هم او را مغرور و از خود بيخود نمي‌كند و از همه مهمتر اينكه جلب مشاركت ديگران براي حضور در اجراي اين برنامه‌ها راحت‌تر است. براي تحقق اين اهداف و كارهاي ملموس ولي نه چندان بزرگ، نيازي به دروغگويي و غلو نيست. به ويژه كه از قديم گفته‌اند: «سنگ بزرگ علامت نزدن است.» و اگر بخواهيم «زدن» را «علامت» دهيم، به ناچار بايد سنگ‌هاي متناسب را برداشت. حل معماي مذكور با مشاركت عمومي است. اگر يك ميليون نفر در اجراي هدفي مشاركت كنند و هر كدام به راحتي يك واحد كار را انجام دهند، در نهايت، يك ميليون واحد كار انجام شده است. اما اگر 10 نفر بخواهند آن كار را انجام دهند، هر كدام بايد صد هزار واحد كار انجام دهند تا به اندازه كار قبلي شود و اين شدني نيست.

بنابراين تنها هدف بزرگي كه براي متعادل كردن اين پاندول بايد انتخاب كرد، مشاركت وسيع و گسترده در مقابل كارهاي حتي جزيي است. آنان كه كارها و اهداف بزرگي را پيش روي جامعه قرار مي‌دهند، اما مشاركت را محدود مي‌كنند، جز اين نيست كه سرعت حركت اين پاندول را از يك قطب به قطب ديگر تشديد مي‌كند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 1:36  توسط شهروند امروز  |