تبليغاتX
شهروند امروز
 
چرخ كوچك چرخيد چرخ بزرگ نچرخيد - رضا خجسته‌رحيمي

 «بايد با زبده‌ترين افراد و تمام امكانات موجود جنگي به خرابكاري و ترور بپردازيد و به اعدام انقلابي اشخاص عالي‌رتبه پليس و ارتش اقدام كنيد.»

اين سخن را «آلبرتو بايوجي‌راد» استاد مبارز فيدل كاسترو و چه‌گوارا در گوش آنها خواند تا جنبش و روش جنگ چريكي را با آنها در ميان گذاشته باشد. در زمانه‌اي كه مائو، جنگ طولاني توده‌ها در روستاها را تبليغ مي‌كرد و شورش دهقانان را تعليم مي‌داد تا در مرحله بعدي شهرها به محاصره روستاييان درآيد و بدين ترتيب شهرها ساقط شوند و انقلاب پيروز شود، فيدل و چه‌گوارا به جنگ چريكي در جنگل و كوه مي‌انديشيدند و معتقد بودند كه انقلاب نه برآمده از يك شورش دهقاني كه مبتني بر يك مبارزه چريكي است و اصل اوليه مبارزه چريكي براي آنها نيز چنين بود: «بدون پيشتاز، انقلابي وجود ندارد و اين، چرخ كوچك است كه چرخ بزرگ را مي‌چرخاند.» فيدل و چه‌گوارا از چرخ كوچك (چريك) و چرخ بزرگ (جامعه شهري) سخن مي‌گفتند، همچنان كه «رژي دبره» انقلابي جوان فرانسوي و دوست نزديك چه‌گوارا نيز در رساله «انقلاب در انقلاب» خويش، الگوي ماركس و لنين را كهنه دانسته و تاكيد داشته بود كه براي روشن شدن «موتور بزرگ» ابتدا اين «موتور كوچك» است كه بايد روشن شود و بنابراين بدون حمايت توده‌ها نيز، كار انقلاب را مي‌توان آغاز كرد و رسالت انقلاب را در مرحله اول، نه توده‌هاي كثير كه چريك‌هاي قليل بر دوش مي‌گيرند. الگوي چه‌گوارا البته بعدها با تغييرات و تحولاتي نيز همراه شد؛ آنگاهي كه برخي چريك‌هاي متاخر – همچون كارلوس ماريگلا – تاكيد موكد كردند كه به تأسي از سرمايه‌داري، مركز ثقل جامعه به شهر منتقل شده است و بنابراين نيروي انقلاب و قلب جامعه را نه در جنگل كه در شهر بايد جست و از اين روي در ستايش مشي چريكي شهري سخن گفتند.

 

در ايران عصر پهلوي اما ماركسيست‌هاي وطني آنگاهي به ورطه لنينيسم افتادند و با چريك‌هاي كاستريستي‌ و چپ‌هاي مائوئيستي همراه شدند كه پيرو كودتايي آمريكايي – انگليسي در سال 1332، چرخ ماركسيسم از حركت باز ايستاد و رفقاي چپ‌گرا در حزب توده يا روانه زندان شدند يا منطق ريويزيونيسم آنها را به حاشيه برد. پلنوم چهارم حزب توده در سال 1336، تنها به تحليل شكست گذشت و تنور انفعال را گرم كرد و نتيجه آن، تنها اعتراف به اشتباهات بود؛ عملي به تأسي از مشي خروشچف در كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي. دوري از وطن و سازشكاري در برابر بورژوازي حاكم در ايران، گناهي نبود كه ماركسيست‌هاي جوان به ماركسيست‌هاي مستقر در مركزيت حزب توده ببخشند و اين چنين بود كه مسير انشعاب هموار شد و انشعابيون حزب توده ايران، خانه‌اي ديگر برپا كردند و «سازمان انقلابي حزب توده» را عنوان خود ساختند. سازماني كه مبارزه خود را در ابتدا بيشتر با هواداري از خط و مشي چريك‌هاي كوبايي تعريف كرد و از همين روي، گروهي را نيز روانه كوبا ساخت تا به تعليمات نظامي و خودسازي انقلابي در آنجا بپردازد. ماركسيست‌هاي انقلابي اما  از همان ابتدا، مجذوب چپ‌گرايي رفيق مائو نيز بودند و بدين ترتيب اگرچه به كوبا رفتند اما: «براي ما از اول روشن بود كه با كوبايي‌ها اختلاف داريم... اختلاف ايدئولوژيك. ما از همان اول مي‌دانستيم كه فقط براي آموزش نظامي به كوبا آمده‌ايم. دوره‌اي بود كه بيشتر به خط ايدئولوژيك چيني‌ها نزديك مي‌شديم و خط كوبا و كاسترو را رد مي‌كرديم... اما مي‌خواستيم از تجربه كوبا هم استفاده كنيم.» (ايرج كشكولي، ص 84)

جوانان چپ‌گراي ايراني در بدو ورود به كوبا، آنگاهي كه به ميزباني رفقاي كوبايي در هتل‌هاي اشغالي مستقر شدند، تصميم بر آن گرفتند كه در رستوران‌هاي شيك هتل غذا نخورند و در جهت حفظ روحيه چريكي و كارگري خويش، در سلف‌سرويس هتل كه اختصاص به كارمندان هتل داشت، طعام برچينند. اقدامي كه البته تعجب كارمندان هتل را نيز به دنبال داشت. ايراني‌ها اما در سرزمين انقلابي كوبا در حالي چنين به ورطه افراط و خودنمايي انقلابي افتاده بودند كه پارتيزان‌هاي كوبايي، راه و رسم‌شان متفاوت بود. چريك‌هاي كوبايي در همراهي مبارزان ايراني، نه آنچنان زندگي مي‌كردند كه درخور يك مبارز كاستريستي است. آنها از قضا گويي كه سرباز مرگ‌انديش نبودند، وقتي كه – به روايت  يكي از مسافران ايراني– كاسترو نيز زبان به انتقاد گشود و گفت: «كوبايي‌هايي كه با ميهمانان خارجي در تماس هستند،‌بيشتر از خودشان پذيرايي مي‌كنند تا از ميهمانان. گاه مي‌ديديم كه با جمع كوچك ما، 15 نفر كوبايي به عناوين مختلف همراه هستند. مي‌خورند و مي‌نوشند و سيگار مي‌كشند. آنها جعبه‌هاي سيگار برگ‌ هاوانا را دور مي‌گردانند و مرتب به ما و خودشان تعارف مي‌كردند!» جوانان چپ‌گراي ايراني در كوبا، روزهاي سختي را پشت سر گذاشتند و به حكم اجبار و منطق آموزش، چه كارها كه نكردند. آنچنان كه يك روز ميان فرمانده كوبايي و چپ‌گرايان جوان ايراني، اختلافي نيز درگرفت؛ آنگاهي كه فرمانده كوبايي، يكي از شاگردان ايراني را خواست تا با تفنگ و كوله‌پشتي از درخت نخلي بالا رود؛ حال آنكه آيا شرايط مبارزه چريكي در اقليم جنگلي و كوهستاني كوبا با مقتضيات جنگ چريكي در اقليم ايران مشابه و همسان است يا نه؟

 

در ميان سازمان انقلابي اما اگر چهره‌هايي همچون محسن رضواني و كورش لاشايي متمايل به كاستريسم بودند، در مقابل نيروهايي همچون كشكولي و پرويز واعظ‌زاده جانب مائوتسه دون را مي‌گرفتند و در مقابل گروه اول كه به مبارزه چريكي اعتقاد داشت، گروه دوم از ضرورت مبارزه مردمي سخن مي‌گفت. اين چنين بود كه رفقا در بروكسل گردهم آمدند تا چاره كار بيابند. جالب اما آنجا بود كه رفقاي انقلابي، در حالي حزب توده را به فرصت‌طلبي و ريويزيونيسم متهم مي‌كردند و در انديشه مبارزه انقلابي بودند كه بسياري از آنها، سال‌هاي مبارزه را صرفا به تعليم و آموزش نظامي در خارج از مرزهاي وطن مشغول ماندند و همزمان با شورش جنوب – در سال 1346 – نيز اعلاميه خويش به حمايت از رفقاي شورشي در ايران را در پاريس بود كه نوشتند اگرچه به رسم تظاهر چنان وانمود مي‌كردند كه مقيم ايرانند تا فاصله خويش با ريويزيونيست‌هاي توده‌اي را كه خارج از كشور به سر مي‌بردند، بنمايانند.

جالب‌تر اما آنجا بود كه اجلاس بروكسل به جاي رفع اختلافات ميان رفقاي مائوئيست و كاستريست، چاره‌ كار را در اعتراف به اشتباه و انتقاد از خود ديد. داستاني كه ايرج كشكولي چنين به روايت آن مي‌پردازد: «علي شمس مي‌گفت رفيق ادامه بده، تو هنوز مساله داري. تا سبك نشوي كار جلسه پيش نخواهد رفت... علي هم از خود انتقاد مي‌كرد. او مي‌گفت در جواني قالي‌هاي پدرش را دزديده و پولش را به سازمان جوانان حزب آورده است. از همه اينها هم نتيجه مي‌گرفت كه بايد از گذشته خود انتقاد كنيم و هر كس از تجربياتش در زمينه رخنه افكار بورژوايي سخن بگويد.»

 

انتقاد از خود اما چاره‌ساز نشد و عده‌اي از رفقا در اوج انقلاب فرهنگي چين، پاي به پكن گذاشتند تا رسم چپ‌گرايي از مائوئيست‌هاي آن ديار فراگيرند. طرفه آنكه  در اين مدت رفقاي ايراني، آنچنان به راه افراط مي‌رفتند كه مائوئيست‌هاي چيني، متعجبانه، آنها را به تعديل فرا مي‌خواندند. همچنان كه يكي از جوانان ايراني «سازمان انقلابي» يك بار در ميانه فيلم  و در وسط سينما از جاي برخاسته و به فرياد، سرود زنده‌باد مائو خوانده بود. چيني‌ها، از قضا به رفقاي ايراني توصيه مي‌كردند كه در مبارزه انقلابي، شرايط بومي  خويش را در نظر بگيريد و رهرو راه تقليد نباشند و با اين  حال، رفقاي ايراني چنين سخناني را جدي نمي‌گرفتند؛ آنچنان كه به روايت يكي از راويان: «ما  مي‌گفتيم كه چيني‌ها تعارف و شكسته نفسي مي‌كنند.»

جالب اما آنجا بود كه چريك‌هاي ايراني در حالي به حكم آموزه‌هاي انترناسيوناليستي، راه چين را پيش روي گذاشته بودند كه مائوئيست‌هاي چيني، ناسيوناليسم چيني را بالاتر از انترناسيوناليسم پرولتري مي‌دانستند و به دنبال رابطه ديپلماتيك با جهان غيركمونيستي و از اين رهگذر، بهبود روابط خود با ايران پهلوي نيز بودند.

«سازمان انقلابي حزب توده ايران» بدين ترتيب در گرداب انشعاب افتاد كه اكنون نه تنها مائوئيست‌ها و كاستريست‌ها در مقابل يكديگر صف‌آرايي كرده بودند كه علاوه بر آنها گروهي نيز با عنوان «گروه كادرها» با محوريت مهدي خانبابا تهراني، از ضرورت تقويت خودآگاهي ماركسيستي سخن مي‌گفت و اولويت كار فرهنگي بر مبارزه مردمي و چريكي را فرياد مي‌زد.

 

 سرنوشت «سازمان  انقلابي حزب توده» اما اگر چنين فكاهي رقم خورد و رفقا، نارفيق از آب درآمدند،‌ پيشتر سرنوشت تراژيك نيز به سراغ چريك‌هاي جوان آمده بود. آنگاهي كه از يك‌سوي شورش بهمن قشقايي در سال 43 و جنگ و گريز او با ژاندارم‌ها در كوهستان‌هاي جنوب به دو سال هم نكشيد و از سوي ديگر پرويز نيكخواه نيز در جدايي از كنفدراسيون و راه‌اندازي يك گروه كوچك ناكام ماند و به فاصله دو سال همه افراد گروه راه ندامتجويي در دادگاه را پي گرفتند. «چريك‌هاي فدايي» اما تجربه‌اي متفاوت از مبارزه چريكي در ايران را به يادگار گذاشتند، اگرچه دولت آنها نيز مستعجل بود و صحنه‌گرداني آنها چند ماهي بيشتر به طول نينجاميد. «سازمان چريك‌هاي فدايي خلق» پس از چند ماه مذاكره و گفت‌وگو، عاقبت در اواخر فروردين‌ماه 1350 بود كه شكل گرفت؛ آنگاهي كه دو گروه جنگل (با محوريت بيژن جزني و علي‌اكبر صفايي فراهاني) و احمدزاده (با محوريت مسعود احمدزاده و اميرپرويز پويان) راه ائتلاف را گشودند و دست در دست هم، گروهي واحد را سامان دادند. بيژن جزني به تأسي از كاستريست‌هاي كوبايي، مبارزه چريكي در كوه و جنگل را انتخاب كرده بود و به تأسي از لنين، معتقد به مبارزه حرفه‌اي بود و از زندگي چريكي به مثابه يك زندگي حرفه‌اي ياد مي‌كرد و رساله «جنگ گريلايي» چه‌گوارا و «انقلاب در انقلاب» رژي دبره را پيش روي داشت. او از همين روي بود كه در كار تشكيل دو تيم جداگانه «شهر» و «كوه» نيز بود و ماجراي «سياهكل» در جنبش جنگل را چه بسا بتوان نقطه‌عطفي در انديشه چريكي او دانست. اگرچه اين نيز طنز ماجرا بود كه چريك‌هاي جوان در حمله به پاسگاه سياهكل (16 بهمن 49)، سربازان را خلع سلاح كردند و اما در مراجعه كوهستان، متوجه آن شدند كه سلاح بي‌فشنگ را كاري بر نمي‌آيد! و اين گويي نتيجه تراژيك الگوي بيژن جزني بود كه چنين از كار در مي‌آمد. جزني در زندان جزوه «چگونه مبارزه مسلحانه، توده‌اي مي‌شود؟» را نوشت و با اين حال در ائتلاف گروه جنگل و گروه احمدزاده – و در حالي كه او در زندان بود – اين تئوري مسعود احمدزاده بود كه مورد توافق و مبناي ائتلاف دوطرف قرار گرفت.

مسعود احمدزاده به تأسي از رژي دبره، جزوه «مبارزه مسلحانه، هم استراتژي و هم تاكتيك» را نوشته و معتقد به چرخاندن چرخ كوچك بود،‌ به مثابه مقدمه‌اي براي چرخاندن چرخ بزرگ.

احمدزاده همچون اميرپرويز پويان كه «در ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا» را نوشته بود، اعتقاد داشت كه مبارزه مسلحانه چريك‌هاي قليل، راه تبديل سازمان پيشاهنگي به يك ارتش توده‌اي كثير را هموار مي‌سازد. پيش از احمدزاده، پويان در جزوه خويش كه نخستين اثر تئوريك يك ماركسيست ايراني بود، از اولويت مبارزه مسلحانه بر مبارزه سياسي سخن گفته و با اين حال، شرايط را براي انقلاب كارگري فراهم نديده و از همين روي مبارزه مسلحانه را مقدمه‌اي بر آگاهي و پويايي طبقه كارگر دانسته بود. مبارزه مسلحانه آنتي‌تزي بود براي تزي كه «دو مطلق» نام داشت. مبارزه انقلابي در نگاه پويان با مشكل «دو مطلق» روبه‌رو بود بدان مفهوم كه نه تنها قدرت مطلقه حاكم راه‌ها را روي ما بسته بلكه فقدان مطلق سازمان طبقه كارگر نيز راه اميد  را هموار نمي‌كند و بدين ترتيب «قدرت مطلق» با «ضعف مطلق» روبه‌روست و در چنين شرايطي، تنها مبارزه مسلحانه است كه ما را از مسير انسداد خارج مي‌كند و به مثابه نوري در تاريكي، گشاينده راه مي‌شود.

احمدزاده و جزني البته اختلافاتي ديگر نيز داشتند. نظريه‌پردازان گروه جنگل و گروه احمدزاده، هر دو بورژوازي كميرادور را متحد بورژوازي بين‌المللي مي‌دانستند اما اگر احمدزاده مشكل اصلي را امپرياليسم مي‌دانست،‌ جزني از نقش ثانوي امپرياليسم سخن مي‌گفت و مشكل بنيادين را در مناسبات اجتماعي – اقتصادي حاكم در كشور نيز مي‌ديد. احمدزاده رژيم شاه را يك رژيم امپرياليستي مي‌دانست و جزني اما يك رژيم ديكتاتوري؛ بدين ترتيب اگر شعار جزني «سرنگون باد ديكتاتوري شاه و حاميان امپرياليستش» بود،‌ شعار احمدزاده – كه همان شعار فدائيان نيز بود - اما جنسي ديگر داشت و چنين بود: «سرنگون باد امپرياليسم و سگ‌هاي زنجيري‌اش.»

 

چريك‌هاي فدايي در طرح نظريات خويش جانب افراط را گرفتند و نتيجه آن شد كه چرخ كوچك اگرچه چرخيد اما موتور انقلاب روشن نشد و پيش از آنكه چرخ بزرگ بچرخد، تومار چريك‌هاي جوان در هم پيچيد و ناكامي‌شان رقم خورد. تئوري‌ها براي مبارزه مسلحانه، چرخش تئوري به سوي عمل را سامان داد. به تعبير مصطفي شعاعيان، «توجيه تئوريك گرايش به نظامي‌گري خالص» را مهيا كرد و «نظامي‌گري خالص» نيز مسير عبور از انديشه‌ورزي و تئوري‌پردازي را گشود. مبارزه مسلحانه اگرچه در نگاه چريك‌هاي جوان هم استراتژي و هم تاكتيك، هم وسيله و هم هدف بود اما نتيجه‌اش جز ديكتاتوري پرولتاريا نمي‌توانست باشد. شعاعيان به درستي در آن انديشه و خشت خام، ردپاي ديكتاتوري پرولتاريا را مي‌ديد وقتي كه مي‌گفت: «رفيق جون! سازماني كه هنگام ناتواني، از پخش انديشه‌اي كه نمي‌پسندد جلو مي‌گيرد،‌ به هنگام توانايي، آن مغزي را مي‌تركاند كه بخواهد انديشه‌اي كند، سواي آنچه سازمان ديكته مي‌كند.»

 

منابع:

1-‌ گفت‌وگوي حميد شوكت با ايرج كشكولي، نگاهي از درون به جنبش چپ ايران، نشر اختران، چاپ اول 1380

2-‌ گفت‌وگوي حميد شوكت با مهدي خانبابا تهراني، نگاهي از درون به جنبش چپ ايران، شركت سهامي انتشار، چاپ دوم 1380

3-‌ مسعود احمدزاده، «مبارزه مسلحانه، هم استراتژي و هم تاكتيك»، بي‌جا، بي‌تا

4-‌اميرپرويز پويان، ضرورت مبارزه مسلحانه و رد تئوري بقا، بي‌جا، بي‌تا

5-‌ سازمان مجاهدين خلق،‌ج اول، موسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي، چاپ اول 1384

6-‌ يرواند آبراهاميان،‌ايران بين دو انقلاب، ترجمه كاظم فيروزمند و...، نشر مركز، چاپ اول 1377

7-‌ مازيار بهروز، شورشيان آرمانخواه، نشر ققنوس،‌چاپ اول 1380

8-‌ هوشنگ ماهرويان، متفكر تنها،  مصطفي شعاعيان، نشر بازتاب نگار، چاپ اول 1383

 

 

چهارشنبه 18 مهر1386 ساعت 14:54 توسط شهروند امروز | موضوع: تاريخ |