ورود محسن مخملباف به هنر محصول يك سوءتفاهم بود. آنجا كه نوشت: «ما امروزه خواه ناخواه مجبور از بهكارگيري هنر هستيم. اگر ما از اين سلاح موثر در جهت اهداف حقه خويش استفاده نكنيم ديگران آن را عليه ما به كار خواهند گرفت.» (جنگ سوره: ج4 تير 61، ص182) محسن مخملباف از انقلابي برآمده بود كه اعتقاد داشت: «آدمي در عالم خاكي نميآيد به دست» پس «عالمي نو ببايد ساخت و از نو آدمي» و مخملباف مومنترين هنرمند بدين باور بود. نسل مخملباف مستقيما از زندان راهي دولت شده بودند. يكي به مجلس رفت و ديگري به هيات وزيران. آن يك وارد دادگاه شد و ديگري در زندان ماند اما نه به عنوان زنداني كه اين بار زندانبان شده بود. مخملباف اما راه هنر را انتخاب كرد. نه به عشق كه به جبر. جبر انقلاب. جبر اعتقاد به اين داوري دمدستي كه هنر ابزار انقلاب است. محسن مخملباف از آغاز در خلسه اين توهم سادهدلانه فرو رفته بود كه اين ايدئولوژي است كه هنر را اداره ميكند و نه هنر كه ايدئولوژي را اداره كند. جهان ذهن او همان زنداني بود كه محسن مخملباف، بهزاد نبوي، فيضالله عربسرخي و ديگر اعضاي گروه چريكي امت واحده را در خود جاي داده بود و او بدون آنكه دانشكده و پژوهشكدهاي را ديده باشد به تحليلي جامعهشناختي رسيده بود: «يك آمار تقريبي از زندانهاي رژيم شاه خائن نشان ميدهد كه اكثر ماركسيستها علل گرايش فكريشان به ماركسيسم نه مطالعات فلسفي و ايدئولوژيك كه مطالعه آثار هنري ماركسيستي بوده است. در ايران خودمان رمان مادر گوركي را تقريبا همه ماركسيستها خواندهاند در حالي كه اصول فلسفه و ديگر كتابهاي فلسفي ماترياليستي را عده قليلي از آنها خواندهاند» (همان: 181) و اينگونه بود كه مخملباف نظريهپرداز قبل از مخملباف هنرمند متولد و مانيفست هنر اسلامي به قلم او منتشر شد. ياران مخملباف در زندان گروه چريكي خود را به سازماني سياسي بدل كردند و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي را ساختند. مخملباف نيز حوزه هنري را ساخت. نهادي كه در محل ساختمان خراب شده بهائيان بنا شد و در آغاز حوزه انديشه و هنر اسلامي نام داشت و هنر اسلامي مخملباف مفهومي فراتر از معماري اسلامي يا خوشنويسي و شعر سنتي بود. حوزه انديشه و هنر اسلامي از يكسو در نام نسب از حوزههاي علميه ميبرد و سعي داشت خلأ آموزش هنر در حوزههاي علوم ديني را پر كند و از سوي ديگر يك مدرسه روشنفكري ديني به حساب ميآمد كه قصد داشت هنر نو را با هنر سنتي پيوند زند و از آن مفهومي به نام هنر اسلامي بسازد. تا پيش از پيدايش حوزه هنري، مفهوم هنر از نگاه انديشه اسلامي مبهم بود و محدود. مبهم بود از آن جهت كه هنر در نگاه ديني و اسلامي بيش از آنكه دربرگيرنده عنصر خيال باشد شامل تكنيك بود و بيش از آنكه ريشه در انديشه داشته باشد متكي به مهارت بود و محدود بود از آن جهت كه هنر اسلامي شامل چند رشته سنتي همچون نگارگري، خوشنويسي، معماري و شاعري بود و هنرهاي جديدي چون داستاننويسي، فيلمسازي، عكاسي و گرافيك در زمره هنرهاي اسلامي نميگنجيد. مرز تئاتر و تعزيه روشن بود و فرق داستاننويسي و داستانسرايي آشكار بود. هنر اسلامي بازسازي نقش خداوند بر زمين بود و هنرمند مسلمان نه خالق كه بازآفريننده زيباييهاي ملكوت بود اما هنر جديد نشستن بر جاي خداوند بود و خلق زيباييهاي ناسوت. همه همت موسسان حوزه هنري از جمله محسن مخملباف بر آن بود كه ميان اين ملكوت و ناسوت پيوندي ايجاد كنند. در ميان اين موسسان برخي شاعران چون سيدعلي موسويگرمارودي و طاهره صفارزاده و نيز رجال سياسي- مذهبي چون آيتالله خامنهاي و برخي روزنامهنگاران مانند رضا تهراني و سيدمصطفي رخصفت به چشم ميخوردند كه همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي ايران نهادي به نام نهضت فرهنگي اسلامي راه انداختند و آنگاه بر آن نام حوزه انديشه و هنر اسلامي نهادند و با فاصله گرفتن آن موسسان اوليه از حوزه محسن مخملباف ستاره جمع شد و مكتبنرفته مسالهآموز صد مدرس شد. محسن مخملباف كار خود را با نوشتن مقالاتي در تعريف هنر اسلامي آغاز كرد. او آشكارا پيرو نظريه هنر در خدمت ايدئولوژي بود: «هنر ايدئولوژيك... ميتواند احساس مردم را... به شكلي ريشهاي و عميق تحت تاثير قرار دهد. اگر قصههاي سياسي به دليل تاثير بيش از حدشان از رنگ و بوي زمان ميرا هستند قصههاي ايدئولوژيك به دليل گستردگي جهاني و تاريخشان جاويدند.» (جنگ سوره: ج2، آبان 60، ص66) مخملباف در اين زمان همه تاريخ هنر جديد را در دو تكنيك خلاصه ميكند: سياست (كه ابزار ماركسيستهاست) و سكس (كه ابزار ليبرالهاست) و آنگاه از موضع هنرمندي تمامعيار مينويسد: «قصهنويسان بايد بدانند كه سكس و سياست دو عنصر تكنيكي براي پرداخت محتوا نيستند و واقعا اگر كسي هنري ندارد بايد پاي از كفش هنر بيرون كشد.» (همان: 65) مخملباف در مقالهاي ديگر جاذبههاي كاذب در تكنيك فيلمنامهنويسي را چنين معرفي ميكند: «1- انتظار... فيلمنامهنويسي كسي را در حالت آويخته از پنجره. در خطر سقوط قرار ميدهد تا احساسات تماشاچي تحريك شده و در انتظار نتيجه كار باقي بماند اما در اين دو ساعتي كه تماشاچي با گوش و چشم باز به انتظار نشسته و بهترين فرصت است براي بازگويي حقايقي كه هيچكس در لحظات عادي حوصله شنيدن آن را ندارد فيلمنامهنويس با پرداختن به حوادث فرعي و بيمعناي ديگر جز اتلاف وقت او كاري صورت نميدهد. چهبسا فيلمنامه چنين فيلمي در فستيوالهاي جهاني نيز به اصطلاح به خاطر تكنيك بالاي به كار رفته در آن گل كند اما بدون شك براي اتلاف وقت مردم اسراف ثروت آنها و استفاده نكردن صحيح از امكانات موثر در روز جزا مورد بازخواست و تنبيه قرار خواهد گرفت... 2- استفاده از سكس... 3- ترس... آلفرد هيچكاك سمبل بارز اين فيلمسازان است... امثال هيچكاك زرنگتر و ناصادقتر از آنند كه دست خودشان را رو كرده و دست از تمسخر مردم بردارند. آنها با استفاده از اين شگرد ساعتها تماشاچي را در سالن نمايش نگه ميدارند ولي بدون آنكه او را به ترس از عذاب قيامت و عاقبت اعمال بد خود وادارند... جايي براي ترسهاي ضروري وجود انسان باقي نميگذارند... 4- هزل به جاي طنز... 5- هيجان... به كارگيري عوامل مهيج مثل تعقيب و گريز: (جنگ سوره: ج 5، شهريور 62، ص123) اما پيشنهادات مخملباف براي هنر اسلامي و هنرمند اسلامي چيست؟: «نويسنده قصه اسلامي ... بايستي بر علم تعبير خواب تسلط يابد... وي در وهله اول بايستي حساسيت انسانها را نسبت به آنچه در عالم خواب ميبينند برانگيزد و در وهله دوم راه تغيير علامتهايي را كه در آن حال ديدهاند نشانشان دهد.» (جنگ سوره: ج3، بهمن 60، ص200) مخملباف معتقد است: «اگر از خواب درك عميق و مذهبي داشته باشيم ميتوانيم از آن بخش عمرمان كه اكثرا به خاطر غفلت غيرقابل استفاده مانده نيز بهره ببريم.» (همان) و به همين دليل به طرح اين نقد ميپردازد كه چرا اكثر فيلمها و داستانها در بيداري رخ ميدهد و به عنوان يك پيشنهاد به طرح اين مساله ميپردازد كه بايد خواب را وارد داستانها و فيلمهاي اسلامي كرد. در همين شرايط بود كه آثار اوليه مخملباف ساخته ميشود. فيلمهايي چون استعاذه و توبه نصوح و دو چشم بيسو و نمايشنامههايي چون مرگ ديگري. حسنختام اين دوره كارهاي مخملباف بايكوت است كه هجرت او از شريعت به سياست را نشان ميدهد. گرچه در همان آثار اوليه نيز سياست خودنمايي ميكرد و بهخصوص در دو چشم بيسو پي رنگ شخصيت واله قهرمان فيلم بايكوت شكل ميگيرد اما در بايكوت «صمد بهرنگي» به «جلالآلاحمد» تبديل ميشود و ماركسيست مومن، مرتد ميشود و در برابر قطعيت ماركسيستي ميايستد. بايكوت اما ترديدي را در جان مخملباف ميكارد كه آغازگر دور جديدي در كارنامه سينمايي و ادبي اوست. در اين سالها مخملباف همچنان به موازات فيلمسازي، داستاننويسي هم ميكند. داستان شاخص او در اين سالها «جراحي روح» نام دارد و جوهر داستان آنجاست كه مينويسد: «براي من ديگر واژهها حساسيتشان را از دست دادهاند. حتي برايم چيز مقدسي نمانده است تا برايتان قسم بخورم كه به معناي هيچ واژهاي معتقد نيستم.» (گنگ خوابديده، ج1، ص37) آثار اين دوره مخملباف درخشانترين آثار اوست. به جز دو داستان بلند حوض سلطون (1363) و باغ بلور (1364)، داستانهاي كوتاه محبوبههاي شب (1365) و جراحي روح (1366) را هم مينويسد و فيلمهاي شاخص عمرش را ميسازد: دستفروش و بايسيكل ران. اين دوره با «عروسي خوبان» پايان مييابد كه بار ديگر رجعت مخملباف است به سياست. اگر در دوره اول (استعاذه، توبه نصوح و دو چشم بيسو) شريعت محتواي فيلمهاي مخملباف بود، در دوره دوم (دستفروش و بايسيكلران) جامعه موضوع اصلي فيلمهاي او شد، اما هر دو دوره فيلمهاي مخملباف با تبديل مفاهيم ديني و اجتماعي به موضوع مبارزه سياسي خاتمه يافت. در دوره اول از دل دين نبرد سياسي با ماركسيسم شكل گرفت (بايكوت) و در دوره دوم از دل نقد اجتماعي نبرد سياسي با سرمايهداري (عروسي خوبان). رجعتهاي پياپي مخملباف به سياست با توجه او به مساله عشق موقتا قطع ميشود. او كه در آغاز كار هنري سياست و سكس را دو راه انحرافي در برابر هنر اسلامي ميدانست با نوشتن داستان كوتاه مرا ببوس در اسفندماه 1368 رسما قدم به مرز سياست و عشق ميگذارد. مرا ببوس داستان چريكي است كه بدون آنكه خود بخواهد و حتي با وجود مقاومتي سرسختانه عاشق ميشود و بهتر بگوييم معشوق ميشود. مرا ببوس براي اولين بار در ميان نويسندگان انقلابي داستان عشق يك دختر به پسري مبارز را به تصوير ميكشد در حالي كه به ظرافت سعي شده است مساله عشق را از سكس جدا كند و با قرائتي سياسي و انقلابي از اين عشق آن را غسل تعميد دهد و وارد ادبيات انقلاب اسلامي كند. فصل جديد آثار مخملباف اما با نوبت عاشقي رقم خورد. داستاني هنجارشكن و ترديدآفرين درباره حقيقت عشق و اينكه عشق جز زاده جبر موقعيت نيست. مخملباف در يادداشتي فيلم خود را نه درباره عشق كه درباره جبر معرفي ميكند و از تاويل داستان آن از موضوعي فلسفي به موضوعي اخلاقي ابراز نارضايتي ميكند. دكتر عبدالكريم سروش نيز به ياري او ميآيد: «بنده صريحا از نوبت عاشقي حمايت كردهام... و به طور از ورود اين مقوله پر احترام و پراحتشام (عشق) در عرصه هنر ايراني حمايت ميكنم.» سروش البته بلافاصله ميافزايد: «آن فيلم اصلا با چيزي كه ارتباط ندارد عاشقي است.» و همين حمايت همهجانبه نشان ميدهد سروش و مخملباف در اين داستان دوشادوش هم بودهاند چنان كه خود او گفته است: «بنده آن فيلم را ديدهام و فيلمنامهاش را هم قبلا خوانده بودم.» (گنگ خوابديده، ج3، ص324) حمايت سروش البته نهتنها براي مخملباف صيانتي به ارمغان نياورد بلكه همزماني تجديدنظرطلبيهاي مخملباف و سروش براي هر دو دردسرآفرين شد. در همين سالها بود كه جنگ ايران و عراق به پايان خود رسيد. امام خميني بنيانگذار جمهوري اسلامي درگذشت، جناح چپ اسلامي از قدرت حذف شد، عبدالكريم سروش سلسله مقالات اصلاحطلبانهاش درباره قبض و بسط تئوريك شريعت را نوشت و محسن مخملباف دو فيلم تا به امروز اكران نشده نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود را ساخت. اهميت نوبت عاشقي نه به عنوان اثري سينمايي كه مانند يك اثر تجديدنظرطلبانه به اندازهاي است كه آن را همچون دورهاي در آثار مخملباف قلمداد كنيم؛ دورهاي كه فيلم «هنرپيشه» هم امتداد آن است و شبهاي زايندهرود ميانبرنامه سياسي آن. با توقيف نوبت عاشقي و شبهاي زايندهرود محسن مخملباف مشهورتر از هر زمان ديگر شده بود. ديگر فيلم خوب مخملباف در همين سالها ساخته شد: ناصرالدين شاه اكتور سينما. فيلم توبهنامهاي بود از هر آنچه مخملباف درباره سينما گفته بود. عشق و سياست و ايدئولوژي همه در فيلم همزيستي ميكردند. مخملباف با خلق دوباره صحنههايي از آثار مسعود كيميايي، بهرام بيضايي، داريوش مهرجويي، پرويز كيمياوي، علي حاتمي و ديگر بزرگان سينماي ايران بر همه تئوريهايي كه خود درباره سينماي اسلامي نوشته بود خط بطلان كشيد. مخملباف از خود عبور كرد و آنگاه به خودزني افتاد. در سلام سينما نمايشي تلويزيوني راه انداخت كه در پناه نقد قدرت به ترويج اقتدار خود ميپرداخت. جايگاه او به عنوان «بازيگر- كارگردان» فيلم كمتر از خدا نبود. او كه پس از ساخته شدن كلوزآپ اثر عباس كيارستمي به جايگاه رشكبرانگيز خود پي برده بود از شهرت خويش بهره جست تا اين بار به نقد بيرحمانه مردمي بپردازد كه روزگاري در عروسي خوبان سنگ آنها را به سينه زده بود. خاطرههاي مخملباف گاه حتي از فيلمهاي او مهمترند چرا كه به اين پرسش پاسخ ميگويند كه چرا او چنين فيلمي را ساخته است. از همين منظر خلق سلام سينما انتقام گرفتن از مردمي است كه روزگاري او را به پليس تحويل داده بودند. آن زمان كه مخملباف چريك نوجواني عليه حكومت پهلوي بود: «وقتي هفده ساله بودم دو سالي ميشد كه در گروه سياسي- نظامي بلال حبشي فعاليت ميكردم. آخرين عمليات اين گروه كه منجر به دستگيري من شد خلع سلاح پاسبان بخت برگشتهاي بود كه به چهار ضربه از چاقو من زخمي شد و با شليك شش گلوله پاسخ داد... مردم فرياد ميكشيدند دزد را بگير پاسبونو كشتن، بانكو زدن و من براي شناساندن خود هم به آنها شعارهاي سياسي ميدادم تا بدانند دزد نيستم و شعارهاي مذهبي ميدادم تا بدانند كمونيست نيستم... خلاصه ماجرا: دو قهرمان خلق به دست مردم با همكاري ساواك و پليس دستگير و تحويل زندان داده شدند.» (گنگ خوابديده، ج3، ص351)
گرچه اين يادداشت مقدمه مخملباف بر فيلم شبهاي زايندهرود است اما انتقام گرفتن او از مردم متوقف به اين فيلم نبود. در سالهاي بعد در نون و گلدون مخملباف اين داستان را بازسازي كرد و اين بار به جاي زخمي كردن آن پاسبان، گلي را به او هديه داد. بهتدريج مخملباف به سوي ايده صلح كلي و زيبايي مطلق فارغ از هر ايدئولوژي حركت كرد. گبه مظهر اين دوره بود. به تدريج مردم ايران را رها كرد و به سراغ مردم افغانستان و تاجيكستان رفت: سفر قندهار و سكوت را ساخت و سرانجام در پايان كار «سكس و فلسفه» را ساخت و «مورچهها» كه ظاهرا در آن براي اولين بار هنرمندي از نسل انقلاب اسلامي سكس را موضوع اصلي كار خود قرار ميدهد.
گذار مخملباف از هنر اسلامي به هنري كه نسبتي با اسلام ندارد و حتي در تقابل با آن قرار ميگيرد درسآموزترين تحول در تاريخ انقلاب اسلامي است. نه از آن جهت كه اين سرنوشت محتوم همه كساني است كه چپروي پيشه ميكنند كه اين فرجام همه كساني است كه در فهم پديدهها راه سوءتفاهم در پيش گيرند و درك نادرست خود را به سنگواره تبديل كنند. در شناخت اين نوع تجديدنظرطلبي روايتهاي مختلفي وجود دارد. گروهي معتقدند محسن مخملباف از آغاز سوداي جلب توجه داشته است گاه از راه استعاذه و گاه از طريق سكس و فلسفه. گروهي معتقدند شعارزدگي مخملباف از آغاز آثار او را در معرض خطر نازل شدن قرار ميداد چه در توبه نصوح و چه در مورچهها. اما اين قضاوتها همه شعاعي از يك حقيقت دردناك ديگر است و آن همان سوءتفاهمي است كه از آغاز سرمقاله به آن اشاره كرديم: مخملباف مكتب نرفته مسالهآموز صد مدرس شد. اگر امي بودن صفت مثبت پيامبري بود كه خداوند او را چنين قرار داد تا ذرهاي از دانش ناتمام بشري رهنمون انتقام پيام كامل الهي نشود، براي هر انسان ديگري امي بودن دشنامي بيش نيست. محسن مخملباف سرراست از مدرسه به زندان و از زندان به حوزه رفت. هرگز استادي نديد و جز خود كسي را به استادي قبول نداشت. گفتهاند كه اين خطا را در حق خانوادهاش هم روا داشته و مانع از تحصيل آنها شده است، اما تحصيل نكردن در مدرسه و دانشكده تنها خطاي مخملباف نيست. او درس تاريخ را هم خوب نخوانده بود. مخملباف در حالي فيلمساز شد و اولين فيلمهايش را ساخت كه در دوره كودكي به دليل ديدگاههاي مذهبي چشم بر سينما ميبست و در زمان ساخت اولين فيلمش حتي 50 فيلم هم نديده بود. مخملباف از ياد برده بود كه امر عظيم نبوت خاتمه يافته است و به همين دليل بيخبر از جهاني كه پيش از او وجود داشته به پيامبري پرداخت. قصد واژگوني عالم كرد و ساختن آدم. چند سال بعد كه به جاي دانش اندك و كار بسيار، سعي كرد سكوت كند و دانش بياندوزد و فيلم ببيند و كتاب بخواند نيز عجله كار دستش داد و با اولين كتابهايي كه از پوپر خواند نسبيگرا شد و جبرگرا و احكام كلي صادر كرد و فرامين جديد وضع كرد. روحيه مخملباف در دوره جديد همان بود كه در آغاز كار تنها او كتابهاي بيشتري خوانده بود و فيلمهاي فزونتري ديده بود بدون آنكه جوهر اصلي دانش را دريابد و اعلام فروتني كند و اقرار كند كه آنقدر ميداند كه نميداند. در همين دوره بود كه همه قواعد وضع شده توسط مخملباف متقدم، دامن مخملباف متاخر را گرفت. هنگامي كه در آغاز دهه 70 مخملباف محاسنش را تراشيد و جامعه ظاهربين ايران او را به سبب بيريش بودن سرزنش كرد، هواداران مخملباف از اين جوابيه او به مهدي نصيري به هيجان آمدند كه «به جاي ريش به فكر ريشهها باشيد» اما اين تنها يك صنعت ادبي بود. كسي به ياد نميآورد كه او در مانيفست هنر اسلامي «ريش گذاشتن براي مردان كه در اسلام بر آن تاييد شده است» را به عنوان يكي از معاني زيبايي در هنر اسلامي معرفي كرده بود و فيلمسازان مسلمان را به ترويج آن فرا خوانده بود. (جنگ سوره، ج4، تير61، ص200) اين حق محسن مخملباف است كه درباره رابطه سكس با هر موضوع ديگري فيلم بسازد اما ديگران هم حق دارند كه با همان منطق مخملباف متقدم كه نوشته بود «واقعا اگر كسي هنري (جز سكس و سياست) ندارد بايد پاي از كفش هنر بيرون كشد» (جنگ سوره، ج2، آبان 60، ص65) از او بخواهند پاي از كفش هنر بيرون كشد و مگر مخملباف، هنري جز سكس و سياست دارد؟
محسن مخملباف هنر را همواره با شعار برابر دانسته است. او به اجبار و از سر ناگزيري و براي پاسخگويي به مخالفان وارد هنر شد. شريعت، آسيبهاي اجتماعي، عشق، سينما، موسيقي، افغانستان و حتي سكس در آثار او بهانههايي براي تكثير عقيده مخملباف در جهاناند و هرگز هنر به عنوان هنر در آثار او ارزشي ندارند، حتي اگر امروزه از چاپ آثار اوليه خود درباره هنر اسلامي پرهيز داشته باشد و مقالاتي درباره اينكه «هنر همه هنر است» يا «سينما همه سينماست» بنويسد. هنر جديد زماني به وجود آمد كه انسان جديد به وجود آمد و انسان جديد خود را در مقام خلقت ميبيند و نه تقليد. انسان كهن هنرش را در تقليد از تصاوير ازلي ميجست و انسان جديد هنرش را در خلق موقعيتهاي تازه. كار مخملباف اما سراسر تقليد است؛ روزگاري از شريعتمداران و روزگاري از ملحدان. اوج سينماي مخملباف در ناصرالدين شاه اكتور سينماست آنجا كه به بازآفريني سينماي ديگران ميپردازد. مخملباف به جز اين تقليد، مجموعهاي از شعارهاست. در همان خاطره خواندني از بازداشت در 17 سالگي مخملباف مينويسد: «شعارهاي سياسي ميدادم تا بدانند دزد نيستم و شعارهاي مذهبي ميدادم تا بدانند كمونيست نيستم. از رياكاري بدم ميآيد اما گمان دارم براي رفع هرگونه سوءتفاهم و شايعات ريز و درشت اين شعار دوم را بايد تا آخر عمر سال به سال تكرار كنم.» مخملباف اما اكنون ديگر شعار مسلماني نميدهد، شعار نامسلماني ميدهد. او فيلم نميسازد تا ثابت كند فيلمساز است فيلم ميسازد تا ثابت كند مسلمان نيست. اگر روزي فيلم ميساخت تا ثابت كند مسلمان است اكنون زمانه ديگري است. هيچ فيلمساز نامسلماني به اندازه مخملباف در اثبات نامسلماني خود نكوشيده است و اين داستان سياهي است. داستان قهرمان و هنر اسلامي در آخر داستان نه هنرمند شد و نه مسلمان ماند. كسي كه ميخواست همچون همه روشنفكران ديني كيمياگرايانه دو جهان متفاوت را با هم آميزش دهد خسرالدنيا و الاخره شد، كسي كه شهسوار هنر اسلامي بود، كسي كه اصلاحگراياني چون سروش و خاتمي آبروي سياسي و فرهنگي خود را نثار او كردند، كسي كه نسل مرا پس از انقلاب شيفته و مفتون خود ساخته بود و با جنجالهايش مسلمان بودن و متفاوت بودن را در فرزندان انقلاب اسلامي ايران (كه نميخواستند حكومتي باشند و ميخواستند مسلمان بمانند) ممكن ميكرد در پايان كار كاري كرد كه نه از «تاك» نشاني بماند و نه از «تاكنشان». مسلماني مخملباف حوزه خصوصي اوست. قضاوت درباره مسلماني او هم كار ما نيست و مسلماني هم به فيلمسازي نيست. شايد مخملباف به فرقه ملاحتيه پيوسته و با وجود مسلماني قصد دارد از موضع نامسلماني سخني بگويد. اين حداقل اميدي است كه ميتوان به او داشت. اما آنچه مهم است نه احوال شخيصه مخملباف كه بسط آن به همه كساني است كه ادعاهاي كيمياگرايانه دارند. همه كساني كه كوس روشنفكري ديني ميزنند. همه كساني كه ادعاي جمع سنت و تجدد را دارند. همه كساني كه مغرور به دين خود ميخواهند دنيا را با آن جمع كنند. مخملباف تنها تجديدنظرطلب عصر ما نيست، صادقترين آنهاست. چه بسيار كساني كه در انديشه و سياست تجديدنظر كردهاند و بر آن اصلاحطلبي و حتي اصولگرايي نام مينهند. چه بسيار كساني كه در حوزه خصوصي خود هيچ اعتقادي ندارند و در حوزه عمومي محتسبانه رفتار ميكنند. چه بسيار كساني كه نه فقط كافر كه منافقند. چه بسيار كساني كه در عين بياعتقادي به هنر اسلامي از آن نان ميخورند كه تنها در چنين موقعيتي است كه هنوز ميتوان محسن مخملباف را ستود.