«شجاعت» صفتي فردي است كه بيشتر فلاسفه و انديشمندان قديم و جديد به آن پرداختهاند و در اين باب گفته و نوشتهاند. مفهوم شجاعت به واقع حد ميانهاي است براي دو مفهوم «جبن» و «تهور». جبن به معناي بزدلي و ترس و تهور به معناي بيباكي و بيبهره بودن از ترس. درباره شجاعت ميتوان از منظر روانشناسي و علوم تربيتي و اينكه آيا اصولا شجاعت صفتي ذاتي است يا اكتسابي هم سخن گفت. بالاتر از آن حتي ميتوان بررسي كرد كه آيا جامعه و خانواده موجبات تقويت انگارههاي شجاعت در فرد را ايجاد ميكنند يا اينكه اين صفت به صورت ذاتي در انسانها موجود است و به گاه نياز نمايان ميشود.
اما آنچه در اين مجال كوتاه مقرر است كه بدان پرداخته شود، نگاهي گذرا از منظر انديشه سياسي به اين صفت انساني است. اين نگاه به مفهوم شجاعت را ماكياول براي اولين بار مطرح كرد. او براي توصيف شجاعت از مفهومي به نام «virchu» - كه البته شايد قابل ترجمه هم نباشد- استفاده كرد. اين كلمه تركيبي از چندين صفت است كه ماكياول آن را به اين منظور به كار برد. از بارزترين صفات مطرح در اين واژه، صفت شجاعت است. اما شجاعت به تنهايي براي توصيف (Virchu) كفايت نميكند. براي توصيف درست اين مفهوم به «دورانديشي» و «جربزه» هم نياز داريم. جربزه اگرچه در لغت به معناي عرضه و توانايي است اما قدما آن را «حدعقل» ميدانستند. در توصيف جربزه وجهي از افراط و تفريط وجود دارد. وجه افراط آن ره به عقل ميبرد و تفريط آن «بلاهت» ناميده ميشود. در واقع ميتوان جربزه را با اين لغات توصيف كرد: عقل زيادي، مكر و فريب و حقهبازي. اتفاقا ماكياول هم در اين زمينه نظر داده ميگويد كه يك سياستمدار خوب بايد جربزه (عقل زيادي) داشته باشد و در واقع تركيبي از خوي شير و خوي روباه باشد. ماكياول ميگويد كه اگر يك سياستمدار چنين باشد، كلمه بخت يا همان (Furture) به سوي او ميآيد. به اين ترتيب اين سياستمدار واجد آن ويژگياي ميشود كه قدما به آن «فضيلت» ميگفتند. در واقع «بخت» خصلت زنانه و «ويرچو» (Virchu) خصلت مردانه دارد. ماكياول ميگفت كه «بخت» مرداني را ستايش ميكند كه بيباك و خونريز باشند. از اين رهگذر است كه متاخرين ماكياوليسم را نمايش نيرنگ و فريب براي دستيابي به قدرت عنوان ميكنند.
از اين مقدمه لازم كه بگذريم بايد گفت كه در عرصه سياست و اجتماع «شجاعت» تقسيمبنديهاي مختلفي دارد كه بايد از منظر اخلاقي نگريسته شدن به آن را پررنگتر كرد. يكي از انواع شجاعت در جامعه (Spy fobia) يا همان ترس از جاسوسي شكل ميگيرد. در اين نوع شجاعت، فرد در جامعهاي كه اعضاي آن از يكديگر ميترسند و به هم بياعتماد هستند، ترس ايجاد ميكند تا از اين طريق خود را شجاع نشان دهد. نمونه چنين رفتاري را ميتوان در عملكرد «كيم ايل سونگ» در كرهشمالي و «صدام» در عراق مشاهده كرد. شجاعت صدام به اين شكل بود كه با ايجاد (SPY fobia) و تلقين آن در روابط عادي مردم، خود را برجسته نشان ميداد. فرعون هم البته چنين رفتاري داشت. در قرآن درباره فرعون آمده است كه او قومش را تحقير ميكرد تا او را عبادت كنند. اين دست انسانها، آدمي هستند مانند ساير آدمها و تنها با تحقير زيردستان و توليد ترس در جامعه، خود را فردي شجاع جلوه ميدهند.
نوع ديگري از شجاعت هم است كه در يك جمع و جامعه ايجاد ميشود. اين نوع شجاعت را ميتوان «هراس جمعي» يا همان «Panic» ناميد. عكس اين نوع شجاعت هم وجود دارد. به اين معني كه فردي ترسو در جمع شجاع جلوه ميكند. مثل سران گروههاي فاشيستي يا اعضاي كا.گ.ب.
شجاعت ديگري هم وجود دارد كه افراد حاصل آن را «جبون متهور» مينامند يا به قول معروف به آنها ميگويند «خري در پوست شير!» در اين مدل از شجاعت، فردي كه خودش ترسو است با اتكا به نيروي قوي خود را شجاع جلوه ميدهد. براي درك بهتر اين مدل ميتوان «شاه ايران» را با «چائوچسكو» مقايسه كرد. محمدرضا پهلوي به واسطه اتصال و حمايتهاي آمريكا قوي بود و شجاع جلوه ميكرد. اما مادامي كه حمايتهاي آمريكا را از دست داد، با بدبختي از كشور فرار كرد. چائوچسكو اما به هيچ روي به فرار فكر نكرد و تا آخرين لحظه ايستاد و از موجوديت خودش دفاع كرد. او با آنكه انساني خشن بود رفتاري ديكتاتورمآبانه داشت اما در نهايت شجاعانه كشته شد. نمونه ديگر از عملكرد شجاعانه، رفتار آلنده است. آلنده تا آخرين گلوله تفنگ ايستادگي كرد. سقراط هم نمونه خوبي براي اين مثال است. سقراط با اينكه امكان فرار از زندان را داشت، اما چون به نافرماني مدني اعتقادي نداشت و بر اين عقيده بود كه دولت آتن بايد سرپا بماند، لذا راي ظالمانه دادگاه را پذيرفت و به راحتي و با شجاعت جام شوكران را نوشيد و پذيراي مرگ شد.
از اين مثالها كه بگذريم، توجه به يك نكته در باب شجاعت ضروري است. بايد توجه داشت كه شجاعت به تنهايي، كاربردي ندارد و منهاي ساير صفات (حداقل در عرصه سياست و اجتماع) بروز نمييابد.
شجاعت حتما بايد با عقلانيت، دورانديشي و علم همراه باشد تا نمايش برجستهاي داشته باشد. حكماي يونان اعتقاد داشتند كه برقراري تعادل در رفتار انسان نيازمند وجود سه خصلت است: غضب، شهوت و عقل. شجاعت از قوه غضبيه ناشي ميشود اما لازم است كه عقل مهار آن را در اختيار بگيرد. به واقع علم و عقل اگر پشت سر شجاعت بايستند، آن شجاعت ستودني است. از طرف ديگر بايد به اين امر هم توجه كرد كه شجاعت تنها به زور بازو وابسته نيست و ابزار نمود شايسته آن ايمان و پايمردي در مسير انتخابشده است. بگذاريد سخن را با مثالي محسوس پايان دهم. در دوره هشتساله اصلاحات در كشور ما، مسوولان امر از هر نوع تصميمگيري فرار ميكردند و با اين عملكرد خويش، كشور را در نوعي بلاتكليفي و بلاتصميمي رها ساخته بودند. اين رفتار نشاندهنده عدم وجود شجاعت در اين افراد بود. فكر كردن نياز به شجاعت دارد و انساني كه قادر به تصميمگيري نباشد، يعني فكري ندارد و بالاتر از آن از شجاعت بيبهره است. از اين زاويه بود كه من زماني لفظ «اصلاحات مرد» را به كار بردم و بر آن پاي فشردم.
كوتاه سخن اينكه شجاعت صفتي اكتسابي است كه فرد در بستر جامعه و خانواده آن را تقويت ميكند اما بروز آن بستگي به شرايط زمانه دارد، اين شرايط زندگي است كه افراد شجاع را از ديگران متمايز ميكند.
