تبليغاتX
شهروند امروز
 
گفت‌وگو با پوران گلفام، همسر فرهاد - آرش نصيري

فكر نمي‌كرد سد درست كنند

خوبي‌اش اين است كه از هر جهت درنمي‌ماني. نه تعارف مي‌كند وقتي كه نمي‌خواهد مصاحبه كند و نه وقتي كه مصاحبه مي‌كند قاطي مسايل عاطفي و تعارف مي‌شود. آنقدر منطقي است و پيگير و جدي كه به راحتي باور مي‌كني مدير برنامه‌هاي فرهاد بود؛ هرچند فرهاد نمي‌توانست برنامه‌اي داشته باشد و اتفاقا ما در اين مصاحبه يكراست و فقط رفته‌ايم سر كارهايي كه فرهاد بعد از انقلاب كرده است و دريغا كه بيشتر شاهد تلاش‌هاي نافرجامش بوديم. ما كه شاهد نبوديم. يك عده شاهد بودند و مي‌توانستند كاري بكنند و نمي‌كردند و ما كه منتظر بوديم و فرهادي كه مي‌خواست در عين حفظ شخصيت و هويت خودش در هنرش، براي مردمي كه آنقدر دوستشان داشت بخواند. خودش البته چندان پيگير نبود. پوران گلفام پيگير بود و پيگير هست. با كمك همراهاني كه داشت، از قبل و هميشه مريم علوي، زماني حميد كاظمي و حالا يحيي شريعت‌نيا. هرچند كه حالا با همه تلاش‌هاي انجام گرفته معتقد است كه پسرفت داشته‌اند.

ما اما از آن دوران تلخ پيگيري‌ها و تلاش نافرجام پرسيديم. نافرجامي دوران فرهاد.

 

من حدودا 5-4 سال است كه به بهانه‌هاي مختلف خدمت شما مي‌رسم. هر بار كه خبري در حاشيه كارهاي فرهاد مي‌شود و مراجعه مي‌كنم مي‌بينم كه شكل خبرها خيلي عوض نشده است. خبرها همان خبرهاست. به نظر مي‌رسد هنوز در خانه اول هستيد. همان سوءاستفاده از آثار فرهاد. همان انتشار غيرقانوني و همان پخش بي‌مجوز. به نظر نمي‌رسد جلو رفته باشيد. هنوز در همان خانه اول هستيد.

به نظر من پس‌رفت كرديم يا شايد به قول فروغ فرخزاد فرورفتيم.

فكر مي‌كنم لازم است بيشتر توضيح دهيد. فكر نمي‌كنم كه شما بخواهيد منكر تلاش‌هايي كه انجام شده بشويد و بيشتر مي‌خواهيد بگوييد شرايط اجتماعي طوري است كه نشده شما موفقيت‌هاي عمده‌اي داشته باشيد...

دقيقا. آقاي شريعت و دوستان ديگر خيلي زحمت كشيده‌اند. من به اين دليل اين را گفتم كه چهار سال پيش اعتراض كردم به پخش اين آثار از تلويزيون. سه سال پيش حداقل يك جواب در روزنامه همشهري آمد از طرف مدير وقت آن موقع موسيقي تلويزيون، آقاي صوفي. به متن جواب اصلا كاري نداريم ولي حداقل يك جواب بود و در واقع واكنشي بود به اعتراض من ولي بعد از آن، يعني وقتي كه ما خيلي سيستماتيك و با حضور وكيلي به نام آقاي شريعت شروع كرديم كار را به صورت قانون‌مند جلو ببريم ديگر هيچ اتفاقي نيفتاد. حتي آن موقع مطبوعات با ما خيلي خيلي همراهي مي‌كردند ولي بعدا اينطور نشد. شايد به اين علت كه شرايط آن موقع خيلي فرق مي‌كرد. هركس هم كه با ما صحبت كرده و ما هم محور اصلي صحبت‌مان تلويزيون و صداوسيما بوده ولي منعكس نشده.

چرا اينطور شد؟

چرايش را نمي‌دانم. شايد به قول فرهاد، متوليان امر در شرايط فعلي مي‌ترسند از اينكه زير ورقه‌اي را امضا كنند كه بابت آن امضا مجبور شوند سوالي را پاسخ بدهند.

فرهاد اين را در نامه‌اش به يكي از مديران وقت آورده بود؟

نه، در مصاحبه‌اش با خانم پانته‌آ بهرامي آورده بود كه در فيلم «آمين فرهاد» آمده است. گفته بودند چرا مجوزتان اينقدر طول كشيده. جوابشان اين بود.

شايد علت ديگرش هم اين باشد كه وقتي ما آن موقع غيرضابطه‌مند كار مي‌كرديم و جواب مي‌گرفتيم به اين علت بود كه آن زمان حق مي‌گفتيم غيرمستند و جواب غيرمستند هم مي‌شنيديم. حالا حق مستند مي‌گوييم و جواب هم نمي‌شنويم چون نمي‌توانند جواب مستند بدهند.

و مي‌دانند كه اگر جواب مستند بدهند يك وكيل پيگير هست كه كار را پيگيري مي‌كند.

بله، دقيقا. مي‌خواهم بگويم كه شرايط اينطور شده است. در مورد مجوزها هم همينطور است. چهار سال پيش وزارت ارشاد حتي احتياجي نمي‌ديد كه درخواست مجوز ما را بخواند. آن موقع ارشاد اصلا متوجه نشد كه ما در آلبوم پنج سي‌دي‌مان تكه‌تكه از مصاحبه‌هاي فرهاد را گذاشته‌ايم. همينطور مجوز دادند ولي الان مي‌آيند تكه‌تكه بررسي مي‌كنند و ايراد مي‌گيرند. حتي در مورد مجوز كارهاي فرهاد هم چهار سال پيش وضع‌مان بهتر از الان بود.

فكر مي‌كنم بخشي از علت‌هاي اين قضيه معلوم است. يكي اينكه آن وزارت ارشاد با اين وزارت ارشاد فرق مي‌كند. دوم آنكه يك چيزي وقتي خبر روز است اهميتش خيلي متفاوت است با وقتي كه از خبر روز بودن دور مي‌شود.

به هر حال همه اين دلايل مي‌تواند باشد. من نمي‌توانم به صورت كامل بگويم كه چرا اينطور شده است.

خودتان قبل از اين جريانات و دوره‌اي كه فرهاد تازه رفته بودند چه فكري مي‌كرديد. آيا اين اتفاقات را پيش‌بيني مي‌كرديد؟

مطلقا.

فكر مي‌كرديد چطور مي‌شود؟

من پيش‌بيني نمي‌كردم. البته اينطور هم فكر نمي‌كردم كه همچنان به ما به اصطلاح آوانس مي‌دهند مثل آن زمان كه تازه اين اتفاق افتاده بود چون مي‌دانستم دليل اينكه آن موقع اينقدر ناگهان مطبوعات و وزارت ارشاد و راديو و تلويزيون و اينها به فرهاد توجه نشان دادند به اين خاطر است كه جواب آن‌طرفي‌ها را بدهند كه آنها هم همين توجه را و بيشتر از اين توجه را نشان داده بودند. اينها هم توجه كرده بودند براي اينكه بگويند نه، اين فرهاد ماست. من فكر مي‌كردم و مي‌دانستم كه اين توجهات كم‌كم كمرنگ مي‌شود، منتها فكر نمي‌كردم كه سد ايجاد كنند. اين را انتظار نداشتم.

از خود فرهاد چند نامه به مديران به جا مانده. فكر مي‌كنم به جز اين نامه‌ها، خود فرهاد چندان اهل پيگيري نبود. درست است؟

فرهاد حتي نامه‌هايي را كه مي‌خواست بنويسد به من مي‌گفت تو بنويس تا من اصلاحش كنم. البته بعدا كل متن را عوض مي‌كرد (خنده). يعني مفهوم آن بود ولي نثر كلا يك چيز ديگر مي‌شد. فرهاد هيچ‌وقت نمي‌رفت اين چيزها را پيگيري كند و براي پيگيري هميشه من مي‌رفتم.

شما مي‌خواستيد اين كار را بكنيد يا اينكه ايشان مي‌خواست كه شما اين كار را بكنيد؟

فرهاد يك چيزهايي را فكر مي‌كرد كه اصلا ارزش جواب دادن ندارد. مثلا فرض كنيد كه در يك مجله يا روزنامه يا حتي راديو و تلويزيون كسي به او انتقاد مي‌كرد يا از او بدگويي مي‌كرد يا حرف بدي مي‌زد. واكنشي نشان نمي‌داد. كساني بودند كه در گذشته يك سري بدگويي‌هايي از او مي‌كردند كه او اسم‌شان را مي‌دانست و من حالا يادم نيست. فرهاد مي‌گفت اگر من جوابشان را بدهم آنها همين را مي‌خواهند تا يك مجادله دربگيرد و آنها خودشان را مطرح كنند. اصلا اهل اين حرف‌ها نبود. ولي در جاهايي كه احساس مي‌كرد حق‌اش را گرفتند از من مي‌خواست كه اقدام كنم. شايد هم بشود گفت كه من از او مي‌خواستم جلويش را بگيرد و نگذارد اين اتفاق بيفتد. با هم به اين نتيجه مي‌رسيديم كه بايد جلو اين كار را گرفت و طبيعتا من مي‌رفتم كارهاي فيزيكي و پيگيري‌اش را انجام مي‌دادم و اگر لازم مي‌شد فرهاد هم مي‌آمد. مثلا در مورد ماجراي منطقي وقتي مي‌خواستند جلسه‌اي تشكيل بدهند،  دفعه اول من ‌رفتم و دفعه دوم گفتند كه بايد خود فرهاد بيايد. طبيعتا آمد. اصلا دوست نداشت در اين جلسات بيايد چون هم عصباني مي‌شد و هم تحمل آن حرف‌ها و آدم‌ها را نداشت. فقط وقتي اجبار مي‌شد مي‌آمد. ترجيح مي‌داد كه نيايد.

پس با عباس منطقي معروف روبه‌رو شد؟

بله، در جلسه‌اي كه برگزار شد و قرار بود قضيه نوار وحدت بررسي شود. حتي همان اول جلسه عصباني شد.

فقط يك بار با منطقي روبه‌رو شد؟

بله.

آنجا آقاي منطقي چه دلايل منطقي‌اي داشت؟

هيچ‌چيز. فقط يك مشت فتوكپي آورد كه منفردزاده اجازه داده و فرهاد هم چون مطمئن بود كه منفردزاده چنين كاري نكرده اعتراض داشت. در نهايت هم گفت كه من كارم را به منفردزاده واگذار نكردم كه او بتواند از طرف من واگذار كند. البته ما آن موقع اصلا اين اطلاعاتي را كه آقاي شريعت الان دارد نداشتيم. ما نمي‌دانستيم كه اين شركت آواي چنگ از كي بوده و چطور بوده. فرهاد با توجه به شرايطي كه مي‌ديد وجود دارد به منطقي جواب مي‌داد، مي‌گفت فكس قلابي است تازه اگر هم واقعي باشد منفردزاده حق نداشته من را واگذار كند. او فقط مي‌توانسته آهنگ‌هاي خودش را واگذار كند بدون صدا. منفردزاده هم همان موقع به فرهاد گفته بود من اصلا اين آدم را نمي‌شناسم.

فرهاد نخواست به اصطلاح روبه‌كند؟ مثلا بگويد بيا از همين جا زنگ بزنيم و تو از منفردزاده بپرس...

نه، آقاي منطقي گفت مي‌روم مدرك مي‌آورم، البته هرگز نياورد.

آن نامه‌اي هم كه فرهاد براي آقاي سلمانيان نوشته بود فكر مي‌كنم نثر خود فرهاد باشد...

دقيقا. آن ادبيات خودش است. من هيچ دخالتي نداشتم. من فقط آمدم گفتم كه سلمانيان گفته اين عكس را عوض كنيد و اين عكس نمي‌تواند پشت جلد نوار باشد و عكس عكس تلخي است و فرهاد هم آن نامه را نوشت.

معمولا مديران خودشان بيرون از پست‌شان هنرمندان را دوست دارند اما مناسبات پست و شغل‌شان باعث مي‌شود كه رفتار بيروني ديگري داشته باشند. رفتار خود آقاي سلمانيان آن موقع با شما چگونه بود؟

اولين باري كه ما تقاضاي مجوز كرديم آقاي سلمانيان گفتند كه شما مخاطب نداريد. دليلي كه به شما مجوز نمي‌دهيم اين است كه شما مخاطب نداريد. مطلقا فرهاد را نمي‌شناخت. هيچ‌كس در ارشاد آن موقع فرهاد را نمي‌شناخت به جز آقايي به نام ميرطاووسي كه در مدت كوتاهي كه آقاي خاتمي وزير ارشاد بود او معاونش بود. همان موقع‌ها به آقاي نوري مجوز داده بودند يعني به قول خودشان به موسيقي از نوع ديگر، ما هم تصادفا فهميده و فكر كرده بوديم كه به ما هم بايد مجوز بدهند. فرهاد يك نامه به وزير ارشاد آن موقع كه آقاي خاتمي بود نوشت كه مضمونش هم اين بود كه حتي يك كلمه در شعرهايي كه من خوانده‌ام چيزي مخالف موازين قانوني وجود ندارد، نمي‌دانم چرا به من مجوز نمي‌دهند. آقاي خاتمي ارجاع كرده بود به معاون هنري‌اش كه آقاي ميرطاووسي بود. ايشان هم تلفن زد و با من در وزارت ارشاد جلسه‌اي گذاشت. ايشان فرهاد را خوب مي‌شناخت و مي‌گفت كه من در جبهه تمام مدت «يه شب مهتاب» را مي‌خواندم و خيلي  به فرهاد علاقه‌مندم ولي الان شرايط طوري است كه فرهاد بايد بيايد يك كاست براي ما اجرا بكند. گفت كه فرهاد بيايد يك كاست براي ما و به سفارش ما اجرا بكند و بعد هرچه كه دلش مي‌خواهد براي خودش اجرا كند.

يعني چه چيزهايي را بايد اجرا مي‌كرد؟

سفارش‌هايي كه آنها مي‌دادند. شعرهايي كه آنها مي‌دادند را بايد مي‌خواند كه جواب فرهاد هم معلوم بود. اين مساله آنجا قطع شد. آقاي سلمانيان هم كه گفتم جوابشان اين بود كه اين جور موسيقي مخاطب ندارد و جواب ندادند تا زماني كه آقايي به نام خوشرو شد معاون امور هنري و آقاي لاريجاني شد وزير ارشاد و ما دوباره نامه نوشتيم و خيلي جالب است كه ما مجوز كاست «خواب در بيداري» را در زمان وزارت آقاي لاريجاني گرفتيم نه در زمان آقاي خاتمي.

بالاخره چند سال گذشته بود ديگر...

بله. البته چيزهاي ديگري هم هست كه بماند.

پس آن موقع در ارشاد فرهاد را زياد نمي‌شناختند.

بله، خود آقاي سلمانيان هم فرهاد را نمي‌شناخت. يك چيز را من به شما بگويم كه اصولا در وزارت ارشاد بيشتر با موسيقي سنتي آشنايي دارند. گرايش دارند. خود آقاي سلمانيان هم به آن سمت گرايش داشت. ايشان سر نوار بعدي خيلي اذيت‌مان كرد و همان باعث شد كه فرهاد در مصاحبه‌اش اين حرف را زده بود. سلمانيان مي‌دانست كه اجازه ندارد مجوز صادر كند ولي نمي‌خواست بگويد نه و دائم ما را مي‌كشاند پيش خودش، جلسه مي‌گذاشت و آخرش هم مي‌گفت خيلي خب. دو هفته ديگر بياييد يا سه هفته ديگر بياييد. به اصطلاح ما را سر مي‌دواند. خيلي‌خيلي اذيت شديم. من بابت اين كارها هيچ وقت نتوانستم ايشان را ببخشم. بعدا به ما گفتند كه آقاي سلمانيان مثل همه ما متحول شده و خيلي دوستدار فرهاد است.

لابه‌لاي همين رفت‌وآمدها بود كه مجوز كنسرت گرفتيد؟

كنسرت سينما سپيده را مي‌گوييد.

من كنسرت در هتل شهر را مي‌گويم.

كنسرت هتل شهر هيچ ربطي به وزارت ارشاد نداشت. فرهاد يك نامه در روزنامه جامعه نوشته بود با عنوان «معرفت آقاي شهردار». محاكمه آقاي كرباسچي را كه مي‌ديد خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود كه آقاي كرباسچي تمام مسووليت‌ها را خودش برعهده گرفته و همه مديران خودش را تبرئه كرده بود. فرهاد هم يك يادداشت براي روزنامه جامعه فرستاد كه چاپ شد. بعدا طرفداران كرباسچي خيلي مايل شدند كه كنسرتي براي فرهاد ترتيب بدهند. ما كاري با وزارت ارشاد نداشتيم. آنها خودشان ترتيب همه كارها را دادند. در همان هتل شهر كه مال شهرداري بود احتياج به مجوز نداشتند كنسرت را برگزار كردند و آقاي قبه هم آمد و خيلي به فرهاد ابراز احساسات كرد.

كسي مانع نشد؟

نه. مطلقا.

به هر حال آنجا منطقه‌اي در داخل شهر بود و اماكن اگر مي‌خواست مي‌توانست مانع شود...

فكر مي‌كنم اين مسائل را خودشان حل كرده بودند.

كنسرت سينما سپيده قبل از اين كنسرت بود؟

بله، خيلي‌خيلي قبل‌تر از اين بود. فكر مي‌كنم مجوز خواب در بيداري را گرفته بوديم. آنجا را هم يك مجموعه فرهنگي به نام باران ترتيب داده بودند. يك خانمي بود به نام خانم طاهري كه رفت ارشاد و مدت‌ها كلنجار رفت تا مجوز گرفت منتها فقط براي اعضاي خودشان. يعني هيچ‌كس اجازه نداشت بيايد و فقط هم چند تا آهنگ مخصوص را اجازه گرفته بود كه فرهاد مي‌توانست بخواند.

كدام آهنگ‌ها بود؟

گنجشكك اشي‌مشي ممنوع بود. شرطش هم اين بود كه اول اول آهنگ «وحدت» يا «محمد» اجرا شود كه فرهاد اول اين كار را نكرد و بعد از آنتراكت خواند. كار هم خوب نبود چون گروه كر خوبي نداشت. آن كنسرت خيلي محدود بود. سينما سپيده يك فيلم نشان مي‌داد و سانس آخر آن سينما را داده بودند براي اين كنسرت. خيلي‌ها كه همينطوري خبردار شده بودند نمي‌توانستند بيايند. چون هيچ‌كس اجازه نداشت.

فرهاد بعد از انقلاب كلا چند سانس كنسرت داشت؟

همين دو تا بود. يكديگر هم بود كه كنسرت هتل هيلتون يا همين هتل استقلال بود كه مديران آن به طرز شرم‌آوري آن را به صورت يك طرفه لغو كردند و اين مساله فرهاد را خيلي اذيت كرد.

اين قضيه را بررسي مي‌كنيم. فقط يك سوال تا يادم نرفته. در كنسرت هتل شهر كدام آهنگ را ممنوع كرده بودند؟

هيچ‌كدام. ربطي به ارشاد نداشت. از ارشاد البته دو نفر آمده بودند. يكي آقاي حيدري بود كه وقتي استقبال‌ها و ابراز احساسات را ديده بود خيلي مايل شده بود كنسرتي براي فرهاد برگزار كند. از ژاپن خبرنگار روزنامه يوميوري آمده بود و با فرهاد مصاحبه كرده بود. از جاهاي ديگر هم آمده بودند. اين آقاي حيدري هم مي‌خواست كنسرت بگذارد و او هم بنابه دلايلي كنار كشيد. او هم گفته بود كه فرهاد يك چيزي را نخواند اما فرهاد خوانده بود.

پس كل ماجراي كنسرت‌هاي فرهاد همين دو شب كنسرت در هتل شهر و يك شب كنسرت در سينماسپيده بود. ماجراي هتل هيلتون چه بود؟

فروردين سال 1378 بود. ما چند تا كنسرت داده بوديم در خارج و آمده بوديم. هتل استقلال چند نفر فرستادند كه اسم‌شان يادم نيست و گفتند كه مي‌خواهند فرهاد آنجا كنسرت برگزار كند. فرهاد به اصرار من قبول كرد. سالن گنجايش هزار و 500 نفر را داشت ولي آنها مي‌خواسنتد دو هزار و 500 نفرش بكنند و فرهاد هم مخالف بود. فرهاد هميشه دوست داشت در سالن‌هاي كوچك كنسرت بدهد. بالاخره فرهاد به اصرار من قبول كرد. در هتل شهر همان اول كه اعلام كرده بودند بليت تمام شد. بليت هم شده بود بازار سياه و بليت دو هزار تومان را 20 هزار تومان مي‌خريدند. ما براي اينكه در هتل هيلتون اين اتفاق نيفتد گفتيم خودمان بليت مي‌فروشيم. من و مريم علوي رفتيم در باجه ايستاديم و بليت ‌فروختيم. آگهي كه آمد مردم از صبح زود صف بسته بودند. هتل استقلالي‌ها گفتند كه چند تا بليت، مثلا 20 تا براي ما كنار بگذاريد و ما نداديم. گفتيم مردم صف وايستادن خود كاركنان مي‌آمدند صف مي‌ايستادن و بليت مي‌خريدند. پول آگهي را ما داده بوديم. سيستم صوتي را ما آورده بوديم چون براي فرهاد سيستم صوتي خيلي مهم بود. پيانو را هم ما آورديم. تمام مخارج را ما كرده بوديم. كلي سفته خريديم و به اينها داديم كه صحبت كرده بوديم بعد از اجرا نمي‌دانم چند درصد به ما مي‌رسيد و چند درصد هم به آنها. از وزارت ارشاد شب عيد به من گفتند كه پنج تا بليت براي ما بگذاريد به عنوان ميهمان. فرهاد اعتقادي به اينكه كسي ميهمان باشد و اين حرف‌ها نداشت اما به من گفتند كه مديران ارشاد مي‌خواهند بيايند و نمي‌شود كه بليت به آنها ندهيد. من يواشكي رفتم به هتلي‌ها بگويم كه پنج تا صندلي هم آن جلو بگذاريد. در نهايت خونسردي به همديگر نگاه كردند و رييس‌شان گفت كه متاسفانه كنسرت لغو  شده. گفتم: «يعني چه آقا لغو شده؟ ما بليت فروختيم. مردم منتظرند.» گفت متاسفانه لغو شده. اجازه ندادند. گفتم: «آقا حالا چرا مي‌گوييد؟» خلاصه اينكه ما آمديم. نه دسترسي داريم به روزنامه‌اي كه اطلاع بدهيم نه طور ديگري كه مردم خبردار بشوند. گفتيم چكار كنيم. فرهاد گفت كه من روز ششم مي‌آيم آنجا مي‌ايستم و به همه مي‌گويم كه كنسرت يكطرفه لغو شده و من هيچ دخالتي در لغو كنسرت نداشتم. مي‌گويند كه نه، فرهاد اين كار را نكند و در عوض ما برايتان كنسرت مي‌گذاريم، سالن مي‌گيريم، همه كار مي‌كنيم به شرطي كه شما با ما راه بياييد، روز ششم من و مريم رفتيم آنجا و مردم دسته‌دسته مي‌آمدند و ما به آنها مي‌گفتيم كه... نمي‌دانم چه مي‌گفتيم. چه دليلي مي‌آورديم كه مثلا سالن را قبلا اجاره داده بودند و اينها. به بعضي‌ها هم دليل‌اش را مي‌گفتيم البته.

فرهاد نيامده بود؟

نه. به فرهاد گفتيم كه تو نيا چون وزارت ارشاد به ما قول داد كه بلافاصله در سالن نمي‌دانم كجا براي ما همين كنسرت را بگذارد.

چه كسي به شما اين قول را داده بود؟

رييس مركز موسيقي آن موقع. دعواي ما با مسوولان هتل استقلال به وزارت ارشاد كشيد. جلسه گذاشتند و قرار شد به ما خسارت بدهند ولي بعد فراموش شد. تمام مدارك آن را دارم.

بليت‌هاي مردم را چكار كرديد؟

همين را داشتم مي‌گفتم. قرار شد مردم از فردا بيايند پول بليت‌هايشان را پس بگيرند. قرار هم بود بيايند در دفتر آقاي منوچهر آزادي اين پول‌ها را پس بگيرند. مشكل ديگري هم بود. با مردم دعوايمان هم مي‌شد براي اينكه مي‌آمدند مي‌گفتند ما اين بليت را 10 هزار تومان خريده‌ام. شما داريد به ما دو هزار تومان مي‌دهيد.

يعني آزاد خريده بودند؟

بله، از همان كاركنان كه ما نمي‌دانستيم. اين مشكلي بود كه داشتيم و بدتر از آن وقتي بود كه مردم با هتل استقلال تماس مي‌گرفتند و دليل لغو كنسرت را مي‌پرسيدند و آنها مي‌گفتند كه برويد از فرهاد بپرسيد. او كنسرت را لغو كرده. پول‌ها را گرفته و كنسرت نداده است. فرهاد نامه نوشت به روزنامه‌هاي آن موقع از جمله روزنامه زن، روزنامه‌اي كه مال آقاي نوري بود و روزنامه‌هاي ديگر آن موقع. هيچ‌كدام چاپ نكردند به جز روزنامه زن. يعني اعتراض فرهاد را كه هتل استقلال كنسرت را يك‌طرفه لغو كرده فقط روزنامه زن چاپ كرد. البته سه شماره بعد به دلايل ديگري توقيف شد.

من هر روز مي‌رفتم وزارت ارشاد و جلسه مي‌گذاشتم با نماينده هتل استقلال. صورتجلسه كردند، ليست نوشتيم، صورتحساب داديم، نامه‌بازي شد و بعد از طرف همه فراموش شد. بعد از آن بيماري فرهاد عود كرد. فرهاد سر اين قضيه خيلي‌خيلي لطمه خورد.

پس كل ماجراي مجوزهاي فرهاد همان دو جلسه كنسرت هتل شهر بود كه محدود بود و بعد يك جلسه كنسرت سينما سپيده كه اصلا نمي‌توان به حساب آورد و اين هتل هيلتون...

بله. سينما سپيده كه فقط براي يك جمع خاص بود، هتل شهر كه در روزنامه خود شهرداري آگهي شده بود و اين يكي كه ما خودمان هزينه آگهي‌اش را پرداخت كرديم و لغو شد. هرگز خسارتي به ما پرداخت نشد. هرگز براي مردم معلوم نشد كه چه كسي مقصر بوده و در هيچ رسانه‌اي هم به جز روزنامه زن انعكاس پيدا نكرد.

كاست «خواب در بيداري» سال 73 مجوز گرفته بود؟

نه. 72. كاست «برف» هم در سال 76 مجوز گرفت. ببخشيد. ما يك كنسرت ديگر هم داشتيم در سالن گلستان. يادم رفت بگويم. بعد از ماجراي هتل هيلتون وزارت ارشاد يك سالن كوچك برايمان هماهنگ كرد كه ما بعضي از بليت‌ها را پس نداديم و آنجا در نارمك و گلبرگ در يك سالن كوچك به جبران براي يك سري كه نمي‌خواستند بليت‌هايشان را پس بدهند چون به آنها گفته بوديم كه احتمالا كنسرت برگزار خواهد شد. خلاصه يك عده بليت‌ها را پس ندادند و بعدش كه به آنها خبر داديم آمدند در آن سالن منتها سالن خيلي كوچك بود و اينقدر ازدحام شده بود و معلوم نبود چه كساني بدون بليت آمدند و چه كساني با بليت وارد شدند و ما كلي هم ضرر كرديم چون بعدش فرض كنيد هزار نفر ديگر آمدند و از ما پول بليت‌هايشان را گرفتند. حدود دو ميليون از جيب‌مان پول داديم.

پس كنسرت هم هيچ فايده‌اي نداشت؟

نه تنها هيچ فايده‌اي نداشت بلكه هم ضرر معنوي بسيار داشت براي روحيه فرهاد و هم ضرر مادي بسيار.

ضررهاي معنوي‌اش هم علاوه بر چيزهاي ديگر به خاطر اين شلوغي‌ها هم بود. درست است؟

بله. خيلي‌خيلي. فرهاد خيلي به مردم اهميت مي‌داد. اگر قرار بود كنسرت بگذارد و ساعت هفت را اعلام مي‌كرد، سر ساعت هفت روي صحنه بود. خيلي بدش مي‌آمد كه اعلام مي‌كنند ساعت هفت منتها ساعت هشت شب مي‌آيند. فرهاد ساعت هفت روي صحنه بود. اگر هيچ‌چيزي هم حاضر نبود فرهاد روي صحنه بود، به مردم احترام مي‌گذاشت. اگر پيانوش كودك نبود كار نمي‌كرد. مي‌گفت مردم ارزش دارند و بايد به آنها احترام گذاشت. بايد با ساز كوك‌شده برنامه اجرا كرد.

همه اينها به علاوه آن حرف‌هايي كه ناجوانمردانه زدند كه فرهاد خودش كنسرت را لغو كرد و برويد پولتان را از فرهاد بگيريد و ضررهاي كه ما كرديم، همه و همه خيلي روي روحيه فرهاد اثر منفي گذاشت و بعد اينكه وزارت ارشاد قول داد جبران كند ولي يك سالن 150 نفري گذاشت براي جبران اين قضيه كه چنان شلوغ شد و همه ريختند روي همديگر و بليت‌ها را آوردند كه چي شد... خيلي‌خيلي بد شد. دوران خيلي بد و سختي براي فرهاد بود. همان شبي كه داشت برنامه اجرا مي‌كرد شروع شد. معمولا آخر برنامه اگر مردم تقاضاي آهنگي مي‌كردند فرهاد مي‌خواند حتي اگر از نفس هم داشت مي‌افتاد. آن شب مردم يك آهنگ را خواستند و فرهاد خواند و آهنگ دوم را نتوانست. فكر مي‌كنم داشت «كوچ بنفشه‌ها» را مي‌خواند. گفتم چرا نخواندي؛ گفت وسط آهنگ براي يك لحظه ديگر نتوانستم نفس بكشم. آن موقع توي ريه‌هايش آب جمع شده بود منتها ما نمي‌دانستيم. از آن موقع بيماري‌اش خيلي ناجور شروع شد.

مي خواهم يك مقداري سوالات شخصي‌تر هم بپرسيم. در خانه شما كسي سيگار نمي‌كشد و بساط سيگار كشيدن بيرون در، كنار پاگرد پله است و هركس مي‌خواهد سيگار بكشد آنجا سيگار مي‌كشد. فكر مي‌كنم فرهاد اين قانون را گذاشته بود و شما هم هنوز رعايت مي‌كنيد..

... دليل اينكه كسي اينجا اجازه ندارد سيگار بكشد اين است كه در خانه فرهاد بايد عطر گل باشد نه بوي دود سيگار.

پس اين يك قانون فيمابين شما نبود؟

چون فرهاد سيگار نمي‌كشيد اين حالت به وجود آمده بود. البته فرهاد آنقدر آقا بود كه نمي‌گذاشت كسي بيرون سيگار بكشد. حتي جاسيگاري‌ها را خودش خالي مي‌كرد براي اينكه معتقد بود بوي سيگار مانده خيلي بد است و براي همين تندتند مي‌رفت خالي مي‌كرد و جاسيگاري را تميز مي‌شست و مي‌گذاشت سر جايش.

حالا كه نيست شنيدن كدام آهنگ‌ها برايتان خاطره‌انگيزتر و شنيدني‌تر است؟

در حالت‌هاي مختلف فرق مي‌كند. من خودم شخصا آهنگ‌هاي آخري فرهاد را خيلي بيشتر دوست دارم براي اينكه هم فرهاد كامل‌تر است و هم اينكه همه‌چيز مال خودش است. يعني هم آهنگ مال خودش است و هم شعر. البته شعر مال خودش نبود بلكه تغيير زيادي در شعرها اعمال مي‌كرد.

شايد به اين خاطر برايتان نوستالژي بيشتري دارد كه شاهد تولدشان بوديد؟

البته بين آهنگ‌هاي قديمي هم آهنگ آوار، يا «تو هم با من نبودي» را از آنهاي ديگر بيشتر دوست دارم. آهنگ «وقتي كه بچه بودم» را خيلي‌خيلي دوست دارم.

آهنگ‌هاي آخري فرهاد علاوه بر اينكه همه‌چيز مال خودش است، يك خصيصه ديگر هم داشتند و آن اينكه فرهاد خيلي فرصت داشت كه روي آنها كار كند و خيلي روي آنها كار كرده بود چون نمي‌توانست منتشر كند و مجبور شد هي آنها را اديت كند و بنابراين آهنگ‌ها خوب تراشيده شدند به اصطلاح...

... خود فرهاد هم همه آهنگ‌هاي قبل از انقلابش را خيلي دوست نداشت. از بعضي‌ها اصلا خوشش نمي‌آمد.

فكر مي‌كنم به اين علت بود كه كاراكتر بيروني آدم‌هايي كه قرار بود كارشان را اجرا كنند يا اجرا كرده بود مهم بود و بنابراين به اين علت هم بود كه مي‌رفت از گاندي شعر مي‌خواند. درست است؟ از كساني مي‌خواند كه مطمئن بود قرار نيست كار بدي بكنند. مثل گاندي، شكسپير و در نهايت هم اسماعيل خويي و اخوان ثالث و شفيعي‌كدكني. خودش هم شعرها را عوض مي‌كرد و به سبك و سياق كار خودش درمي‌آورد...

بله. هيچ شعري از هيچ شاعري نمي‌تواني پيدا كني كه فرهاد همان را خوانده باشد. حتما يك تغييري در آن ايجاد كرده. مثلا شعر برف نيما را خيلي عوض كرد. مثلا نيما يوشيج در همين شعر مي‌گويد: «زردها بيخود قرمز نشدند». فرهاد بيخود را عوض كرد به بيهده. يا اسم آن كوه را عوض كرد كه البته به اين علت بود كه مي‌خواست كلي باشد. يا همين شعر وقتي كه بچه بودم كه فرهاد يك جاهايي را عوض كرده و من چون تعصب دارم فكر مي‌كنم آن جوري كه فرهاد درست كرده و تغيير داده قشنگ‌تر است.

خيلي برايم جالب است كه بدانم اين مسوولان و مديراني كه شما به آنها رجوع مي‌كنيد و با وجود خاص بودن فرهاد و تميز و خوب بودن كار فرهاد براي كار شما سنگ‌اندازي مي‌كنند با حضور خود شما چه برخوردي دارند. فكر مي‌كنم شما را كه مي‌بينند احترام مي‌كنند و كاري كه مي‌كنند بي‌احترامي است...

دقيقا. من البته خوشبختانه به بركت حضور آقاي شريعت، مدت‌هاي زيادي است كه پيش مديري نرفتم و اميدوار هم هستم كه هرگز نروم. يك چيزي هم كه عقيده شخصي من است اينكه من با آقاي سلمانيان آن موقع موافقم كه گفته بود فرهاد مخاطب ندارد. درست گفته بود. مخاطب فرهاد خيلي‌خيلي كم است. خيلي‌ها آهنگ‌هاي فرهاد را مي‌شنوند و آهنگ‌هايش را دوست هم دارند اما بيشتر آهنگ‌هاي قبل از انقلاب فرهاد را مي‌شنوند و دوست دارند و آهنگ‌هاي بعد از انقلابش را حتي نمي‌شناسند. چون زياد نشنيدند.

فكر مي‌كنم براي اين است كه كاست غيرقانوني «وحدت» خيلي خوب پخش شده و همه بيشتر آن كاست را مي‌شنوند. يكي از علت‌هايش اين است...

نه. من فكر مي‌كنم به اين خاطر است كه آن آهنگ‌ها خيلي ريتميك‌تر است و كارهاي بعد از انقلاب فرهاد، كارهايي كه خودش آهنگ گذاشته، خيلي متمايل است به سمت موسيقي كلاسيك و بنابراين تو بايد چند بار بشنوي تا خوشت بيايد. حتي خود من هم اينطور بودم. من در مورد خواب در بيداري اينطور بودم. گوش خيلي دير به آن عادت مي‌كند و بعدش هم هنوز كه هنوز است بعضي از مردم فرهاد را با خواننده‌هاي ديگر اشتباه مي‌گيرند.

به هر حال فرهاد خواننده‌اي است كه بيشتر قشر خاص و حرفه‌اي‌ها مي‌شناسندش.

نمي‌دانم. شايد.

 

یکشنبه 15 مهر1386 ساعت 15:27 توسط شهروند امروز | موضوع: موسيقي |