افلاطون خير را به دو بخش محدود و نامحدود تقسيم ميكند. خير نامحدود هماني است كه كسب هر ميزان از آن، محدوديتي براي ديگران ايجاد نميكند مانند علم و پارسايي.
خير محدود اما همان است كه كسب آن از سوي كسي به معناي ايجاد محدوديت براي ديگران يا حتي محروم كردن آنان از اين نوع خير است مانند قدرت، ثروت و مانند آن.
به نظر ميرسد كه منبع خصومت و دشمني در بين انسانها همان خير محدود باشد، يعني آنچه كه زيادش در نزد كسي معادل اندكش در نزد ديگران است.
البته اگر سرشت آدميان به گونهاي بود كه هر كس به سهم و حق خود از منابع خير محدود رضايت ميداد، شايد دشمني بين انسانها پديد نميآمد اما چه ميتوان كرد وقتي كه آدميزاد حريص است براي انباشت قدرت و ثروت و چون به موضع حرص و ولع ميافتد هيچ اندازهاي از اين دو، نفس افزونطلبش را ارضا نميكند.
بدين ترتيب تا زماني كه سرشت آدمي زيادهخواه باشد و منابع قدرت و ثروت هم محدود، دشمني بين انسانها هم استمرار خواهد داشت.
انسان اما در حالت خصومت و دشمني زندگي شادمانهاي ندارد. از همين رو آدميان براي آنكه از موقعيتي كه توماس هابز به عنوان وضع طبيعي از آن ياد كرده و آدميزاد را گرگ آدميزاد در آن وضعيت دانسته است، فاصله بگيرند، زندگي را با جوهر اخلاق و قانون در هم سرشتهاند تا لطافت بيشتري پيدا كند.
اخلاق سرچشمهاي دروني براي كنترل حرص و آز آدمي است تا براي افزودن بر ثروت و قدرت خويش، نه فقط اصولي را رعايت كند بلكه حق و حدود ديگران را هم در نظر داشته باشد و حتي در موقع لزوم از حق خويش به نفع ديگران چشم بپوشد.
از اين رهگذر است كه دوستي پديد ميآيد. دوستي يعني حقي را كه براي خود قائلي براي ديگران نيز قائل باشي و چون از اين اصل فراتر روي، دوستي نيز عمق پيدا ميكند و جاي خود را به ايثار و فداكاري ميدهد يعني همانچه كه اهل كمال آن را كمال آدميزاد دانستهاند.
اخلاق اما همانطور كه گفته شد، امري دروني است و در نتيجه انتخابي فردي. كسي را نميتوان مجبور كرد كه مقيد به اصول اخلاق باشد. در اين صورت آيا آدمي محكوم به زيادهخواهي و در نتيجه دشمني با ديگران است؟
انسان خردمندتر از آن بوده است كه خود را بين انتخابي فردي و دروني به نام اخلاق يا افزونخواهي مولد خصومت مخير كند و راه سومي نجويد.
آدمي در تاريخ تطور و تكامل خويش دريافته است كه با وضع قواعد و اصولي كه متضمن منافع همگان باشد، ميتوان از فضاي خصومت در صحنه اجتماع دوري جست و آدميان را به رعايت آن متقاعد يا وادار كرد.
قانون قاعدتا همان چيزي است كه هابز و لاك و روسو از آن به عنوان پيمان جمعي سخن گفتهاند. پيمان جمعي برآمده از اراده آزاد افراد اجتماع است و در نتيجه مورد احترام و رعايت آنان. اگر كسي هوس شكستن آن را كند، بدون شك مجازاتي در انتظار اوست.
اين در واقع عصاره تمدن جديد است، تمدني كه بر فراست انساني براي حفظ مرزهايي مشخص به منظور كسب قانونمند خير محدود و براي اجتناب از جنگ همه عليه همه استوار شده است.
بنابراين در اجتماعي كه قانون به واقع نتيجه اراده آزاد مردم است و آن قانون به عنوان پيماني مقدس از سوي افراد جامعه رعايت ميشود و نقضكنندگان آن با مكانيسمي عادلانه و از پيش اعلامشده، مجازات ميشوند، خصومت امري كنترلشده است و چنين اجتماعي تبلور مدنيت و عقلانيت جديد به شمار ميرود.
چنين جوامعي در اين دنيا اما چه تعدادند؟
ما جوامعي را سراغ داريم كه اولا قانون به عنوان پيمان جمعي، حاصل اراده آزاد مردم نيست و چون چيزي به نام قانون، نشر مييابد بسياري خود را ملزم به رعايت آن نميبينند حتي آنان كه خود قانون را نوشته و اعلام كردهاند.
در چنين وضعي، زورمداران ناقض مهمترين قوانين مجارات نميشوند و به كسي جواب پس نميدهند، اما مردمان ضعيف و بيپناه با پا گذاشتن بر حاشيهايترين قوانين به سختي كيفر ميبينند.
در چنين جوامعي، خصومت و دشمني محور رفتار آدميان است و از دوستي و صلح و صفا خبري نيست.
اين يعني اوج انحطاط در عصري كه براي عبور از فضاي خصومت هزاران ابزار ساخته شده و انبوهي از انديشه و فكر توليد شده است.
در فضاي انحطاط اما فقط اين خير محدود نيست كه منشا خصومت و دشمني ميشود، بلكه آدميان به دليل تنگنظري و حقارت روحي، بر سر خير نامحدود نيز با هم به جدال و دشمني برميخيزند. يعني انسانها در چنين شرايطي به معرفت و دانش و پارسايي و محبوبيت ديگران كه از كسي چيزي كم نميكند و براي غير، هزينهاي در بر ندارد، رشك و حسد ميبرند و به خصومت ميگرايند.
با اين اوصاف آيا بايد نسبت به آينده جهاني كه در يك سويش، براي رقابت بر سر كسب خير محدود قواعدي وضع ميشود و در سوي ديگرش حتي خير نامحدود نيز به صورت منبعي از خصومت در ميآيد، بايد خوشبين بود يا بدبين؟
دوشنبه 9 مهر1386 ساعت 16:30 توسط شهروند امروز |
موضوع: كلوپ |
