تعريف شما از مفهوم «دوستي» چيست و چه تصويري از دوستي به دست ميدهيد؟
تعريف سادهاي را مبنا ميگذاريم، تعريفي را كه به ارسطو در كتاب اخلاق نيكوماخوس برميگردد: دوستي خيرخواهي متقابل متمركز است. منظور از متمركز اين است كه حسي است كه روي فرد يا افرادي خاص متمركز است و از اين نظر با خيرخواهي عمومي فرق دارد. اين خيرخواهي علاوه بر اينكه آماج مشخصي دارد، همچنان كه ارسطو گفته فعال است، به اين معني كه مدام تاثيرهاي مشخصي دارد. از فعاليت كه بيفتد، دوستي تبديل به آشنايي ميشود، يا اينكه كاملا زوال مييابد. دوستي فعاليتي است رويآوردي (intentional)، يعني روي آورنده به فرد يا افرادي است. دوستي همواره دوستي با كسي است. به خاطر اين خصلت رويآوردي بارز آن، هنگام تحليل اينكه چيست، توجه جلب ميشود به كسي كه كنش دوستي رويآورنده به اوست. الف «با» ب دوست است. تمام راز داستان دوستي در اين حرف اضافه «با» است. اما به خاطر اينكه كنش دوستي، كنشي رويآوردي است، راز داستان را در آنكه به وي روي ميآورند، ميجويند. الف با ب دوست است، چون ب خصلتي دارد كه در الف حس دوستي را برميانگيزد و برعكس. پس حس دوستي را در خصلتي بايد جست كه الف يا ب يا هر دو آنها دارند. بر اين قرار الف با ب دوست است، چون ب، ب است و از زاويه ب كه بنگريم، چون الف، الف است.
در اين شكي نيست كه الف و ب بايد چيزهايي را در يكديگر بپسندند تا با هم دوست شوند. اين اما بدين معنا نيست كه دوستي ميان الف و ب را ميتوان با رجوع به هويت الف و هويت ب، به مثابه دو جوهري كه به صورت انتزاعي تصورشدني باشند، توضيح داد. دوستي، دوستي ميان دو هويت است، اين يك وجه حقيقت است. وجه ديگر حقيقت دوستي اين است كه دوستي ميان دو هويت در يك موقعيت است، در يك فضاست. الف و ب در فضاي خاصي با هم دوست ميشوند و اگر چارچوب كلي موقعيت دگرگون شود، ممكن است با هم دوست نمانند.
يعني از نظر شما دوستي امري كاملا اختياري نيست و فرزند شرايط زمانه هم هست؟
بله، در تاريخ انديشه در مورد دوستي به فضا و موقعيت كم توجه شده، چون نظريات كلاسيك در مورد دوستي نظرات مردانه است، نظرات مرداني از قشرهاي ممتاز است. مردان ممتاز خود را به صورت جوهرهايي ناوابسته به موقعيت ميديدهاند. آنچه ارسطو در «اخلاق نيكوماخوس» ميگويد، با نظر به زنان و نيز فرودستان و بردگان تبيين نشده است. ارسطو آزادمرد آتني را در نظر ميگيرد و بر اساس جوهري كه اين مرد دارد، نظرياتش را مطرح ميكند. از ديدگاه فمينيستي ميتوان اين انتقاد را از ارسطو كرد، همچنين از كانت، با اينكه اين دو دركهاي متفاوتي از اخلاق دارند.
پس نميتوان نگاهي مطلقانگار و ذاتگرايانه به «دوستي» داشت؟
همين طور است. هدف از تاكيد بر فضا و موقعيت، فاصلهگيري از درك ذاتباورانه است، هدف فاصلهگيري از ادراك «رئاليستي» (در معناي اسكولاستيكي اين كلمه) و گرويدن به برداشتي نوميناليستي (نامانگار) از آن است. منظور اين نيست كه «دوستي» را به يك «نام»، يعني يك لفظ صرف، تقليل دهيم. نه، منظور آن است كه توجه كنيم دوستي يك كنش معنايي است كه در يك متن معنايي بودش مييابد. دوستي، فقط اين نيست كه معطوف به كسي است، يعني به اصطلاح رويآوردي است. اين نيز هست كه دوستي همواره دوستي در يك جهان است، در يك متن است، پس هم intentional است، هم contextual. اگر به اين جهانمندي و معنامندي متني (يا به قول داريوش آشوري «بافتاري») آن توجه كنيم، اين امكان را مييابيم كه پديده را بهتر بشناسيم و انواع و اقسام آن را درستتر و بهتر تشخيص دهيم. از اين راه، درضمن، تاريخمندي دوستي را بهتر ميفهميم. دوستي، دوستي در جهان است؛ جهان، تاريخمند است، پس پديده دوستي هم تاريخمند است. كار جالبي خواهد شد اگر بياييم در همين خطه فرهنگي خودمان تاريخ دوستي را بنويسيم. البته تنها نبايد به ثبتشدهها بسنده كنيم. در ادبيات، دوستيهاي زنانه به ندرت ثبت شدهاند، زيرا نوشتن پيشه مرداني از قشر توانمند جامعه بوده است. بايد ببينيم چگونه ميتوان تاريخ را بازسازي كرد، تا ثبتنشدهها نيز امكان جلوهگري بيابند.
فايده عملي اين نوع نگرش به پديده «دوستي» چيست؟ آيا اصلا ميتوان نگاهي عملگرايانه به اين ماجرا داشت؟
ما چه كرديم؟ فقط به دو طرف رابطه چشم ندوختيم، بر جهان هم تاكيد كرديم، بر فضا و موقعيت. بر اين قرار نبايد به اين بسنده كنيم كه بگوييم: الف تنها و منزوي است، دوستي ندارد، چون به فردي همذات خود برنميخورد، فردي كه سمپاتي او را برانگيزد. با تاكيدي كه شد، بايستي بگوييم: كاملا محتمل است كه جهاني كه او در آن زندگي ميكند، براي پرورش روحيه همدلي مناسب نباشد. فضا حتما اشكالي دارد. جهان بايستي بازسازي شود، بايستي دوستانه شود تا در آن دوستي پا گيرد.
اكنون به عنوان مثال همه دانشجويان معماري و شهرسازي ميدانند كه ميتوان فضاي زيست را به گونهاي شكل داد كه انسانها با هم همزيستي مهربانانهاي داشته باشند يا آن را چنان كرد كه افراد در مقابل هم قرار گيرند و نيز كاري كرد كه با هم در تماس قرار نگيرند و همه منزوي باشند.
اهميت توجه به جهانمندي دوستي، تبديل مقوله دوستي به يك مقوله انتقادي است. بر اين پايه، هر جا ببينيم كه دوستي پا نميگيرد، دوستيها حقيقي نيستند و رياكاري و حسابگري در كار است، فورا بايستي بفهميم كه اشكالي در كار جهان است. از آنجايي كه جامعه بيمار است، در آن دوستي خوب، پا نميگيرد.
اصولا انسان، دوست را برمبناي سنجش چه جوانبي و برچه اساسي انتخاب ميكند؟ آيا روابط دوستانه نيز مشمول نظريات منفعتطلبانه «بنتامي» ميشود؟ آيا دوستيابي را نيز انتخابي استوار بر «اصل منفعت» بايد ديد يا آن را استوار بر نظريه ديگري ميبينيد؟
در تصورات كهن و رمانتيك است كه مفهوم «منفعت» منفي است. آن تصورات فقط واهي نبودهاند، از دورههايي ميآمدهاند كه عدم صداقت شاخص آنهاست. صداقت، مربوط به دوران نو است، مربوط به عصر جديد است، مربوط به تفكر انتقادياي است كه در اين عصر پا ميگيرد. منظومه «افسانه» نيما يوشيج به دلايل مختلفي يكي از شاخصهاي ورود ما به يك دوران تازه است. در «افسانه»، به حافظ تاخته ميشود كه «عشق»اش با دروغ همراه است و به درستي دليل آورده ميشود كه «عشق بي حظ و حاصل خيالي است». دوستي ناب و بدون چشمداشت و بدون هرگونه منفعتجويي از بافتههاي مردان توانگر دوران كهن است. منفعت، اصلا مفهومي منفي نيست اگر با صداقت توام باشد. مشمئزكننده آن خودخواهياي است كه مدام در مورد ازخودگذشتگي موعظه ميكند. انسان براي دوست شدن بر اساس سمپاتي انتخاب ميكند، يعني بر اساس پاتوس (شور) مشترك، كه اين پاتوس ممكن است چيزهاي مختلفي باشد. پاتوس فقط در معناي خاصي ممكن است معطوف به منفعت مالي يا جاه و مقام باشد. جهان انساني پاتتيك است، يعني آميخته به شور و شورآور است. انسان وجودي رويآورنده دارد، پرتشده در جهان است، بيرون از خود است، شوريده است. معطوف ميشود به كسي و شورش متمركز ميشود. با كسي دوست ميشود و در مفهوم خاصتر عاشق كسي ميشود. انسان موجودي نگران است، موجودي مواظب و مراقب است. دوستي، مواظبت از هم است، مراقبت از هم است و از اين رو ميتواند به اصطلاح هايدگري همچون يك وجوديه (اگزيستنسيال)، يعني همچون چيزي كه شاخص وجود انساني (اگزيستنس) است، در نظر گرفته شود. اين جهان ماست كه مضمون مواظبت و مراقبت را تعيين ميكند. هرگاه منفعتجويي غالب شد، بايستي به فكر تغيير جهانمان باشيم.
حال اگر از مفهوم دوستي بگذريم، از نظر شما مفهوم «دشمني» چيست؟
دوستي، كنش نيكخواهانه متقابل متمركز در متني از كنشهاي معنامند است. دشمني همين خصوصيات ساختاري را دارد، با اين تفاوت كه بدخواهي است. دشمني نيز از مقوله مواظبت و مراقبت است. در دوستي از همديگر مواظبت و مراقبت ميكنيم، در دشمني نيز مواظب و مراقب هم هستيم. دشمني نيز، همچون دوستي، بايستي بر زمينه جهاني كه در آن زندگي ميكنيم، توضيح داده شود.
بنابراين نميتوان نگاهي ذاتنگار و مطلقانگار به پديده و مفهوم «دشمني» هم داشت.
بله، توضيح ذاتگرايانه دشمني همانند توضيح ذاتگرايانه دوستي اشتباه است، اما علاوه بر اينكه اشتباه است، اي بسا خطرناك و فاجعهبار نيز باشد. مضمون اين توضيح اين است: الف، ب را دشمن ميدارد، چون در ذات ب چيزي است كه براي او آزاردهنده است. توضيح بديل اين ذاتباوري اين است: الف، ب را دشمن ميدارد، چون در جهان موجوديتش، وجود خود را مورد تهديد ب ميبيند. در اين تعريف همه چيز بسته به جهان است، بسته به اين است كه فرد در آن چه موجوديتي داشته باشد، يعني چگونه وجود خود را دريابد و بخواهد آن را تثبيت كند.
مي شود مشخصتر درباره ابعاد فاجعهآميز اين ماجرا توضييح دهيد.
گوياترين نمونه فاجعهبار ذاتباوري را در دشمني نازيها با يهوديان ميبينيم. نازيها ذات يهوديان را پليد ميدانستند، اصلا برايشان مهم نبود كه اين يهودياي را كه ميسوزانند، كيست، از كجا آمده است، چه فكر ميكند و آيا از وي خطري برميخيزد يا نه. بنابر برداشت غيرذاتباورانه از دشمني راه حل مشكل دشمني روشن است: بايستي تغييراتي در جهان و جهانبيني صورت گيرد، تا دشمني زايل شود.
آيا علت روانشناسي و جامعهشناسي خاصي دارد كه عدهاي همواره به دنبال دشمن ساختن براي خود هستند و چه ميشود كه انسان براي خود دشمن ميتراشد؟ دشمنتراشي چگونه تبديل به يك خصوصيت فردي ميشود؟
موضوع را از زاويه جهان در نظر بگيريم. فردي يا گروهي از آدمها با خصوصيتي چون او اين خصلت را دارند، اين بدان معناست كه جهانشان چنان ساماني دارد يا بيساماني آن چنان است، كه در آن با كس يا كساني تقابل قطبي پيش ميآيد، يا كس يا كساني به عنوان دشمن توليد ميشوند. اينكه چرا چنين است، ممكن است عيني يا ذهني يا تركيبي از اين دو باشد. ممكن است به وجود بسته و خشن جهان برگردد و ممكن است از جهانبيني برخيزد. با اين حال عارضه دشمنتراشي به عنوان خصوصيت فردي، موضوع تخصص من نيست. آنچه ميتوانم در مورد آن نظر دهم، جهانبيني دشمنتراش است. اين جهانبيني معمولا دراماتيك است، طرح جهان آن غلوآميز است، راههاي آن به دوراهي ميرسند انشعابها به گمراهي و عدم منجر ميشوند، هر راهي جز يك راه مفروض مستقيم منشا خطر پنداشته ميشود. جهانهاي آفريده توسط ايدئولوژيها چنيناند.
به اين ترتيب به اعتقاد شما توليد دشمن فرضي به چه كاري ميآيد؟ در چه كساني و در چه شرايطي اين روحيه بالا ميگيرد؟ آيا دشمنسازي را ميتوان يك بيماري دانست يا اينكه اين خصوصيت، تاكتيكي در روابط اجتماعي و ديگر روابط( اعم از بينالملل و سياسي و حتي شخصي) است؟
اگر بخواهم اجمالي پاسخ گويم بايد تاكيد كنم كه موردها گوناگوناند. در مورد ايدئولوژيك، ياريرساني متقابلي ميان ايدئولوژي و دشمن وجود دارد. ايدئولوژي دشمن را توليد ميكند و دشمن توليدشده، توجيهگر ايدئولوژي ميشود. براي بعضيها اين توليدگري و اين توجيهگري شايد تاكتيك باشد، در مورد برخي موضوع را بايستي همچون بيماري برسيد.
