مردي با بالهاي سربي
در باب داستاننويسي كه ناتمام مرد - مهدي يزدانيخرم
امروز من آن آدم ابترم كه پس از مرگم هيچ تنابندهاي را به جا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده شما پناه بياورد...
جلال آلاحمد – سنگي بر گوري
جلال آلاحمد يكي از مصاديق متناقض اما غيرقابل چشمپوشي روشنفكري و ادبيات ايران است. متناقض از آن روي كه در طول خطي درك ميشود كه يك سرش در نفي او و سر ديگرش در تاييد او شكل گرفته است. خطي كه يك سرش شمايل مردي است با دلبستگيهاي ژان پل سارتري و سر ديگرش در ورطه زيستن چونان لويي فردنيان سلين. حالا بعد از نزديك به چهار دهه از درگذشت آلاحمد او نه تنها به چهره يا موضوعي كهنه تبديل نشده بلكه بايد بپذيريم كه نوشتن در باب او هنوز هم نشان از توجه جدي روشنفكري ايران به او دارد. آلاحمد چه در مقام داستاننويس و چه در شأن يك روشنفكر پركار نهادي است از جمع آمدن روشنفكري و ادبيات متعهد در يك نويسنده ايراني كه هنوز هم نميتوان پروندهاش را به طور كامل و قطعي بايگاني كرد. او در جواني مرد، در زماني كه نه تنها باورهاي بخش اكثريتي از ادبيات روشنفكري ايران معطوف به او بود و در سايه شجاعت و جسارتش مشغول به تجربه رفتاري دگرانديشانه. آلاحمد هرچه بود و هرچه كرد نبايد بدون درك و توجه به همين ويژگيها ديده شود. شايد نه به عنوان نويسنده نه در مقام يك روشنفكر هيچگاه به بلوغ كامل و جامعي دست نيافت اما ميتوان گفت بضاعت حداقلي او اين حسن را داشت كه بسياري از راههاي نرفته را برود و هرچند ناتمام و ناقص اما توجيهپذير باز آيد. آلاحمد نه كوچك بود نه درخور اتهام. او قرباني درك عليل و ناصواب «كار روشنفكري» در زمانه خودش بود. كاري كه بر مدار هيجان و جسارت شكل گرفته بود نه تعقل و درك تاريخي. آلاحمد تراژدي روشنفكرياي بود كه از سنتگرايي به دل تجربهگرايي پرتاب شده بود و گمان داشت كه وظيفهاي براي آگاهي و روشنگري دارد.
نوشتن در باب نفي جلال آلاحمد همان خطري را دارد كه سخن گفتن در باب تاييدش. ايستادن در ميانه و تماشاي نويسندهاي كه روزگارش بسيار خاطره از او دارد شايد نزديكتر شدن باشد به آن مفهومي كه ميتواند حب و بغض را در باب او به حداقل برساند و واقعانگارانهتر نمايشش دهد. او در همين نگاه از ميانه يا از سر ميانهروي است كه حدود و اندازهاش را آشكار ميكند و نشان ميدهد كه چگونه ميتوان در عين متوسط بودن تبديل شد به الگو و نمادي براي يك نسل توانمند كه كمتر در رفتارها و روشهاي او شك و ترديد كردند. آلاحمد زماني نوشتن، داستان نوشتن را آغاز كرد كه تجربه در حوزه رئاليسم و رفتار انسان ايراني آغاز شده بود. اين تجربه با وجود سرگرداني در چگونگي فهم عناصر تاريخي سازنده اين انسان اين حسن را داشت كه به نويسنده تازه از راه رسيدهاي مانند آلاحمد فرصت و جسارت ايفاي نقش قهرمان را ميداد؛ قهرماني كه از تباهي روح اين انسان و طلسمها و نارواييهايي كه به او ميرفت دلتنگ بود و از سويي در جستوجوي يافتن ريشههاي اين تباهي. آلاحمد زماني توانايي درخورش در نوشتن را به حداقل رساند كه به دنبال همين «ريشهها» رفت. نوعي تفكر تاريخينما كه ميانگاشت درك و كشف ريشهها و در نهايت بازگشت يا توصيه بازگشت همان چيزي است كه نويسنده متعهد را از قصهگويي صرف نجات داده و به او «تعالي» ميبخشد. آلاحمد در جستوجوي اين تعالي بود كه آن نگاه سرد و خشن تاثيرگذارش را برد به سمت يافتن ادله. رئاليسم را در معناي سبكي و ساختاريش فرو نهاد و از آن به عنوان امري استفاده كرد كه هدفي جز كشف ريشههاي واقعي ندارد. آلاحمد كه ميتوانست در پوسته اين رئاليسم به روايتي يا به فاكنر گزارشي بدون دخالت از جهان انسان معاصرش بپردازد و فراتر رود از يك نسخهنويس ادبي مفهوم موردنظر را جور ديگري درك كرد. شايد به همين دليل باشد كه در اكثر داستانهاي او رگههاي درخشاني از تصويرسازيهاي يك ذهن زيبا ديده ميشود اما اين رگهها در همين آثار تبديل ميشدند به مصاديقي براي تفسير مفاهيم طرح شده در خود. آلاحمد بيشتر از آنكه راوي و گزارشگر حافظه انسان ايراني باشد و رفتارهايش، مفسر و حاشيهنويسي بود به اين رفتارها و همين بود كه بسياري از نوشتههاي او را به آثاري متوسط، تاريخ مصرفدار و در حال احتضار تبديل كرد و اگر به عنوان داستاننويس تا امروز زنده مانده مديون همان رگههاي پرقوت شكافتن روح و ذهن ترسخورده و منفعل شخصيتها و قهرمانيهاي داستانياش است. آلاحمد اگر باقي مانده نه خاطر «زن زيادي» است و نه «گلدستهها و فلك» بلكه به خاطر «سنگي بر گوري است» و شايد «مدير مدرسه». چنين وضعيتي در سالهاي دهههاي سي و چهل دامنگير بسياري از همنسلان او بود و شايد همين نگاه چپانديشانه هيجانزده بود كه ايشان را فراتر از يك نويسنده ميخواست و همين شد كه آلاحمد كه سر در گرو آلبركامو و ژان پل سارتر داشت اوژن يونسكو و لويي فردينان سلين را به نفع ايشان كنار گذاشت. او بين سلين بودن و سارتر شدن دومي را برگزيد و در مقياسي جهانسومي سرنوشتي چون او را نيز تجربه كرد. زندگي پرتنش و فرازو فرودي را تجربه كرد. مدام نوشت و تراكم نوشتهها در سنين جواني شأني برايش ساخت كه بينيازش كرده بود از خط زدن. پيشوا و «رئيس» يك نسل شد كه يا همراه او بودي يا عليهاش و به قول بسياري از دوستاناش چنان جذبهاي را به وجود آورده بود كه به ندرت ميشد از سايه آن گريخت. داستاننويس خوشقريحه با توسل به همين روح جسور، كمنظير و كنجكاو به خيابان آمد. محفل ساخت و محافلي را در هم كوبيد. آشكار و واضح سران فرهنگي و غيرفرهنگي رژيم را به مبارزه و مواجهه طلبيد و در سيواندي سالگي آنقدر مشهور شده بود كه نقش پيري سرد و گرم چشيده را بازي كند و اين دومين خطاي او بود. پذيرفتن نقش «مراد» و در عين حال وجود مديران ساخته شدن ناقص تنديس آلاحمد را سرعت بخشيد. به واقع اين اقبال كمنظير به جرياني تبديل شد كه آلاحمد در اوان كارش به آن تاخته بود و در سايه «هدايت» به گذر از تنديسها پرداخته بود. شايد اين دو خطاي بزرگ آلاحمد در حوزه داستان و انديشيدن به مفهوم روايت بروك اين وضعيت را آفريد كه در سالهاي بعد از مرگش با نويسندهاي نه چندان با بضاعت روبهرو شويم. آلاحمد زماني تاريخ را براي خود به عنوان داستاننويس كوتاه كرد كه به دنبال ريشه گشتن رفت و پير بودن در عين جواني. تراژدي سرنوشتش در اين مقام تلخ است و حسرتبار، چه او راهي را برگزيد كه هرچند از او مردي شجاع و نترس آفريد اما موجب اين شد كه بسياري از مريدانش در ستايش اين جسارت دچار اين فرض شوند كه او نمادي كامل است براي رئاليسم. آلاحمد پروژه نيمهتمام، رها و ناقص رئاليسمي بود كه از قضا هويت داستاننويسي ايران با جستوجويش در اين باب آغاز شده بود. آقاي رئيس سر به روشنفكري برد و رئاليسم را فرو گذارد. جسور بود و كمتحمل اما هيچگاه نتوانست و شايد نشد كه در سايه نوعي مشي ميانهرو تبديل به داستاننويسي شود با افقهايي زندهتر و غنيتر. آلاحمد روشنفكري بود كه نويسندگي را نيز محل احكام متغير فكرياش ميديد. هرچند اين ادول متغير به آشفتگي و شتابزدگياش در هر دو حوزه منجر شد. او ارزيابي شتابزدهاي- اما خوش قريحه- بود از انسان ايران و روزگارش؛ مردي كه به جستوجوي ريشهها رفت و از رفتارها و اخلاقهاي پيرامونش باز ماند. پروژه ناتمامي در زيباييشناسي ادبي كه آنقدر مسير عوض كرد تا به حجمي متناقض، بدون سبك و كلينما تبديل شد. آلاحمد مرد ناتمام داستان ايراني بود و اين ناتمامي خاصيتي بود كه از فعاليتهاي بيش از اندازهاش در حوزههاي ديگر به وجود آمد. او ميكوشيد جامعالاطراف باشد، حكيم باشد و نه روشنفكر. بر آن بود قهرمان قصهنويسي ايران باشد نه يك سبكگرايي صاحبساخت و همين بود كه در تمام عمر كوتاهش به مرد پروژههاي بزرگ نيمهتمام تبديل شد.
|
رئالیسم آلاحمد حسین پاینده |
اصطلاح «رئالیسم» در بحثهای مربوط به ادبیات داستانی به دو معنای عام و خاص به کار میرود. رئالیسم به مفهوم خاص، عنوان جنبشی ادبی است که در اواخر نیمه اول قرن نوزدهم آغاز شد و مشهورترین نمونههایش را در انگلستان در رمانهای جورج الیوت و تامس هاردی، در فرانسه در رمانهای بالزاک و فلوبر، در روسیه در رمانهای تالستوی و داستایوسکی و در آمریکا در رمانهای ویلیام دین هاولز و مارک تواین میتوان دید. رئالیسم به این مفهوم، جنبشی در تباین با رمانتیسم تلقی میشود و مدتهاست عمر آن به سر آمده است. اما رئالیسم به مفهوم عام، یک سبک ادبی است که هنوز در داستانهای کوتاه و رمانهایی که در زمانه ما نوشته میشوند استمرار دارد.
مدیر مدرسه، که در زمره کوتاهترین رمانهای جلال آلاحمد است، نمونهای خصیصهنما از آثار رئالیستی به مفهوم عام کلمه است. به بیان دیگر، آلاحمد در این رمان میکوشد تا انسانها و اوضاع اجتماعی را آنگونه که در زندگی واقعی (ایران دهه 1330) به نظر میرسیدند بازنمایی کند و لذا مدیر مدرسه را میتوان اثری نوشتهشده به سبک رئالیسم محسوب کرد. در این رمان صدوبیست صفحهای، آلاحمد در نوزده فصل داستان معلمی را روایت میکند که از راه تطمیع افراد بانفوذ، سمت مدیری برای خود دستوپا میکند تا بدین وسیله از مرارت و یکنواختی ملالآور ناشی از چندین سال تدریس در مدارس رهایی یابد. شخصیت اصلی، که خود راوی رمان نیز هست، در فصل نخست این مرارت و یکنواختی ملالآور را با طنزی گزنده چنین وصف میکند: «از معلمی هم اُقم نشسته بود. 10 سال الف ب درس دادن و قیافههای بهتزده بچههای مردم برای مزخرفترین چرندی که میگویی ... و استغنا با عین و استقرا با قاف و خراسانی و هندی و قدیمیترین شعر دری و صنعت ارسالمثل و ردالعجز ... و از این مزخرفات. دیدم دارم خر میشوم. گفتم مدیر بشوم» (8؛ تمام ارجاعات به این چاپ است: قم: انتشارات سعدی، 1369). هرچند او موفق به دریافت حکم مدیری مدرسهای در حاشیه شهر میشود، اما نهایتا خود را در تلاش برای مقابله با ناکارآمدی و فساد دستگاه آموزشوپرورش ناتوان مییابد و سرانجام از مقام خود استعفا میکند. رمان مدیر مدرسه، از فصل اول که راوی حکم مدیریت خود را دریافت میکند تا آخرین فصل که استعفای خود را روی «کاغذهای نشاندار دادگستری» مینویسد، مشحون از توصیفهای مشروحی است که در آنها آلاحمد تصویر دقیقی از وضعیت معلمان و کارکنان آموزشوپرورش و نیز دانشآموزان اقشار تحتانی جامعه ایران در دهه 1330 به دست میدهد.
در مدیر مدرسه، به تأسی از رمانهای رئالیستی، مکان رویدادها با ذکر جزئیات وبهطور دقیق توصیف میشود، چندان که گرچه خواننده معاصر این رمان را در نیمه دوم دهه 1380 میخواند، اما نثر باصلابت و تصویرگونه آلاحمد به او امکان میدهد ساختمانهای مدارس حاشیه شهرها در زمان نگارش این رمان را به سهولت در ذهن مجسم کند. نمونهای از این توصیفهای رئالیستی را در نقلقول زیر میتوان دید:
وسط حیاط یک حوض بزرگ بود و کمعمق. تنها قسمت ساختمان بود که رعایت حال بچههای قدونیمقد در آن شده بود. قسمت بالای حیاط تور والیبال بود که دو سه جایش در رفته بود و با سیم بسته بودند و دور حیاط دیواری بلند. درست مثل دیوار چین. سد مرتفعی در مقابل فرار احتمالی فرهنگ. و ته حیاط، مستراح و اطاق فراش بغلش و انبار زغال و بعد هم یک کلاس. کلاس اول. و معلم داشت «آب. بابا.» را پای تخته از شاگردی پس میگرفت. به مستراح سرکشیدم. از در که رفتیم تو دو تا پله میرفت پایین و بعد یک راهرو تا دیوار روبهرو و دست چپ پنجتا مستراح. همه بی در و سقف و تیغهای میان هر دو تای آنها. تا ته چاهکها پیدا بود و چنان گشاد که گاو هم تویش فرو میرفت. اطراف دهنه هر کدام از چاهکها آب راه افتاده بود و علامات ترس بچهها از افتادن در چنین سیاهچالهایی در گوشهوکنار بود. (22-21)
در نقلقول بالا، راوی که به تازگی به مدیریت این مدرسه منصوب شده است، همراه با ناظم به قسمتهای مختلف مدرسه سرکشی میکند. توصیفی که راوی در این بخش از حیاط مدرسه، حوض وسط حیاط، تور والیبال بستهشده در قسمت بالای حیاط، دیوار دور حیاط، و دستشویی مدرسه به دست میدهد، مانند تصاویری است که با دوربینی مجهز به لنزهایی شفاف از مکان اصلی این رمان برداشته شده باشند. حرکت راوی در قسمتهای مختلف حیاط مدرسه و متمرکز شدن نگاه او بر روی اشیا یا جنبههای خاصی از ساختمان، به خواننده امکان میدهد تا مکان این رمان را از نزدیک و بهطور دقیق بشناسد. برای مثال، راوی به گفتن این بسنده نمیکند که در حیاط مدرسه یک حوض بود، بلکه قرار داشتن این حوض در مرکز حیاط و بزرگ اما کمعمق بودن آن را نیز متذکر میشود: «وسط حیاط یک حوض بزرگ بود و کمعمق.» به طریق اولی، راوی با دقتی وسواسگونه توضیح میدهد که تور والیبال «دو سه جایش در رفته بود و با سیم بسته بودند» و آن را دقیقا در «قسمت بالای حیاط» بسته بودند. تشبیه دیوار دور مدرسه به «دیوار چین»، حسی بصری از امتداد و یکنواختی شکل این دیوار به خواننده افاده میکند. همچنین توصیف مشروح راوی از فضای داخلی توالتهای مدرسه، نه فقط مختصات هندسی و فیزیکی این مکان را روشن میکند، بلکه خواننده با خواندن این توصیف درمییابد که محل توالتها (که به اندازه دو پله پایینتر از سطح حیاط مدرسه قرار دارد) برای دانشآموزان کمسنوسال دبستانیای که از آن استفاده میکنند بیشتر شبیه یک دخمه دهشتناک است: یک راهرو با پنج توالت بیدر و سقف که فقط با تیغههای میانشان از یکدیگر جدا شدهاند. با این تمهید، مبالغه راوی درباره اينكه چاهکهای توالتها به قدری گشاد بودند که «گاو هم تویش فرو میرفت»، موجه به نظر میرسد. به این ترتیب، توصیف استعاری راوی از محل توالتها به عنوان «سیاهچال»، مبین استباط مشاهدهگری است که به چندوچون این مکان ریزبینانه دقت کرده و میخواهد با بازنمایی رئالیستی مشاهداتش خواننده را با خود همرای کند.
آلاحمد نه فقط تصویری رئالیستی از مکان رویدادهای این رمان ارائه میدهد، بلکه همچنین شخصیتها را با ذکر جزئیات جسمانی آنها چنان دقیق توصیف میکند که موفق میشود سنخی از افراد با ویژگیهای خاص را در رمانش بیافریند. توصیف ناظم و معلمان مدرسه در فصل دوم رمان، مثالی از این سنخسازیهای رئالیستی است:
ناظم جوان رشیدی بود که بلند حرف میزد و به راحتی امرونهی میکرد و بیا برویی داشت و با شاگردهای درشت روی هم ریخته بود که خودشان ترتیب کارها را میدادند و پیدا بود که به سرخر احتیاجی ندارد و بیمدیر هم میتواند گلیم مدرسه را از آب بکشد. معلم کلاس چهار خیلی گنده بود. دوتای یک آدم حسابی. توی دفتر اولین چیزی بود که به چشم میآمد، از آنهایی که اگر توی کوچه ببینی خیال میکنی مدیر کل است. لفظقلم حرف میزد .... معلم کلاس اول باریکهای بود سیاهسوخته. با تهریشی و سر ماشینکردهای و یخه بسته. بی کراوات. شبیه میرزابنویسهای دم پستخانه. حتی نوکرمآب مینمود. ساکت بود و حق هم داشت. میشد حدس زد که چنین آدمی فقط سر کلاس اول جرئت حرف زدن دارد و آن هم فقط درباره آی باکلاه و صاد وسط و از این حرفها. (14-13)
ناظم، به فراخور وظیفهاش که مهار کردن بچهها و برقراری «نظم» در مدرسه است، «رشید» است و با صدایی بلند «امرونهی» میکند و خود را از یاری دانشآموزان درشتهیکل محروم نمیکند. با این اوصاف، پیداست که به قول راوی از نظر ناظم، مدیر «سرخری» زائد است. ویژگیهای جسمانی ناظم (قد بلند و لحن آمرانه) بر این برداشت مدیر (و خواننده) صحه میگذارد که این شخصیت برای حفظ قدرت اجرایی خود خواهناخواه با مدیر جدید کشمکش خواهد داشت. عین همین رابطه تنشآمیز در آینده را میتوان از توصیف جسمانی معلم کلاس چهارم حدس زد: شخص بزرگجثهای که لفظقلم صحبت کردنش چنین القا میکند که او معلمی ساده نیست، بلکه در آموزشوپرورش سمت مدیرکلی دارد. در تباین مستقیم با این شخصیت اخیر، معلم کلاس اول بدنی نحیف دارد و ظاهرش (تهریش و موی بسیار کوتاه شده سرش و یقه بسته پیراهنش) حاکی از روحیه تسلیمپذیر و محافظهکار اوست. این سنخ از شخصیتهای سرکوبشده که به پیروی کردن از گفتمان مسلط و نیز به فرمانبرداری از صاحبان قدرت عادت کردهاند، طبیعتا فقط در حوزه بسته و بسیار محدود «اقتدار» کذايیشان میتوانند ابراز وجود کنند و لذا باید این حرف راوی را مقرون به واقعیت دانست که این قبیل معلمان «فقط سر کلاس اول جرئت حرف زدن [دارند] و آن هم فقط درباره آی باکلاه و صاد وسط و از این حرفها». به سخن دیگر، آنها به برخورداری از حقوقی مختصر و زندگیای محقرانه رضایت میدهند و فکر بر هم زدن نظم موجود و درانداختن طرحی نو هرگز به ذهن آنان خطور نمیکند.
آلاحمد در شخصیتپردازی سایر معلمان این مدرسه، رئالیسم را با نوعی کاریکاتورسازی بسیار طنزآمیز ترکیب میکند. برای مثال، یکی دیگر از معلمان این مدرسه از زبان راوی اینگونه توصیف میشود: «معلم کلاس دوم کوتاه و خپله بود و به جای حرف زدن جیغ میزد و چشمش پیچ داشت. و من آن روز اول نتوانستم بفهمم وقتی با یکی حرف میزند به کجا نگاه میکند.»(14) کاریکاتورسازی، بنا به تعریف، عبارت است از مبالغه در یک ویژگی خاص در عین حفظ سایر ویژگیهای یک شخصیت. در شخصیتی که آلاحمد از معلم کلاس دوم ساخته است، نحوه حرف زدن این معلم (جیغمانند بودن صدای او) با پیچش چشم و «کوتاه و خپله» بودن او درهممیآمیزد تا در مجموع شخصیتی کمیک ایجاد شود. برای تشدید همین جنبه کمیک است که راوی در ادامه توصیف معلم یادشده چنین میگوید: «با هر جیغ کوتاهی که میزد هرهر میخندید ...من همهاش دلم برای بچهها میسوخت که چطور میتوانند سر کلاس چنین معلمی ساکت بنشینند.» (همانجا) عین همین شخصیتپردازی کاریکاتورسازانه را در توصیف راوی از معلم کلاس سوم میتوان دید: «معلم کلاس سه یک جوان ترکهای بود؛ بلند و با صورت استخوانی و ریش از ته تراشیده و یخه بلند آهاردار. وقتی راه میرفت نمیشد اطمینان کرد که پایش نپیچد و به زمین نخورد.» (همانجا) آلاحمد معلم اخیر را از چنان ویژگیهای جسمانیای برخوردار کرده است که نقطه مقابل معلم قبلی به نظر برسد: برخلاف معلم کلاس دوم که «کوتاه و خپله» است، معلم کلاس سوم «ترکهای [و] بلند» است و صورتی استخوانی دارد. اما به رغم این تباین، وجه اشتراک این دو شخصیت کاریکاتوربودن آنهاست: این معلم چنان بدن نحیف و ضعیفی دارد که هنگام راه رفتن به نظر میرسد هر آن ممکن است نقش بر زمین شود. از طریق این شخصیتپردازی کاریکاتورسازانه، آلاحمد موفق به القای این دیدگاه میشود که معلمان به دلیل مشکلات معیشتی و فقری که ذاتی حرفه آنان است، از سلامت جسمانی برخوردار نیستند؛ کما اينكه راوی در ادامه راجع به معلم کلاس سوم میگوید: «چیزی از ناسلامتی در برق چشمهایش بود که مرا واداشت از ناظم بپرسم مبادا مسلول باشد.» (همانجا) بدین ترتیب، طنز در رمان مدیر مدرسه در خدمت بیان واقعیتی انکارناپذیر قرار میگیرد که تا به زمانه ما همچنان به قوت خود باقی است: به رغم نقش مهم معلمان در حوزه تعلیم و تربیت، معیشت ایشان هیچگاه با مسوولیتهای خطیری که به عهده آنان گذاشته میشود همخوانی نداشته است و لذا تقریبا از بدو تاسیس وزارت آموزشوپرورش تا به امروز، معلمان در زمره کمدرآمدترین اقشار جامعه ایران محسوب میشوند.
از شیوه شخصیتپردازیای که آلاحمد در مدیر مدرسه اختیار میکند، چنین برمیآید که نه فقط معلمان، بلکه کلا کارکنان این دستگاه بوروکراتیک و ناکارآمد (وزارت آموزشوپرورش) با مضیقههایی مشابه در زندگی خود دست به گریبان هستند. فراش مدرسه به گونهای به خواننده معرفی میشود که گویی اصلا انسان نیست، بلکه یک شیء است:
چیزی از لای در آهسته خزید تو. کسی بود. فراش مدرسه بود با قیافهای دهاتی و ریش نتراشیده و قدی کوتاه و گشادگشاد راه میرفت و دستهایش را دور از بدن نگه میداشت و حرف که میزد نفسنفس میزد. انگار الان از مسابقه دو رسیده است. (17)
فراش در اولین برخورد، انسان به نظر نمیرسد؛ «چیزی» است که داخل میآید. اما حتی نحوه ورودش به دفتر مدیر، به راه رفتن انسان شبیه نیست و لذا «خزیدن» توصیف بهتری از طرزآمدنش است: «از لای در آهسته خزید تو.» با قامت کوتاه و چهره زمخت و روستاییاش، فراش واجد ویژگیهای جسمانی ازلی ـ ابدیای است که این قشر خاص (فراشان مدرسه) را در ذهن خواننده ایرانی تداعی میکند. اینجا نیز آلاحمد موفق به آفرینش شخصیتی کاملا سنخی میشود، شخصیتی که همچون سایر حقوقبگیران آموزشوپرورش وضعیتی دون شأن انسان دارد: «زن داشت و بچهای .... انبار بغل مستراح را به او داده بودند. اما هنوز ماهی پنج تومان حق سرایداریاش را نتوانسته بود وصول کند.» (همانجا) در تصویر رئالیستیای که آلاحمد از شخصیتهای این مدرسه سنخی به دست میدهد فقر، در سطوح مختلف، گریبانگیر همه دستاندرکاران دستگاه آموزشوپرورش است.
رماننویسان رئالیست (خواه رئالیستهای قرن نوزدهم مانند دیکنز و خواه نویسندگان دورههای بعدی مانند آلاحمد که به سبکسیاقی رئالیستی داستان نوشتهاند) معتقدند که انعکاس دادن سطح مشهود واقعیت در آثارشان، به آنان امکان میدهد تا توجه خواننده را به کُنه واقعیت معطوف کنند. بازتاباندن سطح مشهود واقعیت مستلزم پرداختن به چندوچون زندگی انسانهایی معمولی (نه اشرافزادگان و قهرمانان فوقبشری ادبیات پیشین) است. برخلاف رمانتیکها که میکوشیدند از وضعیتی موجود فراتر روند تا به وضعیتی کمالمطلوب (یا ایدهآل) دست یابند، مکانهای عادی و رویدادهای مکرر روزمره و نیز شخصیتهایی از اقشار میانی و فرودست ساختمایههای اصلی آثار هنرمندان و نویسندگان رئالیست بوده است. از این رو، فقر همواره یکی از بنمایهها (یا مضامین مکرر) رئالیسم بوده است. در بسیاری از رمانهای رئالیستی، شخصیتها قربانی فقری هستند که دامنگیر اکثر آحاد جامعه است. ایضا در رمان مدیر مدرسه، آلاحمد میکوشد تا با ارائه تصویری دقیق از جامعه نشان دهد که نه فقط متولیان امر آموزشوپرورش، بلکه سوژههای تعلیم و تربیت (دانشآموزان) نیز از فقر رنج میبرند. نمونهای از این تصویرپردازیهای رئالیستی درباره فقر را در فصل هفتم رمان آلاحمد میتوان دید. راوی که در شگفت است چرا دانشآموزان صبحها خیلی زود به مدرسه میآیند، گویی که «اول آفتاب از خانه بیرونشان کرده باشند»، مکررا تلاش میکند زودتر از آنان به مدرسه برسد اما همانطور که خود با لحنی طنزآمیز میگوید، «عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفس به علم آلوده بچهها استنشاق کنم» (43). مشاهده تیزبینانه به زودی علت زود آمدن بچهها را برملا میکند: «از راه که میرسیدند دور بخاریها جمع میشدند و گیوههاشان را خشک میکردند. عدهای هم ناهار میماندند و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماندن هم مساله کفش بود. هر که داشت نمیماند. این قاعده در مورد معلمها هم صدق میکرد. اقلا یک پول واکس جلو بودند» (44-43). بچهها که اکثرشان خانوادههایی فقیر دارند، در مدرسه از موهبت بخاری برخوردار میشوند و فقر چنان به تاروپود این جامعه نفوذ کرده است که نه فقط دانشآموزان، بلکه همچنین معلمان مدرسه برای صرفهجویی در مخارج خرید یا نگهداری کفش مجبورند حتی در زنگ طولانی ناهار همچنان در مدرسه بمانند. مشاهدات مدیر در زنگ ناهار، جنبهای دیگر از واقعیت فقر را آشکار میکند:
از بیست، سی نفری که ناهار میماندند، فقط دو نفرشان چلوخورش میآوردند ...بقیه گوشت کوبیدهای، پنیر گردویی، دمپختکی و از این جور چیزها. دو نفرشان هم بودند که نان سنگك خالی میآوردند. نه دستمالی، نه سفرهای، نه کیفی. برادر بودند. پنجم و سوم. صبح که میآمدند جیبهاشان بادکرده بود. سنگك را نصف میکردند و توی جیبهاشان میتپاندند و ظهر که میشد مثل آنهایی که ناهارشان را در خانه میخوردند، میرفتند بیرون. لابد توی بیابان گوشه دنجی پیدا میکردند که نانشان را به سق بکشند و برگردند.(74)
نقلقول بالا با جزئیات آمارگونهای که درباره تعداد دانشآموزان ناهاری و نوع غذای آنان به خواننده ارائه میدهد و همچنین تصویر دو برادری که ناچارند به دور از چشم دیگران به خوردن نان خالی اکتفا کنند، فقر را به یکی از مضامین اصلی رمان مدیر مدرسه تبدیل میکند. توصیف آلاحمد از دو برادر کلاس پنجم و سوم، به آثار نقاشان رئالیستی همچون گوستاو کوربه در تابلو معروف صدقه گدا به گدا شباهت دارد که فقر مفرط را از راه نشان دادن گدای خردسالی در حال گرفتن صدقهای از دست گدایی دیگر به نمایش میگذارد. به کار بردن تعابیری مانند «جیبهای بادکرده» یا «تپاندن نان در جیب»، بهویژه تصریح اينكه نان مورد نظر از نوع سنگک است که قاعدتا تا هنگام ناهار میبایست بیات شده و خوردن آن توسط این کودکان سخت بوده باشد، رئالیسم این روایت را تشدید میکند. چنانکه از همین نمونه پیداست، رئالیسم در رمان آلاحمد در خدمت بیان حقایق تلخ و ناخوشایندی قرار دارد که عاری از هرگونه صبغه رمانتیک است.
در عین اينكه آلاحمد هنرمندانه از سبکی رئالیستی برای بازتاباندن واقعیتهای زمانه خود بهره گرفته است، میتوان استدلال کرد که در این رمان، او گاه با اظهارنظرها و تفسیرهای بیش از حد صریح راوی درباره همان واقعیتها، تمایز بین هنر رئالیستی و بیانیه اجتماعی را مخدوش میکند. راوی مدیر مدرسه شخصیت خودآگاهی است که از راه یک دهه تدریس در مدارس، با بوروکراسی و ناکارآمدی نظام آموزشوپرورش به خوبی آشناست. به سبب همین آشنایی، راوی در بسیاری موقعیتها پس از توصیف یک رویداد یا پس از نقل یک گفتوگو، در خصوص دلالت آن رویداد یا گفتوگو صریحا نظر میدهد. نمونهای از این دخالتهای نابجا در روایت را در اوایل فصل یازدهم میبینیم؛ جایی که راوی از یافتههای خود درباره اصالت معلمان نسل قبل و خودباختگی معلمان جدید سخن میگوید:تازهتازه خیلی چیزها کشف میکردم. یکی اينكه جای معلمهای پیرپاتال زمان خودمان عجب خالی بود! چه آدمهایی بودند! چه شخصیتهای بینام و نشانی ...و اینها چه جوانهای چلفتهای! چه مقلدهای بیدردسری برای فرنگیمآبی! نه خبری از دیروزشان داشتند، نه از ملاک تازهای که با هفتاد واسطه به دستشان داده بودند چیزی سرشان میشد. بدتر از همه بیدستوپاییشان بود. مثلا به کله هیچکدامشان نمیزد که دستبه يکی کنند و کار مدرسه را یک هفته نه، یک روز، حتی یک ساعت لنگ کنند. آرام و مرتب درست مثل واگن شاهعبدالعظیم میآمدند و میرفتند. فقط بلد بودند روزی ده دقیقه یا یک ربع دیرتر بیایند و همین و از این هم بدتر تنگنظریشان بود. سه بار شاهد دعواهایی بودم که سر یک گلدان میانشان میافتاد. (73-72)
نقلقول بالا بیشتر به تاملات خودآگاهانه نویسنده درباره موضوعی که با استناد به کتاب غربزدگی آلاحمد میتوان گفت برای شخص خودش بسیار مهم بوده است، شباهت دارد. لحن راوی در اینجا، موعظهگيرانه و حاکی از نگرشی منفی درباره نسل جدیدی است که ــ به زعم آلاحمد ــ از یک سو با گذشته خود بیگانه شده و از سوی دیگر با هویت کاذبی که برایش مقرر شده ناآشناست. به بیان دیگر، در پس نوستالژی راوی برای «معلمهای پیرپاتال زمان خودمان» که او معتقد است «شخصیتهای بینام و نشان» بودند، کوششی برای برائت از «مقلدهای ...فرنگیمآب» به چشم میخورد. راوی همچنین با تشبیه معلمان مدرسه به «واگن شاهعبدالعظیم» آنان را به دلیل محافظهکاریشان و اجتناب از اعتصاب، سخت به باد انتقاد میگیرد و این ملامت تند نیز رنگوبویی از آرمانگرایی سوسیالیستی خود آلاحمد دارد که در دورهای نسبتا طولانی از عمرش فعالیتهای حزبی مارکسیستیای از جمله در ترغیب افراد طبقات متوسط و تحتانی به اعتصاب داشت. تنزل روایت رئالیستی به نوعی سطحیگری روایی را در نقلقول بالا همچنین میتوان در این دید که راوی معلمان مدرسه را افرادی «تنگنظر» مینامد و به «دعواهایی ...که سر یک گلدان میانشان میافتاد» استناد میکند. لیکن وظیفه رماننویس این نیست که اینچنین درباره شخصیتهای رمانش داوری کند؛ هنر رماننویس در به نمایش گذاشتن «تنگنظری» یا هر خصیصه منفی یا مثبت دیگری است که در شخصیتهای رمانش وجود دارد. آلاحمد میتوانست بهراحتی اپیزود دیگری به این رمان اضافه کند و رویدادی را که مصداق و نشاندهنده «تنگنظری» معلمان است در پیرنگ رمان بگنجاند. اتفاقا راویای که نویسنده برای روایت این رمان برگزیده است، به حکم جایگاهش به عنوان مدیر این مدرسه که به او امکان میدهد در هر امری دخالت کند یا هر جا که میخواهد حضور داشته باشد، به سهولت و به نحوی باورپذیرانه میتوانست چنین اپیزودی را روایت کند. اما به جای اختیار کردن این تمهید طبیعی، آلاحمد به محکوم کردن تصنعی معلمان از زبان مدیری خودآگاه و اصلاحطلب بسنده میکند، چندان که حتی آنان را «بیشخصیت» و «هیچکاره» مینامد: «بدتر از همه اینها، بیشخصیتی معلمها بود .... دو کلمه حرف نمیتوانستند بزنند. از دنیا ــ از فرهنگ ــ از هنر ــ حتی از تغییر قیمتها و از نرخ گوشت هم بیاطلاع بودند. عجب هیچکارههایی بودند!» (73). خواندن این اظهارنظرهای دخالتگرانه و صریح، این پرسشها را موجه میکند که: به راستی آلاحمد چرا این رمان را از زاویه دید اولشخص روایت کرد؟ آیا روایت همین رمان از منظر سومشخص دانای کل زمینه مناسبتر و امکان بیشتری برای این نوع قضاوتهای خردمندانه فراهم نمیکرد؟
راوی آلاحمد علاوه بر اينكه درباره سایر شخصیتها قضاوت میکند و قاطعانه نظر میدهد، رویدادها را نیز مستمسکی برای بیان دیدگاههای سیاسی خود قرار میدهد. به همین سبب، برخی از رویدادهای رمان مدیر مدرسه چنان تصنعی به نظر میآیند که گاه خواننده احساس میکند این رویدادها اساسا با هدف بیان یک دیدگاه سیاسی به رمان اضافه شدهاند. کل فصل دهم رمان، نمونهای از این قبیل رویدادهای معترضه است. در این فصل، راوی حادثه تصادف کردن معلم کلاس چهارم با اتومبیلی را بازمیگوید که راننده آن فردی آمریکایی بوده است. مدیر پس از اطلاع از این رویداد بلافاصله به پاسگاه کلانتری میرود و چون نتیجهای نمیگیرد راهی بیمارستانی میشود که معلم یادشده در آن بستری شده است. در بیمارستان، مدیر هنگام مواجهه با معلم که اکنون با بدنی باندپیچیشده روی تخت خوابیده است، این افکار از ذهنش میگذرد: «آخر چرا؟ چرا این هیکل مدیرکلی را با خودت اینقدر اینور و آنور بردی تا بزنندت؟ تا زیرت کنند؟ مگر نمیدانستی که معلم حق ندارد اینقدر خوشهیکل باشد؟ آخر چرا اینقدر چشمپرکن بودی؟ .... مگر نمیدانستی که خیابان و راهنما و تمدن و آسفالت همه برای آنهایی است که توی ماشینهای ساخت مملکتشان دنیا را زیر پا دارند؟» (67). رویدادهای رمان رئالیستی باید بهطور طبیعی از یکدیگر نشأت بگیرند. به سخن دیگر، زنجیرهای علتومعلولی باید رخ دادن هر واقعه را ناشی از حادث شدن رویدادی پیشین جلوه دهد. در غیاب چنین رابطه علّیای، رویدادها میتوانند رنگی مصنوعی به خود بگیرند و این دقیقا همان نقصانی است که فصل دهم رمان مدیر مدرسه دارد. ظاهرا این اپیزود میبایست در این رمان گنجانده میشد تا آلاحمد بتواند احساسات ضدآمریکایی خود را شورمندانه بیان کند. به داشتن احساسی یا دیدگاهی معین نمیتوان معترض شد، اما وقتی این احساس یا عقیده اینگونه مستقیم و با زبانی شعارگونه مطرح میشود، آنگاه میتوان استدلال کرد که نویسنده عناصر رمان را (در اینجا پیرنگ و شخصیت را) دستاویزی برای صدور یک بیانیه درباره آن احساس یا دیدگاه کرده و لذا به جنبه زیباییشناختی رمان خدشه وارد آورده است. این گفته راوی که «خیابان و راهنما و تمدن و آسفالت» فقط جان آمریکاییها را محفوظ نگه میدارد و نه جان معلمهای جهان سوم را، مبین ضدیت آلاحمد با گفتمان مردمفریبانه «تمدن بزرگ» در دوره پهلوی دوم است، اما این ضدیت میبایست با اجتناب از این قبیل اظهارات ــ که بیشتر به یک سخنرانی سیاسی میماند ــ در رمان منعکس میشد. چنانکه میدانیم در سالهای نوشتهشدن این رمان، عده زیادی از مستشاران آمریکایی در ایران فعال بودند. آلاحمد احتمالا در پی القای این حقیقت بوده است که این مستشاران به علت برخورداری عملی از مصونیت قضایی، رفتاری بیمحابا و لجامگسیخته داشتهاند و لفاظی سردمداران حکومت وقت مبنی بر اينكه مردم ایران از موهبات جامعهای قانونمند و متمدن بهرهمند هستند، با واقعیتهای مشهود انطباق ندارد. اما نقض عرفهای رئالیسم و تحمیل اپیزودهایی که کارکردی جز فراهمکردن امکان بیان یک دیدگاه سیاسی ندارند، آلاحمد را وامیدارد تا این فصل را به نامحتملترین و باورناپذیرترین شکل ممکن تمام کند. در آخرین پاراگراف فصل دهم، راوی تا ساعت دو بامداد بیدار میماند تا گزارش مفصلی را درباره تصادف تنظیم کند و صبح همان روز استشهاد معلمان مدرسه را هم به آن ضمیمه میکند. اما صبح روز بعد، پدر معلم کلاس چهارم با مراجعه به مدیر او را از پیگیری درباره این تصادف منع میکند: «از طرف یارو آمریکاییه آمدهاند عیادتش و وعدهووعید که وقتی خوب شد در اصل چهار استخدامش کنند و با زبان بیزبانی حالیام کرد که گزارش را بیخود دادهام و حالا که دادهام دنبال نکنم و رضایت طرفین و کاسه از آش داغتر و از این حرفها ...خاک بر سر مملکت.»(71) ظاهرا از نظر راوی، دلسوزی برای جامعهای که آحادش خود به عقبماندگی خویش رضایت میدهند، کاری عبث و بلاهتبار است. پس مساعی مدیر و شببیداری او برای تنظیم شکایت از مجرم آمریکایی، نوعی دلسوزی بیجاست و حکم داغتر شدن کاسه از آش را دارد. بدین ترتیب، عبارتی که راوی از سر خشم بر زبان میآورد («خاک بر سر مملکت»)، تصنع گفتههای شعارگونه او را بیش از پیش تشدید میکند. در واقع، شاید بتوان گفت که این قبیل اظهارات شعارگونه، بیشتر مبین استیصال مبارزان سیاسیای است که در سالهای پس از کودتای بیستوهشتم مرداد از انفعال عمومی و تن در دادن مردم به اعاده دیکتاتوری پهلوی دچار نوعی استیصال شده بودند. رمان آلاحمد این روحیه سرخورده را به طرزی آشکار منعکس میکند، اما از حفظ صبغه هنرمندانه خود (نمایش غیرمستقیم اندیشهها و احساسات) بازمیماند. از این حیث، مدیر مدرسه گاه نه یک رمان بلکه نوعی سند اجتماعی به نظر میرسد.
به اعتقاد رماننویسان رئالیست، هنر عبارت است از بازتاباندن واقعیتهای تلخی مانند فقر بدون تلاش برای خوشایند جلوه دادن آن واقعیتها. آنان رمان رئالیستی را آینه شفافی میدانستند که حقایق میبایست مستقل از ذهنیت نویسنده در آن منعکس شوند. قرائتی که در مقاله حاضر ارائه شد نشان میدهد که در این گزاره میتوان مناقشه کرد. هر هنرمندی که عناصری خاص را برای آفریدن اثرش برمیگزیند، خواهناخواه ذهنیت خود را نیز در آفرینش آن اثر دخیل میکند. برای مثال، تصمیم نقاش درباره اينكه چه کسانی را در حال انجام دادن چه کاری و در کدام مکان و زمان به تصویر بکشد، همهوهمه انتخابهایی هستند که باعث حذف سایر گزینهها از تابلو او میشوند. به طریق اولی، تصمیم آلاحمد در خصوص اينكه چه شخصیتهایی را در رمان مدیر مدرسه بگنجاند و چه کشمکشی را میان آنان بپروراند، خود حکم گزینشی را دارد که نامرتبط با ذهنیت خود او (باورها یا گرایشهایش) نیست. آلاحمد در نگارش این رمان سبکوسیاقی رئالیستی به کار برده است زیرا مکانها یا لباس و ظاهر شخصیتها یا اثاث اتاقی را که آنها در آن گفتوگو میکنند، با چنان جزئیات مشروحی توصیف میکند که خواننده احساس میکند خود در آن اتاق حضور دارد و شاهد گفتوگوی انسانهایی واقعی در برابر خویش است. از این حیث، مدیر مدرسه یک رمان خصیصهنمای رئالیستی است. اما به رغم این سبک که ایجاب میکند نویسنده فقط واقعیتها را بازتاباند، راوی در بسیاری از بخشهای این رمان به سخنگویی تبدیل میشود که دیدگاههای سیاسی و آرا و اندیشههای خود آلاحمد را تبیین میکند. از این حیث، رمان مدیر مدرسه در عین همه قوتهایش، دچار نوعی تناقض درونی است.
|
آلاحمد متفكر نبود گفتوگو با دكتر ضياء موحد - عليرضا غلامي |
آلاحمد كيست و چرا بين شخصيتهاي ادبي و روشنفكري معاصر هر كس او را به سمت خود ميكشاند؟ واقعيت اين است كه با آنكه چيزي حدود 40 سال بيشتر از درگذشت او نگذشته اما چهره او در تاريخ و ادب معاصر، چهرهاي مخدوش و تحريف شده است. «ضياء موحد» از منظري ديگر به پديده جلال آلاحمد نگاه ميكند. قرار گفتوگو در انجمن حكمت و فلسفه بود؛ در اتاق شخصي موحد. حرفها بيشتر به مواضع روشنفكري آلاحمد مربوط است و چندگانگي او در برخوردش با مسائل روز.
ما وقتی درباره آلاحمد حرف ميزنیم همیشه یک دوگانگیای در زندگی و آثارش ميبینیم. یکجا مثل «غربزدگی» مثل یک مصلح همه را به آداب و سنن جامعه خود ميخواند و یک جای دیگر مثل «سنگی بر گوری» تا آنجا پیش میرود که سیمین دانشور دربارهاش ميگوید که او خودش را نسبت به گذشته و آینده و سنت خلاص کرد و به نهیلیسم و هیچی رسید.این دوگانگی را شما چطور تفسیر ميکنید؟
ما دو تا آلاحمد داريم. يكی آلاحمدي كه روشنفكر است. روشنفكر آدمي است منتقد، باانصاف، راستگو و صميمي؛ فردي مثل هدايت. صادق هدايت نمونه بارز روشنفكري است. چه با عقايدش مخالف باشيد و چه موافق باشيد. او آدمي است كه صميمي است با خودش. يكي هم آلاحمدي که سياستپيشه است. آدم سياستپيشه به اقتضاي سياست بالا و پائين ميرود. احتمالا دروغ هم ميگويد، احتمالا هوچيگري هم ميكند. براي از ميدان بيرونبردن حريف هم از هر وسيلهاي استفاده ميكند. روشنفكر كارش اين نيست. آلاحمد اين دو چيز را با هم دارد. در زمينه روشنفكري محصول آلاحمد داستانهايي است كه نوشته و در سطح خيلي درخشاني هم نيست. آنچه بارز كرده كار آلاحمد را در واقع نثرش است، به خصوص در «مدير مدرسه» يا «غربزدگي»؛ نثري كه قابل تقليد هم نيست. يعني به قدري نثر مشخصاتش بارز است كه اگر كسي تقليد كند مهر تقليدكردن به او ميخورد و اين اتفاقي بود كه بعد از انتشار «غربزدگي» افتاد. در مجله فردوسي هر كس هر چه مينوشت سبك نثر آلاحمد بود . آلاحمد آدمي بود كه بيحساب و كتاب و تحت تاثير احساساتش زياد حرف ميزد و اشتباهات فراواني هم مرتكب ميشد. براي نمونه وقتي كه «غربزدگي» منتشر شد «آيدين آغداشلو» نقدي نوشت كه در مجموع مقالاتش هم دوباره چاپ شد و نقدي هم «داريوش آشوري» نوشت كه آنجا هم برداشتها و اشتباهات فاحش «آلاحمد» را گفت و تا وقتي آلاحمد زنده بود از اين نقد ناراحت بود و جالب اينكه «داريوش آشوري» ميگفت من به تشويق «آلاحمد» نوشتم اين نقد را. ميگفت من در جايي راجع به «غربزدگي» صحبت كردم و(آلاحمد) با همان لحن خودش گفت كه رئيس ميترسي بنويسي؟ و من نوشتم و وقتي نوشتم هر جا صحبت كرد نوعي توهين كرد و اظهار دلخوري. اين بخش هنري و تا حدي روشنفكري آلاحمد بود.
يك بخش هم بخش سياستپيشگي او بود كه دقيقا دور از مسائل روشنفكري بود. آدمي است كه به راحتي هوچيگري ميكند. به راحتي غرق شدن «صمد بهرنگي» و خودكشي «تختي» را مياندازد گردن رژيم. يك روشنفكر هر چقدر با يك دستگاه مخالف باشد به خاطر مخالفت دروغ نبايد بگويد. حق ندارد دروغ بگويد. چون اين كار سندي ميدهد به دست هر كس ديگري كه استفاده كند. رژيم شاه به اندازه كافي نقطه ضعف داشت. رابطهاش با اسرائيل، تسليم بيچون و چرايش در برابر آمريكا و ساواك وحشتناكي كه داشت. احتياجی به اين نبود كه ما هم با اطلاع به اينكه ميدانيم او غرق شد و او خودكشي كرد عالما و عامدا ماجرا را بيندازيم به گردن رژيم. كار ديگري كه آلاحمد ميكرد اين بود كه اشتباهاتي مرتكب ميشد و راههايي ميرفت كه دلش نميپسنديد. بعد براي اينكه يك جوري از گناهي كه كرده خودش را تبرئه كند ماجرا را ميانداخت گردن رژيم. مينوشت كه من با دستگاه شركت نفت مخالفم اما اشتباه كردم چك گرفتم. تحقيقي كردم و چك گرفتم. براي گرفتن اين چك هم دو سه صفحه سياه ميكرد براي اينكه يك جوري بگويد من با اكراه اين چك را گرفتهام. خب اينكه ديگر با اكراه و رضا ندارد!! تازه يك تحقيقي كردهاي و آنها هم در مقابل، يك پولي به تو دادهاند، ديگر اين همه سروصدا ندارد. يا در جاهاي ديگر مثل حملاتش به فرانكلین هم همين رفتار را داشت. «كريم امامي» به من ميگفت كه اغلب كساني كه به فرانكلین حمله كردند و از موضع سياسي خواستند بگويند كه فرانكلین در ايران يك پايگاه امپرياليستي است، با ما همكاري كردند. خب آلاحمد هم يكي از آنها بود. كار را ميكرد بعد براي اينكه خودش را تبرئه كند برميداشت چيزهايي مينوشت. او يك چنين تزلزلي داشت. در واقع آلاحمد همچنان تودهاي ماند. با همان هوچيگريها و با همان سياستپيشگيهايش، با همان روشهايي كه حزب توده براي از ميدان به دركردن افراد انجام ميداد، همان كاري كه عملا وقتي پاش ميافتاد خودش هم ميكرد.
کسی مثل احمد فردید رواجدهنده اندیشههای هایدگر در ایران بود. خب آلاحمد هم از طریق فردید با مساله تکنولوژی و سلطه آن بر تمدن غرب و شرق آشنا ميشود. خود هایدگر نسبت به سلطه ماشین انتقاد داشت اما بعد از جنگ اول و دوم. حالا آلاحمد با یک فاصله زیاد داشت این حرفها را تکرار ميکرد و حتی آشنايیاش هم با آثار و اندیشههای سارتر و کامو به این صورت بود. جايی خواندم که وقتی «غیاثی» از فرانسه به ایران آمده آلاحمد از او درباره سارتر پرسیده و او هم گفته که سارتر دیگر مرده حالا عصر میشل فوکو است و آلاحمد از این حرف ناراحت شده.
يكي از مشخصات آلاحمد چيزي است كه غربيها لغت «اروگنس» را برايش به كار ميبرند و من الان معادل خوبي براي لغت «اروگنس» توي ذهنم نميآيد. ميتوانيم بگوييم يعني ادعاي زياد كردن. آلاحمد مصاحبهاي كه با «شميم بهار» كرده در «انديشه و هنر» ميگويد: در ادبيات فرانسه چيزي نميگذرد كه من ندانم و اين يك حرف كاملا اغراقآميز است. براي اينكه اولا اطلاع آلاحمد درباره زبان فرانسه اندك بود و« بيگانه» كامو را هم كه ترجمه كرده پر از غلط است؛ غلطهاي بسيار فاحش. البته اين عجيب نيست براي اينكه آلاحمد در ايران فرانسه ياد گرفته و به خارج نرفته و در محيط نبوده. از او توقع نيست كه اين كتاب را بدون غلط ترجمه كند ولي از او توقع هست كه وقتي ترجمه ميكند به يك نفر كه فرانسهدان هست بدهد و از او خواهش كند كه آن را ويرايش كند. منتها او روي همان اصل تبختري كه داشت اين كار را نكرد. در مورد اطلاعات فلسفي هم نه تحصيلات فلسفي داشت و نه با استناد به نوشتههايش مطالعات عميقي در فلسفه داشت. مفهوم غربزدگي «هايدگر» را هم «فرديد» راست ميگفت نفهميده بود. براي اينكه «هايدگر» خود غرب را زير سوال ميبرد. يعني معتقد بود كه خود غرب دچار آسيب است و در مقابل داشت از يك هويت شرقي حالا درست يا غلط دفاع ميكرد. آلاحمد چيز ديگري ميگفت. او ميگفت ما داريم از الگوي غرب تقليد ميكنيم. انتقاد از تقليدكردن از الگوي غرب يك مساله است و انتقاد كردن از خود غرب يك مساله ديگر. اين دو تا، دو مساله مختلف هستند. بنابراين اگر«فرديد» ميگفت آلاحمد حرف من را درست نفهميده درست ميگفت. منتها يك چيزي را فهميده بود و يك اصطلاحي را گرفته بود و به كار ميبرد. در اين به كار بردنش بازهم صادق نبود. وقتي ميخواست از كليت اسلامي دفاع كند نطق امام خميني را سانسور ميكرد. جملهاي را كه امام در قيام 15خرداد گفتهاند حذف كرده و نوشته كه روحانيت با همين حرفهاست كه خودش را از چشم مردم مياندازد. در صورتي كه آن جمله جزء اعتقادات امام است. شما نميتوانيد صحبت از هويت اسلامي كنيد بعد يك قسمتش را بگيرید و يك قسمتش را ول كنيد و اصولا زندگي آلاحمد يك زندگي اسلامي نبود كه بخواهد اين حرفها را بزند. او دين را چون حربهاي براي سقوط شاه ميخواست. اين يكي ديگر از مشكلات آلاحمد بود. آلاحمد خيال ميكرد تمام شر عالم زير سر شاه است. خيال ميكرد اگر شاه سقوط كند ديگر كافي است. در صورتي كه همچين چيزي نيست. رژيمي ميتواند ساقط شود و يك رژيم ديگر بيايد كه توقعات او را برآورده نكند. كما اينكه اگر آلاحمد زنده بود من يقين دارم كه گرفتار ميشد.
گرفتار چي؟
گرفتار شرايط دهه 60. وقتي به شريعتي انتقاد وارد است آن وقت به آلاحمد انتقاد وارد نميشد؟ اعتقادات و طرز زندگي او چيزي نبود كه به رسميت شناخته شود ولي او متوجه اين هم نبود. متوجه نبود كه دارد چكار ميكند. فقط ميخواست شاه را ساقط كند. من نه وارد سياست هستم و نه آدمي هستم كه بخواهم وارد ريز قضايا بشوم. ولي حرف و عمل و اطلاعات تاريخي او مشكل داشت. آدمي بود كه با سرعت و عجله و دستپاچگي ميخواست مطالب گنده گندهاي بگويد و اين نشدني است. براي اين كارها بايد صلاحيت خيلي بيشتري از اينها داشت. منتها آلاحمد جذبهاي داشت، پرجوش و خروش بود و جوانان را دور خودش جمع ميكرد به خصوص با مواضع سياسياي كه داشت. يكجا گفته كه من 28 مرداد را از راديو شنيدهام. ميخواهد بگويد كه من آنقدر خودم را از سياست كشيده بودم كنار كه 28 مرداد كه اتفاق افتاد من نفهيدم. مثل اينكه ميگويد من توي خانه بنايي داشتم و داشتم خانه ميساختم. در صورتي كه يقينا ميدانست. «خليل ملكي» دقيقا و موبهمو قضايا را داشته تعقيب ميكرده. او يك آدم سياسي با فكر بود. واقعا «خليل ملكي» آن مقدار اطلاعي كه من از او دارم آدم جالبي است در تاريخ ما.
آلاحمد را وقتي كه شما ديدید در دهه 30 بود يا دهه 40؟
دهه 40 و اوايل دهه 50 بود. من در مجموع آلاحمد را سه، چهار بار بيشتر نديدم. يك بار اصفهان او را ديدم، يك بار خانهشان در تهران و يك بار هم همان شبي كه شما ميگوييد در دانشكده هنرهاي زيبا كه شاملو بود و صحبت كرد.
دهه 40 كه از آن جوش و خروشهاي سياستگري آلاحمد كم شده بود و مسائل سياسي را در حد همان تك نگاريهايي كه مينوشت دنبال ميكرد و ديگر اينطور نبود كه از اين حزب به آن حزب و شاخه برود.
حزبي در كار نبود. شاه حزبي نگذاشته بود. بنابراين او تمام اميدش به كانون نويسندگان بسته بود.
كه كانون نويسندگان را محملي سياسي كند براي اهداف خودش؟
مسلم است كه آلاحمد برداشتش از كانون نويسندگان، يك كانون صنفي نبود. تمام هموغم آلاحمد در دورهاي و 28 مرداد جنگيدن با حكومت شاه بود و هرچه مينوشت انتقاد از رژيم بود.
پيوند بين روحانيون و روشنفكران كه در كتاب «در خدمت و خيانت روشنفكران» از آن صحبت كرده به گونهاي است كه آلاحمد ميخواست با اين كار آن فکری را كه در «غربزدگي» پرورانده بود دنبال كند كه در برابر سلطه غرب بايستد چون معتقد بود كه روحانيون تنها قشري بودهاند كه در اين چند سده در برابر غرب تسليم نشدهاند.
اين حرف هم ابزاري بود. شما گمان نكيند كه آلاحمد نسبت به غرب و آن نظري كه در «غربزدگي» هست نفي غرب را ميخواسته. بلکه منظورش نفي نوع ارتباط ما با غرب بود. و الا تمام اعتبار آلاحمد به خاطر فرانسه بلد بودن و چيزي نوشتن به سبك غربي بود. آلاحمد چيزي به جز آن توشهاي كه از ماركسيسم و نظريههاي غربي كه درباره داستان بود نداشت. سرمايه آلاحمد چيزي بود كه از غرب آمده بود. آلاحمد چندان اطلاعاتي از سنت ما نداشت. درست است كه در خانواده روحانيت به دنيا آمده بود ولي من گمان نميكنم كه اطلاعات دقيقي از فقه و اصول و از سنت اسلامي داشت.
درست است که آلاحمد تا حد زیادی به واسطه فردید با نظرات هایدگر درباره مسائل مربوط به ماشینیسم غرب آشنا ميشود ولی ارزش کار آلاحمد در نوشتن غربزدگی در این است که جزء اولین روشنفکران و منتقدان مساله ماشینیسم غربی در برابر سنت شرقی است و اینکه سنتها و آداب جامعه در برابر سلطه غرب در حال از بین رفتن است.
كشورهاي شرقی به دليل اينكه چوب سياستهاي خارجي را خورده بودند هميشه نسبت به كشورهاي خارجي بدبين بودند. «دائي جان ناپلئون» يك افسانه نيست، يك واقعيت است. همين الان كساني هستند كه خيال ميكنند هر اتفاقي كه ميافتد از سياستهاي انگليس است. اين بدبيني نسبت به غرب وجود داشته.
آلاحمد از يك طرف ميگفت كه ما نسبت به شرق و ادبيات و انديشههاي آن كم توجه هستيم و روشنفکران و مترجمان را نسبت به این طرف تشویق ميکرد و حتي داريوش شايگان را به خاطر نوشتن كتاب «اديان و مكاتبهای فلسفی هند» تشويق كرده بود و از طرف ديگر خودش تمام آرا و انديشههايي كه داشت از غرب بود.
آلاحمد اين دوگانگي را هميشه داشت. آلاحمد يك متفكر نبود. او از سياست شروع كرده و به سياست ختم كرده. اين وسط هم يك مقداري كارهاي ادبي كرده و گرنه انديشمندي كه غرب و فرهنگ غرب را خوب بشناسد و انتقادهایش عميق باشد، نه چنين آدمي نبود.
نظر روشنفكرانه و نزديكان آلاحمد بعد از اينكه «سنگي بر گوري» درآمد چه بود؟ خب اين كتاب حدود 12 سال بعد از مرگش منتشر شد.
خيلي حقير بود، خيلي كتاب حقيري بود. برداشتهايی که ميکند و حرفهايي كه ميزند نشان دهنده يك ذهن كاملا عقبافتاده است. حرفهايي كه راجع به سيمين دانشور و آن پزشك ميزند به گونهاي است كه اگر آدمي كمي اهل تفكر باشد چنين حرفهايي نميزند.
