سيد محمود طالقاتي به مثابه يك مجتهد
رجعتي دوباره به «اسلام اجتماعي» و خداحافظي با «اسلام سياسي»
هركسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
«مولانا»
«اين حجره من بود، اينجا، همين حجره آخر! خدايا شكر تو را به جا ميآورم كه دست تقدير تو من را به اين مدرسه انداخت. فضلا و پاكاني بودند كه صداي زمزمه آنها، شب و نيمهشب، در اين حجرهها بلند بود. مانند خانههاي زنبور كه عسل تهيه ميكنند، آنها شهد قرآني و شهد حديث و شهد مكتب اهل بيت درست ميكردند تا در چنين روزي دنيايي را شادكام كنند. اين در و ديوار اين مدرسه، خاطرات 50 ساله من است و الان دارد به يادم ميآيد و ديوانهام ميكند. شما اينجا نشستهايد و نميدانيد اين در و ديوار چقدر براي من الهامبخش است.» (1)
تقدير بار ديگر «سيد محمود طالقاني» را پس از 40 سال به «فيضيه» بازگرداند؛ تنها دانشگاه و موطن تحصيلي او. اگرچه طالقاني در آن سالها از سوي برخي به عنوان يك غيرروحاني ياد ميشد، اما چند ماهي پس از پيروزي انقلاب اسلامي و ايامي مانده به درگذشتش بار ديگر به مكه روحانيون ايراني يعني «قم» ميآيد و در كعبه اين شهر در برابر حجرهاش ميايستد و با صدايي رسا از جداييها شكايت ميكند و به بريده شدن از نيستان اشارتي؛ چرا كه «آتش عشقست كاندر ني فتاد/ جوشش عشقست كاندر مي فتاد» (مولانا)
«سيد محمود» هنوز 12 سال بيشتر نداشت كه به مدرسه علميه رضويه و فيضيه قم پا ميگذارد؛ همان سالي كه «شيخ عبدالكريم حائري يزدي» جشن تاسيس حوزه علميه قم را برپا كرده بود و اين حوزه بار ديگر تجديد حيات يافت. فيضيه خانه طالقاني در قم بود. او هم در آن تحصيل ميكرد و هم در طبقه فوقاني آن در حجرهاي كوچك استراحت. البته در سالهاي پاياني حضور در قم هم چند باري به «نجف» ديگر كعبه آمال روحانيون و حوزه پرقدمت آنان سفر كرد و از آب و هواي آموزشهاي حوزوي آن ديار نيز حظي برد. اينگونه بود كه توانست از دو بزرگ مرجع آن دوره يعني، آسيدابوالحسن اصفهاني «در نجف» و آشيخ عبدالكريم حائري يزدي «در قم» به اجازه اجتهاد نائل آيد؛ آشيخ عبدالكريم كه درباره او ميگفتند: «ايشان در گواهي دادن سخت محتاط هستند و از اين راه كمتر كسي موفق به اخذ تصديق تخصصي، به عبارت اخري اجازه اجتهاد ميشود.» (2)
طالقاني تنها به اين دو اجازه اجتهاد بسنده نكرد و در آن دوره كه رضا شاه سعي داشت بر ساختار آموزشي حوزه مسلط شود، براساس «نظامنامه امتحان طلاب و تشخيص مدرسين علوم منقول و معقول» از «وزارت معارف» گواهينامه سمت مدرسي در فقه و اصول را هم كسب كرد.
طالقاني در آن ايام همچنين اجازه نقل حديث را از «محدث قمي» و روايت دعاي يماني را از «مرعشي نجفي» - استاد لمعهاش به دست آورد. اگرچه او در حوزه فقط به دنبال سكه رايج يعني «فقه» نميگشت و به تفسير و فلسفه كه مطرود حوزويان بود هم علاقه داشت، اما پس از ترك حوزه قم و سپردن رحل اقامت در تهران، در درس خارج فقه و اصول «محمد تقي آملي» هم در اين ديار حاضر شد. طالقاني مسحور تفسير قرآن بود و فضاي تكبعدي حوزه علميه قم او را به هجرت رهنمون كرد؛ اما هيچگاه زبان به شكوايه نگشود و بر قامت اين حوزه لعن و نفرين نكرد و حتي همچون «مرتضي مطهري» به نقد ننشست. (3) اگرچه برخي همرزمانش از هجرت او، تفسير به راي كردند و گفتند: «نهضت طالقاني، از ورود به تهران،يك نوع فرار و اعتراض يا، به اصطلاح حركتي انقلابي بود عليه حوزه و سنتهاي روحانيت.» (4) نه تنها اينگونه نشد، بلكه حتي او از ابتداي مبارزه با توجه به تمركز بر تفسير قرآن و مخالفت با غيرسياسي بودن حوزويان، به دغدغههاي ديني و مذهبي خود در قامت يك آموزگار روحاني پاسخ ميداد.
***
«روزي در خيابان پاسباني جلو آمد و به من گفت: آ شيخ! جواز داري؟ گفتم: اولا من سيد هستم و شيخ نيستم. گفت: بازي در آوردهايد؛ شيخ و سيد كه فرقي ندارد؛ حالا بگو كه جواز داري يا نه؟ گفتم: جواز چه؟ گفت: جواز همين عمامه و لباسي كه بر سر و تن داري. گفتم: نه جواز ندارم. آنگاه پاسبان، با كمال پررويي، گفت: پس تو دزد هستي! سپس دست در جيب كرد و يك قيچي درآورد تا لباسم را از نيم تنه، به صورت دايرهاي ببرد. من هم چنان سيلياي به او زدم كه نقش زمين شد.» (5) اين اتفاق باعث شد كه اولين بازداشت «سيد محمود» در پي اعتراض به مواجهه رژيم با روحانيت يكسال پس از مهاجرت از قم رقم بخورد. البته در روايتي ديگر اين مواجهه را در اعتراض به «كشيدن چادرزني از سرش» توسط قزاقهاي رضاخان عنوان كردهاند كه باعث شد او به دو ماه حبس محكوم شود. بدين ترتيب اندكاندك طالقاني با وجود پيشزمينههاي خانوادگي در اعتراض به رژيم پهلوي از سوي پدر آيتاللهاش و همچنين برخوردهاي رضاخان، در آستانه فضاي آزاد نسبي دهه 20 به عرصه مبارزات سياسي روي آورد؛ اما همچنان در تك تك فعاليتهايش عبا و قباي او به چشم ميآمد: «كانون اسلام، انجمن اسلامي دانشجويان، دانشسراي تعليمات اسلامي (در اين مركز كلاسهاي دختران و پسران تفكيك شده بود و در كنار تدريس ساير علوم، فقه نيز ميآموختند)، انجمن اسلامي معلمين، انجمن ماهانه ديني و حتي پس از آن به دليل غيرمذهبي بودن غالب اعضاي جبهه ملي به همراه «بازرگان و سحابي» تشكلي را بر پا كرد كه بر «تعصب مذهبي» آنان خرده ميگرفتند: «نهضت آزادي ايران.»
***
سران نهضت آزادي كه در سال 41 محاكمه ميشدند، هماره بر «آيت الله» بودن طالقاني در تمامي مراحل دادگاه پاي ميفشردند و از اين گذر بر غيرمشروع بودن دادگاه تاكيد ميكردند. وكيل مدافعان طالقاني در ميان جلسات دادگاه ميگفتند: «نظر به اينكه آيتالله طالقاني، بنا به مراتب فضل و سوابق خدمت و به شهادت تاييدات مراجع بزرگ تقليد، از جمله علماي طراز اول و حجج اسلام ميباشد، چنين دادگاهي صلاحيت محاكمه معزي اليه را ندارد.» سرهنگ دكتر بهرهور، يكي از وكلا نيز گفت: «كساني كه ميخواهند به اعمال يك مجتهد رسيدگي كنند، بايد صلاحيت شرعي داشته باشند.... فرض كنيم كه موكل محترم بنده [آيت الله طالقاني]، بخواهند از خود دفاع كنند آيا مستندات ايشان به جز آيات و اخبار و احاديث خواهد بود؟ پس چه كسي ميتواند تشخيص صحيح از سقيم را بدهد؟...» (6)
با حكم دادگاه او به 10 سال حبس محكوم شد و از اين رو بود كه نامه، پيامها و تلگرافهاي آيتاللهها در اعتراض به حبس هملباس خود آغاز شد: «سيد هادي ميلاني، سيد محمد كاظم شريعتمداري، سيدشهابالدين مرعشي نجفي، سيد محمد صادق روحاني، سيدرضا موسوي زنجاني، سيد ابوالفضل موسوي زنجاني، سيد نصرالله موسوي بنيصدر، سيد عزالدين حسيني زنجاني، سيدرضا صدر و مرتضي حائري» و آيت الله خميني نيز پس از اعلام حكم تجديدنظر دادگاه طي بيانيهاي اعلام كرد: «من خوف داشتم اگر در موضوع بيدارگري نسبت به حجت الاسلام آقاي طالقاني و جناب آقاي مهندس بازرگان و ساير دوستان كلمهاي بنويسم، موجب تشديد امر آنها شود و 10 سال زنداني به 15سال تبديل گردد.» (7)
اينگونه بود كه طالقاني به زندان رفت و در آنجا نيز بار ديگر رفتارهاي يك روحاني را به نمايش گذاشت؛ «تفسير قرآن، برپايي نمازجمعه، نماز جماعت، نماز عيدفطر و زيارت عاشورا» و همچنين برگزاري مراسم سوگواري ايام محرم: «من نميدانم عاشورا با طالقاني چه ميكرد كه از لحظه اول روز عاشورا، حال آرامي نداشت. به رغم ممانعت پليس به حياط زندان مي ريختند و سر و سينه زنان، بيتابانه، نوحه ميخواندند و چنان اين حركات، پر ضربه و با حال بود كه بنديان ديگر، از جمله چپيها...پشتسر اين دسته، اشكريزان به راه ميافتادند.» (8)
پس از انقلاب نيز طالقاني «دانشگاه تهران» را به «مسجد هدايت» مبدل كرد و با پيگيريهاي پيدرپي خود «نماز جمعه» را اقامه كرد؛ در دانشگاهي كه او ميگفت: «بايد از عناصر خود فروش پاك شود.» (9) او اگرچه رئيس شوراي انقلاب بود و در پايان از حضور در اين شورا استنكاف ميكرد و از سوي ديگر عضو مجلس تدوين قانون اساسي شد، اما حاضر به قبول رياست اين مجلس نشد؛ مجلسي كه او روي زمين مينشست و به ساير روحانيون ميگفت: «دوست داشتم جلسات (مجلس خبرگان قانون اساسي)، به جاي اين كاخ (محل مجلس سناي رژيم پهلوي) در مسجد برگزار ميشد.» (10)، اما تا زمان درگذشتش، 6 بار نماز جمعه را اقامه كرد.
***
بدين سان بود كه طالقاني از حوزه، زندگي اجتماعي خود را آغاز كرد و با گلايه از ساختار آموزشي اين مركز آموزشي روحانيون به تهران آمد. اما همچنان با وجود دوري از قم، ارتباطش با شهري در چند ده كيلومتري تهران برقرار بود و نزديكياش به گروه چپگرا؛ آن هم در مقام پدري باعث نشد تا در حكم فقهي تجديدنظر كند و سفره خود را حتي با تاييدي شفاهي، از آنان در زندان جدا نكند. طالقاني در دفاع از «اسلام اجتماعي» با مهاجرت به تهران به «اسلام سياسي» روي آورد؛ اما بار ديگر پس از انقلاب بر مبناي نظريه شوراها و همراه نبودن با اصل موردنظر نظريهپردازان جمهوري اسلامي و فقط حضور جدي در نماز جمعه به «اسلام اجتماعي» رجعت كرد و آنگونه بود كه در چند ماه مانده به پايان عمر در «مدرسه فيضه» سخنراني كرد و آن كعبه آمال روحانيون را ستود؛ رجعتي كه ميتوان از آن به بازگشت از «اسلام سياسي» به «اسلام اجتماعي» تعبير كرد و شايد اگر عمر او پايان نمييافت همچون ديگر مدافعان اين اسلام از تهران به قم باز ميگشت و در اين شهر سكني ميگزيد.
پينوشتها:
1- سيدمحمود طالقاني، درس وحدت به انضمام دو سخنراني ديگر، انتشارات ناس و دنياي كتاب، صص 37-35.
2- سيدعليرضا ريحان يزدي، آينه دانشوران، چاپ سوم، قم، كتابخانه آيت الله مرعشي، 1372، ص 47.
3- محمد اسفندياري، پيك آفتاب (پژوهشي در كارنامه زندگي و فكري آيت الله سيد محمود طالقاني)، چاپ اول، قم، انتشارات صحيفه خرد، 1383، ص 443.
4- نقلي قولي از مهندس مهدي بازرگان، همان، ص56.
5- همان، ص 48.
6- همان،صص 5-174.
7- صحيفه امام، ج 1، ص 261.
8- پيك آفتاب، ص 186.
9- روزنامه اطلاعات،دوشنبه 18 دي.
10- پيك آفتاب،ص299.
