تبليغاتX
شهروند امروز
 
غروب زودهنگام تك‌ستاره‌اي در آسمان حوزه - يوسفي اشكوري

در باب مهجوريت آيت‌الله طالقاني در حوزه علميه قم

با دوستي سخن از زنده‌ياد آيت‌الله سيدمحمود طالقاني در ميان بود و اينكه او در جواني از حوزه قم به تهران كوچيد و در فضاي فكري و اجتماعي ديگري زيست و ديگر به حوزه قم و حتي حوزه كني تهران بازنگشت و ارتباط وي از آغاز تا انجام با حوزه‌ها و روحانيان سنتي و عالمان حوزوي نيز چندان مستقيم و مستمر نبود. از دليل يا دلايل آن پرسش شد. از من، به عنوان دانش‌آموخته حوزه قم خواسته شد تا پاسخ پرسش مطرح شده را بدهم و نظرم را بگويم. اينك آن پرسش و پاسخ را به شكل مكتوب در اختيار نشريه «شهروند» مي‌گذارم تا در احياي نام و خاطره طالقاني بزرگ سهمي داشته باشم.

 

تاريخ حوزه‌هاي علميه شيعي در سده اخير نشان مي‌دهد كه شمار اندك روحانيان و عالمان دگرانديش كه به دلايلي در حوزه‌ها پيدا مي‌شوند يا حوزه را رها مي‌كردند به شهرها و حتي گاه به روستايي مي‌رفتند يا در درون حوزه منزوي شده و در تنهايي و سكوت روزگار گذرانده و در صورت فعاليت فكري و علمي شديدا دچار مشكل شده و آزارها ديده و رنج‌هايي متحمل شده‌اند. از «آقانجفي قوچاني» (صاحب كتاب «سياحت شرق») عصر مشروطه گرفته تا سيدآقا اسدالله ممقاني و شريعت سنگلجي و طالقاني، آيت‌الله غروي اصفهاني و حتي مطهري و بهشتي و اخيرا كديور. اين يك پديده شناخته شده‌اي است و ترديد در آن روا نيست. بنابراين پرسش از سطح طالقاني و يك شخص فراتر مي‌رود و از راز و رمز يك پديده و سنت تاريخي مي‌پرسد. در اين گفتار كوتاه مي‌كوشم كه به مهم‌ترين عوامل اين پديده اشاره كنم:

 

1- تعارض سنت‌گرايي و نوگرايي

مطالعه و تاملي در شخصيت و آثار و افكار خارج‌شدگان از حوزه‌ها يا اخراج شده از اين نهاد ديرپاي علمي شيعي نشان مي‌دهد كه اين افراد عموما داراي افكار تازه و متفاوت بوده و در سطوح مختلف رويكرد انتقادي به افكار و آداب رايج و حاكم بر حوزه‌ها و روحانيان و نيز مردم مذهبي داشته‌اند. اين واقعيت اين اجازه را به ما مي‌دهد كه گروه حاكم و داراي اكثريت را «سنتي» يا «سنت‌گرا» بدانيم و گروه دوم و اقليت را «نوگرا» بخوانيم. گفتني است كه صفت نو و نوگرايي در اين مقام لزوما به معناي مترقي و يا درست نيست، بلكه براي توصيف يك واقعيت است و به دليل تازگي افكار اين منتقدان از عنوان نوگرايي استفاده شده است. هرچند غالب اين شخصيت‌ها عملا و در واقع از افكار و آموزه‌هاي مترقي‌تر و قابل دفاع‌تري در حوزه تفكر و فرهنگ ديني بهره داشتند.

 

به هر حال سنت‌گرايي و نوگرايي به طور كلي نقيض همديگرند و علي‌القاعده تمام ابعاد و اجزاي آن دو در زير يك سقف جمع نمي‌شوند. چراكه سنت‌گرايان حقيقت را عمدتا در گذشته مي‌جويند و سنت ديني را مساوي با حقيقت مطلق و وحي مي‌شمارند و از اين رو بهشت موعود (يوتوپيا) خود را در صدر مي‌جويند و در نهايت در مقام احياي تمام عيار آن سنت فراموش‌شده يا ضعيف شده هستند، اما نوگرايان سنت و دين موجود را با وحي و حقيقت مطلق (خدا و صفات او) يكي نمي‌دانند و بين دين حقيقي و دين تاريخي فرق مي‌گذارند و به اين دليل با معيار عقل و دين حقيقي به نقد دين تاريخي و تاريخ دين اهتمام مي‌كنند و در نهايت در مقام بازخواني و در سطح عالي به بازسازي انديشه و افكار و عقايد و احكام ديني مي‌پردازند.

 

بدين خاطر است كه سنت‌گرايان عموما حافظ وضع موجود و محافظه‌كارند و نوگرايان مخالف و منتقد وضع موجود و آوانگارد هستد و در سطوح مختلف راديكال مي‌انديشند و عمل مي‌كنند. اين يك قاعده است و سنت‌گرايي و نوگرايي در حيطه دين و معارف ديني نيز مشمول اين قاعده است و در تاريخ دين (اعم از اسلام و غيراسلام و از گذشته تا حال) همواره چنين بوده است.

 

2- انحطاط و جمود در تمدن اسلامي

با وجود تعارض اساسي و بنيادين دو جريان سنت‌گرا و نوگرا، در روزگار اعتلاي تمدن و فرهنگ اسلامي در سده‌هاي ميانه اسلامي (دوم تا ششم هجري)، سنت‌گرايي و نوگرايي تا حدودي در زير يك سقف قرار گرفته و در كنار هم به زيست و بالندگي خود ادامه مي‌دادند.

 

در واقع اكثريت محافظه‌كار آن دوران، اقليت نوگرا و نوآور مسلمانان را تحمل مي‌كرد و اگر هم گاه كاسه تحمل لبريز مي‌شد يا به دلايل سياسي و اقتصادي محدوديت‌هايي بر ضد نوآوران اعمال مي‌كرد، باز قادر نبود جريان منتقد و نوگرا را به كلي از ميدان خارج كند. از قرن دوم تمدن و فرهنگ اسلامي با انديشه‌هاي نوگراياني چون ابوحنيفه آغاز شد و بعدها با شاگردان مكتب او چون قاضي ابويوسف و ماوردي در فقه ادامه يافت و در كلام با آراي متفكران معتزلي (از جمله قاضي عبدالجبار) و شيعي (از جمله هشام بن حكم و خاندان نوبختي) اعتلا پديد آمد و در فلسفه فيلسوفاني چون ابن‌سينا و فارابي و ابن‌رشد فلسفه اسلامي را تاسيس كردند، اما از همان آغاز همواره كشمكش بين شريعتمداران سنت‌گرا در جريان «اهل حديث» و نوگرايان در جريان «اهل راي» پديد آمد و ادامه يافت، در عين حال در مجموع تا سده پنجم و ششم همزيستي وجود داشت و حتي مي‌توان گفت كه نوگراها، حداقل تا سده پنجم غلبه داشتند و اثرگذار بودند و به همين دليل تمدن بزرگ و عصر طلايي اسلام شكل گرفت.

 

اما پس از ظهور قدرتمند اشاعره و سركوبي معتزليان و عقل‌گرايان در سده پنجم، انحطاط آغاز شد و به ميزاني كه انحطاط تمدني و علمي و فرهنگي و اقتصادي گسترده‌تر و عميق‌تر مي‌شد، مدارا و تحمل در سنت‌گرايان نيز كمتر مي‌شد و سركوبي آزادانديشان و منتقدان نوگرا نيز علني‌تر و بيشتر شد.

 

يعني يك رابطه ديالكتيكي بين انحطاط و اختناق و سركوب دگرانديشان قابل تشخيص و اعلان است. مي‌دانيم كه قرن سيزدهم هجري منحط‌ترين قرن تاريخ اسلام است. اما در متن همين قرن دو جريان منتقد نوگرا پديد آمد: سلفيان و نوگرايان مدرن. سلفيان با جنبش محمدبن عبدالوهاب شكل گرفت كه البته در انديشه اصلاح دين حول محور توحيد و شرك بود ‌و نوگرايان مدرن كساني بودند كه در عين الهام از اسلام و از جمله تكيه بر توحيد و نفي شرك، بيشتر تحت تاثير آشنايي با غرب و تمدن و فرهنگ جديد اروپايي بودند.

 

سلفيان صرفا به ايمان و اخلاق فردي مي‌انديشيدند و متجددان افزون بر ايمان و اخلاق در انديشه ايجاد تمدن جديد و پيشرفت و آزادي و عدالت نيز بودند. اين هر دو جريان مورد مخالفت و سركوبي شديد سنت‌گرايان قرار گرفت و به‌ويژه متجددان شديدا محكوم شدند و جنبش اصلاح‌گرانه‌شان تهديدي براي اسلام و مسلمانان شمرده شد.

 

يكي از دلايل آشكار و مهم سنت‌گرايان ايران با كساني چون شيخ هادي نجم‌آبادي، نماينده سلفيان و سيد جمال‌الدين  اسدآبادي، سخنگوي متجددان، در عصر ماقبل مشروطه همين ماجرا بود. بعدها عالماني چون ممقاني و سنگلجي از جريان سلفي و طالقاني از جريان تجددگرا در دهه‌هاي 20 و 30 به دليل تعارض با سنت‌گرايان يا از حوزه‌ها خارج يا اخراج شدند. در ساليان بعد هم عالماني چون سيدابوالفضل برقعي يا صالحي نجف‌آبادي نتوانستند در فضاي سنتي حاكم در قم و تهران تنفس كنند و به شكلي رانده شدند يا شخصيتي چون صالحي اخيرا مجبور شد به تهران كوچ كند و در انزواي غيرحوزوي زيست كند و بميرد. طالقاني البته بخت‌يار بود كه در اوج محبوبيت درگذشت. دليل آن نيز پشتوانه نيم‌قرن مبارزه و تلاش فكري او بود و به هر حال در متن يك انقلاب به رهبري و منزلت استثنايي دست يافت.

 

3- عوام‌زدگي روحانيت و حفظ منافع

روحانيان مستقر در حوزه‌هاي دو قرن اخير نه تنها نه سنتي و سنت‌گرا هستند، «عوام‌زده» هم هستند و اين به گفته مطهري مهم‌ترين اشكال غالب روحانيت است و به گفته وي تا زماني كه اين آفت وجود دارد روحانيان نمي‌توانند پيشگام نوآوري و تحول باشند و همواره دنباله باقي خواهند بود. عوام‌زدگي نيز بدان دليل است كه البته باز به گفته دوست مطهري، ارتزاق و معيشت روحانيان از طريق عوام و توده مردم مذهبي است. يعني بندناف روحانيان از آغاز طلبگي تا مرحله مرجعيت و پايان عمر، به وجوهات شرعي و سهم امام و اعانات مقلدان وابسته است و لذا عملا نمي‌توانند در مقابل خواسته‌ها و عقايد و باورهاي پيروان و مقلدان مقاومت كنند.

 

اين درحالي است كه نوگرايان در هر دو شاخه سنتي و مدرن آن، با افكار و عقايد و آداب به اصطلاح ديني همين توده عوام مذهبي درگيرند و آن حوزه‌ها را زير تيغ نقد مي‌برند و بسياري از آنها را نفي مي‌كنند و غيراسلامي مي‌دانند. اين گونه است كه روحانيان و عالمان ديني در سطوح مختلف خود را موظف به دفاع از عقايد مقلدان و مردمان پيرو مي‌بينند و چاره‌اي نيز ندارند؛ چرا كه موافقت با بسياري از آراي انتقادي نوگرايان به منزله مخالفت با باورهاي رايج مومنان است و اين امر به شورش و حداقل جدايي پيروان از پيشوايان خواهد انجاميد و فرجام آن نيز از دست دادن مقام و مرجعيت و امتيازات و منزلت‌ها در جامعه است. بنابراين حفظ منافع نيز به طور غريزي و طبيعي در رفتار و افكار عالمان سنتي و در برخوردهاي خشن و تعصب‌آلود آنان با منتقدان نقش دارد. به‌ويژه در گذشته و تا مقطع انقلاب، كه حوزه‌ها و روحانيان فقط از مردم به طور مستقيم ارتزاق مي‌كردند و هنوز دولت و امكانات گسترده دولت و بودجه عمومي و ملي به ياريشان نيامده بود، اين حمايت از باورهاي سنتي مردم در برابر انتقادهاي منتقدان بيشتر به انگيزه حفظ منفعت و منزلت بود تا حتي پاسداري از دين و سنت ديني.

 

با توجه به اين سه نكته مي‌توان قاطعانه گفت كه عدم تحمل فضاي حاكم بر حوزه‌هاي شيعي در ايران و عراق نسبت به اقليت محدود نوگرا و منتقد و غيرسنتي و به هر حال متفاوت، يك امر طبيعي و قابل درك و تحليل است. نوگراياني كه در سطوح مختلف و از منظرهاي متفاوت و حتي گاه متضاد (مانند سلفي‌ها در قياس با مدرن‌ها) بسياري از آموزه‌هاي رايج عقيدتي و اخلاقي و فقهي و فلسفي و عرفاني و تفسيري را نادرست و گاه ضد توحيد مي‌شمردند و عموما اعتقادي به بسياري از آداب ديني و شعائر مذهبي مردم نداشتند و آنها را مورد نقد قرار مي‌دادند و ارتزاق از طريق دين را ترك كرده بودند، طبعا نمي‌توانستند همزمان مطلوب توده مردم مذهبي و پيشوايانشان باشند و لذا هم خود فضاي حوزه‌ها را براي تنفس و رشد و آزادي خود مناسب نمي‌بينند و به شهر و دهي پناه مي‌برند و هم حاملان و حافظان اين توده مردم چندان مدارا نمي‌كنند و گاه به تكفير و سركوب و آزار دست مي‌زنند. برخورد با اخباريان به وسيله اصوليان در سده سيزدهم و چهاردهم و نيز نوگرايان سلفي و نيز روشنفكران و نوانديشان مسلمان از اين منظر قابل تحليل و فهم است. طالقاني و امثال او تك‌ستاره‌هايي هستند كه در آسمان حوزه زود غروب مي‌كنند اما گاه در افق‌هاي ديگر خوب مي‌درخشند و در مواردي به كاميابي و اثرگذاري استثنايي مي‌رسند.

شنبه 31 شهریور1386 ساعت 16:28 توسط شهروند امروز | موضوع: |