حدود سال 1355-1354 در اوج حركتهاي انقلابي بود كه چند تن از دوستان به مناسبتي نزد مرحوم مهندس بازرگان رفته بودند. آن مرحوم هم طبق معمول از هر دري سخني گفته بود. از جمله كار را به تفاوت ديدگاههاي داخل خانواده كشانده و بيان داشته بود كه ما مدتهاست با خانمهاي خانواده كلنجار ميرويم كه براي ميهمانيها بيش از دو نوع خورش درست نكنند، اما بانوان خانواده زير بار نميروند (قريب به اين كلمات ولي مضمون همين است) و معمولا چهار خورش را درست ميكنند. دوستاني كه از آن جلسه آمده بودند، طبعا از اين ويژگي با نگاه منفي ياد ميكردند، بهويژه كه اگر توجه كنيم در آن زمان جوانان مبارز و انقلابي با حداقل خوراك و امكانات زندگي ميكردند.البته آن جوانان دیروز، امروز یا همان اختلاف را درون خانه دارند یا اصولا در چهار نوع خورش درست کردن با عیال محترمه اختلافی ندارند.
خب! گذشت و انقلاب شد با روحيهاي مملو از سادهزيستي و چنان شد كه بسياري از افراد از فرط خجالت رويشان نميشد اتومبيلهاي شيك خود را به خيابان بياورند و لوازم تزئینی بستهبندی و به پستوهای خانه منتقل شد، زيرا كه از چشمغرههاي مردم در امان نبودند. ابتدا مردم را گروهگروه به كاخهاي سعدآباد و نياوران ميبردند تا بدانند خاندان شاه در چه كاخهايي زندگي ميكردند و چه تجملاتي داشتهاند کاخهايی که امروز در برابر تجمل خانههای عدهای محلی از اعراب ندارند. در برخي از دانشگاهها غذاخوري استادان برچيده و تبعيض و تجمل از ميان رفت تا آنان هم در غذاخوري دانشجويان غذا صرف كنند! برخي با رغبت و اختيار سادهزيست بودند يا شدند، برخي هم از روي ريا و دورويي با جماعت همرنگ شدند و در نهایت ارضاي تجملات یا سرکوب شد یا به پشت پرده رفت.
خوب همينجا خاطرهاي را بگويم تا قضيه روشنتر شود. يكي از افرادي كه در دولت قبل در سطح وزير و معاون رييسجمهور بود در همان سالها ازدواج كرد. با اينكه دختر و پسر از خانواده مرفهي بودند، اما عروسي را در منزل يكي از دوستان برگزار كردند (البته آن موقع رسم بود كه عروسيها در مسجد برگزار ميشد) شب قبل از عروسي يكي از دوستان دیگر كه بعدا هم وزير شد، با دوست ديگري تماس ميگيرد كه شنيدهام فلاني ميخواهد در عروسي خود چلوكباب (البته از نوع كوبيده و نه برگ!!) بدهد، آيا راست است؟ وي هم اظهار بياطلاعي ميكند و قرار ميشود موضوع را پیگیری کند. به داماد زنگ ميزند كه شنيدهام ميخواهي چلوكباب بدهي، آبروريزي ميشود، بهتر است خورش بدهي. فردا شب كه عروسي بود، همه منتظر شام بوديم كه يك كاسه لوبيا و يك قاشق سهم هركس براي شام بود!! داماد بیچاره از ترس اینکه آبروریزی نشود لوبیا را ترجیح داده بود! البته اخيرا كه پسر آن خانم و آقا عروسي داشت به رسم يادبود عروسي پدر و مادرش يك مقدار لوبيا هم در كنار دهها قلم غذاي ديگر به ميهمانان خود كه در بهترين باغ الهيه بود تقديم كرد تا جبران بخشي از مافات شود!!
خوب به خاطر دارم كه اوايل انقلاب با هياتي ديپلماتيك به سوريه رفته بوديم. آنجا در مجلس شامي شركت كرديم. در اين مجالس معمولا چندين بار و انواع مختلف غذا ميآورند و ميهمانان بايد از هر كدام اندكي بردارند تا پايان غذا، وعده آنان كامل شود، اما هيات ايراني كه با اين امور بيگانه بود هر كدام در اولين بار كه پيشخدمتها آمدند به اندازه خوراكشان برداشتند و آنان تعجب كرده بودند كه چرا اينها اينقدر پرخور هستند، غافل از اينكه فرصت خوردن غذاهاي بعدي را از دست دادند. همان موقع عكس اين قضيه هم رخ داده و يك بار كه هيات سوري به ايران آمده بود در ضيافت شامي شركت ميكنند و در اولين تعارف غذاي كمي برميدارند با اين اميد كه غذاهاي بعدي هم هست، غافل از آنكه همان يك نوع غذا سرو ميشد و آنان گرسنه ماندند!!
اینها را گفتم تا با فضای آن زمان آشنا شوید. اين روحيه حدودا تا سالهاي 1362 و 1363 وجود داشت و پس از آن راه افول را پيش گرفت، تا اينكه پس از جنگ و روي كار آمدن آقاي هاشمي، شعار مانور تجمل داده شد. تمام تمايلات سركوب شده چون غدههاي چركين سر باز كرد و جامعه اين بار از اين طرف بام فرو افتاد. آن روزها سخنان آتشين آقاي رييسجمهور در محاسن بهرهمندی از نعمات خدا و تجمل، بهويژه در نمازهاي جمعه كمتر از سخنان آتشين امروزي در منقبت سادهزیستی نبود، چنان القا شد كه همه تصور كردند، عجب فرصتي را از دست داديم و نعمتهاي زندگي در دو قدمي ما بود و از آن استفاده نميكرديم، در حالي كه خواست خداوند بوده كه ما از اين نعمتها متنعم شويم. فضاي حماسي سازندگي و كامجويي از دنيا به وفور بود، مخالفان آن سياستها، متهم به اين شدند كه ميخواهند مردم در فقر و نكبت (اين كلمه را توجه كنيد زياد تكرار ميشد) زندگي كنند. ايران و همه نقاطش به گونه ديگري ديده شد. وقتي كه به بلنديهاي موجود در چهارمحالوبختياري رفتند، ياد سلسله جبال آلپ و اسكي زمستاني دوستان و نزديكان محترم در سوئيس و در دل اين سلسله جبال افتادند و معلوم شد كه سلسله جبال ايران هم چيزي كمتر از آنجا ندارد، برف آن هم كه بيشتر است، پس چه بهتر كه اينجا سوئيس و مقداري صرفهجويي ارزي در سفرهاي سياحتي به سوئيس نصيب دولت و كشور شود! البته مدتی بعد روستای این منطقه در رانش زمین به زیر خاک رفت اما اثری از پیست اسکی نشد.
اين فرآيند به مرور موجب شكلگيري فضايي شد كه حداقل در اخلاق انقلابي مذموم بود. خبرها ميآمد كه ميهمانيهاي زنانه بانوان محترمه مقامات، محل ارايه آخرین مد لباس پاریس و جواهرات ایتالیايی و جراحيهاي زيبايي و ساكشن شكم و پلاستيك و... شده و به سرعت خانههاي اعياني مصادرهاي يا زمينهاي موات و بایر واگذاري به ثمن بخس با وامهاي ارزان قيمت تقديم آقایان شد و خانههاي آقايان بزرگ و بزرگتر شد و از جنوب و وسط شهر به دامنه كوههاي شميرانات نزديك و نزديكتر شد و طبقهاي جديد شكل گرفت كه تا پوست و گوشت و استخوانش در منابع مالي رانتي فرو رفته بود. البته اگر فيش حقوقي آنان را ملاحظه ميكرديد بر حسب آن درآمدها تا قرنها نميتوانستند اين راهي را كه طي چند روز پيمودند، بپيمايند.
اين وضعيت چند اشكال داشت؛ اشكال اول آن اين بود كه عموم اين سرمايهها ناشي از رانت حكومتي و فساد اداري بود، فسادي كه صريحا به عنوان صلاح معرفي ميشد. اشكال دوم اين بود كه در علن كماكان شعارهاي دفاع از محرومان و فقرا و... سادهزيستي داده ميشد، اما به قول مرحوم حافظ چون به خانه ميرفتند آن كار ديگر ميكردند و بالاخره اشكال سوم هم اين بود كه ميخواستند نان اين وضع و نان انقلاب و شعارهای آن را همزمان بخورند و در عین حال از خوردن چوب آنها در امان باشند و اين شدني نبود.
مجموعه اين حوادث موجب شد كه دستي روي دست بلند شود و با همان ابزار به مقابله كساني برخيزد كه سهم چنداني از اين خوان يغما را براي ديگران منظور نميداشتند. خب اگر قرار است كه منتقدان را با ضرورت استفاده از نعمات خدادادي خفه كرد چرا نميتوان با انگ تجملگرايي چنين نمود؟ در هر حال مردم اين وسط شدند مرغ عروسي و عزا كه هم در مراسم تجملگرايي و هم در مراسم سادهزيستي سرشان بريده شد. دعوت مردم با مانور تجمل همان قدر فريبكارانه بود كه نشان دادن كفشهاي كهنه فريبكارانه است و در هر دو مورد سر جامعه بيكلاه مانده است.
فارغ از اين كلاه مانور تجمل و سادهزيستي كه دو بار بر سر ملت گذاشته شده است و البته جامعه قابليت اين كلاهگذاري را هم داشته است، بايد گفت كه در واقعيت امر، سادهزيستي امري كاملا نسبي است و بستگي به شرايط اقتصادي و اجتماعي دارد. البته وقتي كه صاحبان قدرت براي قدرت خود مبنايي مردمي قايل نباشند، به ناچار بايد به تجملات و زرق و برق روي آورند كه قدرت اندك خود را با آن جلا دهند، اما فراموش نكنيم، كه در اين معنا، تجملات، فقط ماشين و خانه لوكس و گرانقيمت و غذاهاي متنوع نيست، اينها نمونههاي سادهای از تجملات در خدمت قدرت هستند و چه بسا افراد زيرك از اين نوع تجملاتي كه به چشم افراد كوتهبين مهم ميآيد، پرهيز ميكنند، اما قدرت را با تمام توان به زرقوبرق تجملات ديگر ميآرايند تا برق آن چشم ديگران را خيره كند. قدرت انواع تجملات سياسي، فرهنگي، اجتماعي و نظامي دارد كه قدرتهاي ضعيف ميکوشند، با پوشيدن اين تجملات، خود را خيرهكننده به نمايش گذارند.
فضاي گفتاري و كلمات و مفاهيم در جامعه ايران امروز چنان شناور و سيال است كه كمتر اصطلاحي را ميتوان واجد معناي دقيق بينالاذهاني دانست، تا درباره آن به نحو موثر و مطلوبي بحث و گفتوگو كرد، سادهزيستي نيز مصداق ديگري در تاييد اين ادعاست و قبل از تحديد معنايي آن سخن گفتن درباره چرايي و علل بروز آن امري زايد و ناشدني مينمايد و اميد آن داريم كه هر چه زودتر از فضاي سيال كنوني خارج شويم.