در حاشيه منسفيلدپارك نوشته جين آستين
مهدي يزدانيخرم
اخلاق برتر را نميشود در شهرهاي بزرگ سراغ گرفت
منسفيلدپارك ـ جين آستين
* * *
رمان «منسفيلدپارك» به سال 1814 منتشر شده است و به نوعي سومين رمان جينآستين محسوب ميشود. منسفليدپارك در ادامه ترجمه مجموعه آثار «جينآستين» به فارسي و بعد از انتشار دو رمان «غرور و تعصب» و «عقل و احساس» توسط نشر ني منتشر شده است. رضا رضايي قصد دارد تا علاوه بر اين سه رمان، سه كتاب باقيمانده ديگر را نيز ترجمه و مجموعه ششجلدي آثار اين نويسنده ابتداي قرن نوزدهم را به طور كامل به بازار بفرستد... «منسفيلدپارك» مانند دو رمان قبلياي كه از اين نويسنده منتشر شده است، روايتي از سه خواهر است. دو خواهر با ازدواجهاي مناسب و ثروتمند و يك خواهر تهيدست كه ناچار ميشود از سر استيصال دختر بزرگش را به خانه خواهر بزرگتر و غنيتر بفرستد مگر درست تربيت شود. ماجراي اصلي رمان به روزهاي جواني اين دختر ـ فاني ـ و خالهزادهها و دوستان نزديك آنها ميپردازد كه هر يك درگير دغدغههاي زيستن، اخلاق و انتخاب مسير چگونه بودن هستند. اين رمان هم چون تمام كارهاي اين نويسنده منطق خاص خوانشياش را ميطلبد به اين معني كه به دليل دور بودن مخاطب امروزين جينآستين و رمان منسفيلدپارك از رئاليسم سالهاي اول قرن نوزدهم انگلستان شايد در آغاز درك روابط، علقهها، رنجها و برخي رفتارهاي شخصيتها اندكي اغراقآميز به نظر برسد؛ اما به دليل مشي بسيار قصهگويي رمان و همچنين تطابق يافتن ذهن خواننده با مولفههاي كلان مفاهيم درون رمان اين مشكل به سرعت برطرف ميشود. رمان منسفيلدپارك مانند اعم كارهاي نويسندهاش روايتي است پرحاشيه و شخصيت كه در آن نوعي دغدغه چگونه زيستن و رابطه ميان اخلاق و عرف ديده ميشود. به واقع جينآستين كه برآمده از يك سنت قصهگوي اخلاقمدار است، شخصيتهايي ميآفريند كه در فرآيند روابطشان با ترديدهايي ميان اخلاق به عنوان مشي و روشي شخصي و فردي با عرف در مقياس كلان و طبقاتي مواجه ميشوند. قصه رمان در دهكده و در قصههاي اربابي ميگذرد، در كسالت دنياي كوچك سالهاي ابتدايي قرن نوزده و پاياني قرن هجدهم و همين رخوت و فرصتي كه بيمحابا در اختيار شخصيتهاي رمان قرار دارد، ايشان را واميدارد به يكديگر «بينديشند». اين انديشه لزوما از جنسي «خاص» نيست، بلكه اغلب به مفاهيم و مصاديقي منجر ميشود كه طي آن چگونگي عاشق بودن، مبادي آداب بودن، غمگين شدن و در نهايت زيستن در ميان طبيعت خارج از شهرهاي بزرگ به دغدغههاي اصلي اين انسان تبديل ميشود. اين روابط ساده اما پردامنه و حاشيه كليتي را ميسازد كه در آن روح بورژوازي در حال تكوين و ساخت فئوداليسم انگليسي مشاهده ميشود؛ فئوداليسمي كه در پايان مسير «فئودال بودن» و در آغاز راه «بورژواشدن» ميكوشد انگارههاي عرفي را از حساب «اخلاق» جدا كند. در اين پروسه سرنوشتها قرار به بازي ميگذارند و انبوه شخصيتهاي رمان منسفيلدپارك به شكلي صنفي تبديل به نمادها و ايماژهايي ميشوند نه از سقوط اشرافيت بلكه از تحول آن. قهرمان جينآستين، البته از جنس اين اشراف نيست اما به عنوان يك شاهد فعال و تاثيرگذار در تمام قسمتهاي رمان حضور فيزيكي يا غيرفيزيكي دارد و هم اوست كه به مثابه تعقل و نوعي خردگرايي هرچند كمنفوذ ميتواند وضعيتهاي رفتاري آدمهاي پيرامون را به تصوير كشد. منسفيلدپارك با اين رويه رماني است كه برعكس دو اثر قبلي «عقل و احساس» و «غرور و تعصب» «عاشقانه» به نظر نميرسد؛ بلكه ما با روايتي روبهرو هستيم كه عمدتا دغدغه چگونگي اجرا و پذيرفتن اخلاق را در آن درك ميكنيم. شكوه تصويرسازي، فضاها و دورنماهايي كه در رمان وجود دارد باعث شده تا وابستگي شخصيتها با ميزانسن خود حفظ شود و ما ايشان را در آن پسزمينهها و در ارتباط با ايشان درك كنيم. اخراج ضمني و نسبي شهر از رمان جينآستين يا اگر دقيقتر بگوييم عدم وارد كردن آن به فضاي داستاني شايد آخرين مقاومتهاي رمان كلاسيك باشد از قواعد مدرني كه به كندي در حال جايگزيني شهر و اخلاق حاكم بر آن بر قصهها و دهكدههاي كهن و باشكوه هستند. با اين كليات «منسفيلدپارك» شايد مهمترين رمان آستين از منظر نظريهپردازي در باب تحول مفاهيم باستاني در تقابل با قواعد نو باشد. شيوه روايت و استفادهاي كه او از كاركرد شخصيت اول در رمان داشته نيز اين اثر را در جايگاه ممتازتري قرار ميدهد و باعث ميشود ما با اثري روبهرو باشيم كه در عين روايت دگرگوني قواعد خود نيز در شكل روايياش متحول شده و در حال ساختن نوع پيچيدهتري از مفهوم روايت است.
* نام يادداشت برگرفته از كتابي از تئودور آدورنو با ترجمه مراد فرهادپور
