تبليغاتX
شهروند امروز
 
در ضرورت قهرمان‌گرايي - سعيد ليلاز

بي‌قهرمان كه نمي‌شود. به نظر مي‌رسد قهرمان‌پرستي يا قهرمان‌خواهي، در ذات آدمي است. ظاهرا اين گرايش حتي به درجه توسعه‌يافتگي و توسعه‌نيافتگي يا ميزان مدرنيسم و بدويت هم چندان ربط ندارد. اگر بپذيريم انسان ذاتا آرمانخواه است، پس مي‌كوشد آرمان‌ها و ايده‌آل‌هاي خود را دائما در وجود اين و آن تجسم ببخشد. چه مدرن و چه بدوي، اكنون هر دو به يك اندازه از آرمانشهر و نهايت خود يعني شادكامي نهايي و ابدي دور هستند. به همين دليل است كه تقريبا همه‌جا و در همه موارد، چه ورزش، چه سياست، چه ثروت و حتي معنويت، آدم‌ها در پي يافتن الگويي ـ حتي‌الامكان زنده ـ هستند تا نهايت خود را در آينه آنها ببينند و اين الگو هرچه دست‌نيافتني‌تر، بهتر! حتي رذايل اين الگوهاي زميني و زنده نيز براي بيشتر مردم جذاب و ديدني يا خواندني و شنيدني است، آمريكا و افغانستان هم ندارد.

نكته جالب اينجاست كه هرچه جهان مدرن‌تر و پيشرفته‌تر مي‌شود و هرچه تكنولوژي رسانه‌اي در آن تفوق بيشتري مي‌يابد، قهرمان، قهرمان‌پروري و قهرمان‌پرستي بيشتر از حالت يك «كالاي عمومي» به حالت يك «كالاي خصوصي» تبديل مي‌شود. در علم اقتصاد، مي‌دانيم كه يك تفاوت كالاي عمومي با كالاي خصوصي آن است كه كالاي خصوصي را مي‌توان تصاحب كرد، خريد و در نتيجه ديگران را از داشتن آن محروم كرد. دنياي قرن بيست‌ويكم ميلادي، همه تكنولوژي رسانه‌اي و دانش روابط عمومي و تبليغات خود را به كار گرفته است نه براي ميراندن قهرمان و قهرمان‌پروري و قهرمان‌پرستي؛ بلكه براي آنكه قهرمانان را ابتدا بسازد، سپس به يك كالاي خصوصي تبديل كند و نهايتا به قيمتي گزاف ـ هرچه پر سروصداتر، گران‌تر ـ بفروشد و سود ببرد. ما، چه مردم و چه حكومت، چه اصلاح‌طلبان و چه محافظه‌كاران ايراني عملا چون اين تكنيك را بلد نيستيم يا به آن در سطح داخلي يا بين‌المللي دسترسي نداريم، محصول آن را محكوم يا انكار مي‌كنيم.

وگرنه در دنيا مانند هر رشته فعاليت اقتصادي ديگري، قهرمان‌خواهي يك «تقاضا»ست و قهرمان‌پروري نيز «عرضه‌اي» است كه به صدها هزار نفر در دنيا نان مي‌رساند و ميلياردها دلار در سال ارزش افزوده و ثروت مي‌آفريند. اينكه مثلا هري‌پاتر و دوستانش جاي رستم و همراهانش يا «تن‌تن» و داستان‌هايش را گرفته‌اند، فقط به معناي تغيير ذائقه مردم در نوع قهرمان مورد علاقه آنان است نه اصل داستان قهرمان‌خواهي و قهرمان‌پرستي، هميشه همينطور بوده و تا اطلاع ثانوي همينطور خواهد بود. يك لحظه ـ فقط يك لحظه ـ تصوير كنيد كه ديگر قهرماني در كار نيست، آيا چيزي از ورزش، سينما، سياست،... با صدها ميليارد دلار گردش مالي سالانه و ميليون‌ها شاغل و صدها ميليون عاشق سينه‌چاك آنها باقي مي‌ماند؟

از نظر فلسفي هم قهرمان‌گرايي به تنهايي يك موتور محركه نيرومند براي تحرك و تحول جوامع بشري است. عجالتا كاري به قسمت شرق جهان نداريم؛ اما در قسمت غرب آن كه مثلا رييس‌جمهور شدن از نظر مادي خسارت و ضرر مي‌زند و سودي ندارد، نفس عشق به قله رسيدن و در بالاترين تيررس نگاه‌ها قرار گرفتن، كم انگيزه‌اي نيست. من خود تحليل‌هاي شبه ديالكتيكي مانند اينكه هركس يا هر حزبي نماينده يك طبقه يا جريان اجتماعي و... است را خوب بلدم. اما همه آن تحليل‌ها از نيرومندي اين انگيزه هم نمي‌كاهد. اكنون كه من اينها را مي‌نويسم و شما آن را مي‌خوانيد، صدها هزار تن در سراسر جهان، خود به كار انجام يك «ترين» براي ثبت در كتاب ركوردها مشغولند يا در يك رشته‌اي مهارت مي‌پرورانند كه به قله آن برسند؛ چه كوه، چه رياست جمهوري و چه معنوي‌ترين مقام‌هاي مذهبي.

اكنون اما زمان آن است كه به چند پرسش در اين زمينه پاسخ داد. اولين پرسش در ذهن مي‌تواند اين باشد كه آيا قهرمان‌گرايي پديده‌اي مذموم است؟ بايد پاسخ گفت كه اگر قهرمان‌گرايي يك واقعيت برخاسته از طبع بشري است و گذر زمان فقط مصاديق و مظاهر و معيارهاي آن را تغيير مي‌دهد نه خود آن را، پس ناپسند نيست. ما بايد تكنيك‌هاي جديد اين «علم» را بياموزيم و از آن بهره ببريم. با انكار و نكوهش اين طبع بشري، چيزي عوض نمي‌شود. هنگامي كه برتولت برشت گفت: «بدبخت ملتي كه به قهرمان نياز دارد.» احتمالا در بحبوحه حاكميت نازيسم بر آلمان، از يافتن قهرماني هم‌سنگ آدولف هيتلر نااميد شده بود؛ نه آنكه اصلا اين پديده را دوست نداشته باشد.

پرسش ديگري از پي مي‌آيد و آن اينكه آيا نسبتي ميان قهرمان‌گرايي و پوپوليسم مي‌توان متصور بود؟ بايد گفت: به تعبيري، مردم بر دو دسته‌اند، يا قهرمان‌پرستند يا خود قهرمان هستند. بنابراين، احتمالا رابطه قهرمان‌گرايي با پوپوليسم مستقيم است، اما فراموش نكنيد كه پوپوليسم جزء جدايي‌ناپذير دموكراسي است. دموكراسي، اگر هزار خاصيت خوب داشته باشد، يك درد درمان‌ناپذير هم دارد كه همان پوپوليسم است و دوري جستن از پوپوليسم عملا به معناي كنارگذاشتن سياست و دست رد به سينه قدرت زدن است؛‌كاري كه لنين آن را مسخره مي‌كرد و به عنوان يك حركت احمقانه به بعضي از رقباي خود نسبت مي‌داد. «اگر دنبال كسب قدرت هستيد، از رويكرد پوپوليستي و به تبع آن قهرمان‌گرايي ناگزيريد».

اما در اين سال‌ها بسيار پيش آمده كه در باب نگاه قهرمان‌گرايي در پروسه اصلاحات سخن رفته است. گاهي نقد شنيديم و گاهي ستايش. به اعتقاد من اما در جريان رويداد دوم خرداد 1376، انصافا نقش شخص حجت‌الاسلام سيدمحمد خاتمي در تجهيز منابع، اتحاد مردم و اساسا شكل‌گيري اصلاحات بسيار مهم بود. همين يك مورد نيز ناكامي برخاسته از نداشتن همين قهرمان در انتخابات رياست جمهوري سال 1384 براي نشان دادن درستي نظر گئورگي پلخانف در مهم دانستن نقش فرد در تاريخ و سودمند بودن نقش ظهور و بروز قهرمان‌ها براي روشن كردن موتور تحولات اجتماعي و سياسي به تنهايي كافي است. انتخابات رياست جمهوري در ايالات متحده آمريكا عملا سه سال پيش از برگزاري آن شروع مي‌شود؛ فقط يا عمدتا براي آنكه اثرگذارترين، قهرمان‌ترين، جذاب‌ترين و كاريزماترين كانديداي هر حزب را پيدا كنند. اينكه خود ما هرچند هفته يك بار فيل‌مان ياد هندوستان مي‌كند و پاي ميرحسين موسوي را به وسط مي‌كشيم و به التماسش مي‌افتيم براي ورود به صحنه انتخابات، در واقع همين اثرگذاري و سودمندي نقش قهرمانان در پيروزي را دنبال مي‌كنيم. اما نبايد يك نكته را از نظر دور داشت و آن نهادسازي توسط چهره‌هاي اثرگذار است.

قهرمان احتمالا نمي‌تواند جايگزين نهادهاي مدني شود؛ اما در غياب اين نهادها، نقش قهرمان حتما پررنگ‌تر خواهد بود، اما معمولا حتي نهادهاي مدني نيز توانمندي اجرايي يا جامعه‌گرداني خود را در سيماي يك قهرمان متعلق و برخاسته از خود ظاهر مي‌كنند. بايد سخن را اينگونه به پايان رساند كه پديده قهرمان ربطي به دنياي مدرن و پيشامدرن و پسامدرن ندارد. همواره هست و هر بار و هرجا به گونه‌اي خاص ظهور مي‌كند.

یکشنبه 18 شهریور1386 ساعت 17:39 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |