اين يادداشت لزوما از طرح و انسجامي قابلانتظار برخوردار نيست و فقط به بيان تاملاتي چند اكتفا ميكند.
وقتي كه به تاريخ نگاه ميكنيم، اسم و رسم قهرمانان چنان برجسته مينمايد كه گويي، مردم عادي نه در متن و نه حتي در حاشيه تاريخ حضور و جايگاهي نداشتهاند. برخي افراد اين بيان از تاريخ را محصول انحراف تاريخنويسان ميدانند و برآنند كه بايد تاريخ را چنان نوشت و تصوير كرد كه جايگاه شايسته و بايسته مردم نيز در متن و نه حاشيه آن معلوم شود. اما در اين ميان از يك نكته نبايد غافل بود، و آن اينكه همان مردم ميخواستند كه قهرمانان چنين جايگاهي داشته باشند و اگر هم قهرماني وجود نداشت، بلافاصله آن را ميساختند و برايش تاريخ مينوشتند. اين گرايش به اسطورهسازي چنان در وجود انسان و در ابتداي تاريخ عميق و ريشهدار بود، كه گويي تمام خلاقيت فكري خود را صرف ساختن قهرماناني از هر جنس و شكل كرده است كه وجود خارجي نداشتهاند و پس از ساختن اين قهرمانان اسطورهاي است كه در برابر آن زانو زده است و در تمامي حيات خود با اتكا به اين اسطورهها و شبيهسازي و مقايسه سعي در فهم واقعيت خارجي، پيدا كردن راه، يا توجيه وضع موجود كرده است و هنوز هم اين اسطورهها الهامبخش و جذاب هستند. ميگويند يك نفر اسم پسر تازه به دنياآمده خود را رستم گذاشت و سپس جلو آن نشست و از ترس شروع به لرزيدن كرد! اين رسم اسطورهسازي است كه خالق آن در برابر مخلوق چنين سر فرود ميآورد. بنابراين حتما در گذشته نيازي به اين مخلوق بوده كه در اكثر فرهنگها و جوامع به كلي از هم دورافتاده شاهد مخلوقات اسطورهاي هستيم.
اسطوره يك ويژگي مهم دارد. هر اسطورهاي از حيث خالق آن، حتيالمقدور بيعيب و نقص خلق ميشود، مثل يك مجسمه، همه چيز آن در گرو خالق آن است و چون واقعيت وجودي ندارد، عيب و نقصاني در آن مشهود نيست و از اين روست كه شيشه اسطوره هميشه و در همه حال در برابر شكنندگي مقاوم است و مضمون آن در ذهن فرد و از آن مهمتر در ناخودآگاه ذهن جاي ميگيرد و در فهم و انديشه و رفتار فرد موثر است.
نياز به اسطوره در عمل تبديل به نياز قهرمان هم ميشود. تا كي ميتوان با اتكاي صرف به اسطورههاي موهوم و خيالي و انتزاعي زندگي كرد؟ بايد اسطوره را تبديل به واقعيت كرد. به همين دليل اذهان و تاريخنويسان توجه خود را معطوف به اسطورهسازي از قهرمانان واقعي تاريخي كردهاند. خوب به ياد دارم كه معلم تاريخ كلاس چهارم دبيرستان ما (شايد سال سوم دبيرستان 1350 و 1351) چنان از رشادتهاي جلالالدين خوارزمشاه و قهرمانيهاي او و يك تنه به رودخانه زدنش سخن ميگفت كه گويي هماينك وي در كناره رود جيحون ايستاده و گزارش مستقيمي از اين رشادت باورنکردني که مغولان را انگشت به دهان كرد! ارائه مي کند و گويي که مغولان بيهيچ دليل به اين كشور حمله كردند و پدر او نبود كه دو بار فرستادگان چنگيز را براي صلح و آشتي ميان دو كشور و برخلاف عرف شناختهشده كشت و غارت كرد.
اين نحوه اسطورهسازي از افرادي كه واقعيت تاريخي داشتهاند، با يک خطر جدي مواجه است. گرچه در اين اسطورهسازي نيز سعي ميشود قهرمان، سمبل همه خوبيها و حتي بديها و جامع يك الگوي مطلوب يا مطرود، توصيف شود، اما خطري كه آن را تهديد ميكند اين است كه بيان واقعيتهاي تاريخي و بيرون آوردن آنها از دل تاريخ تصاوير ساختهشده از اسطوره ـ قهرمان را مخدوش كرده و در نهايت او را به جايگاه انساني عادي و حداكثر اندكي متفاوت از ديگران مينشاند و در اين حالت کارکرد اسطوره و قهرمان براي مردم زايل مي شود.
اما كسي كه زنده و موجود است و در جايگاه قهرمان قرار داده ميشود بيش از اسطوره ـ قهرمان با خطر شكسته شدن مواجه است، زيرا قهرمان تاريخي، در حال حاضر وجود ندارد تا مرتكب خطايي شود. ضمن اينكه واقعيت او مربوط به گذشته است و چندان با منافع و انتظارات امروز گروهها و اقشار جامعه در تعامل يا تضاد قرار ندارد، در حالي كه قهرمان زنده همواره در خطر آن است كه به ضد قهرمان تبديل شود، زيرا همان آمال و آرزوهايي كه موجب قهرمانپذيري وي از جانب مردم شده بود، در صورت برآورده نشدن، ميتواند به ضد خودش تبديل شود. وضعيت امروز رابرت موگابه را در نظر بگيريد كه از اوج مبارز راه آزادي به حضيض مستبدي رسيده كه دغدغهاش برگزاري جشن تولدهاي باشكوه براي هشتاد و چند سالگياش از جيب ملتي فقير و غوطهور در فقر است.
قهرمان زنده، اگر عاقل باشد، فورا خود را بازنشسته ميكند و از ميداني كه در آن قهرمان شده است استعفا ميدهد، اين کار نه براي شانه خالي کردن از مسووليت، بلکه از جهت از ميان نبردن اعتماد مردم مفيد است، نمونه زنده آن ماندلاست، كه در حيات خود قهرماني را تجربه كرده بدون آنكه شاهد افول او باشيم و با کنار کشيدن خود سرمايه مهمي را هدر نداد. اين رسم در ميان ورزشكاران هم هست. اما كهنهكارترين سياستمداران هم ممكن است فريب شيريني قدرت را خورده به راه خويش ادامه دهند و هنگامي كه در سراشيبي قرار ميگيرند، براي جبران، بيشتر پيشروي و در واقع پسروي ميكنند، غافل از اينكه ستاره بخت وقتي كه افول کند و از قهرمان برگردد به همان اندازه بديمن است كه در هنگامه صعود خوشيمن و به نفع وي عمل ميكند.
چرا مردم و جامعه به اسطوره و قهرمان نياز دارند؟ شايد چند عامل در ميان عوامل مختلف مهم باشد. اول از همه گريز از مسووليت، آنچه كه شايد به گريز از آزادي هم تعبير شود. آزاد بودن مترادف با مسووليت داشتن و فكر كردن و متعهد بودن است. اما خيليها علاقهاي به كشيدن اين بار سنگين ندارند و طبيعي هم هست. آنچه هم كه در قرآن آمده مبني بر القاي كلمه به آدم، به تعبيري همين سنگيني بار مسووليت است كه با وجود قهرمان و اسطوره به تبعيت از قهرمان تقليل مييابد. توده عادي مردم درپي آن هستند كه كسي را بيابند تا تبعيت از او مشكل مسووليت را از گرده نحيف آنها بردارد و اتفاقا قهرمانان هم از اين ويژگي روانشناسي به خوبي سود ميجويند.
ويژگي ديگر كه بيارتباط با اولي نيست، فقدان اعتماد به نفس در جامعه است. هر قدر جامعه اعتماد به نفس كمتري داشته باشد، بيشتر درپي فردي ناجي و به نيابت از خود هستند و به قول معروف «دستي از غيب بيرون آيد و كاري بكند». جوامعي كه سرشكسته و سرخورده باشند هم، بيشتر از ديگران مستعد پذيرش قهرمانان هستند، ظهور هيتلر، واكنشي به تحقير آلمان در جنگ اول جهاني و عهدنامه ورساي تلقي ميشود. و بت شدن مارادونا، بهرغم تمامي خصايل منفي وي، به واسطه جبران خيالي شكست آرژانتينيها در جنگ مالويناس از خانم تاچر تلقي ميشود. در حالي كه امثال بكن بائر يا كرايف و حتي پله چنين جايگاهي را در ميان ملت خود ندارند، سهل است كه نزديك به آن نيز نيستند. من نميدانم، اما شايد بخش مهمي از علاقهاي كه به مسيح (ع) ابراز ميشود هم ناشي از اين خيال باشد كه وي آمرزنده گناه است و مرگش كفاره گناهان امت اوست. همين جذابيت است كه افراد خواهان خالي كردن شانه از زير بار مسووليت را مجذوب خود ميكند.
تغييرات اجتماعي و اقتصادي و انعطافناپذيري متغيرهاي سياسي، ديگر جايي براي قهرمانپروريهاي گذشته نگذاشته است بهويژه آنكه دموكراسي و رقابت سياسي بر سر قدرت نيز مزيد برعلت شده تا رقبا اجازه قهرمانسازي در سياست را ندهند، و كارخانه قهرمانسازي عملا رو به تعطيلي است. اما از آنجا كه نياز به جبران بسياري از ناكاميهاي فردي و نيز حس اعتلاجويي بشر کماکان وجود دارد، خط توليد قهرمانسازي به سمت ورزش و هنر تغيير كرده است. اما حسن اين قهرمانان در اين است كه شكسته شدن آنها آثار و عوارض ويرانگري ندارد و مردم با آن به راحتي كنار ميآيند.
در اين ميان قهرمانان اتفاقي هم كم نيستند، حتما لحظهاي از فيلم مشهور چارلي چاپلين را ديدهايد كه پرچم سرخي را كه از كاميوني افتاده برميدارد و به دنبال آنان ميرود تا تحويلشان دهد و در همين حين كارگران ديگر پشت سر او قرار ميگيرند و به عنوان رهبر جنبش و تظاهرات شناخته ميشود! در سياست هم از اين نوع قهرمانان كه به صورت اتفاقي و حتي ناخواسته جلو صف قرار ميگيرند وجود دارد، چرا كه هميشه عده زيادي هستند كه دنبال رهبر و پيشوايي ميگردند كه پرچم مبارزهاي در دستش باشد. اما اينكه چرا و چگونه چنين پرچمي در دستان وي قرار دارد موضوع پرسش آنان نيست.
قهرمان ابتدا قرار است مسووليت و بار گناهي را از دوش ملت خود برگيرد و آنان را به سهولت به ساحل نجات و خوشبختي برساند، اما در عمل، واقعيت جامعه متصلبتر از آن است كه به دست باكفايت يا بيكفايت چنين قهرماني تغيير شكل دهد، در اين هنگام قهرمان و پيروان قهرمان در زير چرخهاي اين واقعيت خرد ميشوند تا از پس اين خرد شدن، شاهد ظهور قهرماني ديگر باشيم يا آحاد جامعه براي يك بار هم شده مسووليت سرنوشت خويش را به تناسب در دست بگيرند و راهي ديگر را براي خلاصي از نابسامانيهاي خود تجربه كنند.
