گزارشي از زندگي حبيبالله عسگراولادي مسلمان
فريد مدرسي
جوانترهاي حزب موتلفه به در خانه پدر حزب رسيدند و دقالباب كردند تا «روز پدر» را هم از دريچه حذبي ببينند و به «حبيبالله عسگراولادي مسلمان» تبريك بگويند، اما او گفت: «من خود را پدر موتلفه نميدانم، من فرزند پير موتلفه هستم.»
جلسه عيد ديدني آنان با اين سخن عسگراولادي پايان نيافت؛ چرا كه ميهمانان همچنان به نقش پدرانه او باور داشتند و آمده بودند تا نقال مجلس شادماني آنان خاطراتش را برايشان بازگو كند. اولين زنگ سوالات، پرسشي بود كه بارها سايتها و رسانههاي غيرخودي آن طرف آب مطرح ميكردند. آنان ميگفتند: « عسگراولادي از آن رو پسوند مسلمان بر نام خانوادگياش افزوده شده كه او در خانوادهاي يهودي به دنيا آمده است و پس از اسلام آوردن اين پسوند به او ارزاني شد.» او بارها اين ادعا را شنيده بود، اما هيچگاه به پاسخگويي برنيامده بود، چرا كه خوديها از او نپرسيده بودند. اين بار جوانهاي حزب از او پرسيدند. او گفت: «علت اينكه پسوند فاميلي من مسلمان است، اين است كه اداره ثبت احوال منطقه در محله امامزاده يحيي بين خيابان ري و سيروس هم مسلمان و هم يهودي را ثبت ميكرد. زيرا امامزاده يحيي يك ضلع محلهاش به محله يهودينشين ميخورد. اما محل سكونت ما يهودينشين نبود. در شناسنامهها كه مينوشتند، مليت و تابعيت بعد از اسم و فاميل بود. مليت ما هم اسلام يا مسلمان بود. نويسنده شناسنامه وقتي عسگراولادي را نوشته، مسلمان را آن طرف مليت ننوشته. در كنار عسگراولادي نوشته، لذا فاميل من بين برادران و خواهرانم عسگراولادي مسلمان است. هيچ يك از برادران و خواهرانم قيد مسلمان را به دنبال شناسنامه ندارند. تابعيت ايراني است و مليت اسلام است. اگر منافقان سوءاستفادهاي از قيد مسلمان كردند و كيهان – ضدانقلابيون چاپ لندن- در اينباره چيزهاي مختلفي را نقل كرده ازجمله گفته كه عسگراولادي جديدالاسلام است، پدر و مادرش يهودي بودند و او جديدالاسلام است كه پسوند مسلمان دارد. بعضي به من ميگفتند كه شما بنويس و اين مسلمان را عوض كند. جوابش را من گفتم كه افتخار ميكنم مسلمانم و مسلمان بودن چيزي نيست كه نامه بنويسم به ثبتاحوال كه من نميخواهم قيد مسلمان بعد از اسمم باشد. لذا بنده و فرزندانم بعد از عسگراولادي، در شناسنامهمان مسلمان قيد شده در صورتي كه در ثبتاحوال چنين اشتباهي رخ داده است.»
***
داستان زندگي «حبيبالله» از سال 1311 در تهران آغاز شد. اگرچه پدر و مادر او دماوندي بودند، اما زلزلهاي در همان سال در دماوند باعث شد پدر و مادرش به تهران بيايند و در كنار تكيه زرگرها در محله امامزاده يحيي بين خيابان ري و سيروس در خانهاي اجارهاي سكني گزينند. او در سن 6 سالگي بار ديگر با خانواده به دماوند بازگشت و دوران ابتدايي را در همانجا گذراند. اما وضعيت معيشتي خانواده حبيبالله به او اجازه تحصيل را نميداد. او ميگويد: «زمان تحصيل ما در جنگ جهاني دوم بود. شرايط كاغذ و مركب و وسايل تحرير بسيار گران بود. اين كار ادامه داشت. ما مشق خط را روي فلز – ورق حلب- انجام ميداديم و ميبرديم. معلم دو روي حلب را نگاه ميكرد و ميشستيم.» در ميان اين نگراني ترك تحصيل، يكي از بستگان به داد او رسيد و هزينه تحصيل عسگراولادي نوجوان را تقبل كرد. 6 سال دوران ابتدايي به پايان رسيد، اما فضاي مشكلات اقتصادي عسگراولادي، او را مجبور كرد تا به دنبال يك شغل بگردد و از اين و آن پرسوجو كند. او در كودكي هم اين تجربه را داشت و چند صباحي در دوران سهماه تعطيلي مدارس در خياطي شاگردي ميكرد. او براي يكسال به منزل دايي خود حاجعبدالله توسلي از بازاريهاي تهران رفت و در منزل او مشغول به كار شد. اما بار ديگر بر شكستگي تجار تهران در سال 1323، او را به دماوند راهي كرد. اندك زماني نگذشت كه در تهران شغل «برنج فروشي» نصيبش شد. عسگراولادي اين خاطره را اينگونه نقل ميكند: «در پي توسل به امامزاده هاشم در شمال دماوند، پس از چند روز برادرم به من گفت كه در بازار حضرتي شيخ متديني است كنار بازار برنج ميريزد زمين و ميفروشد. براي اينكه پاي چراغ اين برنجفروشي بنشيني و بفروشي قبول ميكني آنجا بروي ولي توي مغازهاش نروي؟ گفتم: بله... روزي 2 ريال به من مزد ميداد.» پس از برنجفروشي او نزد آهنفروشي به نام «سيدحسين توكلي» ميرود كه سالها بعد پدر همسر او ميشود. شاگردي عسگراولادي به طول نميانجامد كه تحصيلداري يك تاجر قمي به نام «حاجحسين مستقيمقمي» را تجربه ميكند. در همين سالها بود كه او اندكاندك به علوم ديني علاقهمند ميشود و نزد «شيخ محمدحسين زاهد» ادبيات عرب را فرا ميگيرد، سپس با تلمذ از شيخ احمد مجتهدي به آموختن و حفظ احاديث ميپردازد. همچنين در مدرسه «ملاآقا رضا» در خيابان سيروس با فقه توسط آيتالله مصطفوي و اصول از سوي آيتالله شهرستاني آشنا ميشود.
***
در دهه 20، فعاليتهاي كاشاني و فداييان اسلام و نزديكي اين دو جريان به بازار، نگاه عسگراولادي را به آنان جلب كرد، اما مسحور آنان نشد. او ميگويد: «صحبتهاي مرحوم نوابصفوي كساني كه پاي منبر ايشان بودند را سحر ميكرد. اما من اين افتخار را پيدا نكردم كه عضو فداييان اسلام باشم، چرا كه پرهيزي در عمق وجودم بود كه به احزاب سياسي و تشكلها نزديك نشوم.» عسگراولادي علاقهمند به نوشتههاي «حسين فاطمي» و «مظفر بقايي» در روزنامههاي آن دوران شده بود، به گونهاي كه او از اثرپذيري آن مقالات بر خود سخن گفته است. حضور عسگراولادي جوان در مسجد امينالدوله او را با مهدي عراقي، هاشم اماني، مهدي شفيق، ابوالفضل توكلينيا و مصطفي حائريزاده آشنا كرد تا هيات «بازار و دروازيايها» را برپا كنند؛ هياتي مذهبي كه آغاز تجربه تشكيلاتي او شد. آنان بنا بر تفالي به قرآن بنا بر «يويد بيصره من شياء» گروهي به نام مويد را راهاندازي كردند كه 50 عضو داشت و سخنران جلساتشان «محمدحسين بهشتي» بود. اندكاندك اين هيات و اين گروه به اعلام مواضع سياسي در اواخر دهه 30 پرداخت و بيانيهاي تحت عنوان «جبهه مسلمانان مبارز» منتشر ميكرد. البته پس از درگذشت آيتالله بروجردي، در ميان متدينين مرجعيت پس از او، مورد سوال واقع شد. روزي عسگراولادي در پي اين سوال عزم سفر به قم كرد كه در اتوبوس قم – تهران با طلبهاي گپ ميزند. از او ميپرسد كه مرجع تقليد اعلم پس از آقاي بروجردي كيست؟ او هم از «حاجآقا روحالله خميني» نام ميبرد. اين روحاني مهدويكني بود كه در گوشهاي از خاطرات خود اين برخورد را نقل ميكند و ميگويد: «[اكنون] آقاي عسگراولادي ميگويد كه فلاني [مهدويكني] مرا به طرف امام هدايت كرد.»
البته از آن پس فقط عسگراولادي نبود كه در بيت حاج آقا روحالله رفت و آمد داشت، بلكه ساير بچه هياتيها نيز در حال و هواي اين بيت قرار ميگرفتند. ديدار هياتيها با آيتالله خميني، باعث شد كه آيتالله آنان را به يكديگر معرفي كند و از آنان بخواهد در كنار يكديگر قرار گيرند تا شايد قدرتشان افزون شود. هيات مسجد «امينالدوله» عسگراولادي و عراقي با هيات گروه «اصفهانيهاي» بادامچيان و ميرمحمد صادقي آشنا ميشود و پس از اندك زماني هيات مسجد شيخ علي اماني، لاجوردي و محمد صادقاسلامي مثلث اتحاد آنان را كامل ميكند.
عسگراولادي همراه ديگر بچه هياتيها «گروه 10 نفره آقاي خميني» را شكل دادند و اسناسنامه آن مورد تاييد و تصحيح بهشتي و باهنر، دو روحاني هوادار آيتالله خميني قرار گرفت. اما پس از مدتي با شكلگيري شاخه نظامي «هياتهاي موتلفه» و اعدام حسنعلي منصور توسط آنان، عسگراولادي به اتهام «مخفي كردن چمدان سلاح و نوارهاي گروه مسلح در منزل يكي از بستگان خود» به حبس ابد محكوم شد.
عسگراولادي در زندان قصر و مدتي هم در زندان شهر به سر برد. او در زمره زندانيان سياسياي بود كه بر مرزبندي مذهبيها با «ماركسيستها» تاكيد جدي داشت؛ به گونهاي كه پس از فتواي برخي روحانيون در زندان مبني بر جدايي بين متدينين و چپها ميگفتند او تحريككننده آيتالله طالقاني براي اعلام اين فتوا بوده است. او حتي از اولين افرادي بود كه «سازمان مجاهدين خلق» را به التقاطي شدن محكوم كرد و با پخش كتاب شناخت (متدولوژي) سازمان مجاهدين در زندان، او اولين فردي بود كه اين كتاب را «ماركسيستي» دانست. عسگراولادي و برخي از موتلفهايها در نيمه دهه 50 به دنبال آزادي از زندان بودند. آيتالله منتظري اينگونه روايت ميكند: «برخي از روحانيون و متدينين زندان، به اين فكر افتادند كه به نحوي آزاد شده و با ماركسيسم مبارزه كنند. در همين ارتباط بود كه آقاي كروبي و آقاي عسگراولادي و آقاي انواري و بعضي ديگر حاضر شدند با انجام مقدماتي آزاد شوند، ما با اين نظريه مخالف بوديم...»
عسگراولادي پس از آزادي از زندان، بار ديگر فعاليت و همفكري با روحانيون و همرزمان خود را در پي ميگيرد و مدتي هم به پاريس ميرود تا با آيتالله خميني ملاقاتي داشته باشد.
***
با پيروزي انقلاب در سال 57، عسگراولادي به همراه اعضاي ديگر هياتهاي موتلفه به فعاليت در حزب جمهوري اسلامي روي آورد و عضو شوراي مركزي حزب شد و در دوره اول مجلس شوراي اسلامي نيز در جايگاه هيات رئيسه مجلس قرار گرفت. اما نگرش سياسي – اقتصادي عسگراولادي، او را در برابر برخي از نيروهاي انقلابي چپگراي مذهبي قرار داد. به گونهاي كه در حزب جمهوري مشاجراتي ميان او و ميرحسين موسوي عادت شده بود كه حتي در كابينه ميرحسين نيز اين تفاوت نگرش را فراموش نكرد. عسگراولادي كه وزير بازرگاني شده بود، به همراه برخي از وزاري همفكر با او نامهاي به امام خميني مينويسد و از سياستهاي ميرحسين موسوي گله ميكند. عسگراولادي، ناطقنوري، ولايتي، توكلي، رفيقدوست، مرتضي نبوي و پرورش در بخشي از نامه خود نوشته بودند: «عدهاي در دولت به دنبال دولتي كردن مردم هستند و عدهاي به دنبال مردمي كردن دولت... اگر بخواهيم از اين بنبستي كه دچار آن شدهايم، بيرون بياييم و قفل اقتصاد كشور باز شود، بايد به دنبال مردمي كردن اقتصاد باشيم.» البته عسگراولادي با «بهزاد نبوي» ديگر عضو كابينه ميرحسين موسوي نيز در برخي اقدامات همچون «بسيج اقتصادي» دچار اختلاف شده بود. به گونهاي كه حتي جلسهاي با حضور «رئيسجمهور، نخستوزير و رئيس مجلس» وقت و آن دو برگزار شد تا اختلافات حل شود، اما نهتنها آن مشكل حل نشد، بلكه بهزاد نبوي هم از حضور در كابينه استنكاف كرد كه پس از مدتي با وساطتهايي بازگشت، اما اين بار عسگراولادي بود كه در پي اختلافات حل نشده كابينه، راه استعفا را برگزيد. او درباره اين استعفا ميگويد: «يكي از مشكلات كمبود ارزاق در ماه مبارك رمضان بود، به خصوص در شرايط جنگ، كشتيهاي حامل مواد غذايي در بندرهاي جنوبي ايران منتظر كاميونهاي وزارت صنايع سنگين بودند و وزير وزارتخانه [بهزاد نبوي] هم براي حل اين مشكل همكاري نكرد و فشار اين اختلاف سليقه به روزهداراني آمد كه سفرهشان خالي مانده بود. من صلاح نديدم اين رويه ادامه يابد و فشار اختلاف سليقهها بر مردم باشد.»
اگر چه عسگراولادي، از وزارت بازرگاني استعفا داد، اما او همچنان به عنوان چهره موثر و متنفذ راستگرايان مطرح بود. او با شكلگيري كميته امداد از آغازين روزها در راس اين نهاد وابسته به رهبري قرار داشت و دو بار نيز در سال 60 به طور صوري كانديداي رياستجمهوري شد. در دوراني كه چپگرايان بر اسب قدرت ميتاختند، اقبال روي خوشي به عسگراولادي نشان نداد و فقط حزب جمهوري و جلسات موتلفهايها مكاني امن برايش بود. با انحلال حزب جمهوري او و دوستانش بار ديگر بادبان حزب موتلفه را برافراشتند و او سكاندار اين حزب شد.
سالها او در مقام دبيركلي موتلفه بود كه در تير 83 جاي خود را به محمدنبي حبيبي، ديگر عضو موتلفه داد كه سن و سالش 16 سال كوچكتر بود. اما همچنان كرسي ريشسفيدي او پابرجاست، چه آن روزي كه در آستانه مجلس چهارم در كنار «ناطقنوري، محمد يزدي، احمد جنتي، حسن روحاني و محمدعلي شرعي» اتاق فكر راستگرايان را رنگ و لعابي نو ميبخشيد و چه امروز كه كوچكترهاي قوم سكان قدرت را در دستان خود گرفتهاند؛ كوچكترهايي كه اگرچه از دل بزرگترها به دنيا آمدهاند، اما سوداي رقباي قديمي آنان يعني سياستهاي چپگرايانه اقتصادي را در سر ميپرورانند و از هر اقدامي كوتاهي نميكنند.
سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 18:20 توسط شهروند امروز |
موضوع: حوزه |
