تبليغاتX
شهروند امروز - گفت‌وگو با مهندس عزت‌الله سحابي

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

 با کودتا چه کرديد؟ يکي از ابهامات کودتاي 28 مرداد اين است که چطور حکومتي که سه روز پيش از آن يعني 25 مرداد از حمايت مردمي زيادي برخوردار بود و کودتاي نظاميان منجر به شکست شده بود، به سادگي سقوط کرد و مقاومتي از سوي مردم صورت نگرفت. گذشته از تحليل‌هاي سياسي که در اين مورد مي‌شود، شما که در آن روزها جواني فعال و مدافع نهضت ملي بوديد چه کرديد؟

سال 1332 زمان حکومت دکتر مصدق من در انجمن اسلامي دانشجويان فعاليت مي‌کردم. با اينکه فارغ‌التحصيل شده بودم، ولي همچنان به دانشکده مي‌رفتم و از فعالان انجمن بودم. صبح روز 25 مرداد 1332 از طريق اخبار راديو مطلع شديم کودتا شده ولي ناموفق بوده است. اين مساله باعث جنب‌وجوش زيادي در نيروهاي حامي نهضت ملي شد. بعدازظهر ميتينگ و سخنراني دکتر فاطمي خيلي داغ بود و احساسات همه ما را تحريک کرد. فاصله 25 تا 28 مرداد، شهر بسيار به هم ريخته بود و جمعيت به ميدان‌هايي که مجسمه داشت هجوم برده و مجسمه‌ها را تخريب مي‌کردند. با مشاهده اين اوضاع ما انجمني‌ها خيلي نگران شده بوديم و فکر مي‌کرديم اوضاع به سمت شورش‌هاي کمونيستي مي‌رود. خودمان در آن جريانات شرکت نداشتيم. ناظر بوديم و کاري نمي‌کرديم تا اينکه من شب 28 مرداد بي‌خبر از اتفاقات پشت پرده، در ادامه فعاليت‌هاي سياسي‌ام، سفري به همدان رفتم. صبح رسيدم به همدان و در منزل يکي از دوستان که ميزبان بود سخنراني کردم. هنوز خبري از کودتا نشنيده بوديم. نمي‌دانستيم تهران چه خبر است. همدان هم تا آن روز هيچ خبري نبود. ناهار را خورديم و بعدازظهر چرتي خوابيدم. يکدفعه از خواب پريدم ديدم راديو دارد مي‌گويد من مير اشرافي، نماينده مجلس هستم و... به دنبالش اعلاميه آيت‌الله کاشاني و بعد هم ظاهرا اردشير زاهدي را خواندند.

چه عکس‌العملي نشان داديد؟

من مثل ديوانه‌ها سراسيمه شدم. گفتم کاري که نبايد مي‌شد شد. در شهر خيلي اين در و آن در زديم که از بچه‌هاي انجمن کسي را گير بياوريم و مشورت کنيم که چه کار بايد بکنيم. ديدم همدان هم‌چون زادگاه زاهدي بود و آنجا طرفداراني داشت، معرکه گرفته‌اند. راه افتاده بودند در شهر شعار مي‌دادند زنده و جاويد باد شاه جوان بخت ما. تلفني هم نمي‌شد با تهران تماس گرفت چون ارتباط‌ها برقرار نمي‌شد. بالاخره به سختي ارتباطي برقرار شد و من توانستم با پدرم صحبت کنم. با تاثر عميقي گفت حالا مي‌آيي مي‌بيني.

برگشتيد تهران؟

راه‌ها هم قطع بود و من يکي، دو روز بعد از 28 مرداد به تهران رسيدم. عجله هم داشتم چون مرخصي گرفته بودم و مرخصي‌ام تمام شده بود. در تهران ديدم که وضع به کلي عوض شده است. پدرم تعريف کرد که چه شده است. مي‌گفت عصر حدود ساعت 4 و نيم با مهندس بازرگان در شهر گشتيم، بعد رفتيم خانه دکتر مصدق ديديم همه چيز را خراب کرده و غارت کرده‌اند. پدرم مي‌گفت وکيل‌باشي نظامي را در خيابان ديدم يک راديو گرفته بود دستش و مي‌گفت: مردم اينش به من رسيده.

در تهران چه کرديد؟

از لحظه‌اي که به تهران رسيدم در فکر بودم که حالا چه کار کنيم. قبلا مجله‌اي منتشر مي‌کرديم به اسم گنج شايگان که تازه دو، سه شماره‌اش درآمده بود. شماره چهارمش بود، به اين فکر افتادم که ما به اندازه خودمان از وجه فرهنگي با اين اوضاع برخورد کنيم. شماره چهار را به موضوع کودتاي 28 مرداد اختصاص بدهيم. منتها اسمي از 28 مرداد نبود. قرار شد درباره نهضت امام حسين(ع) مطالبي داشته باشيم و در آن الگو حرف‌هاي خودمان را بزنيم. نهضت ملي و مظلوميت آن مدنظر بود اما با فرهنگ عاشورا و در قالب يزيد و امام حسين آنچه لازم بود بگوييم. تقسيم کار کرديم که هر کسي مقاله‌اي بنويسد. مثلا آقاي مرتاضي قرار شد درباره نقش شريح قاضي در تحولات صدر اسلام بنويسد. آقاي مهندس شکيب‌نيا قرار شد راجع به پرچمدار نهضت بنويسد. به من هم واگذار شد که درس‌هايي که از نهضت امام حسين مي‌گيريم را بنويسم. آن درس‌هايي که از نهضت امام حسين گرفتيم درست است که همه‌اش تحت عنوان کربلا و قيام امام حسين بود، ولي همه اشاره به مسائل روز بود. مثلا نوشته بوديم که قيام امام حسين در مقابل سلطنت بوده و بعد هم آن روايت مشهور که برخورد امام حسين با حر بود را آورديم و اوصاف سلطنت و استبداد را تشريح کرديم. آن شماره اختصاصي 28 مرداد شد. منتها در پوشش نهضت امام حسين. روي جلد و پشت جلد را هم با پيام شهيدان مزين کرده بوديم. اين مجله رسمي بود و امتياز داشت.

بعد از کودتا مگر نشريات آزاد بود؟

بعد از کودتا نشريه مستقلي نمانده بود. همه را تعطيل کرده بودند. دفتر مجله ما در بهارستان کوچه نظاميه بود. دفتر باختر امروز طبقه دوم بود و ما طبقه سوم بوديم. زماني که به دفتر باختر امروز ريخته بودند، به مناسبت، يک مقدار هم دفتر ما را غارت کرده بودند. آنجا را آتش زده بودند، شعله‌هاي آتش يک مقدار هم بالا رسيده بود ولي چيزي را نسوزانده بود. اين مجله که منتشر شد در محافل مليون آن روز خيلي پيچيد و صدا کرد. من از همان موقع در اين خط افتادم که با اين جريان کودتاچي که حالا تثبيت شده مقابله کنم. منتها خودم آنقدر موقعيت اجتماعي نداشتم که مردم را دعوت به تجمع کنم. دنبال پدرم و مهندس بازرگان بودم. کمي بعد متوجه شدم نهضت مقاومت ملي تشکيل شده است. اواخر شهريور 32 بود که نهضت مقاومت تشکيل شد. مرحوم رحيم عطايي که برادر خانمم بود در اين جريان خيلي فعال بود. من با حاج آقا زنجاني آشنا بودم و نزدش مي‌رفتم ولي او اين چيزها را با ما در ميان نمي‌گذاشت. مهندس بازرگان و پدرم هم خيلي رعايت مخفي‌کاري را مي‌کردند و جزئيات را به ما نمي‌گفتند. اينها بعدا جزو کميته مرکزي نهضت مقاومت شدند که جلساتش در خانه پدرم يا فاميل‌هاي ما تشکيل مي‌شد.

شما هم در جلسات آنها شرکت مي‌کرديد؟

من به اين جلسات نمي‌رفتم ولي در تصميماتي که مي‌گرفتند، گاهي کاري هم به ما واگذار مي‌کردند. شايد يک ماه نگذشته بود که روزنامه‌اي به اسم مکتب مصدق درآمد که معلوم شد خود نهضت مقاومت آن را در نمي‌آورد، بلکه يکي از وابستگان نهضت مسوول اين کار است. منتها آن موقع اسمش را نمي‌گفتند. توزيع آن را به من واگذار کرده بودند. از همان مهرماه من شدم مسوول توزيع نشريه نهضت. مراکزي را در محله‌ها و بعضي ادارات پيدا کرده بوديم که از آن طريق نشريه را توزيع کنيم. بعد سازماندهي نهضت شروع شد. يک کميته ادارات داشت، يک کميته محلات که اين دو تا خيلي فعال بودند. کميته بازار و دانشگاه هم داشت.

شما در هيچ کميته‌اي نبوديد؟

من هم در کميته محلات و هم ادارات بودم که در بانک ملي شروع کردم به تشکيل کميته نهضت مقاومت. عباس سميعي در خيابان اميرکبير مغازه لوازم يدکي داشت و بازنشسته وزارت دارايي هم بود. در وزارت دارايي آشنا زياد داشت. من بخشي از نشريات را که مربوط به محلات بود به عباس سميعي مي‌دادم. مقداري از نشريات را به خيابان نادري روبه‌روي کافه نادري مغازه جواد نادري مي‌بردم. آنجا پاتوق ملي‌ها بود. مي‌آمدند آنجا همديگر را مي‌ديدند و اگر نشريه و اعلاميه‌اي هم بود در آنجا رد و بدل مي‌شد.

اعضاي نهضت مقاومت بعد از کودتا تصميم گرفتند خودشان يک ارگان در بياورند. نشريه راه مصدق از آبان‌ماه شروع شد. کميته‌اي مطالب را تهيه مي‌کرد و مي‌داد به من. من مطالب را دسته‌بندي و آماده چاپ مي‌کردم و به آقاي شاه‌حسيني مي‌دادم. او هم به چاپخانه‌هايي که رابطه داشت مي‌داد که بيشتر تهران نبود. مثلا مي‌بردند کاشان چاپ مي‌کردند. يکي، دو شماره اين جوري چاپ کرديم ولي خيلي دردسر داشت. مثلا چندين شب اتفاق مي‌افتاد که من مي‌رفتم خانه آقاي شاه‌حسيني اول سيروس پايين سرچشمه، آنجا منتظر ماشين مي‌شدم تا مي‌آمد. ترس داشتيم که نکند گير بيفتيم. بالاخره ديديم اين روش خوبي نيست. آقايي بود به اسم احمد توانگر که لر بود ولي ساكن تهران بود. آدم رشيد و قدبلندي بود و از ارادتمندان مصدق هم بود. در آن لحظه آخر 28 مرداد هم در اتاق مصدق بود. مي‌گفت مصدق مقاومت مي‌کرد، همه مي‌گفتند برويم بيرون و مصدق مي‌گفت نه من مقاومت مي‌کنم. مرحوم فروهر براي ما تعريف مي‌کرد که اين توانگر گفته آقا اين حرف‌ها چي‌چيه و مصدق را به زور بغل کرده و برده بود، نردباني در ايوان گذاشته بودند به خانه همسايه که مصدق را از آن نردبان داده بود بالا و رفته بود خانه همسايه. اين آقاي توانگر خودش اهل سواد و قلم نبود ولي آدم پرشوري بود. چاپ مجله را او به عهده گرفت.

مگر چاپخانه‌ها را کنترل نمي‌کردند؟

آن موقع اداره آگاهي شهرباني ماموري داشت به اسم محرمعلي‌خان که کارشناس چاپخانه‌ها بود. بر کار چاپخانه‌ها نظارت مي‌کرد و مواظب بود که چه نشرياتي چاپ مي‌کنند. او از روي نوع حروفچيني و چاپ نشريه حدس مي‌زد که مال کدام چاپخانه است. محرمعلي‌خان افتاده بود به جان چاپخانه‌ها. اما چاپخانه‌ها هم زرنگ و بلد بودند که چه کار کنند مثلا نصفه ‌شب با ماشين دستي که سروصدا هم نداشت نشريه را چاپ مي‌کردند. بعد هم زود حروفش را پخش مي‌کردند که آثاري نمانده باشد. گاهي اتفاق مي‌افتاد که چاپخانه‌اي را مي‌گرفتند. ولي توانگر هم توانايي‌اش را داشت و چاپخانه ديگري پيدا مي‌کرد. مدتي اين طوري نشريه را چاپ مي‌کرديم. توانگر از چاپخانه نشريات را تحويل مي‌گرفت و با ماشين خودش آنها را به خانه مرحوم پدرم در خيابان انتظام‌السلطنه که بعدها شد باباطاهر مي‌‌آورد. مادرم اينها را تحويل مي‌گرفت. هميشه آقاي توانگر مي‌گفت مادر شما شيرزني است و خيلي جرات دارد. ايشان گوني‌هاي نشريه را مي‌گذاشتند در اتاق من تا من بيايم و آنها را دسته‌بندي کنم. بعد عده‌اي مي‌آمدند و آنها را مي‌بردند.

اين روال تا کي ادامه داشت؟

اين جريان ادامه داشت تا دي‌ماه سال 32 که توانگر لو رفت. علتش هم اين بود که مسوول چاپخانه را گرفته بودند و او را تهديد و تطميع کرده بودند و گفته بودند رابطت را بايد تحويل بدهي. او با توانگر در خيابان قرار داشته که آن را لو مي‌دهد و مي‌آيند توانگر را مي‌گيرند. توانگر را‌ به اتاق تيمور بختيار مي‌برند که خيلي آدم خشن و سرکوبگري بود و بعدها رئيس ساواک شد. او به توانگر مي‌گويد اين کارها چيست که مي‌کنيد؟ توانگر هم با صراحت مي‌گويد که مرحوم محمد مسعود در روزنامه‌اش نوشته بود که ايران بهشت جنايتکاران است ما هم مي‌‌خواستيم اين بهشت را از دست جنايتکاران در بياوريم. بختيار دستور مي‌دهد عده‌اي بريزند سرش و تا مي‌توانند او را بزنند. آنقدر او را مي‌زنند که بي‌هوش مي‌شود. خودش مي‌گفت در همان موقع که داشتند من را مي‌زدند ديدم يکي سرم را مرتب بلند مي‌کند و به زمين مي‌کوبد. نگاه کردم ديدم سرگرد مولوي است که بعدا هم رئيس بخشي از ساواک شده بود. بعد از اين ضرب و شتم توانگر را مي‌برند زندان زرهي. مرحوم فروهر مي‌گفت صبح که من رفتم دستشويي ديدم در يکي از سلول‌ها باز است و دو تا پا از آن بيرون است که مي‌فهمد توانگر بوده چون قدش بلند بود در سلول جا نمي‌شده است. به هر حال آقاي توانگر امکان خوبي بود که به اين ترتيب از دست رفت.

با از دست رفتن اين امکان، وضعيت نشريه چه شد؟ امکان ديگري توانستيد پيدا کنيد؟

من دوستي در جبهه ملي داشتم به اسم آقاي اهرامي که ترک بود. يکي، دو بار به وسيله او نشريه را چاپ کرديم تا اينکه مادر آقاي فروهر گفت ما امکان داريم و آن را چاپ مي‌کنيم. من مطالب را از پدرم مي‌گرفتم و مي‌بردم خانه خانم فروهر. يک کارگر کارخانه به اسم آقاي حسين عظيمي آنها را از من مي‌گرفت و مي‌برد که چاپ کند. مقداري پيش‌پرداخت به او مي‌داديم و بعد از تحويل نشريات چاپ شده، بقيه پول را مي‌دايدم. من در خانه آقاي اهرامي معمولا با حسين عظيمي ملاقات مي‌کردم. آقاي اهرامي هر دفعه يکي، دو تا از دوستانش را مي‌آورد و به ما معرفي مي‌کرد که اينها فعال هستند و مي‌توانند همکاري کنند. يک بار گفت که من اين امکان را دارم که نشريه را چاپ کنم و دوستي دارم که کارش همين است. آن دوستش را آورد و با ما آشنا کرد. او چنين وانمود مي‌کرد که توده‌اي است. من خيلي با او بحث مي‌کردم و او هم از موضع بالا حرف مي‌زد و از توانايي‌هايش مي‌گفت. يکبار هم با من آمد خانه ما را ياد گرفت. آخرين شماره‌اي که من به حسين عظيمي دادم، عصري ديدم که در کيهان نوشته چاپخانه راه مصدق کشف شد.

چه کسي ماجرا را لو داده بود؟

ما هنوز به اين آقا شک نکرده بوديم. فردا که رفتم اداره بانک اين آقا که نقش توده‌اي را بازي مي‌کرد و خودش را هم کيوان معرفي کرده بود، آمد و گفت آن چاپخانه که لو رفته، اشکال ندارد، ما داريم چاپ مي‌کنيم. از من 1800 تومان گرفت و رفت. نيم ساعت بعد، از دفتر رئيس بانک آقاي ناصر که رئيس کل بانک ملي بود زنگ زدند که فلاني بيايد کارش داريم. در اتاقم در ساختمان بانک ملي کاغذ و مجله گنج شايگان زياد داشتم، به هم اتاقي‌هايم گفتم آنها را جمع کند و رفتم. آنجا گفتند بنشين صدايتان مي‌کنيم. ديدم افسري آنجا نشسته بود، مرا که ديد گفت اتفاقا من با ايشان کار داشتم. دفتردار آقاي ناصر مرا تحويل او داد. به من دستبند نزدند و محترمانه مرا برد و سوار جيپي کرد و به اداره فرمانداري نظامي رفتيم. کسي به اسم سرهنگ دو مبشري آنجا بود که چشمان زاغ درشتي داشت و رئيس رکن دو فرمانداري نظامي بود. مرا به اتاق او بردند. اول بازرسي بدني کردند و در جيبم نامه‌اي پيدا کردند که از مشهد دکتر شريعتي برايم نوشته بود که خط سبز رنگي هم داشت. يکي هم صورت اسامي مصدقي‌هاي بانکي بود که برايشان نشريه مي‌دادم. به يکي گفته بودم که اسم مصدقي‌هايي که در بانک هستند بنويس و او هم اين کار را کرده بود. اينها در جيبم بودند و من نگران بودم که چه مي‌شود.

تاريخ دستگيريتان را به ياد داريد؟

دستگيري من دوم يا سوم تير 1333 بود که 8-7 شماره راه مصدق را درآورده بوديم. افسري آنجا بود که خودش را به من معرفي کرد سروان مجاوريان که معلوم شد مامور رکن دو بوده است. اين مجاوريان با دو تا سرباز مرا نشاندند ته يک جيپ و آمدند منزل ما. پدرم آن موقع سفر رفته بود. رفتيم به اتاق من که دم در بود. اين آقاي افسر پشت ميز من نشست. شروع به بازرسي اتاق کردند. در اتاق من کتاب‌هاي مختلفي بود، کتاب‌هاي راهنماي فني به زبان انگليسي و فرانسوي و کتاب‌هاي تاريخي و غيره. يک قفسه بلندي پر از کتاب داشتم، ميزم هم پر از کتاب بود، روي طاقچه هم کتاب و جزوه زياد بود. افسر مجاوريان يک مامور آگاهي شهرباني هم با خودش آورده بود. اين آقا کتاب‌ها را نگاه مي‌کرد، آنهايي را که سياسي بود جدا مي‌کرد، منصور برادرم آن موقع بچه بود و در ميان اتاق مي‌گشت، مامور آگاهي کتاب‌ها را مي‌داد دست منصور مي‌گفت ببر بده جناب سروان. من ديدم کتاب‌هايي که دارد جدا مي‌کند گزينشي جدا مي‌کند. مثلا بعضي‌هايش که خطرناک بود نمي‌داد. جناب سروان هم آنها را نگاه مي‌کرد و مي‌گذاشت کنارش.

يعني او به جريان نهضت تمايل داشت يا انگيزه‌اي ديگر او را به اين کار وا مي‌داشت؟

در اين ميان به من گفت که شما مثل اينکه خيلي اهل مطالعه هستيد. حالا نمي‌دانم به خاطر اين بود يا اينکه به خاطر وابستگي‌هاي خودش نمي‌خواست من را اذيت کند. کتاب‌هايي را که مي‌خواست مدرک بشود مي‌گذاشت لب ميز. ناگهان چشمم افتاد ديدم که روي اينها يک کاغذي هست که وقتي ديدم دلم فرو ريخت. اين کاغذ يک دستور تشکيلاتي بود. اسم مستعار من آن موقع اديب بود. نوشته بود آقاي اديب مواظب باشيد که اين شماره مثلا اين جوري بشود. دستورالعمل‌هايي براي چاپ و توزيع نشريه بود. امضا هم کرده بود زهره. زهره اسم مستعار آقاي دانشپور بود که جزو حزب ايران بود. آن موقع رئيس شرکت بيمه بود ولي بعد برکنارش کردند. اين کاغذ باعث شد من خيلي خودم را باختم. به فکر افتادم که به هر نحوي هست آن را از چنگشان دربياورم. در همين اوضاع دستم را گذاشتم روي ميز و با مجاوريان حرف مي‌زدم. او چشمش به من بود. در فرصت‌هاي مناسب من يواش يواش با شستم اين کاغذ را کشيدم و گرفتم توي دستم و مچاله کردم. چند دقيقه‌اي که گذشت گفتم من با اجازه‌تان بروم دستشويي و رفتم و اين نوشته را در دستشويي انداختم. ساعتي بعد مدارکي که مي‌خواستند جمع کردند، مرا دوباره سوار جيپ کردند و به فرمانداري نظامي آوردند. ساعت 2 يا 3 بعدازظهر بعد از يکي، دو ساعت صدايم کردند. مرا به اتاق بازجويي که در خود فرمانداري بود بردند. دو نفر بازجو خودشان را به من معرفي کردند يکي سروان سياحتگر بود و يکي هم که لباس شخصي تنش بود به نام زماني. اين دو تا در آن زمان معروف بودند. زماني درجه‌دار و کارشناس بازجويي بود.

بازجويي در چه فضايي انجام شد؟ فشار و رعب هم بود؟

از ساعت 5 تا ساعت 10 و 11 شب بازجويي مي‌شدم. روال معمول اين بود که هر کسي دستگير مي‌شد از همان اول منکر همه چيز مي‌شد. سوال اول اينها از من اين بود که فردي را به نام حسين عظيمي مي‌شناسيد يا نه؟ من هم جواب دادم بله مي‌شناسم. بعد گفتند چه رابطه‌اي با او داشتي؟ گفتم که من مطالبي را مي‌دادم به ايشان، ايشان چاپ مي‌کردند و چاپ کرده‌اش را به من مي‌دادند. اينها ديدند من از اول دارم همه چيز را مي‌گويم شاخ درآوردند. بعد گفتند آن مطالب چي بود؟ گفتم مطالبي بود مربوط به مجله‌اي به اسم راه مصدق که من خودم مي‌نوشتم. اين مجله را من درمي‌آوردم. بعد گفتند مطالب اين روزنامه را کي تهيه مي‌کرد؟ گفتم همه‌اش را من خودم مي‌نوشتم. بعد گفتند پولش را از کجا مي‌آوردي؟ گفتم که من مهندس بانک هستم و درآمد دارم و پولش را هم خودم مي‌دادم. به اين ترتيب همه مسائل نشريه را به خودم ختم کردم. باور نمي‌کردند گفتند روي اين روزنامه نوشته شده است: ارگان نهضت مقاومت ملي! گفتم نهضت مقاومت ملي اصلا وجود خارجي ندارد، من براي اينکه روحيه مردم را بالا ببرم اين حرف را مي‌زنم. خلاصه همه چيز را به خودم ختم کردم. بازجوها ديدند از اين طريق به جايي نمي‌رسند، اين موضوع را رها کردند و رفتند سر آن ليستي که از جيب من پيدا کرده بودند. پرسيدند اينها کي هستند؟ گفتم اينها کارمندان بانک هستند که من خودم اينها را نمي‌شناسم. فرضا اگر يکي، دو تاي آنها را هم بشناسم اگر اينها را بگيريد چي مي‌خواهيد از آنها بپرسيد؟ مي‌پرسيد رابطتان کي بوده؟ آنها هم من را معرفي مي‌کنند، من هم که الان خدمت شما هستم. گفتم کسي نبوده و من تازه مي‌خواستم بروم به اينها روزنامه بدهم. سر اين قضيه کمي حساس شدند و شروع کردند چک و مشت و لگد زدند. درمانده شده بودم که چه بگويم، در جيبم يک قرآن کوچک داشتم با ترس و لرز زير ميز قرآن را باز کردم، اول صفحه نوشته شده بود وان جادلوک فقل الله اعلم بما تعملون- اگر با تو مجادله کردند بگو خدا داناتر است بدانچه مي‌کنيد- من اين را که خواندم شکفتم. به اين سروان گفتم جناب سروان شما به قرآن اعتقاد داريد؟ گفت البته. گفتم عربي مي‌دانيد؟ گفت بله، ولي نه به اندازه شما. گفتم من از خدا استخاره کردم که چه بگويم اين آيه آمد که خدا اعلم است. گفت اي آقا اين حرف‌ها چيست! کار خير که استخاره ندارد. گفتم اگر من چيزي بگويم براي مردم گرفتاري درست شود آيا اين کار خير است؟

آنها که اين مسائل سرشان نمي‌شد.

بله، نمي‌پذيرفتند. در اتاق بازجويي کساني مي‌آمدند و مي‌رفتند که آنها را به من معرفي مي‌کردند. اسمشان را قبلا شنيده بودم؛ همه شکنجه‌گرهاي فرمانداري نظامي بودند. آخرش گفتند اين آدم نمي‌شود. مرا به اتاق مجاور بردند که سرهنگ زيبايي و سروان عميد و چند نفر ديگر که همه شکنجه‌گر بودند آنجا بودند. اول شروع کردند با حالت نسبتا محترمانه با من صحبت کردند و پرسيدند که اين مطالب را کي مي‌نوشته؟ دوباره گفتم خودم مي‌نوشتم. سروان عميد که بعدها سرلشگر شد با حالت توپ و تشر به من گفت دروغ مي‌گويي. من گفتم اختيار داريد برويد در روزنامه‌ها و مجلات مقالات علمي من را ببينيد. بعد به سروان سياحتگر گفتند اين را ببريد بالا. مرا سوار يک جيپ کردند، ساعت 10 شب بود. زيبايي هم آمد توي جيپ که من حسابي ترسيدم. ماشين از جلو شهرباني در ميدان توپخانه راه افتاد. کمي که آمد بالا پنچر شد. ناچار ماشين را سرازيري برگرداندند و من را دومرتبه به يک جيپ ديگر سوار کردند. زيبايي که آمد سوار شود ساعتش را نگاه کرد، گفت واي دير شده، من به زنم قول داده‌ام که امشب زود مي‌آيم. به همراهان گفت من نمي‌آيم و با هم صحبت کردند که امشب را به اين پسره مهلت مي‌دهيم تا فکرهايش را بکند. خلاصه برگشتيم. فردا حوالي هفت صبح من را صدا کردند. ديدم که جو عوض شده و با احترام با من برخورد مي‌کنند. موضوع هم عوض شده بود.

مگر غير از چاپ نشريه و پخش آن موضوع ديگري هم بود؟

رفتند سر حزب توده. چون من همه‌اش مي‌گفتم که همه کارها را خودم مي‌کرده‌ام و گاهي هم کساني به من تلفن مي‌کردند و بحث مي‌کردند و توصيه‌هايي به من مي‌کردند. اينها گير دادند به اين تلفن‌ها که مال حزب توده بوده و اينها مي‌‌خواهند تو را از راه به در ببرند. در حالي که ما مخالف حزب توده بوديم. اينها هم بد مي‌گفتند. ساعتي گذشت و ديدم که سه نفر از قوم و خويش‌هاي من آمدمد. فاميلي داشتيم به نام آقاي بختيار که شوهر دختر دايي‌ام بود و دايي و پسر دايي‌ام آمده بودند و گفتند که ما مي‌دانيم که فلاني هيچ کاري نکرده است. سياحتگر هم گفت که براي ما ثابت شده که ايشان واقعا جوان متدين ميهن‌پرستي هستند.

بعد معلوم شد آن شب که مرا مي‌بردند، مادرم به دايي‌ام خبر مي‌دهد و او هم به بختيار دامادش مي‌گويد که پسرعمومي سرتيپ بختيار بود. خلاصه اين اقدام شبانه مادرم خيلي موثر بود. بازجويي من تمام شد و من را از اتاقي بازجويي بردند بخش بازداشت موقت. اول راهرو ديدم برادرم ايرج آنجاست، خيلي ترسيدم چون يک مشت دروغ گفته بودم که من روزنامه‌ها را مي‌دادم به برادرم که اين طرف و آن طرف ببرد و او هم از محتواي آنها خبر نداشت. در عين حال ديدم که آقاي فروهر مثل شير در اتاق روبه‌رو نشسته و او هم يک بفرما زد براي ما و ما رفتيم پهلوي فروهر و همان موقع هم حافظ را باز کرد و اين شعر آمد که: خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقي/ گر فلک‌شان بگذارد که قراري گيرند.

سربازي وسط راهرو قدم مي‌زد که فروهر به من گفت اين سرباز محرم است. اگر پيغامي داري براي برادرت بده به اين مي‌برد. من هم يادداشتي نوشتم که ايرج ان‌شاء‌الله که تو آزاد مي‌شوي و اگر هم از تو بازجويي کردند بگو که من نمي‌دانستم که برادرم چه مي‌کند و فقط گاهي بسته‌هايي به من مي‌داد که اين‌ور و آن‌ور ببرم و من از محتواي آنها خبر نداشتم. بعد از دو ساعتي هم ايرج را بردند بازجويي و در اين رفت و برگشت ديدم خندان است. گفت من مرخص شدم. بعد مرا بردند داخل زندان موقت شهرباني که زنداني‌هاي سياسي آنجا بودند. توده‌اي‌ها زياد بودند. بعد هم پارتي‌بازي شده بود و مرا به بهداري آوردند که تخت داشت و غذايش تميز بود. آقايي به نام اعظمي را به آنجا آوردند که معروف بود. سر بازار مغازه صرافي داشت. توده‌اي‌هايي هم که پارتي داشتند، به بهداري منتقل کرده بودند. آنها اين آقاي اعظمي را اذيت مي‌کردند. گاهي پرمنگنات از بهداري مي‌‌گرفتند و در چاي او مي‌ريختند. او وقتي چاي را مي‌خورد، استفراغش مي‌گرفت. من بعد از حدود بيست و چند روز از آنجا آزاد شدم.

قبل از کودتاي 28 مرداد فکر مي‌کرديد که کودتايي که شکست خورده دوباره برگردد؟

ما بچه‌هاي انجمن اين نگراني را داشتيم که توده‌اي‌ها دارند مي‌برند، يعني کشور کمونيستي مي‌شود. چون شهر واقعا به هم ريخته بود و حالت شورشي داشت. ادارات هم به‌هم ريخته بود و همه هم به شاه فحش مي‌دادند و مجسمه شاه و رضاشاه را هر جا که بود از بالا مي‌انداختند پايين. ما نگران حاکميت کمونيست‌ها بوديم. بعد از 25 مرداد و شکست کودتاي اول، تصور ما اين بود که کودتا تمام شده و ايران دارد به سمت يک جريان کمونيستي مي‌رود. اين نگراني موجب شده بود که در آن 4-3 روز بي‌طرف بوديم. ولي بعد از 28 مرداد در جريان فعاليت‌ها قرار گرفتيم.

توده‌اي‌ها که شورش کردند شما نفهميديد که چرا شورش کردند؟

آنها تحليل‌شان اين بود که کودتايي مي‌خواسته بشود با همکاري آمريکايي‌ها، الان که کودتا شکست خورده موقعيتي است که خودمان فضاي ايران را بگيريم. در آن زمان به مصدق هم مراجعه کرده بودند و با مصدق ارتباط داشتند. پيشنهاد همکاري به مصدق مي‌دهند و اسلحه مي‌خواهند از مصدق که او قبول نمي‌کند.

از دکتر فاطمي در اين دو، سه روز در باختر امروز مقالاتي چاپ شده است که خيلي تند و آتشين عليه شاه و سلطنت نوشته، شما آن موقع چه تصوري نسبت به اين موضع‌گيري‌ها داشتيد؟

ما آن ايام 25 تا 28 مرداد عليه فاطمي چيزي نداشتيم ولي بعدها خيلي شايعات بود که فاطمي با آنها بوده و مخصوصا جو را داغ کرده که روحانيت عليه مصدق بشورند. بين مردم هم اين قضيه بود، فاطمي هم گمشده بود و اين مساله بيشتر به ابهامات و شايعات دامن مي‌زد. وقتي که او را در خانه يکي از افسران حزب توده دستگير کردند معلوم شد که فاطمي وفادار بود. فاطمي از دکتر شايگان و مهندس رضوي خيلي گله داشت. چون اينها را با هم محاکمه کرده بودند و فاطمي گفته بود اينها مي‌خواهند خودشان را تبرئه کنند و ضعف نشان مي‌دهند. در حالي که آنها هم قبلا حر‌ف‌هاي تندي زده بودند.

وقتي از زندان آزاد شديد تقريبا يک سال از کودتاي 28 مرداد گذشته بود، باز هم به فعاليت سياسي ادامه داديد؟ فضا به گونه‌اي بود که بشود فعاليت کرد؟

فضا بسته شده بود. بعد از آزادي از زندان اول، امکان چاپ روزنامه راه مصدق ديگر ميسر نبود، به صورت پلي‌کپي تکثير مي‌شد. البته من در کار تکثيرش دخالتي نداشتم. فقط من مطالبش را با کمک آقاي حسن نزيه تهيه مي‌کردم. دستگاه پلي‌کپي و استنسيل و تايپ در منزل يکي از دوستان نهضت مقاومت به نام آقاي عسگري بود. ايشان کارمند بانک بود و کار تکثير نشريات را انجام مي‌داد. بعد کسي اوراق تکثير شده را از منزل ايشان مي‌گرفت و به من مي‌داد و من توزيع مي‌‌کردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 18:19  توسط شهروند امروز  |