تبليغاتX
شهروند امروز - درباره سرخوردگي - سعيد مدني

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

لوطي‌هاي درويش و درويش‌هاي لوطي

سال‌ها پيش پاولوف، روانشناس معروف نظريه رفتارگرا براي توضيح اختلالي به نام درماندگي آموخته   شده (Helplessness leaernig disorder) آزمايشي را با دو موش انجام داد كه شرح آن مي‌تواند ما را به موضوع اين يادداشت نزديك كند.

پاولوف يكي از موش‌ها را با دست تحت فشار قرار داد. موش بيچاره در مقابل فشار دستان او شروع به دست و پا زدن كرد، تا بلكه از اين فشار رها شود. پس از مدتي پاولوف فشار را متوقف كرد و موش با تصور اينكه رها شده ديگر دست و پا نزد. پس از چند دقيقه پاولوف دوباره موش را تحت فشار دست‌اش قرار داد. اين بار نيز موش به دست و پا زدن پرداخت. باز هم روانشناس ما فشار را متوقف كرد و موش نيز دست و پا زدن را. اين وضعيت بارها تكرار شد تا آنكه پس از مدتي موش در برابر فشار دستان عكس‌العملي نشان نداد. پاولوف سپس اين موش را همراه با موش ديگر كه تحت فشار قرار نگرفته بود داخل يك تشت آب انداخت. موش كه تجربه فشار دست‌هاي پاولوف را نداشت، شنا كرد و از عرق شدن نجات يافت، اما موشي كه بارها تحت فشار قرار گرفته بود، كوچك‌ترين عكس‌العملي نشان نداد و در آب تشت غرق شد.

سرخوردگي و يأس مي‌تواند عامل فشارهاي مداوم و تلاش‌هاي بي‌نتيجه باشد همچنانكه تجربه موش پاولوف نيز اين را به خوبي نشان داد اما همه سرخوردگي‌ها نيز ناشي از اين تجربه مكرر فشار و شكست‌هاي متوالي براي فرار از فشار نيست و اتفاقا من تمايل دارم راجع به چهره ديگر يأس و سرخوردگي در جامعه‌ امروز ايران بحث كنم.

ضمنا فيلم شب‌هاي زاينده‌رود مخملباف را ديده‌ايد. در دو صحنه كاملا مشابه قبل و پس از انقلاب زني در خيابان در اثر برخورد با اتومبيلي نقش زمين مي‌شود. راننده اتومبيل از تاريكي شب استفاده مي‌كند و پا به فرار مي‌گذارد و زن نيز بيهوش وسط خيابان رها مي‌شود، عابران يكي‌يكي از كنار زن مي‌گذرند اما هيچ‌كس حاضر نمي‌شود به كمك او برود. اين دو صحنه در كنار تصاويري از تظاهرات منجر به پيروزي انقلاب كه در آن تظاهركنندگان به سرعت در كمك به كساني كه زخمي شده‌اند از يكديگر پيشي مي‌گيرند، تضاد عجيبي از روحيات ايراني لوطي‌گري و درويشي، فعال و منفعل، قهرمان و بزدل، زنده و مرده، حساس و بي‌تفاوت و مسوول و سرخورده را رقم مي‌زند.

سرخوردگي الگوي درويش در جامعه ايراني است اما اين انسان ايراني در همان حالي كه درويشي را تجربه مي‌كند، در بزنگاه نقش لوطي را هم مي‌پذيرد، جوانمرد مي‌شود و مثل يك پهلوان به گود مي‌رود. اقشار جمعي ايراني دايما در اين دو قطب رفت و برگشت دارد. پس از انقلاب لوطي‌ها در تجارب مختلف فشار آزمون و خطاي مديريت جامعه و تلاش نافرجام براي رهايي از فشار موجود. همه انگيزه‌ها را از دست داد و درويش‌مسلك شد؛ درون‌گرا، آرام،‌ منزوي و سرخورده. اما پس از مدتي باز هم شرايط پيرامون و ناممكن تحمل وضع موجود او را وادار كرد تا نقش عوض كند و به گود برگردد. در همه اين موج‌هاي رفت وبرگشت متابعت جمعي يا همرنگي را هم نبايد فراموش كرد. تجربه بم مثال خوبي است در اين زمينه. چه كسي فكر مي‌كرد با وقوع آن زلزله حجم قابل توجهي از حساسيت اجتماعي متوجه منطقه كوچكي در مركز ايران شود و انبوهي از امكانات به سوي بم سرازير شود. واكنش جمعي در برابر زلزله بم، همه چيز بود به جز سرخوردگي. اما در متن تجربه بم و پس از چند ماه دوباره تجربه فشار - تلاش پاولوف كار خود را كرد و به جز معدود سازمان‌هاي غيردولتي پرانگيزه، بقيه سرخويش بازگرفتند و برگشتند و دوباره يأس. تجربه دوم خرداد هم شاهد خوبي است كه بسيار درباره آن گفته شده. چه كسي فكر مي‌كرد، درويش‌مسلكي پس از جنگ و سرخوردگي پس از سياست‌هاي دولت هاشمي به موج حمايت از خاتمي تبديل شود؟

اما در هر دو اين تجارب و بسياري موارد ديگر نقش همرنگي را در هر دو قطب نبايد فراموش كرد، در واقع مشاهده رفتار اطرافيان به طور قطع نه تنها در جامعه ايران بلكه در همه جوامع تاثير بسيار زيادي بر رفتار مردم مي‌گذارد، اما نكته مهم در جامعه ايراني آن است كه به دليل عوامل محدود و تقريبا مشترك اثرگذار بر سرخوردگي با رفع آن عوامل يا كاهش نقش آنها شاهد موج تغيير رفتار هستيم. مثلا احساس عدم امنيت همواره يكي از عوامل محوري انفعال، محافظه‌كاري، درون‌گرايي و سرخوردگي بوده است و به محض اينكه به دليل تعديل قدرت مركزي يا چندگانگي آن احساس عدم امنيت زايل شود، بلافاصله درون‌گرايي به برون‌گرايي، انفعال به فعاليت، محافظه‌كاري به راديكاليسم، سرخوردگي به سرزندگي منجر خواهد شد.

بيش از اين گفته شد كه سرخوردگي خود حاصل تجربه شكست و ناكامي است. گاه اين تجربه شكست به كنش سوك تشبيه شده است. منظور از كنش سوك رفتاري است كه معمولا انسان‌ها در برابر مرگ يكي از نزديكان نشان مي‌دهند. در زمان مرگ نزديكان افراد اغلب فرآيندي را طي مي‌كنند كه از انكار يعني نفي واقعيت از دست رفتن عزيز، شروع، با بحران ناشي از پذيرش فغان ادامه و در نهايت با پذيرش واقعيت و ادامه زندگي خاتمه مي‌يابد. گاه اين مسير طي چند روز تا يكي دو ماه طي مي‌شود و گاه سال‌ها ادامه مي‌يابد، در حالت دوم گفته مي‌شود افراد مبتلا به اختلال سوك شده‌اند. يعني جايي در ميان فرايندي كه بايد در عرض حداكثر چندماه طي مي‌شد، متوقف شده‌اند و به همين دليل رفتارشان سير طبيعي را طي نكرده است. سرخوردگي‌هاي جامعه ايراني و انفعال و يأس جمعي آن را مي‌توان به بروز اختلال كنش سوك تشبيه كرد، كه بالاخره پس از مدتي با پذيرش شكست و تحليل واقعيت به كسب ارزش‌ها، اهداف و دلبستگي‌هاي جديدي براي ادامه زندگي منجر شده و در نتيجه دوران جديدي را رقم مي‌زند. تجربه دوم خرداد و رفتارهاي پس از آن وجود اختلال سوك در جامعه ايران و افسردگي و سرخوردگي‌ حاصل از آن را تاييد مي‌كند. آيا بيمار ما دوره درمان را پشت سر گذاشته و كنش سوك را به پايان رسانده تا زندگي جديدي را آغاز كند؟ بايد نشست و در آينده نزديك رفتار او را وارسي كرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 17:58  توسط شهروند امروز  |