پيروزي راستمدرن به رهبري نيكولا ساركوزي را بايد پيامد طبيعي به هم خوردن معادلات حاكمه قدرت در فرانسه دانست. دگرگوني و تغيير كيفي در چينهبندي نيروها و جابهجايي در جايگاه گروههاي اجتماعي به ضرورت تحول در چشماندازها، محاسبات و از همه مهمتر برهم خوردن رابطه سنتي سود و زيان در ارزيابيها را به وجود ميآورد. در يك جامعه دموكراتيك هر نوع تحول داخلي بر صحنه بينالمللي اثر ميگذارد. البته ممكن است كه سرايت از حيطه داخلي به خارجي به سرعت انجام نگيرد چرا كه نيازمند تعريف جديد از صحنه بينالمللي، جهتدهي متفاوت به استدلالها و از همه مهمتر برهم زدن سلسله مراتب اولويتهاست.
فرانسه كه مانند رقيب ديرينه خود انگلستان در قلمرو استعماري يكي از قدرتهاي مطرح و بزرگ اقتصادي است برخلاف اين كشور در صحنه بينالمللي شاهد كاهش نفوذ، تاثيرگذاري و پرستيژ بوده است. اين كاهش وزن بينالمللي هنگامي به شكلي فزاينده جلوهگري ميكند كه حوادث و وقايع تاريخي جهتدهي ميشوند.
در دهههاي اخير در بسياري از منازعات بينالمللي فرانسه عملا از دايره اثرگذاري و جهتدهي به دور بود. در دهه 80 در رابطه با استقرار موشكهاي ميانبرد آمريكايي در غرب اروپا، چالش فرانسه كاملا ناديده انگاشته شد. در سالهاي آغازين هزاره سوم، مخالفت فرانسه با طرح نقشه آمريكا براي چگونگي مديريت بحران عراق به گونهاي واضح و شفاف اصولا نقشي در معادلات آمريكا بازي نكرد. در چالشهاي بزرگ بينالمللي فرانسه به حاشيه رانده شد و اين كشور برخلاف جايگاه معتبر اقتصادي و بالاخص فرهنگي در اروپا و جهان به جايگاهي حقير در صحنه جهاني نزول كرد.
با در نظر گرفتن اين نكته كه فرانسه مانند انگلستان يك قدرت هستهاي است و بهرهمند از نيروهاي متعارف نظامي از كلاس بالا و ليكن برخلاف اين كشور تعيينكنندگي كمتري در حيات بخشيدن به معادلات بينالمللي داشته است. به عبارتي ديگر رابطهاي متناسب بين ظرفيتهاي نظامي، توانمنديهاي اقتصادي، برجستگيهاي فرهنگي و تاثيرگذاري بينالمللي اين كشور در دوران دوقطبي و در عصر هژموني مشهود نبوده است. حتي در گستره اروپا هم اين عدم تناسب به دفعات جلوهگري كرده است كه مهمترين و تازهترين آنها همان ناتواني اين كشور براي منصرف كردن آلمان از به رسميت شناختن كرواسي و ضعف اين كشور براي شكل دادن به يك مجموعه نظامي اروپايي براي پايان دادن به فعاليتهاي ثباتزداي اسلون ميلوسوويچ، رهبر يوگسلاوي در قلب قاره را بايد ذكر كرد.
فرانسه چه در دوراني كه تعادل نسبي نيروها بين دو قدرت بزرگ جهاني وجود داشت و چه در دوران معاصر كه متاثر از قدرت بلامنازع آمريكا در قلمرو نظامي است عملا به يك «قدرت بيربط» تبديل شده. قدرت هستهاي فرانسه، منطقه نفوذ براي اين كشور ايجاد نكرد و قدرت مدرن متعارف نظامي چه در اروپا و چه در صحنه جهاني منجر به شكلگيري نقش قاطع در معادلات بينالملي نشد.
انگلستان كه تقريبا با در نظر گرفتن تمامي مولفههاي شكل دادن قدرت از ظرفيت و توان مساوي تقريبي با فرانسه برخوردار است ايفاگر يك نقش تعيينكننده بينالمللي است. اين كشور با وجود اينكه فاقد ظرفيتها و توانمنديهاي دوران استعماري است اما همچنان يك جزيره اروپايي جهاني است. نفوذ اين كشور همچنان يادآور اقتدار دوران امپراتوري است، اما فرانسه برخلاف دوران استعماري يك كشور اروپايي قارهاي است. نفوذ جهاني اين كشور به معناي توانايي در شكل دادن به ارزيابيهاي كشورهاي جهان يا تاثيرگذاري در دگرگون كردن سياستهاي قدرتهاي مطرح بينالمللي در سطحي است كه هيچگونه شباهتي با دوران استعماري ندارد.
در انگلستان بعد از پايان دوران استعماري نخبگان كشور به يك تعريف همسو از منافع ملي در قلمرو گيتي رسيدند. اين بدان معناست كه رهبران چپ و راست بر اين نكته با وجود پايگاه اجتماعي متفاوت توافق كردند كه چه چيزي حياتبخش منافع ملي است، اما نخبگان فرانسوي توجه را متوجه منافع ملي نكردند بلكه توافق را بر اين قرار دادند كه گسترش قدرت چه كشوري را چالش كنند. راست و چپ فرانسه بر يك نكته اجماعنظر يافتند و آن هم مخالفت با عملكرد آمريكا و از سويي ديگر نمايش ناخرسندي با اشاعه نفوذ اين كشور بود.
سياست منفي تعريف منافع ملي بسترساز كاهش تدريجي نفوذ فرانسه و حياتبخش تدريجي بيربط شدن فرانسه در معادلات آمريكا شد. نفوذ جهاني فرانسه كاهش يافت چرا كه اين كشور فاقد ظرفيتهاي جهاني براي نمايش قدرت هستهاي و متعارف خود است. حجم قدرت فرانسه در دوران قبل از فروريزي امپراتوري استعماري اين اجازه را به اين كشور ميداد كه چشماندازهاي هنجاري خود را عملياتي كند. اما حيات يافتن دوران دو قطبي به اين معنا بود كه فزونترين ميزان قدرت در اختيار دو كشور متعارض است.
در يك چنين محيطي پرواضح است كه تناسب قدرت كاملا محو شده است. حال كشوري كه با كاهش وزن نظامي در رابطه با دو كشور آمريكا و شوروي قرار ميگيرد براي نمايش قدرت نيازمند اين است كه يا ظرفيتهاي داخلي را افزايش داده يا اينكه به ائتلاف دست زند. با توجه به اينكه ظرفيتهاي داخلي اشباع شده بودند گريزي جز نزديكي به آمريكا براي افزايش توانمنديها و تداوم نقش موثر جهاني مانند گذشته وجود نداشت، اما با توجه به اينكه اجماع نخبگان چپ و راست فرانسه با چسب آمريكاستيزي حيات يافته بود چنين سياستي امكانپذير نبود، چرا كه منجر به ايجاد ترك در ساختار قدرت سياسي ميشد.
نخبگان فرانسوي به دنبال پايان جنگ دوم براي به دست آوردن جايگاه از دست رفته جهاني تكيه بر مليگرايي منفي را انتخاب كردند. راست و چپ بر اين نكته به توافق رسيدند كه نفي قدرت برتر غربي سببساز اعتبار جهاني و بينالمللي آنان خواهد شد. به جهت گستردگي ناسيوناليسم منفي در جامعه چه در سطح نخبگان و چه در سطح شهروندان عادي اين درك حاصل نشد كه به ضرورت دگرگونيهاي بنيادي در ساختار اقتصادي بينالمللي و توزيع قدرت در سطح جهان، تبديل آمريكا به يكي از دو قطب تعيينكننده بينالمللي اجتنابناپذير است.
به دلايل خيلي واضح اقتصادي، جغرافيايي، جمعيتي، مديريتي و فرهنگي اين امكان تحت هيچ شرايطي وجود ندارد و نخواهد داشت كه فرانسه بتواند ايفاگر نقش دوران امپراتوري شود. مناسبات قدرت هستند كه منجر به صعود آمريكا به جايگاه كنوني او شدهاند و مخالفت يا موافقت فرانسه كمترين تاثيري در حيات بخشيدن به اين واقعيت نميتواند ايفا كند.
ناتواني فرانسويان از درك اين مهم به كاهش هرچه شديدتر دايره نفوذ و تاثيرگذاري اين كشور در سرتاسر جهان و بالاخص در مناطق كليدي شرق اروپا و خاورميانه شده است. به دنبال سقوط اتحاد جماهير شوروي، كشورهاي شرق اروپا رهبري آمريكا را به عنوان سمبل غرب با سياستها و خطمشيهاي خود تاييد كردند و بر آن صحه گذاشتند. در خاورميانه سقوط جايگاه فرانسه كه به دنبال حادثه سوئز در 1956 آغاز شد با درهم فروريزي كمونيسم در صحنه جهاني عملا نهايي شد. بعد از 1991 اين نگاه بين فرانسويان اعتبار يافت كه اين معادلات قدرت هستند كه ميبايستي جهتدهنده به تعيين سياستها در صحنه بينالمللي شوند و نبايد اجازه داد كه مولفههاي ناسيوناليسم منفي كه ماهيت پوياي معادلات بينالمللي را متوجه نيستند حياتبخش سياستگذاري در قلمرو جهاني شوند. بياعتباري چپ در حيطه معادلات داخلي كه سقوط كمونيسم در اروپا آن را برجستگي انكارناپذير داد اين فرصت را براي راست ايجاد كرد كه به نوزايي فكري در رابطه با مسائل بينالمللي دچار شود.
سقوط چپ در فرانسه به عنوان محور پارادايم فكري به ضرورت راست سنتي را نيز به همراه خود به زير كشيد،چرا كه هر دو آبشخور يكسان، مليگرايي منفي را مبناي فكري خود قرار داده بودند. در نتيجه راستمدرن حيات يافت. راستمدرن در قالب ناسيوناليسم منفي به صحنه جهاني نگاه نميكند بلكه در چارچوب منافع مبتني بر فرصتها و واقعيات به صحنه جهاني توجه ميكند. در چارچوب جديد، اين ضرورت وجود دارد كه يك رابطه تنگاتنگ با آمريكا برقرار كند كه در عين حفظ منافع مردم فرانسه، ارتقاي جايگاه آمريكا تسهيل شود. چنين سياستي متضمن درك اين واقعيت است كه آمريكا به لحاظ الزامات پيشتازي سياستهايي را دنبال ميكند كه شايد براساس روشهايي باشد كه مطابق ميل فرانسويان نباشد، اما تا زماني كه اين سياستها منافع و جايگاه فرانسه را به خطر نمياندازد ميبايست مورد چالش قرار نگيرند. فرانسه ميبايستي خطمشي «سواري مجاني» را پيشه كند.
هر زمان كه حركتهاي آمريكا چه مستقيم و چه غيرمستقيم منجر به ارتقاي فرانسه ميشود ميبايستي از آنها حمايت شود. هرگاه كه سياستهاي آمريكا منجر به تضعيف جايگاه و پرستيژ فرانسه نميشوند ميبايستي با آنها چه مستقيم و چه غيرمستقيم چالشي نشود. حضور نيكولا ساركوزي در خانه خانوادگي رهبر آمريكا در كني بانكپورت ايالت ببن نمايشگر اين نكته است كه فرانسويان بعد از دهههاي متمادي متوجه شدهاند كه مولفههاي شكلدهنده معادلات بينالمللي امروزه در عصر هژموني هيچ تفاوتي با دوران امپراتوري كشورهاي اروپايي نكرده است. درك اين نكته به تدريج نفوذ وسيعتر براي فرانسه در صحنه جهاني به بار خواهد آورد كه محققا تناسب كمي با ميزان واقعي قدرت فرانسه خواهد داشت.