متولد كازينورويال
كاوه ميرعباسي
قهرماني با خصوصيات جيمز باند جز در سده بيستم نميتوانست در عرصه ادبيات ظهور كند. بيترديد اين قاطعانهترين گزارهاي است كه درباره اين پرسوناژ ميتوان ابراز داشت. در ادامه، براي اثبات مطلب فوق، به بررسي احتمالي روند تكوين و تثبيت ژانر جاسوسي ميپردازيم و از اسلاف جيمز باند ياد ميكنيم. آنگاه او را با پرسوناژهاي ادبيات جاسوسي معاصر ميسنجيم و ميكوشيم از طريق مقايسه به راز محبوبيت و مقبوليت درازمدت اين «ابرقهرمان» مقوايي، كه آفريده ذهن نويسندهاي ميانمايه است، پي ببريم.
گرچه ادبيات جاسوسي در مفهوم متداول امروزيش اواخر سده 19 پديد آمد و از جايگاهي ثابت و مستقل برخوردار شد، ولي پرسوناژ جاسوس را، در مقام شخصيت ثانوي و نه محوري، در متون بسيار كهن نظير «ايلياد» و «اوديسه» هومر و «كتاب مقدس» ميتوان رديابي كرد. شايد فرضي باطل نباشد، اگر يهودا را «نمونه برين» پرسوناژ جاسوس در دوران ماقبل پديداري ادبيات جاسوسي متصور شويم، زيرا طي بيست و چند سده متوالي در عالم ادبيات، شخصيت جاسوس پستترين انسانها به شمار آمده و سنگيني سرشت يهودايي بر او تحميل شده. فردي كه نه به ارزشهاي اخلاقي پايبند است و نه آرمانهاي والا را باور دارد و چون متعاليترين اصول هم مقيدش نميسازند، پس ارزندهترين چيزها را به پول ميفروشد؛ يعني دقيقا آنچه يهودا كرد. جاسوس به قدري حقير و دونپايه تلقي ميشد كه حتي به عنوان شخصيت منفي هم مجاز نبود ايفاگر نقش اصلي باشد. او هميشه در حاشيه ميماند و جايگاه و مرتبهاي ثانوي داشت.
در اواخر سده هجدهم، كه با جنگ استقلالطلبي در آمريكا و انقلاب كبير فرانسه مصادف شد، تجديدنظري اساسي در مورد پرسوناژ جاسوس به عمل آمد و او به مثابه قهرماني بالقوه مطرح شد كه در خدمت اهدافي جز منافع فردي و عمدتا با انگيزههاي ميهنپرستانه و از سر وظيفهشناسي سياسي، اقدام ميكرد. رمان «جاسوس» (1821) اثر جيمز فنيمو كوپر را بسياري منتقدان، طلايهدار ژانر جاسوسي دانستهاند. شخصيت اصلي داستان يك مامور دوجانبه آمريكايي است كه در جنگي انقلابي، براي تحقق بخشيدن به آرمانهايي آزاديخواهانه با رشادت ايفاي نقش ميكند. اين رمان به سختي در قالب روايت جاسوسي مدرن ميگنجد و موضع نويسنده در قبال قهرمان داستان مبهم است، پنداري از توصيف ستايشآميز يك جاسوس معذب باشد. در اواخر سده نوزدهم، برخي نويسندگان كوشيدند با افزودن ماجراهاي جاسوسي به چاشنيهاي رايج رمان ملودراماتيك- حادثهاي عصر ويكتوريايي، علاوه بر نوآوري، هيجان بيشتري به اين نوع روايت ببخشند. به اين ترتيب نخستين داستانهاي جاسوسي شكل گرفتند. شاخصترين چهره اين گرايش نوين، به يقين، ويليام لوكو، نويسنده پركار داستانهاي عامهپسند است كه تا زمان مرگش در 1927 به توليد انبوه آثار پرخواننده نهچندان ادبي ادامه داد. در واقع، لوكو راهگشاي «تريلر» (رمان حادثهاي التهابآور) بود كه به وضوح از داستانهاي جنايي و معمايي، كه تازه در عرصه ادبيات پا ميگرفتند و تيزهوشي و تفكر منطقي كاوشگر ماجرا اولويت اولشان بود، متمايز ميشد و با آنها تفاوتي آشكار داشت. وطنپرستي افراطي و بيگانهستيزي نابخردانه از ويژگيهاي بارز آثار ويليام لوكو محسوب ميشدند. در آغاز سده بيستم، ارسكين چايلدرز با نگارش رمان «دانههاي شن» (1903) روايت جاسوسي را ارتقاي ادبي بخشيد. اين اثر ماجراي دو كاوشگر آماتور را شرح ميدهد كه از نقشه آلمانيها براي تصرف انگلستان پرده برميدارند. آنچه اين رمان را ارزشمند ميسازد توجهاش به توجيه اخلاقي جاسوسي بر پايه ضرورتهاي سياسي به منظور حفظ منافع ميهني است. در دوران رقابت ناسيوناليستي شديد ميان كشورهاي اروپايي براي كسب قدرت و گسترش نفوذ در اقصي نقاط عالم، تصوير و انگاشتي مثبت از پرسوناژ جاسوس امكان بروز و تجلي يافت. به سبب پيشرفتهاي عظيم در فناوري نظامي و رشد خيرهكننده صنايع، جاسوسي به جزء لاينفك سياست دفاع ملي بدل شد. با وقوع جنگ جهاني اول در 1914، سازمانهاي اطلاعاتي و ضداطلاعاتي شكلي نهادينه يافتند و ديوانسالاري خاص خويش را سامان دادند.
در نتيجه، جاسوس ايدئولوژيك زاده شد كه از دهه 1930 تا پايان جنگ سرد آشناترين و شاخصترين چهره روايتهاي جاسوسي بود.
از سالهاي نخستين جنگ جهاني اول تا زمان ظهور جيمز باند در اوايل دهه 1950، دو جهانبيني متضاد به ترتيب در عرصه ادبيات جاسوسي ميدانداري كردند؛ جانبوشان با خلق پرسوناژ ريچارد هاني و نگارش رمانهايي نظير «سيونه پله» (1915) كه شاهكارش قلمداد ميشود)، «گرين منتل» (1916)، «آقاي استنفست» (1919)، و اچسي مك نيل، آفريننده پرسوناژ بسيار پرطرفدار بولدوگ دروموند كه از 1920 تا 1937 خوانندگان بسياري را شيفته خود كرد، نمايندگان نگرش محافظهگرايانه و گرايشهاي دست راستي بودند؛ در مقابل اريك آمبلر كه در دهه 1930 شش تريلر جاسوسي و برخوردار از ارزشهاي ادبي چشمگير نوشت كه «مرز ظلمت» (1936) و «تابوتي براي ديمتريوس»(1939) از آن جملهاند بينش راديكال و چپگرايانه را به ژانر جاسوسي راه داد؛ امري كه تا آن هنگام سابقه نداشت. در اين ميان سامرست موام رمان درخشان «آقاي اشندن» (1928) را منتشر كرد كه در آن از رمانتيك جلوه دادن جهان جاسوسي قاطعا پرهيز كرده و به پيشواز واقعگرايي تحسينبرانگيزي رفته است كه از دهه 1960 جان لوكاره راهگشاي جسور و رهرو سرسخت و ثابتقدم آن شد.
در 1953، با انتشار رمان «كازينو رويال» نوشته يان فلمينگ (1964-1908)، جيمز باند متولد شد و با حضور چشمگيرش به ادبيات جاسوسي رونقي تازه بخشيد. اين «ابر مامور مخفي» جنتلمن سازمان اطلاعات انگلستان، كه در نيروي دريايي سلطنتي درجه ناخداي دوم دارد و مجاز شناخته شده براي موفقيت در ماموريتهايش هر كس را مصلحت ديد بكشد، بيش از آنكه جاسوس باشد، بسان قهرماني جنايتستيز پا به عرصه كارزار ميگذارد و با شهامت توام با بيرحمي و خونسردي بر پليديهاي سترگ فائق ميآيد. در كنار درگيريهاي مخاطرهآميز، از جلب و كسب محبت (واقعي يا فريبكارانه) ماهرويان خوشنيت يا خبيث غافل و محروم نيست و در همه حال افادهفروشي مصرفگرايانهاش را نيز به تماشا ميگذارد (تمام كالاهايي كه استفاده ميكند از مرغوبترينها و گرانترينها هستند و نام ماركهاي معروف را يدك ميكشند؛ از صابون و خميردندان و ادوكلن گرفته تا نوشيدنيها و خوردنيها و ساعت و البسه و اسلحه و اتومبيل و غيره.) رمانهاي جيمز باند تقريبا همگي از الگويي مشخص و يكسان پيروي ميكنند؛ ابرجاسوس به مقابله پرسوناژي منفي ميرود، كه او هم يك تبهكار عادي و پيش پاافتاده نيست بلكه بايد «ابرخبيث» توصيف شود و معمولا آلت دست شوروي است (سازمان خيالي smersh ما بهازاي كاگب به شمار ميآيد.) در نبرد بين خير و شر، يا حق و باطل (نويسنده خيلي واضح تكليف خواننده را روشن كرده و «آدم خوبها» و «آدم بدها» كاملا مشخصاند و همه چيز به شكل مطلق مطرح شده و نسبيت در شخصيتپردازي ابدا جايي ندارد؛ سفيدي با سياهي ميستيزد و از خاكستري هم كوچكترين نشاني نمييابيم.)، طبعا فراز و فرود و موفقيت و ناكامي هست و چند بار جيمز باند به دام ميافتد و در اسارت، شكنجه و آزارهاي سخت ميبيند و البته مردانه مقاومت ميكند و سرانجام بر دشمن شرير چيره ميشود و در اغلب موارد او را به دوزخ ميفرستد. اين آثار اگرچه نتوانستند نظر مثبت منتقدان فرهيخته را جلب كنند (نگرش آميخته با تبعيض نژادي و جنسي از اصليترين ايرادهايي است كه بر آنها گرفتهاند) ولي بسيار عوامپسند بودند و فروش مقبول و چشمگيري داشتند. جالب است بدانيد نويسندگان برجستهاي نظير ريموند چندلر و كينگسلي آميس ماجراهاي جيمز باند را ميپسنديدند (شخص اخير در 1966 «انجمن ضدمرگ» را با الهام از يان فلمينگ نوشت) و جاناف. كندي، رئيسجمهور اسبق آمريكا، گفته بود كه «از روسيه با عشق» (1957) جزو رمانهاي محبوبش است. يان فلمينگ 12 رمان و يك مجموعه داستان «اختاپوس» (كه در 1966، دو سال پس از مرگش منتشر شد)، نوشت كه در آنها جيمز باند پرسوناژ اصلي است. استقبال گسترده خوانندگان باعث شد نويسندگاني ديگر براي مخلوق يان فلمينگ ماجراهاي جديد بيافرينند و حضورش را در عرصه ادبيات پرفروش و مردمپسند تداوم ببخشند. جان گاردنر و سباستين فالكس از آن جملهاند.
در دوره بعد از جنگ جهاني دوم، جيمز باند يكهتاز ميدان ادبيات جاسوسي بود. يان فلمينگ در نقدي بر فيلم «مامور ما در هاوانا» (اقتباسي سينمايي از رماني به همين نام اثر گراهام گرين) نوشت: «ديگر دوره ماموران مخفي سرآمده و از اين پس رمانهايي كه درباره سازمانهاي اطلاعاتي و ضدجاسوسي نوشته ميشوند، يا بايد باورناپذير باشند يا مضحكه.» او شخصا راهحل نخست را برگزيد و ماجراهايي باورناپذير را با لحني جدي روايت كرد و از شيوه نگارشي بهره گرفت كه كموبيش وامدار نثر «رمان سياه» (يا كارآگاهي خشن) آمريكايي بود. او حتي باب دوستي را با ريموند چندلر (يكي از بنيانگذاران اصلي «رمان سياه») باز كرد و خالق فيليپ مارلو نقدهاي تحسينآميز بر رمانهاي «الماسها ابدي هستند» و «دكتر نو» نوشت. بسياري از منتقدان، زندگي ادبي فلمينگ را به دو دوره كاملا متمايز تقسيم ميكنند. در دهه 1950، رمانهاي جيمز باند در انگلستان از استقبال خوب برخوردار بودند ولي در ايالات متحده موفقيت چنداني نداشتند. پس از ساخته شدن فيلمهاي «دكتر نو» (1962) و «از روسيه با عشق» (1963) اين پرسوناژ به چهرهاي اسطورهاي بدل شد و به گفته توني بنت «جيمز باند ديگر به مثابه نشانهاي فرهنگي عمل ميكرد كه در دايره تنگ داستان نميگنجيد و سيطرهاش را بر عالم سينما، تبليغات و موسيقي گستراند».
برخي پژوهشگران رمانهاي فلمينگ را رمانسهايي بيشرمانه دانستهاند كه اغلب بر «كهن الگو»هاي فولكلوريك يا افسانهاي استوارند. اومبرتو اكو در مقاله «ساختارهاي روايي رمانهاي فلمينگ» به شيوهاي زيركانه ثابت ميكند كه ماجراهاي جيمز باند عملكردي مطابق با تقابل سنتي و كليشهاي بين قهرمان و شخصيت خبيث، يا عصيان شهسوار (در اينجا باند) عليه شهريار (رئيسش ام)، دارند. ناگفته پيداست كه جيمز باند از اين نبرد پيروز بيرون ميآيد؛ به همين علت، روايتها در چارچوب امن پيرنگي اطمينانبخش شامل موقعيتهايي مخاطرهآميزند كه شخصيت مثبت ماجرا در فرجام كار از آنها به سلامت ميرهد و داستان را با تفوق نيروهاي خير بر پليدي پايان ميبخشد. آنچه در قرائت ساختارگرايانه اومبرتو اكو ناديده گرفته ميشود دقيقا همان عاملي است كه محبوبيت روايتهاي جيمز باند را موجب شده، يعني مشخصههاي فرهنگي ماجراهايش. يكي از ويژگيهاي بارز اين رمانها گرايش دائميشان است به كند كردن يا به حالت تعليق درآوردن رويداد التهابآفرين اصلي به منظور توصيف توام با جزئيات تفريحگاههاي مجلل، باشگاههاي اعياني و كازينوهاي پرزرق و برق. كينگسلي آميس اين تخلف فاحش از اصول تثبيت شده روايت حادثهاي هيجانانگيز و واقعگرايي را چنين توجيه ميكند و توضيح ميدهد: «ماجراهاي جيمز باند در حقيقت داستانهايي علمي- تخيلي هستند مبتني بر اين پيشفرض كه چنين اتفاقهايي نميتوانند رخ بدهند، اما بياييد فرض كنيم كه تحققپذيرند و پيامدهايش را هم بپذيريم!»
قطعا رمانهاي جاسوسي فلمينگ قادر نيستند همذاتپنداري خواننده را برانگيزند، زيرا هيچ آدم عادي و عاقلي نميتواند با پرسوناژ جيمز باند احساس همذاتپنداري كند. پس بايد ديد اين آثار چه نوع ارتباطي با مخاطبانشان ايجاد ميكنند و با چه شگردي آنان را پايبند خود ميسازند. در رمان «زندگي جاي ديگر است» به قلم ميلان كوندرا، قهرمان داستان ژروميل (يا همان شاعر)، در خردسالي به واسطه خويشتن خياليش، گزاويه درگير ماجراهايي شگفتانگيز ميشود و شيريني هيجانانگيز رويدادهايي را ميچشد كه در واقعيت غيرقابل حصولاند. جيمز باند براي شيفتگانش همان نقشي را دارد كه گزاويه براي ژروميل به نيابت از آنان روياهاي دستنيافتني را تجربه ميكند، از شادخواريهاي شورانگيز لذت ميبرد، پنجه در پنجه خطر ميافكند و كامياب بازميگردد، زيرا همه چيز از ابتدا تضمين شده است. شش رمان نخست از ماجراهاي مامور 007 به دليل سرزندگي و جذابيتشان ميتوانند اين «وظيفه داستاني» را به خوبي انجام دهند، به شرطي كه خوانندگان هم قاعده بازي را بپذيرند. اما آثاري كه بعد از 1957 پديد آمدند، به دليل آنكه يان فلمينگ ديگر از پرسوناژ جيمز باند حوصلهاش سر رفته بود، طراوت دلنشين اوليه را ندارند.
ماجراهاي جيمز باند را روياپردازيهايي تسكيندهنده دانستهاند كه در آنها مامور 007 تجسم و مظهر قدرتي خيالي است كه بار ديگر انگلستان را، هنگامي كه در واقعيت نفوذ جهاني گذشتهاش به شكلي علني و بسيار سريع رو به افول نهاده، در كانون رويدادهاي مهم عالم قرار ميدهد. اما نكته جالب اينجاست كه فلمينگ بهرغم تلاش براي واقعنمايي اين آرزو، حقيقتي ديگر را آشكار ميسازد: اكنون آمريكاييها دست بالا را دارند و امپراتوري بريتانيا با حمايت آنها ميتواند قدرتنمايي كند.
در «زنده بمان و بگذار بميرند» (1954)، امكانات مالي و تسهيلات سيا بر تمامي مراحل ماجرا سايه افكنده است. در «كازينو رويال» هم جيمز باند به بركت پولي كه آمريكاييها از بودجه «طرح مارشال» برداشته و در اختيارش گذاشتهاند در بازي نهايي بر حريفش، لوشيفر خبيث كه مزدور smersh است، غلبه ميكند. همين طور مداخله به موقع فليكس ليتر، مامور سيا كه لوشيفر را از پا درميآورد، جانش را نجات ميدهد. گرچه در رمانهاي جيمز باند مدام بر هويت بريتانيايي قهرمان ماجراها تاكيد ميشود، اما اقدامات او همواره با بهرهگيري از پشتيباني اقتصادي و دانش فني و اطلاعاتي موسسات آمريكايي به موفقيت و فرجام خوش ميانجامند.
در آغاز دهه 1960 نسل جديدي از رماننويسان انگليسي، كه جان لوكاره و لن ديتون شاخصترين چهرههايشان به شمار ميآيند، گرايشي نوين را در ژانر جاسوسي رقم زدند و به مصاف مقلدان متعدد يان فلمينگ و بدلهاي فراوان جيمز باند رفتند. واقعگرايي ويژگي اصلي آثار اين جريان نوخاسته بود كه با خيالپردازيها و قهرمانپروريهاي سرگرمكننده و سادهدلانه آفرينندگان باند و همسانانش كمترين شباهت و قرابتي نداشتند. به گفته جان لوكاره (متولد 1931)، «محال است هيچ سازمان اطلاعاتي شخصي با خصوصيات جيمز باند را براي جاسوسي برگزيند زيرا در عالم واقع او نميتواند حتي يك روز هم دوام بياورد». بيجهت نيست كه مشهورترين مخلوق او، جورج اسمايلي، از همه نظر نقطه مقابل جيمز باند است. لوكاره با سومين رمانش، «جاسوسي كه از سرما آمد» (1963) (واژه سرما، در تشكيلات جاسوسي، ماموريت يا عمليات معني ميدهد) به آوازه و اعتبار رسيد. ارزندهترين اثرش در دوران جنگ سرد، يعني سهگانه «در جستوجوي كارلا» (از 1974 تا 1980)، او را به يكي از برجستهترين نويسندگان انگليسي معاصر بدل ساخت و در جايگاهي بس والا نشاند. گستره اين سهگانه واقعگرايانه و در عين حال عرفاني از نظر جغرافيايي، سياسي و انساني بسيار فراخ است و به مضاميني چون صداقت، خيانت، خاطره، زمان، معصوميت، عشق، تضاد ميان ارزشهاي جمعي و فردي ميپردازد و تحليلهاي درخشاني از وضعيت بريتانيا و نهادهاي سياسياش در دوران «مابعد امپراتوري» ارائه ميدهد.
بداعت آثار لن ديتون (متولد 1929) در وهله اول لحن طنزآلود و شكل كنايهآميزشان است كه آنها را به مثابه پارودي و مضحكه سنتهاي رايج ژانر جاسوسي جلوه ميدهد. او دو پرسوناژ ماندگار آفريده: نخست، راوي بينام سه رمان بههم پيوسته «پرونده ايپكرس» (1962)، «مراسم تدفين در برلن» (1964) و «مغز يك ميليارد دلاري» (1966) كه از اولين آثارش هستند؛ دوم، برنارد سامسون ميانسال و سرخورده كه در «بازي برلن» (1983)، «مجموعه مكزيكو» (1984) و «مسابقه لندن» (1985) نقش اصلي را دارد. اين هر دو شخصيت از طبقه كارگرند و خاستگاه طبقاتيشان به نحوي مليح و دلچسب در زبانشان تجلي يافته. جاسوسينويسان واقعگرا مقولههايي نظير سردرگمي بر سر دوراهيهاي اخلاقي، تضادهاي ايدئولوژيك در دنياي پنهان جاسوسي، بدگماني و شك به زبان بازيهاي سياسي دوران جنگ سرد و پرسشهاي اساسي و چالشگرانهاي را كه عمدتا با پاسخهاي كليشهاي و بيپايه و محتوا مواجه ميشوند به روايتهايشان راه دادند. آنها به جاي پرداختن به ماجراهاي فردي، به ساختارهاي ديوانسالارانه سازمانهاي اطلاعاتي توجه نشان دادند و جنبههاي نهفته عملكرد آنان را كه بر تزوير، ماكياوليسم و اخلاقگريزي استوار بودند، آشكار ساختند. با پايان گرفتن جنگ سرد كه مضمون غالب آثار پديدآمده تا اواخر دهه 1980 بود، اين سوال مطرح شد كه از اين پس به چه موضوعاتي بايد پرداخت؟ لوكاره، با رمانهايي نظير «مدير شب» (1993)، «بازي ما» (1995)، «خياط پاناما» (1996) و «سينگل و سينگل» (1999)، و «لن ديتون، با سهگانه ايمان» (1995)، «اميد» (1996) و «عطوفت» (1997) كه پرسوناژ اصليشان كماكان برنارد سامسون است، پاسخهايي نويدبخش عرضه داشتند. البته جاسوسينويسان ديگري هم كه در دهههاي 70 و 80 پا به عرصه نهادند نيز بيكار ننشستهاند و درصدد راهگشايي به مسيرهاي تازه هستند.
پرسوناژ جيمز باند كه موجوديتي مستقل از آفرينندهاش يافته، بياعتنا به اين دگرگونيها و در حاشيه امن خويش، به بركت هنر هفتم، در تمام اين مدت حضوري مستمر داشت و پايدار ماند. از دهه 1950 به هزاره سوم رسيد و ظاهرا خيال ندارد به اين زوديها بازنشسته شود.
سه شنبه 13 شهریور1386 ساعت 17:26 توسط شهروند امروز |
موضوع: سينماي جهان |