تبليغاتX
شهروند امروز
 
 
در نكوهش روشنفكري - محمد قوچانی

هيچ جامعه‌اي نمي‌تواند از روشنفكرانش شكايت كند بدون آنكه خود را متهم كند، زيرا اين پديده را خودش بار آورده است.

                                                    ژان پل سارتر

از جمله واژه‌هاي مقدس عصر جديد يكي هم روشنفكري است كه به نامش عصر جديد را عصر روشنگري خوانده‌اند و آن را همچون بتي مدرن ستايش و در بت‌خانه مدرنيته پرستش كرده‌اند و بر مبناي آن جامعه را تقسيم كرده‌اند و گروهي را روشنفكر و گروهي را مرتجع ناميده‌اند و سنت را نماينده ارتجاع و تجدد را نماد ترقي دانسته‌اند و توان اخلاقي دفاع از سنت و نقد تجدد را از نخبگان گرفته‌اند و امكان راست بودن را در برابر سوداي چپ‌شدن از انسان معاصر سلب كرده‌اند. اما آيا روشنفكري يك ارزش است؟

روشنفكري در جامعه ايران در درجه اول موضوع يك سوءتفاهم است بدين معنا كه بسياري آن را بدون عنايت به تاريخ و تاريخچه‌اش همچون صفتي براي موصوفات متداول به كار مي‌برند. روشنفكر بدين معنا كسي است كه خشك و تند و عبوس نيست اهل تساهل و تسامح و مداراست. اجازه مي‌دهد  فرزندانش ديروقت به خانه بيايند و پيش روي پدر پا دراز كنند  و تا ديروقت تلويزيون ببينند و اگر پنهاني سيگار بكشند چهره درهم‌كشيده پدر و مادر را نبينند و در عوض از فرط خجالت آب شوند و بامداد براي نماز به جاي جبر پدر با مهر مادر از خواب برخيزند و در انتخاب دوستان آزاد باشند و در ازدواج اختيار عمل داشته باشند و به عقايد همسرشان احترام بگذارند و مردان زنان را كتك نزنند و در تربيت فرزندان از زور بهره نگيرند و هنگامي كه در جامعه با ظلم مواجه مي‌شوند صبر پيشه كنند و به جاي نزاع گفت‌وگو كنند و...

آنچه آمد البته همه از نتايج عملي روشنفكري و روشنگري است اما روشنفكري و روشنگري نيست. روشنفكري تاريخي دارد كه بدون عنايت بدان ممكن است هر نوع آزادانديشي يا نمادي را روشنفكري فرض كنيم همچنان كه برخي از سخنوران چيره‌دست عصر ما نيز گاه حافظ شيرازي را كه نه مدرنيته را ديده بود و نه شنيده بود روشنفكر بلكه روشنفكر ديني دانسته‌اند.

تاريخ روشنفكري را بنا به دو روايت نوشته‌اند: اول از عهد دني ديدرو كه در فرانسه برآمده از قرون وسطي است ‌دست‌اندركار تاليف دايره‌المعارف شد و اصحاب دايره‌المعارف را گرد خود جمع كرد و ديگر در عصر اميل زولا كه نامه‌اي به رئيس جمهوري وقت فرانسه نوشت و از حق اقليت يهودي در جامعه‌اي مسيحي دفاع كرد و چنين نوشت كه «من متهم مي‌كنم...»

اين هردو فرانسوي صفات مشتركي را براي روشنفكري گردهم آوردند: اول – اهل دانش بودن نه بدان معنا كه دانشمندان اهل دانش‌اند. هر روشنفكري، دانشمند (به معناي Knowledge نه Scince) هست اما هر دانشمندي، روشنفكر نيست چرا كه افزون بر تخصص در علوم جديد (به‌ويژه علوم انساني) بايد واجد صفات ديگري نيز باشد؛ دوم – اهل نقدبودن نه همچون دانشمندان عصر كهن تابع حكومت بودن و ذيل قدرت  حاكم تعريف شدن و نه فقط نقد علمي كه نقد سياسي و اجتماعي؛ سوم – تعلق به حوزه عمومي و از اين رو به زبان عامه مردم نوشتن نه وابستگي به حوزه قدرت سياسي يا تعلق به طبقه اعيان و اشراف و شعر و سخن و نظر گفتن به راي طبقه حاكم و حاكمان عصر؛ چهارم – مجهز بودن به علم جديد نه فقط در حوزه علوم طبيعي كه در حوزه علوم انساني و باور داشتن به جهان‌بيني علم جديد كه انسان را قادر به غلبه بر جهان مي‌داند و انسان‌باوري محور جهان‌بيني آن است؛ پنجم – مدافع اقليت بودن، مخالف جريان آب شنا كردن. دفاع از آنچه حق مي‌پندارد حتي اگر در اقليت باشد؛ ششم – با منطق عقل سخن گفتن. پذيرش حكومت عقل بر انسان. ابتنا بر استدلال. همه چيز را محاسبه كردن عقل‌گرايي در معناي جديد آن: محوريت عقل بشري در فهم جهان پيراموني.

پاره‌اي از اين ويژگي‌ها از اصحاب دايره‌المعارف دني ديدرو به ارث مانده است كه با گردهم آمدن فيلسوفان و دانشمندان و مورخان و اديبان عصر خود مجموعه عظيم دايره‌المعارف را تاليف كرد و پاره‌اي ديگر از اين ويژگي‌ها با اعتراضات و انتقادات نويسندگاني همچون اميل زولا و ژان پل سارتر به صفات روشنفكري تبديل شدند. اما به تدريج روشنفكران صفاتي ديگر هم يافتند كه ظاهرا در اصل اين نهاد ديده نمي‌شد:

اول – در هر دانشي داخل شدن. درنورديدن مرزهاي تخصص و سخن گفتن در هر علمي به اجمال و فراتر نرفتن از افق كليات. سلب حيثيت از علوم به‌ويژه علوم انساني و ادغام مفاهيم علمي در يكديگر.

دوم – منتقد دائمي حكومت بودن. پراكندن نفرت از قدرت در عين طالب قدرت بودن كه حسي طبيعي است در انسان. افتخار كردن به اين نكته كه روشنفكران همواره بر دولتند نه با دولت. پرهيز از ذكر خوبي‌ها و ترويج نماياندن رشته‌ها. تقليل سياست به  نقد سياسي. ارزش‌زدايي از مفاهيمي چون سازش و مذاكره و ارزش‌آفريني از مطلق مفاهيمي چون نبرد و مبارزه. ادغام بلكه همسان‌سازي مفاهيمي چون اخلاق و سياست كه در همين عصر مدرن دانشمنداني چون ماكياولي به سختي آنها را از هم تفكيك كرده بودند و اكنون به ابتذالي وصف‌ناشدني يكسان خوانده مي‌شدند.

سوم – فاصله گرفتن از مردم و پيچيده شدن در زبان خود، خودشيفتگي مفرط و افتخار به پيچيده سخن گفتن، دانش را در پوشش زبان مغلق و دشوار پنهان ساختن و مردم را به صفت عوام تحقير كردن.

چهارم – غره شدن به علم جديد و توانايي انسان مدرن، باور پيدا كردن كه مي‌توان جهان را زير و رو كرد. عوامل طبيعي و الهي را نديده گرفتن، علم‌گرايي محض و تكنولوژي را مدينه فاضله فرض كردن، همچون نمرود سوار ارابه شدن و در آسمان پريدن و با شمشير چوبين با آسمان جنگيدن، اراده‌گرايي در تحولات اجتماعي و انقلابيگري در تحولات سياسي كردن، انقلاب سوسياليستي‌كردن در جامعه فئودالي و كودتا براي دموكراسي، هجوم نظامي براي صدور آزادي، نسل‌كشي براي برهم زدن نظم طبيعي، جهاني‌سازي براي غلبه بر بدويت.

پنجم – متفاوت بودن را همچون ارزش ديدن، بر برج عاج نشستن، نگاه كردن به مردم همچون رمگان، به‌وجود آوردن سبك‌هاي منحصر به‌فرد زندگي، لذت بردن از اقليت بودن و كاستن اقليت تا سطح فرديت.

ششم – ناديده گرفتن عوامل غيرعقلاني حيات بشر. اينكه همه چيز به عدد و رقم تبديل نمي‌شود اينكه همه رفتارهاي انسان عقلاني نيست. اينكه اخلاق را نمي‌توان سرتاسر عقلاني كرد. اينكه براي كينه و حسد و حقد و آز نمي‌توان تنها با سلاح عقل راه چاره پيدا كرد. اينكه قوه شهوت را تنها به استناد اينكه عقل آن را آزاد مي‌خواند نمي‌توان اداره كرد، اينكه قوه قدرت را تنها به اتكاي دموكراسي نمي‌توان مهار كرد.

با اين اوصاف جديد، چه آنها را ذاتي روشنفكري بدانيم چه عارض‌شده بر آن، جنبش روشنفكري به  تدريج به جرياني عليه آرمان‌هاي خويش تبديل شده است. روشنفكران در سده جديد در زمره بقاياي عصر تمام‌شده روشنفكري‌اند كه در فاصله عهدنامه وستفالي و تشكيل دولت‌هاي ملي در اروپا تا پايان جنگ سرد پيامبران كذاب مدرنيته بودند. آنان در برابر شاهان مستبد سر بر آورده بودند تا از آزادي دفاع كنند و در برابر مالكان بزرگ ظهور كرده بودند تا از مالكيت دفاع كنند. اما در عصري كه اكنون در آن بسر مي‌بريم نشاني از آن سلطنت و اشرافيت بر جاي نمانده و اين شايد محصول همين جنبش روشنفكري باشد. با وجود اين همانگونه كه امر عظيم نبوت الهي نيز روزي به خاتميت رسيد امر رسالت روشنفكري نيز به پايان راه خود رسيده است. نخبگان عصر جديدي كه پيش رو داريم را به سختي مي‌توان روشنفكر خواند چرا كه:

اول – دانش بشر به دقت تخصصي شده است. اگر در گذشته فردي چون ژان پل سارتر مي‌توانست هم فيلسوف باشد و هم نمايشنامه‌نويس و هم روزنامه‌نگار و هم فعال سياسي اكنون هر يك از اين امور شووني جداگانه دارند كه از عهده يك فرد بر نمي‌آيد. در ايران كهن مقامي به نام حكيم وجود داشت كه فراتر از حكمت به مثابه معناي اسلامي فلسفه به افرادي چون بوعلي‌سينا و فردوسي و نظامي گنجوي هم اطلاق مي‌شد كه گاه طبابت و تفلسف و شاعري را با هم آميخته بودند.

آن عصر اكنون به پايان رسيده است. شايد تعبير ميشل فوكو بيش از همه در باب خود او مصداق داشته باشد كه روشنفكران عمومي بايد قدرت را به روشنفكران تخصصي منتقل كنند. اكنون ما بيش از هر زمان دريافته‌ايم كه فلسفه، سياست، اقتصاد، حقوق و... هر يك دانشي مستقل از يكديگرند.

دوم – روشنفكران جهان همه در حق ماكياولي اين پدر سياست مدرن خطا و خيانت كرده‌اند. دانشمندي كه با واقع‌بيني مفهوم قدرت را فهميد و سعي كرد  همچون يك زيست‌شناس همانند يك جانورشناس معناي حكومت و سياست را درك كند و توضيح دهد. ماكياولي منكر اخلاق نبود مبدع جدايي اخلاق از سياست هم نبود تنها كمك كرد كه تمايز اخلاق و سياست فهميده شود. سياست را از معناي زور و قهر و غلبه به عقل و تدبير و اداره تبديل كرد. در فهم واقعيت انسان و مردم نه راه بدگماني پيش گرفت و نه خوش‌باوري همچون روشنفكران باورمند به قدرت خلق كه ديكتاتوري‌هاي مدرن خلقي را به وجود آوردند. با اين تراز مي‌توان گفت در جهان جديدي كه پيش‌رو داريم سياست نه فقط امر خبط و خطايي نيست، قدرت نه تنها مطعون، مطرود نيست كه بايد اين هر دو را به جان دل پذيرفت و چنان مديريت كرد كه به سعادت بشر منتهي شود. روشنفكران هرگز درباره مدل‌هاي سياسي همچون يك رشته علمي بحث نكرده‌اند درباره اينكه بعد از انقلاب محتومي كه قرار است در جهان رخ دهد چگونه  بايد حكومت را اداره كرد. پاسخ به اين پرسش تنها از زبان دانشمندان علم و سياست و نيز سياستمداران اهل تفكر بر مي‌آيد و نه روشنفكراني كه كارشان نقد مدام است و نق زدن دائم. سياست‌شناسان هستند كه مي‌توانند آرمان‌هاي روشنگري را به مدل‌هاي سياسي و اجتماعي تبديل كنند و سياست نه فقط نقد كه تاسيس هم هست تدبير هم هست.

سوم – مفهوم مردم در جهان جديد مفهوم پيچيده‌تري شده است. اگر عمري آرمان روشنفكري دموكراسي بوده است اكنون بايد به بعد از دموكراسي انديشيد. اينكه آيا دموكراسي بهترين مدل حكمراني است؟ اينكه در دموكراسي از تحميق مردم خبري نيست؟ اينكه دموكراسي، آزادي را محدود نمي‌كند؟ اينكه حقوق اقليت همواره در معرض حكومت اكثريت قرار ندارد؟ اينكه آيا مردم همواره سعادت خود را تشخيص مي‌دهند؟ اينكه ذات انسان خير است يا شر؟ آيا خوبي ذات انسان است و بدي عارضه‌اي بر آن؟ اينكه تا چه حد مي‌توان سنگ خلق، توده، مردم را به سينه زد؟ همه پرسش‌هايي است كه مفهوم سنتي روشنفكري را دستخوش دگرگوني كرده و آن را از معناي قديمي خود خالي مي‌كند. روشنفكري كه همواره خود را صداي خلق مي‌دانست و چون دلش از بي‌وفايي مردم مي‌گرفت به برج عاج پناه مي‌برد و مردم را تحقير مي‌كرد. عصر آن شيفتگي‌ها و دلزدگي‌ها گذشته است. اكنون به صراحت مي‌توان درباره مردم گفت كه اكثرهم لايعقلون كه اكثرهم لايتفكرون بدون آنكه دماغ استبداد پروراند. تنها كافي است كه در انسان‌شناسي خويش واقع‌بين باشيم و از دموكراسي ديكتاتوري ديگري نسازيم. اين نكته مهمي است كه متفكراني چون ماكياولي سعي كردند به روشنفكران بياموزند و آنان نياموختند كه انسان‌ها چنان نيستند كه دل و جان فدايشان كنيد اما لايق استبداد هم نيستند كه هم با كرامت انسان تضاد دارد و هم با تدبير قدرت. رومانتيسم روشنفكري بايد جاي خود را به رئاليسم سياسي بدهد. روسو بايد جاي خود را به هابز بدهد و اين در توان جنبش روشنفكري نيست.

چهارم – توانايي انسان با همه توانايي تكنولوژي و علم جديد بسيار محدود است. خيره‌سري عقل جديد نشان از كودكي آن داشت. ما جزء كوچكي از جهان بزرگي هستيم كه قوانين آن را خود ننوشته‌ايم. كار ما تنها كشف اين قوانين است و نه وضع آنها كه تازه در كشف قانون هم تاكنون چندان كامياب نبوده‌ايم و اصولا تصوري از اينكه چه اندازه آنچه كشف مي‌كنيم عين واقعيت است نداريم.

ما نمي‌توانيم فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم. نمي‌توانيم سنت‌ها را همه به يكباره مدرن كنيم، نمي‌توانيم در جوامع فئودالي انقلابي سوسياليستي كنيم. نمي‌توانيم همه بشر را سعادتمند كنيم، نمي‌توانيم در اين جهان همواره قضاوت عادلانه كنيم. چه بسيار محاكمه‌ها كه براساس عدالت انجام نمي‌گيرد و نه از ظلم حكومت‌ها كه از جهل توده‌ها در جهل مركب انسان معاصر گرفتار نمي‌آ‌يد. اين تنها ظلم نيست كه مانع عدل است جهل براي عدل دشمن بزرگ‌تري است. جهل به اينكه عدل چيست و ظلم كدام است؟ انقلاب‌ها الزاما به بهبود اوضاع منتهي نمي‌شوند. امروز بشر الزاما از ديروز آن سعادتمند نيست. انسان تواناتر الزاما انسان خوشبخت‌تر نيست. حكومت عقل براي همه جا به يك معنا فهميده نمي‌شود. جهان مسطح نيست. همه انسان‌ها يكسان آفريده نشده‌اند و به همين دليل يكسان از آفريده‌هاي بشر لذت نمي‌برند. شايد لذت در جايي زجر باشد و در جاي ديگر زجر، لذت. آرمان‌هاي روشنفكري و روشنگري يعني برابري و دموكراسي به شدت در معرض ترديدند.

پنجم – مفهوم فرديت و اقليت در جهان پس از مدرن بايد از نوع تعريف شوند. روشنفكران اكثرا تابع اكثريت بوده‌اند. مدافع مد و جو غالب روزگار. از در اقليت بودن در هراس بودند. آنان را همواره با تيراژ سنجيده‌اند. تيراژ روزنامه، كتاب، فيلم، تئاتر، راي و... اگر در گذشته اين اشراف بودند كه هزينه زندگي نخبگان را مي‌دادند اكنون عوام هستند كه هزينه زندگي روشنفكران را مي‌دهند. پس بايد تابع اهواي جمعي نوع بشر شد. به كف‌زدن‌ها فكر كنيد، به راي‌ها،‌ به تيراژها، ‌به آمارها ... از سوي ديگر فرديت نيز در روشنفكري به معناي انزوا فهميده شده است. بريدن از خلق، طعنه‌زدن بر بي‌وفايي مردم و شاكي شدن از سكوت مردم در برابر ظلم. در عصر جديد اما بايد باور كرد كه نه اكثريت ارزش ذاتي دارد و نه اقليت،‌ نه حق در جماعت است و نه در فرديت. اين اعداد همه اعتباري‌اند و ارزش حقيقي ندارند و اين خوي ناپسندي است كه تاريخ روشنفكري را تحت تاثير خود قرار داده است.

ششم – نقش عقل در زندگي بشر مطلق نيست. اكنون تلاش براي عقلاني‌كردن همه مناسبات  زندگي كار عبث و بيهوده‌اي است. خرافات، سنت‌ها و مرده‌؟؟ تاريخ همچنان به حيات خود ادامه مي‌دهند. آرمان حكومت عقل در سراسر جهان بي‌معنا شده است. جمهوري جهاني كانت امكان‌ناپذير است هنوز سلطنت در اروپاي شورشگر عليه شاهان زنده است. هنوز مذهب كاتوليك در اروپاي خسته از پاپ‌ها حاكم است. هنوز در ژاپن مدرن خدايان متعدد پرستش مي‌شوند. هنوز در آفريقا اقوام بدوي نسل‌كشي مي‌كنند. كار عقل تنها سامان دادن اين مناسبات و سازش ميان خرافات و عقل، سنت‌ها و تجددهاست. تجددها و نه يك تجدد واحد كه جهان را زير نگين خويش بگيرد.

مذهب‌ستيزي و سنت‌ستيزي روشنفكران كار عبث و بيهوده‌اي است. مذهب‌زدايي اتفاقي است كه هرگز رخ نخواهد داد. غريو بنيادگرايي و ملي‌گرايي در عصر مدرن اعلام پايان آرمان‌هاي جهانشمول روشنفكري است كه گمان مي‌كرد با انسان واحدي در سراسر كره زمين مواجه است. ما نه يك انسان كه انسان‌ها و نه يك تجدد كه تجددها داريم چرا به جاي يك روشنفكري، روشنفكري‌ها نداشته باشيم.

شگفت آنكه در اين پايان تاريخ روشنفكري، روشنفكري ايران آميخته به  بدترين بلاها شده است. آغشته به ايدئولوژي‌هاي بشري كه آن را به جناح‌هاي سياسي و نه اعتقادي تعميم مي‌كند. جناحي خويش را روشنفكري لائيك مي‌خواند و گروهي خود را روشنفكري ديني. هر يك در قامت فرقه‌اي و قبيله‌اي ظاهر مي‌شوند و به نبرد ديگر قبايل و خرق مي‌روند. روشنفكري در همه جاي جهان به پيامبري كاذب مي‌ماند و در ايران كار به فرقه‌سازي دروغين كشيده شده است. گروهي روشنفكري را چنان معنا مي‌كنند كه گويي جز با مذهب‌ستيزي و رهايي از مذهب جمع نمي‌شود و از ياد برده‌اند خيل روشنفكران كاتوليك جهان را و گروهي ديگر روشنفكري را چنان با اسلام‌گرايي جمع مي‌كنند كه گويي براي شريعتي تازه يا حزبي سياسي عضو و هوادار جمع مي‌كنند. در باطن امر همه بر يك تاريخ مي‌تنند و يك راه‌حل براي جامعه مي‌دهند اما تنها حلقه‌هايي جدا براي خود مي‌جويند و رفقايي كه آنان را بر رقبا ترجيح مي‌دهند. در نزاع روشنفكري ديني و روشنفكري غيرديني هر دو فرقه تنها نزاعي سياسي مي‌كنند و غافل از نسل‌هاي آينده بر دوستي‌ها و دشمني‌هاي نسل خود لباس نظريه مي‌پوشانند. روشنفكران ايران دل در گرو معبودي دارند كه مدت‌هاست مرده است. روشنفكري جهان سال‌هاست تن ‌زار و نزاري دارد. اما روشنفكران ايران هنوز مقلد قبله‌هاي سنتي و روشنفكري‌اند. و اين دليل اصلي زوال روشنفكري ايراني است. در جهاني كه ساموئل هانتينگتون و فرانسيس فوكوياما و آنتوني گيدنز مشاوران سياستمداران آن هستند ديگر فاصله روشنفكران و ديگر نخبگان مدرن از ميان رفته است. اكنون رمون آرون و آندره مالرو مي‌تواند نسل‌هاي جديد  نخبگان را ببينند كه از روشنفكران عبور كرده‌اند. ايران نيز دير يا زود بايد از اين سنت روشنفكري عبور كند. اين بار نبايد خبرها به ايران دير برسد. اين بار نبايد ساعتمان  را به وقت قرن پيش اروپا تنظيم كنيم.