تبليغاتX
شهروند امروز
 
روشنفكري ايران در گفت‌وگو با عباس ميلاني

در اسارت روشنفكري روسي

فرشاد قربانپور

 

«روشنفكر، روشنفكري و روشنفكران» واژه‌هايي هستند كه در ايران 150سال سابقه حضور دارند.

اينكه روشنفكري ايران در اين دوران چه مي‌كرد و چگونه مي‌انديشيد موضوع گفت‌وگوي ما با دكتر عباس ميلاني، استاد دانشگاه استنفورد آمريكاست. نويسنده و مترجم كتاب‌هاي «تجدد و تجددستيزي در ايران، «معماي هويدا»، «مرشد و ما رگاريتا»، «جريان‌هاي اصلي ماركسيسم »و… به بررسي تحولات روشنفكري در ايران مي‌پردازد. به نظر عباس ميلاني آنچه بيش از همه توانست در مقابل تاثير و تحول روشنفكري در ايران به مفهوم فرانسوي آن سد ايجاد كنند نفوذ ريشه‌دار روشنفكري روسي و ريشه‌هاي ماركسيستي آن بود.

ارزيابي شما از ورود و حضور روشنفكران ايراني به عرصه سياست در طول يكصد و پنجاه‌سال گذشته چگونه است؟

البته به يك معنا مي‌توان گفت سياست در مفهوم جديد آن را روشنفكران آغازين ايران ابداع كردند، به اين معنا كه سياست در مفهوم سنتي عرصه انحصاري نجبا وسلاطين بود، اما سياست در مفهوم متجددانه آن، عرصه‌اي‌ است كه مردم هم در آن حق حضور دارند و منادي آغاز اين مفهوم دوم در ايران روشنفكران بودند. اما هرچند كه روشنفكران در آغاز مرحله اول نقش بسيار مهمي را برعهده داشتند اما در مراحل بعدي گاهي اشتباهاتي نيز مرتكب شدند اگرچه و گاهي نيز نقش مثبتي داشتند. از اين رو نمي‌توان قضاوتي واحد در مورد تمام اين دوران‌ها ارائه داد. در اين دوران و در هر زمان البته مفهوم روشنفكري نيز با تحول روبه‌رو شد.

در آغاز مفهوم روشنفكر، مفهوم وسيع‌تري بود و طيف وسيعي را در بر مي‌گرفت و بعد با آمدن ماركسيسم، مفهوم روسي روشنفكر بر تفكر روشنفكري در ايران حاكم شد. اين مفهوم اما پس از تحولاتي كه از سرگذراند از سه دهه قبل مورد بازانديشي قرار گرفت و اكنون ديگر سنت روسي و معاندت با دولت و قدرت توصيف‌كننده ذات روشنفكر ايراني نيست و توصيف منجي‌گرايانه از روشنفكر به حاشيه رفته است.

مفهوم جديد از روشنفكر كساني را در بر مي‌گيرد كه صرفا با عالم انديشه در ارتباط بوده و سعي مي‌كنند جهان را از منظر تفكر ببينند.

در طول 30 سال گذشته مفهوم روشنفكري ما، از منجي، عقل كل و كسي كه بايد براي جامعه تكليف تعيين كند فاصله گرفت و اكنون كم‌كم به سمتي مي‌رويم كه به قول «آدورنو» روشنفكر كسي باشد كه هم تفريح و هم كارش بدون ترديد انديشيدن است.

يعني شما به نوع جديدي از روشنفكري در ايران قايل هستيد كه به مفهوم سيال آن در دنيا و به ويژه به مفهوم فرانسوي روشنفكري نزديك است؟

بله. به گمان من مفهوم روشنفكري در ايران به آن مفهوم آيزا برليني و فرانسوي روشنفكري نزديك مي‌شود.

اما از نظر شما آيا مي‌توان افراد خاصي را به عنوان الگوي روشنفكري ايراني برشمرد؟

به گمان من اگر از خوانندگان و مخاطبان جريان‌هاي روشنفكري ايران بپرسيم كه روشنفكران بانفوذ دهه‌هاي اخير ايران چه كساني بودند تيپ افرادي مثل سعيدي‌سيرجاني حتما در آن ليست جاي مي‌گيرد، در حالي‌كه كار سعيدي سيرجاني در روزهاي قبل از انقلاب به عنوان روشنفكر قابل پذيرش نبود. اكنون مي‌بينيم كه برخلاف گذشته به آثار گلستان هم اقبال نشان داده مي‌شود و اين حكايت از يك بازنگري دارد، بازنگري در سنت آل‌احمدي كه هر دو اينها را طرد كرده بود به اين علت كه گلستان ثروتمند است و سعيدي‌سيرجاني هم با خانلري كار مي‌كند. اكنون حتي آثار خانلري به عنوان يك روشنفكر مورد توجه قرار مي‌گيرد.

اگر بخواهيد روشنفكري معاصر و ايران را آسيب‌شناسي كنيد، چه انتقاداتي را اصل و قابل طرح مي‌دانيد؟

به نظر من در چند دهه اخير به ويژه پس از دهه 1340 روشنفكران ايران گرفتار ايدئولوژي شدند تا انديشه. از اين‌رو انعطاف كافي براي اينكه در شرايط مختلف مسائل سياسي را به درستي درك كنند نداشتند. مثلا از آزادي فرهنگي و آزادي مذهبي درك درستي نداشتند. آنها مبارزه با امپرياليسم را بزرگ كرده و مساله 28مرداد 1332 را نقطه عطف وابستگي به امپرياليسم دانسته و به اندازه كينه‌اي كه از 28مرداد داشتند، مبارزه با امپرياليسم را مطلق مي‌كردند. تمام تضادهاي ديگري كه در جامعه وجود داشت را ناديده مي‌گرفتند و از آن فرصت‌هايي كه در جامعه براي كار فرهنگي خلاق ايجاد شده بود كمتر استفاده مي‌شد.

شما مي‌خواهيد بگوييد روشنفكران ايران در ذهن خود پيش‌فرض‌هايي داشتند و سعي مي‌كردند تحولات را با پيش‌فرض‌هاي ذهني خود منطبق كنند نه اينكه همگام با تحولات، پيش‌فرض‌هاي خود را مورد ارزيابي و بازآفريني مجدد قرار دهند؟

بله. فرضيات ايدئولوژيكي وجود داشت كه براساس ماركسيسم روسي حاكم شده بود. از اين‌رو برپايه فرضيات غيرقابل تغيير، جامعه ايران را مورد ارزيابي قرار مي‌دادند و به رغم اينكه وظيفه آنها شناخت جامعه بود، فعاليت خود را بر نقد يكديگر متمركز كرده بودند. از اين‌رو بخش اعظم آثاري كه در غالب نقد نوشتند نيز نقد روشنفكران از روشنفكران است. اينچنين است كه مي‌بينيم روشنفكران ما از بخش عمده اتفاقاتي كه در جامعه مي‌افتد و توده وسيع مردم با آن درگير هستند، بي‌خبرند.

پس به نظر شما نوعي غفلت از سوي روشنفكران نسبت به عرصه عمومي جامعه همواره وجود داشته است؟

غفلت نسبت به عرصه‌عمومي جامعه و خودفريفتگي در ميان روشنفكران ما در تاريخ معاصر وجود داشته است آنها تنها به خودشان و آثار خودشان توجه داشتند.

هنوز هم اگر شما نگاه كنيد در قبال آنچه كه در جامعه اتفاق مي‌افتد و كتاب‌هايي كه فروش بالايي در جامعه دارد، آثار روشنفكران مهم تيراژ بسيار پاييني دارند.

يعني روشنفكران نتانستند با زبان مردم صحبت كنند؟

بله. يعني اگر روشنفكران ندانند حجم اصلي گردش سرمايه در فرهنگ در كدام بخش است و سمبل‌هاي مورد استفاده مردم چيست. هرگز نمي‌توانند حرف خود را به مردم انتقال داده  يا حرف مردم را درك كنند. اين مهمترين فقداني است كه وجود داشت و هنوز براي برطرف‌كردن اين شكاف چندان گام‌هاي محكمي برداشته نشده است. البته موانع سياسي هم وجود داشت. اما در اين فضا حتي انديشه و فكر سياسي هم ديده نمي‌شود اما تا جايي كه مي‌توان ديد سياست‌زدگي گسترده بوده است.

روشنفكران گاهي نه فقط در جايگاه سياسي بلكه خود را به عنوان مصلح اجتماعي مي‌دانند آيا شما مصلح اجتماعي بودن را از وظايف روشنفكري مي‌دانيد؟

اگر كار روشنفكر توليد انديشه و فكر و نقد است ممكن است اين كار به اصلاح اجتماع هم منتهي شود. اما فقط در مفهوم روسي است كه كار روشنفكر نسخه‌پيچيدن و مصلح اجتماعي بودن براي جامعه است و روشنفكر خود را نجات‌بخش جامعه مي‌داند.

به نظر شما لزوما فعاليت روشنفكري با فعاليت سياسي در تلازم است؟

فعاليت سياسي در جامعه دموكراتيك به هيچ‌و‌جه با روشنفكري ملازم نيست. دموكراتيك بودن و شركت در سياست لزوما مستلزم آن نيست كه فرد تمام زندگي و فكر خود را در مسير تفكر و انديشه سپري كرده باشد.

در جامعه دموكراتيك به هيچ وجه لازم نيست كه فرد براي جامعه نسخه داشته باشد يا از جايگاه صادق هدايت و رابطه‌اش با ادگار آلن‌پو آگاه باشد فرد تنها بايد از حق خود آگاه باشد و براي احقاق اين حق در جامعه حضور داشته باشد. شايد تا حد زيادي، مشكل اصلاح‌طلبان ناشي از اين بود كه گمان مي‌كردند مصلحين جامعه هستند فكر مي‌كردند براي جامعه نسخه مي‌پيچند در حالي كه شايد تماس واقعي با جامعه نداشتند و از تمام گرفتاري‌هاي جامعه آگاهي نداشتند از اين‌رو وقتي جامعه به آنان پشت كرد تعجب كردند. اگر آنان نبض فكري و انديشه حاكم بر فضاي آن روز را بيشتر درك مي‌كردند شايد اينچنين غافلگير نشده  يا كمتر تعجب مي‌كردند.

دوشنبه 25 تیر1386 ساعت 11:27 توسط شهروند امروز | موضوع: كلوپ |