تبليغاتX
شهروند امروز - پرونده : اعترافات گونتر گراس

شهروند امروز

هفته نامه خبری تحلیلی در زمینه های اجتماعی ، فرهنگي ، اقتصادي و ورزشي

ماري در دل گراس

كريستوفر هيچنز / ليلا نصيري ها

دوازده آگوست 2006، گونتر گراس در مصاحبه‌ای درباره کتاب «پوست کندن پیاز» اعلام کرد که در سن 17 سالگی عضو شاخه نظامی اس‌اس بوده است. پانزدهم آگوست، نسخه آنلاین اشپیگل سندی را مربوط به ارتش آمریکا در سال 1946 منتشر کرد که عضویت گراس را تایید می‌کرد. با انتشار این خبر سیل انتقادات بود که از همه طرف به‌سوی گراس سرازیر شد. نویسنده‌ها، منتقدان ادبی و مورخان گراس را به‌خاطر پنهان‌کاری و افشای دیرهنگام این مساله سرزنش کردند. گراس 60 سال این موضوع را مخفی نگه داشته بود و فقط چند ماه پیش از چاپ زندگینامه‌اش این حقیقت را افشا کرد.

 

شاخه نظامی اس‌اس از مهمترین ارگان‌های حزب نازی بود که نقشی کلیدی در هولوکاست داشت و در واقع، کنترل اردوگاه‌هایی را به‌عهده داشت که میلیون‌ها نفر در آن جان باختند. اعضای این گروه را سربازان وظیفه تشکیل می‌دادند؛ سربازان وظیفه‌ای که حتی بعضی‌هایشان زیر هجده سال سن داشتند. بعد از جنگ، گراس تبدیل به یک صلح‌طلب شد و البته به نمادی از جناح چپ آلمان.

 

هلموت کاراسک، از منتقدان ادبی و پیشرو آلمان می‌گوید: «اگر آدم بدبینی بودم، می‌گفتم گراس برای این زودتر به مساله اعتراف نکرده که گرفتن نوبل ادبی را به‌خطر نیندازد. اشتباه نشود، گراس بیش از هر نویسنده آلمانی‌زبان دیگری شایسته دریافت جایزه نوبل بود، اما حالا به همه‌چیز نور تازه‌ای دمیده.» جان ایروینگ، نویسنده آمریکایی و خالق رمان «قوانین خاندان سایدر» در حمایت از گونتر گراس و کریستوفر هیچنز، نویسنده و منتقد ادبی انگلیسی-آمریکایی، در مخالفت با این نویسنده مطالبی نوشته‌اند که بخش‌هایی از هر دو مطلب را می‌خوانید.

 

اسلیت مگزین، 22 آگوست 2006

در طول چندین دهه بعد از جنگ، گونتر گراس در میان دشمنان‌اش کلی شانس آورده است. در آلمان غربی این دشمنان دو دسته هستند؛ دسته اول گروهی هستند که بخش عظیمی از شهروندان آلمانی را تشکیل می‌دهند؛ گروهی که نسبت به گذشته بسیار وسواسی هستند و بخش دوم که گروه کوچک‌تری را تشکیل می‌دهند و وسواسی نسبت به گذشته ندارند.

 

از نظر گروه اول، گراس می‌تواند با صدای بلند اعلام کند که اصول اخلاقی را همیشه رعایت کرده و همیشه با صداقت در مورد تاریخ قضاوت کرده. به‌این ترتیب خواسته علت سکوت‌ و شریک جرم بودن‌اش در دوران سوسیالیسم ملی مشخص شود. این مثل این می‌ماند ‌که والدین هم با بچه‌هایشان پنهان‌کاری کنند. به‌عبارت دیگر، گراس می‌توانست در برابر نیروهای آلمانی یا آن دسته از کسانی که نمی‌توانند به‌آسانی این گناه و شرمساری را تایید کنند با تحکم بیشتری با خودش روبه‌رو شود.

 

فکر می‌کنم وقتی پارتیزان‌های کنراد آدنائر، صدراعظم محافظه‌کار، ویلی برندت، مبارز سوسیالیست را «حرامزاده نروژی» خواندند (چرا که اصل و نسب قانونی نداشت و در جنگ علیه سربازان هیتلر یونیفورم نروژی به‌تن داشت) گراس تصمیم گرفت به یکی از اعضای فعال حزب سوسیال- دموکرات تبدیل شود. یک‌بار شنیدم یکی از نویسنده‌های محافظه‌کار فرانکفورتر آلگماینه به‌شکل اهانت‌باری به گراس به‌عنوان مردی اشاره کرده بود که انگار همین الان از پشت یک کره اسب کروکثیف پایین آمده، آن‌ هم کره اسبی که از استپ‌های مغولستان آمده. من خودم احساس کردم مجبورم از او در برابر این کنایه دفاع کنم.

 

به‌خاطر همین هم هست که آدم‌ها هیچ‌وقت نمی‌توانند این حس را منکوب کنند که نویسنده «طبل حلبی» چیزی بیش از یک آدم گنده حرف‌زن و شیاد نیست؛ چیزی در حد یک آدم سالوس و ریاکار. گراس از آن دسته آدم‌هایی است که گور ویدال وقتی می‌خواست به آدم سوار بر خر مراد اشاره کند در ذهن‌اش داشت؛ آدمی که همیشه افسار این حیوان را دم دست‌اش نگه می‌دارد و هر دم که بخواهد سوارش می‌شود. گراس به‌ندرت فرصت را برای این بالانشینی و سفت و سخت چسبیدن به اخلاقیات از دست داده است. اما میان آن کره اسب و این خر مراد، میان زمین و بر آن رکاب، یک فرصت‌طلب حساب‌گر ایستاده بود (و ایستاده).

 

در دهه 80 ، در مورد هلموت کهل، صدراعظم آلمان، جمله درست و در عین حال دوپهلویی سر زبان‌ها افتاد. «لذت یک تولد دوباره»، او بسیاری از آدم‌های هم‌نسل‌اش را از مشارکت در قساوت نجات داد. چنین چیزی بیش از نیم قرن درمورد خود گراس نیز صدق می‌کند. گراس شش سال‌اش بود وقتی هیتلر صدراعظم آلمان شد و بنابراین هیچ‌وقت مجبور نشد به هیچ سوالی در مورد کشتاری که در شرق و غرب مرتکب شد جواب بدهد. به‌عبارت دیگر، او از این امتیاز بهره کامل را برد تا حقایق را اظهار نکند. بنابراین تصمیم او، با چنین جملات پخته و باافتخاری، برای تایید عضویت یک نوجوان در شاخه نظامی اس‌اس نیاز به توجیه و دلایل بیشتری دارد که او تا به‌امروز نتوانسته آنها را ارائه دهد.

مدافعان بیشمار گراس خودشان را با این پرسش سوال‌پیچ نکرده‌اند: آیا او در نهایت تصمیم گرفته از نسل جدید خوانندگان آلمانی بخواهد در مورد این قضیه فکر کنند که چقدر نازی‌ها خطرناک بوده‌اند؟ اگر این پیشنهاد مسلما بدبینانه ارزشی دارد، پس نوشته‌های کسل‌کننده و اعترافات اپراگونه گراس هم در کنار هم کاملا معنا پیدا می‌کنند. گراس هفته پیش در یک جمله اغراق‌آمیز اعلام کرد: «بگذارید آنها که می‌خواهند در این مورد قضاوت کنند قضاوت‌شان را بکنند.» عالی است، آقای عزیز. اولین قضاوت این است که تو گذشته‌ات را، تا زمانی که توانستی جایزه نوبل را بگیری، مخفی نگه داشتی. دومین قضاوت این است که به اندازه‌ای که فکر می‌کنی برای آلمان‌ها و برای تاریخ ادبیات اهمیت نداری. سومین قضاوت این است که هیچ‌کس تو را به‌عنوان جنایتکار جنگی یا به‌عنوان قهرمان ضدنازی به‌خاطر نخواهد آورد، همه تو را به‌عنوان یک احمق به‌یاد خواهند آورد.

 

 

روزی روزگاری، یک سرباز

جان ایروینگ / ترجمه: لیلا نصیری‌ها

نیویورک‌تایمز، 8 جولای 2007

به‌عنوان دانشجوی کالج انتخاب‌ام این بود که سال اول را خارج از مملکت خودم در یک کشور آلمانی زبان بگذرانم؛ چراکه در سال 1961 و 1962 «طبل‌حلبی» را دو‌ بار خوانده بودم. در سن 14 یا 15 سالگی هم، «آرزوهای بزرگ» را دو بار خوانده بودم – دیکنز بود که مرا نویسنده کرد- اما خواندن «طبل حلبی» در سن 19 یا 20 سالگی بود که نشان‌ام داد چطور می‌توانم نویسنده شوم. گونترگراس بود که نشان‌ام داد می‌شود یک نویسنده در قید حیات بود، با آثاری پر از احساسات و معجزات بیشماری در زبان که از نوشته‌های آدم سرریز کند. گراس با خشم می‌نوشت، با‌عشق، با‌تمسخر، با‌طنز و با‌دلسوزی و همه اینها با یک‌جور خودآگاهی نابخشودنی.

 

دانستن این نکته مهم است که این مرد در طول سال‌ها برای خودش دشمن ساخته است. 25 کتاب و جایزه نوبل (1999)، آن ‌هم پیش از زندگینامه‌اش- پوست کندن پیاز- نوشته شده است؛ کتابی که تابستان گذشته در میان صدای مخالفان منتشر شد. در حالی که برای منتقدان گراس قابل‌قبول بود که او در سن 15 سالگی برای خدمت در نیروی دریایی داوطلب شده است، افشای این نکته که در سال 1944 و در سن 19 سالگی به اس‌اس‌ها پیوست، به‌همان اندازه تکان‌دهنده بود. گراس آخرین ماه‌های جنگ را با اس‌اس‌ها گذراند که بعدها جنایت‌های جنگی‌شان در دادگاه نورنبرگ محکوم شد.

 

چرا گراس برای حرف‌ زدن این‌قدر صبر کرد؟ این سوال منتقدان از او است. (انگار برای انتقاد از او تمام این سال‌ها را از دست داده باشند!) مورخی در فرانکفورتر آلگماینه سایتونگ نوشت، تعجب‌ام از این است که برای افشای این حقایق چرا چنین روش شکنجه‌آوری را انتخاب کرده است.

 

(انگار شواهد شکنجه گراس را در کل کتاب‌هایش نمی‌بینند و همه را در این کتاب پیدا کرده‌‌اند!) نویسنده دیگری در فرانکفورتر آلگماینه حدس می‌زد، آخرین ماموریت ناکام گراس این بود که هیتلر را با تانک از برلین خارج کنند. («به‌عبارت دیگر، گراس می‌توانست هیتلر را آزاد کند.») نویسنده دیگری در دی تاگ‌سایتونگ، گراس را به «حساب‌گری» محکوم کرد؛ نمی‌توانست گراس به آکادمی سوئد نامه بنویسد و پیش از اهدای جایزه از قبول آن امتناع کند؟

 

(«یک عضو سابق اس‌اس هرگز نمی‌تواند برای گرفتن این جایزه انتخاب شود.»). مقاله‌ای هم در نویه تسورخرسایتونگ گراس را چنین توصیف کرد: « با ژست یک معلم اخلاق مطمئن از خود...» و چیزهایی شبیه به این. هم سوددویچه سایتونگ و هم فرانکفورتر روند‌شائو از تاخیر در حمایت از گراس  شاکی بودند. اما نویسنده‌های خوب پیش از اینكه درباره چیزهای مهم وراجی کنند مطلب‌شان را می‌نویسند؛ نویسنده‌های خوب پیش از اینکه داستان‌شان را بنویسند در موردش حرف نمی‌زنند.

 

مقاله‌ای در فرانکفورتر روندشائو نوشتم، البته در حمایت از گراس. برای خود گونتر هم نوشتم و از «مرگ قابل پیش‌بینی این تقدس» از زندگی و کارهای او در رسانه‌های آلمان شکایت کردم. «از نظرات بزدلانه‌ای که نسبت به این اتفاق ابراز شد».

 

نوشتم: « تو برای من همچنان قهرمان باقی می‌مانی، هم به‌عنوان نویسنده و هم به‌عنوان یک رهبر اخلاقی؛ شجاعت تو، هم در مقام نویسنده و هم در مقام شهروند کشورت، مثال‌زدنی است؛ شجاعتی که به‌خاطر این افشاگری نه تنها چیزی از آن کم نشده، بلکه بر آن افزوده شده است.

 

از نگاه من بدترین حمله از طرف لخ والسا بود که خوشحال بود از اینکه گراس را تا به حال ندیده است- رییس‌جمهور پیشین لهستان ادعا می‌کرد به‌این ترتیب از طاعونی که با دست دادن با این نویسنده به آن دچار می‌شده فرار کرده است. در آگوست 2006، والسا از گراس خواست تا شهروندی افتخاری گدانسک را پس دهد؛ این افتخار به‌خاطر ستایش او از رنجی که دانزیگ در طول جنگ کشیده بود و گراس آن را در رمان «طبل حلبی» به ‌تصویر کشیده بود به این نویسنده اعطا شده بود. والسا خیلی زود اظهاراتش را پس گرفت و آنها را «زیادی شتاب‌زده» دانست.

 

وقتی اوایل سپتامبر سال گذشته به وارسا رفتم، ناشر لهستانی‌ام گفت، مردم لهستان در برابر افشاگری گراس «تقسیم» شده‌اند. چیزی که در وارسا دیدم این بود که بسیاری از خوانندگان گراس با او به صلح رسیده‌اند و کسانی که کارهای او را نخوانده‌اند یا فقط «طبل حلبی» را خوانده‌اند همان‌هایی هستند که می‌خواهند  نوبل‌اش را پس دهد.

 

اواخر همان ماه در پاریس بودم. روزنامه‌نگاری فرانسوی درمورد این جریان گفت، در رسانه‌های فرانسوی تقاضای بیشتری برای پس گرفتن جایزه نوبل گراس وجود دارد، البته در مقایسه با یاسر عرفات که فرانسوی‌ها از او هم خواسته بودند نوبل‌اش را پس دهد. («پوست کندن پیاز اکتبر امسال در فرانسه چاپ خواهد شد.) اما در آلمان، حالا که مردم زندگینامه را خوانده‌اند، بیشتر نقدها متوقف شده است، مطلب همانی است که آلمان‌ها به آن می‌گویند، «Kalter Kaffee» یا «قهوه سرد».

 

می‌دانم که بعضی آلمان‌ها «پوست کندن پیاز» را نمی‌خوانند، اما آنها گراس‌خوان نیستند یا اینکه پیش از افشاگری گراس هم او را دوست نداشتند، بیشتر این آدم‌ها به جناح‌های سیاسی تعلق دارند یا اینکه به گراس برچسب « چپ غیرسازمانی» می‌زنند، آن هم بعد از حکمی که در تب و تاب اتحاد دو آلمان در سال 1990 داد. من آن‌موقع در یک تور کتابخوانی در آلمان بودم و برای دانشجویان در دانشگاه‌ها سخنرانی می‌کردم- در بن، کیل، مونیخ و اشتوتگارت- و هر جا که می‌رفتم، دانشجوها به‌خاطر دوستی‌ام با گراس از من دلخور بودند. (مدام سوال می‌کردند، چرا اول اسم اوون مینی با اسکار ماتزرات یکی است. من هم مدام می‌گفتم: «بیعت»، اما آنها نمی‌خواستند چنین‌چیزی را بشنوند.)

 

من هیچ‌کسی را نمی‌شناسم که «پوست کندن پیاز» را خوانده باشد و از گراس بخواهد که نوبل‌اش را پس دهد. این خاطرات به خوبی بهترین رمان‌های گراس است و جمله افتتاحیه‌اش می‌تواند اشتباه خوانندگان را به آنها نشان بدهد و این یعنی یک‌جور ابزار مهارتی- می‌دانم که می‌تواند.

 

«امروز، پس از گذشت سال‌ها، مخفی شدن پشت ضمیر شخص سوم همچنان وسوسه‌انگیز است: او 12 سال داشت، هرچند که هنوز دوست داشت در آغوش مادرش بنشیند...» گراس همان ابتدا می‌گوید: «حافظه مثل پیاز است.» و اضافه می‌کند: « معنای این نوشته موجز برای من این بود: به سکوت ادامه دهم.» و باز هم می‌گوید: «وسوسه بزرگی است که کسی از حجم سکوت‌اش بکاهد.»... این زندگینامه اعتراف رنج‌آوری است.

گراس با یادآوری صحنه تعرض سربازان روسی به بیوه گراف در «طبل حلبی»، این موضوع را به ماجرای مادرش ربط می‌دهد که هرگز به او نگفته بود کجا و چطور سربازان روسی به او تعرض کرده‌اند. « تا پیش از آنکه بمیرد از ماجرا خبر نداشتم- البته باز هم غیرمستقیم خواهرم ماجرا را برای‌ام تعریف کرد- که برای حفاظت از دخترش خودش را در اختیار آنها قرار داده بود. جای هیچ حرف و سخنی نبود. خواهر گراس بعدها راهبه شد و بعد از آن ماما. ایمان کودکی‌اش، که در مقابله با خشونت سربازان در پایان جنگ آن را از دست داده بود، به این شکل احیا شد.»

 

 

تنها بعد از جنگ است که این هنرمند در حال رشد مشاهده می‌کند: «هرکس که تا به حال تنها یک جسد دیده باشد و نه کوهی از اجساد را، متوجه می‌شود هر روزی که از راه ب‌رسد یک هدیه است.» به‌عنوان زندانی جنگی وقتی عکس‌های اردوگاه برگن-بلسن را به او نشان دادند، فقط گفت، «باور نمی‌کنم». او می‌نویسد: «همان اول باورم نشد، عکس‌های اردوگاه با رنگ‌های سیاه و سفیدش تکان‌ام دادند و بعد فقط سکوت.»

 

در سن 18 سالگی، وقتی آمریکایی‌ها نجات‌اش می‌دهند، گراس اعتراف می‌کند که به‌هیچ‌وجه احساس گناه نمی‌کند. گراس اینجا یک‌بار دیگر به ضمیر سوم شخص پناه می‌برد و اشاره می‌کند: «این قاچاقچی سیاه نام مرا یدک می‌کشد.»

 

نزدیک به انتهای کتاب، گراس بی‌پرده اعلام می‌کند: «من هنر تجاهل را تمرین می‌کردم.» آنچه در این خود زندگینامه نفسگیر است، صداقت گراس درمورد بی‌صداقتی‌اش است.

 

در تمام کتاب سرچشمه‌ها، منابع واقعی و جزییاتی وجود دارد که خواننده‌های گراس از رمان‌های این نویسنده به‌یادشان مانده است. ارجاعاتی به اسکار ماتزرات که «شغلی برای خودش به‌عنوان مدل دست و پا کرد». که برای من معنای خاصی داشت. همچنین، (در شهر کوچکی در سوئیس) «پسربچه‌ای حدود سه سال... با یک طبل اسباب‌بازی که از گردن‌اش آویخته است» ظاهر می‌شود و همین کافی است تا خوانندگان «طبل حلبی» عرق سردی به تن‌شان بنشیند یا این مشاهده آرام‌تر: « هیچ‌کس نمی‌داند که چه‌چیزی یک کتاب را می‌سازد.»

 

از نظر اخلاقی این هم یک‌جور قطعیت است که آدم خودش را تااین اندازه مسوول احساس کند و همین است که قدرت این خاطرات را تا این حد تشدید می‌کند. اولین عشق‌ها، اولین همسر و همه چیزهایی که او را به نوشتن اولین رمان‌اش هدایت می‌کند- همه آنها در این کتاب به اسارت درآمده‌اند- اما مثل همیشه گراس وظیفه‌اش را به بهترین شکل ممکن انجام می‌دهد: «حتی اگر نویسنده در نهایت مستقل از شخصیت‌هایی که خلق می‌کند باشد، او باید در برابر کردار و بدرفتاری شخصیت‌هایش پاسخگو باشد.»

 

هرچند که این خودزندگینامه ناگهان با انتشار «طبل حلبی» در پاییز 1959 به‌پایان می‌رسد، اما وقتی رمان‌نویس جوان و همسرش به نمایشگاه کتاب فرانکفورت می‌روند و «تا صبح پایکوبی می‌کنند» تصور این نکته هم دشوار است که کتاب باز هم ادامه پيدا کند. گراس برای به‌پایان بردن کتاب راه‌حل آبرومندانه‌ای پیدا کرده؛ «از آن زمان به‌بعد من بین صفحات کتاب‌ها زیسته‌ام، دنیای درون من از شخصیت‌ها سرشار است. اما برای گفتن همه اینها نه پیازش را دارم ونه دیگر آرزویش را».

 

اواخر آگوست بود که در اشپیگل آنلاین افکار یکی از اعضای سابق اس‌اس را به‌نام ادموند زالوسکی خواندم که بعد از خواندن اعترافات گراس تحقیقاتی درمورد خودش کرده بود. بعد از جنگ، زالوسکی «هیچ‌وقت ارتباطش» را با اعضای سابق اس‌اس قطع نکرده بود. او هنوز منشی کمیته فراندزبرگ است؛ گروهی متشکل از سربازان کهنه‌کار که سالی یک‌بار یکدیگر را در مناطق جنگی ملاقات می‌کنند.

 

این را تصور کنید: گراس هنوز از بابت اینکه در 17 سالگی به اس‌اس‌ها پیوست احساس گناه می‌کند، این درحالی است که اعضای کمیته فراندزبرگ سالانه تجدید دیدار می‌کنند! کریستوفر هیچنز، یکی از منتقدان سرسخت گراس در مجله اسلیت، او را «گنده حرف‌زن، شیاد و سالوس خوانده است». اینها منتقدان فرومایه گراس هستند- و ابلهی به‌نام هیچنز هم در میان‌شان- که باید از خودشان شرمسار باشند.

 

پاییز امسال گونترگراس 80 ساله خواهد شد. جشن تولدی برای او در سراسر آلمان برپا خواهد شد؛ از الان خبر دارم که در گوتینگن و لوبک جشن‌هایی برپاخواهد شد. قرار است که من در میهمانی گوتینگن شرکت کنم، البته اگر به لوبک هم نروم.

 

در تقدیم‌نامه کتاب «پوست کندن پیاز» می‌خوانید: «تقدیم به تمام آنهایی که ازشان یاد گرفته‌ام.» از نظر من، هر نویسنده‌ای که آثار گونترگراس را واقعا خوانده باشد مدیون او است. می‌دانم که من هستم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 16:49  توسط شهروند امروز  |