میلوش فورمن؛ مسافری از پراگ
هر آنچه سخت و استوار است، دود میشود و به هوا میرود
محسن آزرم
بهار پراگ که از راه رسید، پراگیها در آرزوی روزهای بهتر بودند و همینکه آبوهوای شهر جور دیگری شد و بهار ناگهان رنگ پاییز گرفت، «میلوش فورمن» هم مثل خیلیها از چکسلواکی فرار کرد و آمریکا را به کشوری که داشت زیر چکمه کمونیستها دستوپا میزد، ترجیح داد. همهچیز تمام شده بود. گذشته قرار بود به ابدیت بپیوندد و همه روزهای خوش و ناخوش، خاطراتی بود که باید با آنها کنار میآمد. فیلمی که همان ابتدای کار ساخت اسم بامسمایی داشت؛ «فرار از خانه»، هرچند ربطی به پراگ دور از دست نداشت و به داستان دختر نوجوانی میپرداخت که خانهاش در حومه نیویورک بود. فورمن، نخستین چیزی را که در آمریکا دید، روی پرده برد؛ دید که بزرگترها و بچههایشان حرف يكديگر را نمیفهمند و این، بهنظر او، فاجعهای بود که نسلهای بعد را هم به باد میداد.
اما فورمن در تماشای این واقعیت تنها نبود؛ پیش از او کارگردانهای دیگری این فاجعه را دیده بودند و هرکدام بهشیوهای داستانی از آن ساخته بودند. [نمونه میخواهید؟ شرق بهشت الیا کازان و شورش بیدلیل نیکلاس ری.] کار فورمن، این بود که در فیلمش، با بچهها همدردی نکرد و اجازه داد که رابطه بزرگترها و کوچکترها شکل بگیرد و حرفهایی که لازم است ردوبدل شود.
با اینهمه، پنجسال بعد از «فرار از خانه» بود که میلوش فورمن اسمورسمی پیدا کرد و به شهرت رسید. «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» [یا آنطور که در ایران مشهور است: دیوانهای از قفس پرید] یکی از غریبترین و البته تماشاییترین فیلمهای سالهای میانی دهه 1970 شد و این نسخه سینمایی رمان مشهور «کن کیسی» عشاق سینهچاک زیادی پیدا کرد. همه آنها که در سالهای دهه 1970 بهجستوجوی ناکامیها و ناهنجاریهای زندگی میگشتند و رفتار نظام آمریکا را اوج بیمسوولیتی و فریبکاری میدانستند، از تماشای فیلم فورمن لذت بردند و خروارخروار ستایش نثارش کردند.
این همان فیلمی بود که میشد به کمکاش، نظام آمریکا را نشانه گرفت و نبود عاطفه و انسانیت را یادآور شد. آکادمی اسکار هم، در اقدامی حیرتآور، چهار اسکار اصلی [بهترین فیلم، بازیگر مرد نقش اول، بازیگر زن نقش اول، فيلمنامه اقتباسی] را به این فیلم هدیه کرد تا میلوش فورمن قدم بعدی را با امید بیشتری بردارد و چه حیف که این اتفاق نیفتاد و «موی- هر»، موزیکالی معمولی از آب درآمد که تقریبا به دل هیچكس ننشست؛ همه چشمبهراه پرواز دیگری بودند و این فیلمی نبود که کسی منتظرش باشد.
دوسال بعد که فورمن، «رگتایم»، این رمان مشهور و خواندنی «ای. ال. دکتروف» را به فیلم برگرداند و داستانی درباره نیوراشل سالهای ابتدایی قرن بیستم روایت کرد، اوضاع تاحدی عادی شد. رگتایم، همه داستان دکتروف نبود و مثل هر فیلم دیگری، به بخشی از داستان وفادار مانده بود. با اینهمه، آنچه سبب شد تماشاگرانش به فیلمهای بعدی فورمن دل خوش کنند، این بود که فضای فیلم واقعا دیدنی از آب درآمده بود.
ظاهرا خود فورمن هم از رگتایم آنقدر که باید، راضی نبود و بهجستوجوی داستانی میگشت که شکوه و عظمتاش در سینما به چشم بیاید و نمايشنامه «آمادئوس»، نوشته «پیتر شفر» همان داستان بود. شفر، براساس نمایش مشهور و ستایششدهاش، فيلمنامهای نوشت که به مذاق فورمن خوش آمد و براساس این نوشته فیلمی ساخت که در هفت رشته برنده جایزه اسکار شد. ظاهرا بخت و اقبال دوباره به فورمن رو کرده بود و داستان جدال ظاهرا آرام «ولفگانگ آمادئوس موتسارت» آسمانجل و «آنتونیو سالییری» بدطینت، به یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما بدل شد. آمادئوس، عملا، بیش از آنكه داستانی باشد درباره موتسارت و حسادتهایی که دامنش را گرفته بودند، حکایت آدمی [موتسارت] بود که داشت رکوئیم [مرثیه] مرگ خودش را مینوشت، بیآنكه بداند. این داستان تلخ، بیش از آنچه فورمن گمان ميبرد، به مذاق تماشاگران خوش آمد.
یکسال پیش از آنكه میلوش فورمن و فيلمنامهنویسش «ژانکلود کارییر»، براساس «رابطههای خطرناک» پییر آمبروز فرانسوا شودرلو دو لاکلو، «والمونت» را بسازند، «استیون فریزر» این حکایت قدرت و محرومیت را روی پرده سینما برده بود؛ اما نمایش آن فیلم، فورمن و کارییر را اصلا دلسرد نکرد. فریزر، عملا، به فضای داستان وفادار مانده بود و فورمن چنین خیالی در سر نداشت. والمونتی که او و کارییر ساختند، سرخوشتر و قابللمستر بود و راحتتر میشد لاقیدی و بیاعتناییاش به همهچیز را باور کرد. دویست و هفت سال بعد از نوشتهشدن رابطههای خطرناک، فورمن و فيلمنامهنویسش، والمونتی را ترجیح دادند که در عیش زندگی میکند و مرگ را با خوشی پذیرا میشود.
هفتسال بعد از والمونت، میلوش فورمن «مردم علیه لری فلینت» را ساخت که هرچند اسکاری برایش به ارمغان نیاورد، اما «خرس طلایی» جشنواره برلین را نصیباش کرد.
داستان میلیونری که علاوه بر باشگاهی شبانه، صاحب نشریهای هم بود و در این نشریه چیزهایی چاپ میکرد که بویی از اخلاق نبرده بودند، مردم را علیه او شوراند. در فاصله محاکمهها و تبرئههایی که ظاهرا با پول تغییر مسیر میدادند، خون یک کاتولیک متعصب به جوش آمد و اسلحه به دست گرفت تا لری فلینت را از روی زمین پاک کند و میلیونر بیاخلاق برای همیشه به تاریخ بپیوندد. اما عمر فلینت به دنیا بود؛ با اينكه گلوله فلجاش کرد، زنده ماند و باز هم قانونی را که مورد احترام همه بود، زیر پا گذاشت. وقتی میلوش فورمن، مردم علیه لری فلینت را ساخت، بعضی منتقدها این فیلم زندگینامهوار را با آمادئوس قیاس کردند و نوشتند که فورمن، استاد فیلمهایی است که به زندگیهای غیرعادی میپردازد.
«مردی در ماه»، فیلمی که فورمن در سالهای پایانی دهه 1990 ساخت، کمدی غریبی از آب درآمد. ظاهرا این هم یکی از آن فیلمهای زندگينامهوار بود و فورمن، اینبار میخواست زندگی یک کمدین [اندی کافمن] را روی پرده سینما ببرد. نقش اصلی فیلم به «جیم کری» سپرده شد که یکی از مشهورترین کمدینهای این سالهاست و کری، بهقول دستهای از منتقدان، خواسته یا ناخواسته، شیوه بازی خود را به کافمن بخشید و تصویری که پیشروی تماشاگران قرار گرفت، جیم کری مشهور و محبوب بود، نه اندی کافمنی که فورمن میخواست به تماشاگرانش معرفی کند. با این همه، مردی در ماه طرفدارانی هم پیدا کرد و کسانی پیدا شدند که مضمونهای ظاهرا پنهان فیلم را کشف کردند و آنها را در کنار مضمون باقی فیلمهای فورمن گذاشتند تا نتیجه بگیرند که فیلمساز چکتبار، فقط از روی دست خودش فیلم میسازد.
همهچیز ماند تا «اشباح گویا» که یکسال پیش ساخته شد.
در فاصله ساختن مردی در ماه تا اشباح گویا، میلوش فورمن به داستانهای زیادی فکر کرد و هربار خبری درباره فیلمی که قرار بود بسازد، منتشر شد. اما آن فیلمها، یکییکی فراموش شدند و سهسال پیش، فورمن رسما اعلام کرد که داستان مورد علاقهاش را پیدا کرده است و میخواهد فیلمی درباره اسپانیا بسازد و «فرانسیسکو گویا» شخصیت اصلی آن است. فيلمنامه ظاهرا نوشته نشده بود و چیزی که فورمن میگفت خواسته اولیهاش بود. در طول نوشتن فيلمنامه، البته، همهچیز تغییر کرد و «اشباح گویا» بهرغم آنكه بسیاری گمان میکردند یکیدیگر از فیلمهای زندگينامهوار میلوش فورمن است، فیلمی کاملا سیاسی از آب درآمد. برای آنها که چشمبهراه زندگينامه تصویری گویا بودند، اشباح گویا کمال ناامیدی بود و ظاهرا فورمن و کارییر، در سومین تجربه مشترکشان، پس از فرار از خانه و والمونت، بهجای آنكه زندگی این نقاش مشهور اسپانیا را به فیلم بدل کنند، پسزمینه و محیط اطراف او را ساختند.
در واقع، اشباح گویا، بهجای آنكه مثل خیلی فیلمهای دیگر زندگی خصوصی نقاش را به نمایش بگذارد [مثلا مودیلیانی میک دیویس، یا کلیمت رائول روئیس] زندگی عمومی او را نشان میدهد. همهچیز، بیشک، از نخستین صحنه فیلم شروع میشود که جمعی از کشیشان و درواقع بانیان تفتیش عقاید، به کارهای فرانسیسکو گویا زل زدهاند؛ کارهایی غریب که ظاهرا در بین مردم طرفداران زیادی دارند و آوازه شهرتشان در بیشتر دنیا پیچیده است. طرح- نقاشیهای گویا، تاریکتر و تلختر از آن هستند که بشود از کنارشان بیاعتنا گذشت و همین باعث میشود که یکی از اهالی کلیسا بگوید درست نیست که مردمان دیگر کشورها، آنها را به کمک این طرح- نقاشیها بشناسند.
چنین است که اشباح گویا، عملا، در پی یافتن کلیدهایی است برای فهم طرح- نقاشیهایی که گذر زمان را تاب آوردهاند و بیشک، سندی هستند از تلخیها و مصائب روزگاری که اسپانیا دستخوش تحولی عظیم شده بود. برای همین است که فیلم، هرچند نام گویا در خود دارد، صرفا به او نمیپردازد و در واقع، شخصیت اصلی فیلم نیست.
گویا، تماشاگر همه رخدادهای تلخی است که اسپانیا را از پا درمیآورند و به خاک و خون میکشند و البته، وظیفه او، کاری که به او محول شده، این است که حقایق را از پستوی خانهها بیرون آورد و روی کاغذ بیاورد و به دست دیگران برساند. بله، این همان وظیفه آرمانی هر هنرمند- روشنفکری است که میخواهد در برابر مردم کشورش سربلند باشد و گویا همه سختیها را تاب میآورد و حتی شنواییاش را از دست میدهد و صدای انقلابهای پیاپی را در اسپانیا نمیشنود، اما چشمهایش همهچیز را میبینند و همین کافی است تا مصائب روزگار را در قالب طرح- نقاشیهایی غریب، به دیگران منتقل کند.
اشباح گویا، شاید بهترین فیلم میلوش فورمن نباشد، اما یکی از مهمترین فیلمهای او است. داستان هنرمندی که باید به هر قیمتی بماند و روزگار خودش را شهادت بدهد، چیزی نیست که کهنه شود و حیف در بین آنها که کارشان سینماست، هنوز کسانی پیدا میشوند که چنین چیزهایی را نمیفهمند و حواسشان نیست که فورمن، در اوج پختگی، چه تحفه نابی را برایشان به ارمغان آورده است. اشباح گویا، جدال بیصدای سیاستورزان و هنرمندان در اسپانیای سالهای دور است و چهکسی هست که نداند، برنده این میدان کسی جز هنرمند [شما بخوانید فرانسسیکو گویا] نیست؟
***
گفتوگو با «میلوش فورمن» کارگردان «اشباح گویا»
نام گل سرخ
پاسکال برتن / ترجمه: امید بهار
***
نخستین واکنش اسپانیاییها به فیلمی درباره یکی از مشهورترین نقاشهایشان چه بود؟
دلشان میخواست بدانند چرا این فیلم را به زبان اسپانیایی نساختهام.
و جوابی که شما به این سوال دادید چه بود؟
بهسادگی جواب دادم دلیلش این بوده که من اسپانیایی بلد نیستم! قطعا این صادقانهترین جوابی است که میتوانستم به آنها بدهم. درست است که گویا نقاش مشهور اسپانیا است؛ اما چه ضرورتی دارد فیلمی درباره او به اسپانیایی ساخته شود؟ مگر فیلمهایی که درباره روم و یونان باستان ساخته میشوند، به زبان آنها هستند؟ فکر میکنم اینها بهانههای الکی هستند، وگرنه کسی به خود فیلم ایرادی نگرفته است.
البته آنها که فیلم را پسند نکردهاند، بیشتر روی این نکته تاکید میکنند که فیلم، هرچند نام فرانسیسکو گویا را دارد، اما عملا درباره اسپانیا و برادر لورنزو است.
خیلی در قید و بند اينكه شخصیت اصلی فیلمم کیست، نبودهام. گمان میکنم دوره اینجور برخوردها با یک فیلم گذشته است. چه فرقی میکند شخصیت اصلی فیلم، گویا باشد یا لورنزو؟ مگر زندگی آنها با هم گره نخورده است؟ مگر آنها بخشی از اسپانیای بلاکشیده نیستند؟
با اینهمه شما نام گویا را در عنوان فیلم آوردهاید و خیلیها فکر میکردند بهخاطر علاقه شما به فیلمهای زندگينامهوار، اینبار هم با چنین فیلمی طرف هستند. اگر توضیح کاملتری درباره انتخاب نام فیلم بدهید، قطعا بهتر است.
این هم یک زندگينامه است؛ منتها زندگينامه یک کشور. همیشه گمان کردهام که هیچ هنرمندی بدون آنكه دنیای اطرافش را ببیند، راه به جایی نمیبرد. بهترین آثار هنری، همیشه بازتاب روزگار و بازتاب وضعیت کشور خود بودهاند و نقاشیهای گویا هم از این قاعده مستثنا نیستند.
ظاهرا از سالها پیش میخواستهاید چنین فیلمی بسازید.
بله، در سالهای دهه 1950 که هنوز در چکسلواکی زندگی میکردم، کتابی درباره تفتیش عقاید و سختگیریهایی که سالها نصیب اسپانیاییها شد خواندم. واقعا هولناک بود. آنوقتها کمونیستها چکسلواکی را اشغال کرده بودند و با کسانی که نمیخواستند کمونیست شوند، بهشدت برخورد میکردند. یادم هست که خیلی از آشناها فقط بهخاطر اينكه اعتقادی به کمونیسم نداشتند، محاکمه شدند و به زندان رفتند. در محاکمهشان به چیزهایی اعتراف کردند که اصلا نگفته بودند. آن سالها، بدترین دوره عمرم بود و موقعی که آن کتاب را خواندم، دیدم هیچچیز تغییر نکرده است.
و کی تصمیم گرفتید فرانسیسکو گویا را وارد داستان کنید؟
خب، داستان آن کتاب را کمکم فراموش کرده بودم، هرچند ماجرای کمونیستها هیچوقت از ذهنم پاک نشده بود. موقعی دوباره به صرافت داستانی درباره اسپانیا افتادم، که به موزه «ال پرادو» رفته بودم. بهترین تابلوهای گویا را میشود آنجا دید. ظاهر این تابلوها عادی نیست؛ بهنظر میرسد درد و رنجی در آنها مخفی شده که به همه اسپانیاییها تعلق دارد.
در هیچ کتابی، چیزی درباره علایق سیاسی گویا پیدا کردید؟
نه. کسی درباره فعالیتهای سیاسی- اجتماعی گویا چیزی ننوشته است، اما نقاشیها و طرحهایش همهچیز را روشن میکنند. هر جامعهشناسی اگر وضعیت اسپانیای روزگار او را بداند، با دیدن این نقاشیها متوجه علایق سیاسی گویا میشود. گویا اعتراضش را به وضعیت عمومی مردم و خفقان شدیدی که نتیجه سیاستهای کلیسا بود، در این تابلوها منعکس کرده است. بد نیست کسی درباره این بازتابها چیزی بنویسد. همهچیز مثل روز روشن است.
بهرغم همه اینها، شما فرانسیسکو گویا را مرکز فیلم قرار ندادید.
نه، چون در اینصورت نمیشد داستان فیلم را پیش برد. گویا در آن روزگار آدم سرشناسی بوده، اما در دل حادثههای سیاسی و پشتپرده نبوده و این برای من که میخواستم پشتپرده تفتیش عقاید را نشان بدهم، اصلا مناسب نبود. بنابراین «برادر لورنزو» [خاوریر باردم] و «اینس» [ناتالی پورتمن] را هم وارد داستان کردم.
احتمالا کلیسای کاتولیک به مضمون این فیلم اعتراض نکرده است؟
نه، من که «رمز داوینچی» نساختهام! قرار نیست این فیلم پایههای کلیسای کاتولیک را بلرزاند؛ قرار است یک واقعیت تاریخی را یادآوری کند. اينكه زمانی تفتیش عقاید وجود داشت و مردم به گناهانی که نکرده بودند، اعتراف میکردند. اسپانیاییها واقعا روزگار سختی را گذراندهاند.
و البته کسانی هم مضمون فیلم را کاملا امروزی دانستند.
پیش از آنكه آنها چنین اظهارنظری بکنند، خودم در این مورد حرف زده بودم. بهنظرم اخبار شکنجههای زندانیان گوآنتانامو و اعترافهایی که از این زندانیان میگیرند، چیزی کم از روزگار تفتیش عقاید ندارد. جالب است کسانی مصدر این کارها هستند که از دموکراسی و حقوق مساوی مردم حرف میزنند.
پس هنوز هم فیلمسازی هستید که با نظام آمریکایی کنار نمیآیید. از 1975 [سال ساخت پرواز بر فراز آشیانه فاخته] هیچچیز تغییر نکرده است؟
چرا، خیلیچیزها تغییر کرده است؛ اما هنوز هم آمریکا عرصه را برای کسانی که با ایدههایش مخالف باشند، تنگ میکند. هنوز هم سیاستمداران آمریکایی به چیزی به نام انسانیت علاقهای نشان نمیدهند. واقعا چه فرقی بین طرفداران تفتیش عقاید و زندانبانهای گوآنتانامو وجود دارد؟
درست است که خاویر باردم میخواست نقش گویا را بازی کند؟
بله و اصلا خیال میکرد او را برای بازی در این نقش استخدام کردهام. روزی که فهمید قرار است نقش برادر لورنزو را بازی کند، حیرت کرد. بهش گفتم این آدمی است که روی پلیدیهایش را پوشانده و ظاهر انسانیاش خیلیها را به شک میاندازد. نقش خیلی سختی بود و بعید میدانم کسی جز او میتوانست از پساش بربیاید.
بهنظر میرسد دارید کمکاری این سالها را جبران میکنید. فیلم بعدی واقعا در سال 2008 ساخته میشود؟
امیدوارم؛ با «کریستوفر ویلکینسن» [فيلمنامهنویس نیکسون اولیور استون و علی مایکل مان] روی فيلمنامهای کار میکنیم و قرار است «نیکلاس کیج» هم در آن بازی کند. امیدوارم ساختش به تاخیر نیفتد.
***
نگاهی به فیلم «اشباح گویا»
یک داستان اسپانیایی
رابرت اسکلار
ترجمه: گیتی سروش
«اشباح گویا» عنوان گولزنندهای دارد؛ احتمالا کسانی با دیدن این عنوان گمان کردهاند میلوش فورمن، فیلمی ساخته است که در آن روشن میشود گویا تابلوهایش را بر چه اساسی کشیده است. بیشک بخشی از کسانی که صرفا به این دلیل به تماشای «اشباح گویا» نشستهاند، از دیدنش دلسرد میشوند. اما واقعا میلوش فورمن در «اشباح گویا» دست به این کار نزده است؟
این فیلم، بیش از آنكه سرگذشت نقاش را به تماشاگران نشان بدهد، موقعیت او را در جامعه اسپانیا به نمایش میگذارد و از دل همینچیزها است که میشود نقاشیهای گویا را بهتر دید. قطعا میلوش فورمن در زمان ساخت فیلم به این فکر نکرده که قرار است کسانی با تماشای فیلم او با زندگی گویا آشنا شوند. خواسته فورمن، احتمالا، این بوده است که سرگذشت تفتیش عقاید را در اسپانیا به تصویر بکشد و مهمترین و مشهورترین هنرمند اسپانیا در آن دوره، کسی جز فرانسیسکو گویا نیست.
در معدود نوشتههایی که نقاشیهای گویا را در کنار اتفاقهای سیاسی آن روزگار بررسی کردهاند، آمده است که او آدمی بهشدت ترسو بوده و برای همین هرکاری را که کلیسا یا انجمن تفتیش عقاید به او میسپردهاند، انجام میداده است. ظاهرا کلیسا و انجمن تفتیش عقاید هم دل خوشی از او نداشتهاند؛ اما از آنجا که کارها را سروقت تحویل میداده، او را تحمل میکردهاند. این تصویری که کتابهای تاریخ نقاشی از گویا ارائه کردهاند، با تصویری که میلوش فورمن در «اشباح گویا» نشان داده، کاملا متفاوت است. در فیلم فورمن، با گویایی روبهرو هستیم که هرچه را میبیند، دم نمیزند و احساسات درونی خود را در قالب نقاشیهایی تاریک میکشد.
نمیدانم واقعا گویا آدمی بوده که بهآسانی در کاخهای سلطنتی و منزل بزرگان اسپانیا رفتوآمد کند یا نه. قاعدتا نقاشی مثل او، موقعیتی مخصوص داشته است؛ اما تصویری که فورمن پیشروی ما میگذارد، به گونهای است که گمان میکنیم گویا میتوانسته دست به هر کاری بزند و در هر جایی که دوست داشته حاضر شود.
علاوه بر این، موقعیت فرانسیسکو گویا در «اشباح گویا» این نکته را به ذهن تماشاگر میآورد که با انسانی نمادین روبهرو شده است. بهنظر میرسد فورمن بیش از همه، گویا را نماد اسپانیای آن سالها دانسته و حضور او در بیشتر صحنههای عمومی فیلم، نشانه همین است. پیشتر، اشاره کردیم که «اشباح گویا» میتواند تاحدودی علت کشیدهشدن بعضی نقاشیهای گویا را روشن کند.
فرانسیسکو گویایی که فورمن به ما نشان میدهد، ناظری است آگاه و در بیشتر مواقع خاموش، که ترجیح میدهد حسرتها و عقدهها و خواستههایش را به زبان نیاورد و همهچیز را روی بوم نقاشی کند و اتفاقا از این منظر، ناشنواشدن او نیز کاملا نمادین بهنظر میرسد. قرار نیست او جوشوخروش دیگران را بشنود و برای فهم آنچه مردم میگویند، مجبور است به لبهای آنها نگاه کند.
«اشباح گویا» فیلمی درباره فرصتطلبی است و «برادر لورنزو» [خاویر باردم] نمونه تماموکمال فرصتطلبانی که هربار سعی میکنند آتش را به جان دیگران بیندازند و خودشان از معرکه بیرون بروند. سختگیریها و رواج تفتیش عقاید، عملا به خواست او رواج مییابد. لورنزو میبیند مفتش اعظم از اينكه او تابلوی پرترهای به گویا سفارش داده، دلخور است و همین باعث میشود برای خودشیرینی کلیسا را به سختگیری دعوت کند.
دومین فرصتطلبی او، زمانی است که در زندان به دیدار «اینس» [ناتالی پورتمن] الهه الهام گویا میرود که انجمن تفتیش عقاید باور دارد او از مسیحیت سرپیچی کرده است. لورنزو داغ سنگینی بر دل انس میگذارد و او را خاکسترنشین میکند. وقتی حکایت اعتراف مسخرهای که پدر اینس از لورنزو میگیرد [مینویسد که فرزند میمون است] به دست کلیسا میرسد، مفتش اعظم از دست او خشمگین میشود و پرترهاش را پیشروی همه آتش میزنند.
اعتراف لورنزو به اينكه از نسل میمون است، بیشک بدترین چیزی است که میشود به انجمن تفتیش عقاید نشان داد. پدر اینس با نشان دادن این نوشته، ثابت میکند که هیچکدام از آن اعترافها عقلانی نیستند. زمانی که نیروهای ناپلئون بناپارت به اسپانیا حمله میکنند، لورنزو هم با آنها به وطنش میآید. اکنون او یکی از زمامداران امور است و باور نمیکند که دیگر کسی بتواند آسیبی به او برساند. اما با حمله انگلیسها، همهچیز دوباره دستخوش تغییر میشود و کشیشهایی که او پیشتر مسخرهشان کرده بود، او را در مقابل مردم شهر اعدام میکنند. چنین است که «اشباح گویا» در کنار نمایش بخشی از زندگی گویا، زندگی لورنزو و خیانتها و جنایتهایش را نشان میدهد تا لورنزو نمونه آدمی باشد که در عین فرصتطلبی زندگی میکند و به ناگهانیترین شکل ممکن میمیرد.
«اشباح گویا» یکی از سیاسیترین فیلمهای 2000 به بعد است؛ داستانی درباره قدرت نامحدود و فرصتطلبی و سیاستمداران پلید، که عملا بهشکل بیانیهای غیرمستقیم درآمده است. شخصیتهای فیلم، همه در خدمت عقایدی هستند که گمان میکنند باید به زبان بیاید. میلوش فورمن، هیچوقت سیاسیبودنش را پنهان نکرده و برای همین است که همیشه سالهای زندگیاش در چکسلواکی کمونیستی را بدترین سالهای عمرش معرفی میکند. او در سالهای میانی دهه 1970، با ساخت «پرواز بر فراز آشیانه فاخته»، یکی از سیاسیترین فیلمهای آن دهه را ساخت و نتیجه کارش فیلمی بود که در نگاه اول سیاسی بهنظر نمیرسید.
حمله فورمن به نظام آمریکایی در آن فیلم، واکنشهای زیادی را برانگیخت، ولی از آنجا که مفاهیم سیاسی در آن فیلم پنهان بودند، کسی نمیتوانست او را به چیزی متهم کند. اما با «اشباح گویا» ظاهرا او به این نتیجه رسیده که نباید حرفها را در لفافه پوشاند و بهتر است آنها را بهشکلی شفاف تحویل داد. این است که تازهترین ساخته او، عملا چیزی از یک بیانیه سیاسی کم ندارد و هیچ بعید نیست که کلیسای کاتولیک بهخاطر نشاندادن چهرهای سیاه از کشیشها، از دست او شکایت کند. «اشباح گویا» چکیده آموختههای میلوش فورمن در زندگی سیاسی- اجتماعی است.
