تبليغاتX
شهروند امروز
 
پرونده : جام ملت های آسیا

شموشک در نیوزلاند - مسعود بهنود

اينكه هرالد تريبیون گزارش داده است از شوق و شور عراقی‌ها عجبی نيست که برای تشويق تيم فوتبالشان، بمب‌گذاری و خشونت و خصومت را گذاشته‌اند، سنی و شيعه و کرد. تیمسار خسروانی، بنيانگذار باشگاه تاج [پدر استقلال] هنوز که سالخورده‌مردی است و در لندن زندگی مي‌کند اخبار را دنبال مي‌کند و موقع بازی استقلال کهير مي‌زند دست‌هايش، هنوز برای او معتبرترين رنگ دنيا آبی است. سخنی که عدنان شيعه به خبرنگار هرالد تريبیون گفته هم خبر تازه‌ای ندارد که «فوتبال فعلا تنها چيزي است که ما را متحد ميکند. وقتي تيم ملي عراق پيروز شود، هم ساکنان سني کرخ و هم ساکنان شيعه راصفيه همگي خوشحال ميشوند ورزش بر سکويی بالاتر از سياست ايستاده. مثال‌هایش بسيار است.

 

وقتی مارادونا در جام جهاني فوتبال در سال 1986 گلی به دروازه انگلستان وارد کرد که داور نديد و با کمک دست‌هایش وارد شده بود، انگار آرژانتينی‌ها انتقاد شکست در جزايز فالكلند را از جزيره‌نشينان انگلیسی گرفته بودند. اين گل در 21 سال گذشته صدها بار از تلويزيون‌های دو کشور پخش شده؛ به مراتب بيش از جنگ در فالكلند که صدها کشته گذاشت. و همان‌قدر که خانم تاچر با اداره جنگ فالكلند قهرمان شد در آن سوی اقیانوس هم مارادونا چهره‌ای افسانه‌ای گرفت. انگار دو کشور مساوی شدند. انگلیسی‌ها گفتند البته با کمک دست. مارادونا سال‌ها بعد پاسخ داد آن هم کار خدا بود.

 

وقتی زيدان با سر به سينه ماتراتزي کوبيد و جام قهرمانی از فرانسه گرفته شد، در حالی که دنيا مبهوت حرکت کاپيتان تيم ملی فوتبال فرانسه شده و او را تقبيح مي‌کردند، ژاک شيراک ناگزير شد در مقابل ورودی اليزه به استقبال زيزو برود. چرا که مشاورانش گفتند مقبوليت زيدان تا به اندازه‌ای است که از دست دادن جام اروپا هم باعث نشده که فرانسوی‌ها از او انتقاد کنند که چرا لحظه‌ای جلو خشم خود را نگرفت. البته اغتشاشات چند ماه قبل در محلات مسلمان‌نشين شهرهای بزرگ هم در پس‌زمينه مطرح بود. زيدان در آن ماجرا نشان داد که بيشتر نماينده غرور فرانسوی است تا علاقه‌مند به اجدادش در الجزاير.

 

چنان که در آغاز دهه 50 وقتی ايرانی‌ها با تيم فوتبال اسرائيل در تهران مصاف دادند، شليک قليچ‌خاني و ضربه سر حسين کلانی از جنس شوت و توپ و فوتبال نبود، حتی انگاری از سياست هم فزون‌تر بود. نشانه‌هايی از تل زعتر و ياسين و غيرت مسلمانی با خود داشت. آن روز عصر که کسانی – و از جمله دکتر فريبرز رئيس‌دانا - را که در بين مردم شادمان و غزلخوان و شعاردهنده بازداشت کردند، نه تهران که ايران به هوا رفت. آرش، سرشکنجه‌گر ساواک هم مي‌دانست که مردم چرا در خيابان بوده‌اند، که از رئيس دانا مي‌پرسيد چرا به العال حمله کرديد. به پمپ بنزين‌ها چکار داشتيد.

 

چنان که وقتی در دهه 40 ما گروه هواداران قرمز، به خشم آمده از انتصاب رئيس تيم آبی به رياست سازمان تربيت‌بدنی، هنگام مسابقات مي‌خوانديم: «اين‌ور پليس، آنور پليس، همه جا پرسپولیس.» رئيس حفاظت امجديه که سرهنگ محترمی بود، سايه [هوشنگ ابتهاج]، داوود رشيدی و مرا با چند تن که به گفته‌اش روشنفکر و اهل کتاب بوديم، در‌هاف‌تايم به قهوه‌ای ميهمان کرد تا بگويد چنين حرکاتی و از جمله هم‌صدايی با ممد بوقی برای شما عيب است. سايه جواب داد عيبی نیست جناب سرهنگ، شما هم تشريف بياوريد با مردم همصدا شدن که عيب نیست. هم سرهنگ مي‌دانست ما چه مي‌گويیم و هم ما. ورزش بهانه بود.

 

سه خاکی

در آن زمان يک تهران بود، یک امجديه و یکی هم زمين خاکی شهباز، ورزشگاه شماره سه. از مسابقات بزرگ بين‌المللی تا هفته‌ای يک بار کلاس ورزش دبيرستان‌های شمال شهر تهران همه در زمين امجديه مي‌گذشت. در حاشيه همان زمين هم به نظارت هژبر امتحان ورزش داديم. امجديه و سالن پشت پارک‌شهر [ در آن زمان محمدرضاشاه و حالا تختی] تا سال‌ها تنها مراکز سرباز و سرپوشيده تهران بودند در اندازه‌های جهانی. و نه تنها محل برگزاری مسابقات که در عين حال محل برگزاری اجتماعات تبليغاتی حکومتی و برگزاری جشن‌های تولد و تجليل از مقامات و سپاسگزاری از کارهای کرده و نکرده حکومت.

 

اما فوتبال زمين ديگری هم داشت در تهران، ورزشگاه شهباز که طالبی نداشت در تبليغات حکومتی، چون خاکی بود. نه تماشاگران زيادی در خود جا مي‌داد و نه ساختمان مجللی داشت. پس کسانی که سرشان بوی قورمه‌سبزی مي‌داد مي‌توانستند در حاشيه اين زمين به تماشای تمرين‌های قليچ بنشينند، که مي‌خواست نسخه بدل تختی باشد. يا علی پروين که هيچ وقت ابائی نداشت که همان گوشه و در حضور جماعت، جانمازش را پهن کند، یا با زبان روزه بر سر تمرين‌ها حاضر شود. امامي ‌بود که فقط يک تن ماموم داشت و او هم ممد بوقی بود.

 

چه سالی بود، به خاطرم نمانده است. اما نيک مي‌دانم که ماه رمضان بود و پاييز. اولين باری بود که آن زمين فروتن، خاکی و مردمی ورزشگاه شهباز را مي‌‌ديدم. از مدرسه بريده و رفتم بودم به عنوان خبرنگار مجله روشنفکر تا هم از نمايش شهر قصه گزارشی تهيه ‌کنم و هم از جلسه کمبلين ورزش که قرار بود در ورزشگاه شماره سه، سرنوشت باشگاه‌های مردمی شاهين و دارايی را معلوم ‌کنند. بيژن مفيد هنوز شهر قصه را کامل ننوشته بود. جمع هنوز صاحبنام نشده مانند بچه محله‌ای‌هايی بودند که برای اجرای آماتوری يک نمايش آماده مي‌شوند، اما از همان موقع پيدا بود که شهر قصه، نمايشی آماتوری نيست.

 

همين دو حادثه، موج‌انداز خاطره‌ها هست، چه رسد که مصطفی شعاعيان هم در صحنه ظاهر شد. در راه پله‌های خانه پیشاهنگی، نوشته‌ای داد. مثل همیشه‌اش، کتابچه‌ای را لوله کرده در دست داشت و مثل همیشه‌اش در فکر بود و مراقب. چندی ديگر نيم قرن مي‌گذرد اما هنوز وقتی قليچ‌خاني را مي‌بينم که کلاه لبه ورکشيده‌ای بر سر دارد و در پاریس جريده مي‌رود، همه آن تصویر با همه اجزايش در ذهنم بيدار مي‌شود. فوتبال سياسی، نمايش سیاسی، تفکر سیاسی. حاصلش همين که هيچ‌کدام در خانه پدر نماندند. نه مجسمه بيژن در ورودی اداره تئاترست، نه تصويری از مصطفی بر ديوار حزبی، نه مجسمه قليچ در ورودی ورزشگاهی.

 

آخرين باری که ورزشگاه شماره سه را دیدم وقتی بود که مسابقه‌ای برای وداع با شيرزادگان برپا شده بود که برای ادامه تحصيل مي‌خواست به خارج برود. گفتم فوتبالیست‌ها عوایدی نداشتند بايد مسابقه ترتيب داده مي‌شد و پولی جمع مي‌آمد تا مخارج سفری درست شود. دهداری مانند هميشه محترم کنار چراغ زنبوری دم در ورزشگاه ايستاده بود و جمعی از ورزشکاران سياسی در اطراف. لقب ورزشکار سياسی مختص تختی نبود.

 

گيرم جهانيان هنوز مجسمه بابی چارلتون را ساخته‌اند و در همان پاريس که حالا 30 سالی است قليچ‌خاني کلاه لبه‌دار به سر جريده مي‌رود، میشل پلاتينی مجسمه‌ای است انگار با ابهت، که در مجامع جهانی پذيرفته و معتبر است، اعتبارش به اعتبار وطنش گره خورده. چنان که قيصر در آلمان، پله در برزيل، مارادونا در آرژانتين، جورج بست و بابی چارلتون در انگليس. نيک که بنگريم همه جهانيان در عرصه فوتبال نماينده‌ای و صاحبنامی دارند.

 

جز ما که همين علی دايی را که رکورد پوشکاش را هم شکسته به خوبی بدرقه نکرده‌ايم. اما توقعمان هست که قهرمانانمان کارهايي کنند که هيچ کس نکرده . از جمله آنکه با وجود ناهماهنگی و بی‌مديريتی‌ها، فوتباليست ما بايد گل بزند و امکان دهد که دولتمردان مشق مديريت کنند. با اين همه جلوه مردمی در فوتبال است، اين مردان سياست هستند که در نهايت بايد با توپ‌زن‌ها عکس يادگاری بگيرند تا شايد در خاطره‌ای بمانند.

 

فوتبال و شايعات

در آن زمان نه اينترنت بود که هر خبری را در آن واحد بپراکند، نه دوربين‌های ديجيتال که از عروسی آدم‌های مشهور هم نگذرند. نه «یوتیوب» بود، نه اس‌ام‌اس مي‌شد فرستاد. نه مجلات متعدد جنجالی هنوز باب شده بود. اما هيچ شايعه‌ای به سرعت ورزشی‌ها پراکنده نمي‌شد. چنان که يک روز صبح گوش به گوش خبر رسيد که در جريان سفر تيم ملی کشتی به ژاپن، اعضای تيم ايران وزن اضافی داشتند اما روشی که برای تختی عمل شد فرق داشت با آنچه حبيبی با آن روبه‌رو شد. يک سامورايی گردن کلفت که مي‌گفت بدو وگرنه اگر دستم بهت برسد با همين شمشیر به دو نیمت مي‌کنم.

 

یا وقتی تيم ملی فوتبال برای اولين بار دروازه جام جهانی را گشود، فوتباليست‌ها و حشمت مهاجرانی مربی‌شان، هوشنگ ديده‌بان دبير فدراسيون، همگی محبوب تک‌تک مردم شده بودند. در همان روزها، بی‌اس‌ام‌اس و اينترنت بازي، مردم دانستند که در ملاقات اعضای تيم ملی فوتبال با اشرف پهلوی حکايتی گذشته است. مضمون‌ها کوک شد. تصور رفت که از جمله شایعات بی‌اساس است تا سال‌ها بعد که دانستيم کمي ‌هم حقيقت در آن شايعات بوده است، اما نه به آن برندگی که گفته مي‌شد. از قرار در آن روزها که فوتباليست‌ها در اوج بودند و از اين سو به آن سوی کشور دعوت مي‌شدند و همه مي‌خواستند با آنان عکسی به يادگاری بگیرند، خبر مي‌رسد که اشرف پهلوی خواهرتوامان شاه هم ديدار با قهرمانان را در برنامه دارد. دبير فدراسيون مي‌رود که بابا اين بچه‌ها اهل تشريفات و دست بوسيدن نیستند. اشاره‌اش به خصوص به پرويز قليچ‌خاني و علی پروين است که هر کدام به دليلی مربوط به عقايدشان از اين گونه اعمال اکراه داشتند.

 

اما وقتی آشکار مي‌شود که از اين ديدار ساعت رولکسی هم به قهرمانان مي‌رسد [که در آن زمان حقوق‌های ده‌ها میلیونی در هیچ جای جهان معمول نبود] دبير فدراسيون به ميان مي‌پرد به مصلحت‌انديشی که قهرمانان بيايند آنقدر که عکسی جمعی گرفته شود و رئيس فدراسيون از جانب همه دست والاحضرت را ببوسد. اين همان اتفاقی بود که افتاد و زمزمه‌اش هم در شهر پیچید.

 

چنان که اين ديگر شايعه نبود که وقت بازی ايران و آمريکا، چنان که خانم هما سرشار هم در خاطراتش نوشته يکباره نسل دوم ايرانی‌ها که بعضی هيچ از زبان فارسی هم نمي‌دانند، هويتی يافتند. یکباره تفاوت خود را با همکلاسان آمريكايي کشف کردند. پرچم‌هايی را که روزگاری غر مي‌زدند که پدر و مادرشان چرا در موقعيت‌های مختلف برمي‌دارند و به راه مي‌افتند و گاه نوروز هم سر در خانه مي‌زنند، بچه‌ها به خود پيچيدند. يک باره در آن استاديوم ورزشی در ناف آمريکا، هزاران همزبان همديگر را پیدا کردند.

 

هنوز هم آن جوانک، محمد در ولینگتون در نیوزلاند – بگو طرف ديگر دنيا – با هزار گرفتاری سعی مي‌کند با رادیوی تاکسی‌اش که به همين منظور خريده، بتواند به طور مستقيم گزارش مسابقات داخلی باشگاه‌های کشور را بشنود و چنين است که ناگهان مسافری که بی‌خبر نشسته مي‌شنود محمد فریاد مي‌زند و مشت به هوا مي‌فرستد. چی شده شموشک یک گل زد. شادمانی محمد در اين لحظه هيچ کم از شادمانی برلوسکونی نخست‌وزير سابق ايتاليا نيست. وقتی تيمش [آ.ث. میلان] گل مي‌زند، یا از شادمانی ابراهیموویچ روسی که ثروتمندترين انگلیسی لقب دارد زمانی که چلسی برنده مي‌شود يا محمد الفائد صاحب‌هاردوس که تيم فولهام هم مال اوست. محمد تاکسیران ولینگتون تيمی ندارد، اما در شادمانی با همه آنها شريک است.

 


حمایت عضو کمیته اجرایی AFC از میزبانی ایران

اُگورا: ميزباني ايران جام ملت‌ها را جذاب‌تر مي‌كند

کسری امام‌صفاری

خوشرویی و پاسخ باحوصله به سوالات چیزی بود که مصاحبه با جونجی اُگورا، عضو هیات‌های اجرایی فیفا و AFC را راحت کرده بود. رئیس هيات اجرایی جام ملت‌های آسیا 2007 در کوالالامپور، یک ساعت از وقت‌اش را در هتل میلنیوم کوالالامپور در اختیار ما گذاشت و با حوصله از این مسابقات و آینده فوتبال آسیا صحبت کرد. اما هنگامي‌که بحث از فوتبال ایران و به ویژه میزبانی کشورمان در جام ملت‌های آسیا مي‌شد با حرارت مي‌گفت :«من از میزبانی ایران برای جام ملت‌های آسیا حمایت مي‌کنم.» در ادامه، حرف‌های او در مورد اهداف و برنامه‌های AFC برای پیشرفت فوتبال در جام ملت‌های آسیا را مي‌خوانیم. حرف‌هايي كه پيش از فينال مسابقات و پيش از اعلام نهايي ميزبان جام ملت‌ها در سال 2004 زده شد.

 

***

 

سلام آقای اُگورا، ممکن است خودتان را معرفی و سابقه‌تان را بگویید؟

من جونجی اُگورا، رئیس‌هيات اجرایی این مسابقات در مالزی هستم. فقط در مالزی. ولی برای فینال به جاکارتا خواهم رفت. همچنین من عضو کمیته اجرایی فیفا و کمیته اجرایی AFC هستم. به عنوان مثال در جام جهانی 2006 آلمان من در کمیته اجرایی برگزاری مسابقات فعالیت مي‌کردم.

 

ممکن است رقابت‌های امسال را با ادوار گذشته مقایسه کنید.

بگذارید با چین مقایسه کنم. امسال تیم‌های کوچکی چون اندونزی، ویتنام، تایلند و عراق عالی بودند در صورتی که در سال 2004 تیم‌های کوچک‌تر جایی برای خودنمایی نداشتند. رقابت تیم‌های کوچک‌تر با بزرگان در این جام بسیار جذاب بود و این نشان از پیشرفت فوتبال در آسیاست. مطمئن باشید دوره بعدی از این هم بهتر شود.

 

گفتید فعالیت شما در این دوره فقط به مالزی مربوط مي‌شود. میزبانی این کشور در قیاس با کشور‌های دیگر را چگونه دیدید؟

مالزی میزبان سه کشور ایران، چین و ازبکستان بود که همه این تیم‌ها تیم‌های خوبی هستند. مالزی شاید در میان این چهار تیم حرفی برای گفتن نداشت ولی از لحاظ میزبانی به مشکلی برنخورد و تا به حال به خوبی از پس میزبانی برآمده است.

 

امسال اولین سالی است که جام ملت‌های آسیا در چهار کشور برگزار مي‌شود.

(مي‌خندد) این درخواست کشورهای منطقه آسه‌آن بود. تایلند و مالزی مي‌توانستند به تنهایی میزبان باشند ولی ویتنام و اندونزی کشور‌های کوچکتری هستند و تنها میزبانی مشترک برایشان مقدور است. مثلا اندونزی اصلا به حد کافی استادیوم نداشت. کار خوبی بود که انجام شد ولی باید بگویم تعداد میزبان‌ها خیلی زیاد است.

 

بن همام گفته بود که از این قضیه راضی نیست.

بله، من هم شنیدم. ولی این تصمیمي ‌بود که هيات تصمیم‌گیری گرفت و همه قبول کردند. او هم قبول کرده بود.

 

شما گفتید مالزی مي‌توانست به تنهایی میزبانی جام ملت‌های آسیا را برعهده بگیرد. ولی استقبال مردم مالزی از این تورنمنت اصلا خوب نیست.

بله، حق با شماست. شاید دلیل آن نتایج ضعیفی بود که مالزی در بازی‌های دوستانه قبل از آغاز جام گرفت. مردم اصلا انتظار موفقیت از مالزی نداشتند.

 

اگر در خیابان‌های مالزی چرخی بزنید مي‌بینید که مردم تنها به فکر لیگ برتر انگلیس هستند و بسياری حتی نمي‌دانند کشورشان میزبان است.

بله، دلیل آن هم مشکلات مالی AFC برای تبلیغ در این کشور است.

 

فینال مسابقات در جاکارتاست. به خاطر قطع برق که در بازی بین دو تیم عربستان و کره در جاکارتا اتفاق افتاد شایعاتی شنیده مي‌شد که میزبان فینال تغییر کند.

گاهی اوقات این اتفاق مي‌افتد. اندونزی میزبان بسیار خوبی بود. استقبال مردم در اندونزی هم بسیار خوب بود. شما دیدید در سایر بازی‌های این گروه مشکلی پیش نیامد.

 

این اولین بار بود که استرالیا در جام ملت‌های آسیا حاضر مي‌شد. نظرتان در این‌باره چیست؟

همه فکر مي‌کردند که آنها بی‌چون و چرا قهرمان مي‌شوند ولی دیدیم بعد از صعود سخت‌شان از گروه مغلوب ژاپن شدند. با آمدن آنها به این قاره، علاوه بر اینکه یک مدعی اضافه مي‌شود، جذابیت مسابقات هم بالا مي‌رود. همچنین به دلیل افزایش بازیکنان شاغل در اروپا سطح این مسابقات هم بهتر مي‌شود.

 

در ضمن با آمدن استرالیا به آسیا، نگاه‌های بیشتری به سمت این قاره مي‌چرخد و تبلیغات در این قاره بیشتر مي‌شود.

امیدوارم که این‌گونه باشد. از فصل بعد تیم‌های استرالیایی در لیگ قهرمانان آسیا هم شرکت مي‌کنند که امیدوارم همین گونه باشد.

 

فکر مي‌کنید حضور آنها در آسیا برای خودشان هم سودمند هست؟

بله، آنها اکنون شانس بیشتری برای داشتن سهمیه مستقیم جام جهانی دارند. اقیانوسیه در گذشته تنها نیم سهمیه داشت و حتما باید در پلی‌آف شرکت مي‌کرد. از سوی دیگر، قوی‌ترین تیمي‌ که استرالیا با آن در قاره‌اش بازی مي‌کرد نیوزیلند بود. اما حالا این تیم با تیم‌های بیشتری با کلاس جهانی بازی مي‌کند.

 

بازیکنان استرالیایی متهم هستند که آن طور که باید و شاید در این تورنمنت تلاش نكردند.

نه هرگز این طور نیست. در گذشته آنها تنها جام‌جهانی را داشتند که برای‌اش بجنگند ولی حالا آنها جام ملت‌های آسیا را هم دارند. جام ملت‌های آسیا، بزرگترین تورنمنت این قاره است.

 

دوره بعدی چه کشوری میزبان است؟

این مشکل خود من هم هست. ایران تقاضای‌اش را هنوز نفرستاده، هند انصراف داده و تنها قطر پیگیر میزبانی در سال 2011 است. ما درخواست قطر را بررسی و نتیجه را اعلام مي‌کنیم.

 

شما در سال 2003 از ایران بازدید کردید. فکر مي‌کنید کشور ما مي‌تواند میزبان جام ملت‌های آسیا شود؟

(با تاکید زیاد) بله، بله مي‌تواند. ایران شانس خیلی خوبی برای میزبانی دارد. اگر ایران برای میزبانی سال 2011 درخواست‌اش را مي‌فرستاد من حتما از این کشور حمایت مي‌کردم. ایران برای میزبانی به چهار استادیوم و چهار زمین تمرین خوب نیاز دارد. بهتر است این چهار استادیوم در شهر‌هایی باشد که هواداران زیادی را به ورزشگاه بکشاند.

 

ما در تهران، مشهد، اصفهان و تبریز زمین‌های خوبی داریم، ولی شاید برای میزبانی مناسب نباشند.

فقط زمین ملاک نیست. هتل خوب هم باید باشد. مثلا فکر مي‌کنم تهران از این جهت مشکلی ندارد.

 

مسائل فرهنگي مشکل‌ساز نمي‌شود؟

 ابدا. این مسائل برای میزبانی مهم نیست و ما به آن کاري نداریم. برای سال 2004 هم ایران، چین و تایلند مي‌خواستند میزبان شوند. اما میزبان دوره قبلی هم از خاورمیانه بود (لبنان) و ميزباني بايد به شرق داده مي‌شد. اگر شما بگویید «بله» همه مشکلات حل مي‌شود.

 

و ما چگونه مي‌توانیم بگوییم «بله»؟

باید امکانات‌تان را با استانداردهای فیفا هماهنگ کنید و نتیجه را به ما بگویید.

 

اما همانطور که مي‌دانید در فدراسیون فوتبال ایران مشکلاتی وجود دارد که البته تلاش مي‌شود حل شود.

بله، رئیس فدراسیون فوتبال شما مشخص نیست. فیفا قوانینی دارد که همه باید تابع آن باشند. یکی از آنها استقلال فدراسیون فوتبال از دولت است. فدراسیون فوتبال باید از دولت جدا شود. دولت نباید رئیس فدراسیون فوتبال را انتخاب کند. اگر این مشکلات حل شود و متعاقب آن برای میزبانی جام ملت‌های آسیا تلاش شود، ایران شانس زیادی برای میزبانی دوره‌های 2011 و 2015 دارد.

 

2011 ؟ اما ایران تا اردیبهشت فرصت داشت درخواست‌اش را ارائه کند.

بله، ولی اگر ما درخواست قطر را بررسی کنیم و تشخیص دهیم که این کشور نمي‌تواند میزبان باشد، باید منتظر پیشنهاد سایر کشورها باشيم. در این صورت ایران بار دیگر مي‌تواند پیشنهاد میزبانی بدهد و من هم از ایران حمایت مي‌کنم.

 

کویت هم مشکلی مشابه مشکل ما را داشت. چه باید بکنیم تا مشکل‌مان مثل کویت حل شود؟

فوتبال سیاست نیست و با آن کاری ندارد. بنا بر قانون فیفا، دولت نباید کاری به فدراسیون فوتبال داشته باشد. دولت قطر این قانون را پذیرفت و مشکلات حل شد.

 

و اگر مشکلات ما حل نشود...

فوتبال ایران به تعلیق در مي‌آید و نمي‌تواند در هیچ‌گونه تورنمنت بین‌المللی شرکت کند. چه در عرصه باشگاهی و چه در عرصه ملی. ایران تا اکتبر – مهر فرصت دارد اساسنامه فیفا را بپذیرد.

 

به غیر از این دوره و دوره گذشته در چین، همیشه جام ملت‌های آسیا در پائیز برگزار مي‌شد. چرا تاریخ این مسابقات به تابستان تغییر کرد؟

این فیفاست که تقویم مسابقات را تعیین مي‌کند. آنها برای تورنمت‌ها جولای و آگوست - تیر و مرداد -  یا ژانویه و فوریه دی و بهمن- را تعیین کرده‌اند.

 

پس امکان دارد بازی‌ها در زمستان برگزار شود.

بله، اگر قطر به عنوان میزبان انتخاب شود باید راجع به این قضیه فکر کنیم چون گرمای تابستان در قطر خیلی طاقت‌فرساست.

 

«The future is Asia» - «آینده از آن آسیاست» و این شعار معروف AFC است. ممکن است در این‌باره توضیح دهید؟

نیمي ‌از جمعیت جهان در آسیاست. هند و چین از پرجمعیت‌ترین کشور‌های دنیا هستند و جمعیت کشورهایی چون اندونزی، پاکستان، ایران، ویتنام و... در حال افزایش است. در آسیا 265 میلیون بازیکن حرفه‌ای و غیرحرفه‌ای وجود دارد. حدود 65 بازیکن آسیایی هم در اروپا بازی مي‌کنند. این آسیاست و آینده از آن این قاره است.

 

پس با توجه به اینکه جمعیت بازیکنان آسیا بیشتر از اروپایی‌هاست، استعداد بیشتری هم باید در این قاره یافت شود. برنامه شما برای نزدیک شدن فوتبال آسیا به اروپا چیست؟

AFC دو پروژه  دارد. یکی از آنها لیگ قهرمانان آسیاست. شما لیگ قهرمانان اروپا را مي‌شناسید. بهترین بازیکنان در بالاترین سطح فوتبال در آن بازی مي‌کنند. پوشش تلویزیونی و تبلیغات در این تورنمنت بسیار گسترده است و درآمد بسیار زیادی در این همایش عظیم وجود دارد. به عنوان مثال ایران بازیکنان بزرگی چون کریمي‌ و مهدوی‌کیا را دارد که در اروپا بازی مي‌کنند. ما باید کاری کنیم که چنین بازیکنانی در لیگ قهرمانان آسیا بازی کنند. برای این کار باید سیستم برگزاری مسابقات را عوض کنیم. از سال 2009 قصد داریم سیستمي‌ برای این بازی‌ها پیاده کنیم که باشگاه‌ها در آن درآمد بیشتری داشته باشند تا بازیکنان آسیایی بزرگتری در آن شرکت کنند. در این صورت مردم حمایت بیشتری از این بازی‌ها مي‌کنند و باشگاه‌ها هم پیشرفت مي‌کنند. نتیجه پیشرفت باشگاه‌ها هم چیزی نیست جز پیشرفت تیم‌های ملی.

 

و پروژه دوم.

جام ملت‌های آسیا. اگر ایران قهرمان جام ملت‌های آسیا مي‌شد، هیچ پولی دریافت نمي‌کرد. قهرمان جام ملت‌ها در آسیا هیچ جایزه نقدی نمي‌گیرد. اما در جام ملت‌های اروپا یا جام‌جهانی، تیم‌های قهرمان پول هنگفتی دریافت مي‌کنند که دلیل آن تبلیغات و حق پخش تلویزیونی است. ما باید کاری کنیم که استقبال مردم از فوتبال آسیا بیشتر و بیشتر شود تا از این راه‌ها درآمد داشته باشیم. برای این کار تبلیغ لازم است ولی ما پولی برای تبلیغ نداریم. از این رو به کمک فدراسیون‌هایی مثل ایران، قطر، امارات و عربستان نیاز داریم.

 

این کشور‌ها باید چکار کنند؟

 میزبان شوند. اگر کشوری مثل ایران میزبان شود این مسابقات جذابیت بیشتری پیدا مي‌کند و استقبال بیشتری از جام ملت‌های آسیا مي‌شود.

 

به عنوان آخرین سوال. شما گفتید لیگ قهرمانان آسیا باید به لیگ قهرمانان اروپا نزدیک شود. اما این لیگ در دو فصل برگزار مي‌شود که مشکلات زیادی را به همراه دارد. چرا این مشکل حل نمي‌شود؟

این سیستم از سال 2009 باید عوض شود. بعد از بیماری سارس در کشور‌های جنوب شرقی و شرق آسیا که این تاخیر را در لیگ قهرمانان آسیا به وجود آورد، ما نتوانستیم این مشکل را حل کنیم. چون قاره آسیا قاره پهناوری است و شرایط بسیار متفاوتی در کشور‌های مختلف وجود دارد. به عنوان مثال تاریخ کشورهای شرق آسیا به دلیل شرایط اقلیمي‌ به کل با سایر کشورها متفاوت است. اینها مشکلاتی است که ما سعی داریم تا سال 2009 آنها را برطرف کنیم.

 

با تشکر از شما که وقت‌تان را در اختیار ما گذاشتید.

من هم از شما ممنونم. مطمئن هستم با وجود کشوری چون ایران در آسیا، فوتبال این قاره پیشرفت قابل توجه‌ای مي‌کند.

 


بورياباف در كارگاه حرير! - علي ميرزايي

 يكي ديگر از تيم‌هاي ملي فوتبال ما باخت. ما به اين باخت‌ها عادت كرده‌ايم، يعني عادتمان داده‌اند. تيم ملي نوجوانان، تيم ملي جوانان، تيم ملي اميد و حالا تيم ملي فوتبال بزرگسالان ما باختند و به جام و جاه نرسيدند. اگر سازمان ورزش ما منصف باشد و حوصله داشته باشد،‌ بايد تكليف اين ضعيف‌ترين فدراسيون ورزشي ايران را يكسره كند. هيچ فدراسيون عملكردي چنين فضاحت‌بار نداشته است. فوتبال، اين ورزش دلال‌زده، پول‌زده و سياست‌زده اما متاسفانه، به هيچ كدام از روياهاي مديران دولتي جامه عمل نپوشانده است. جا دارد كه مديران دولتي چشمان‌شان را باز كنند و بيش از اين احساسات شريف اين ملت را به بازي نگيرند و بيش از اين چشم بسته براي اين رشته ورزشي هزينه نكنند يعني پول ملت را هدر ندهند و دور نريزند.

 

فوتبال ما دچار ضعف مديريت است. اگر چنين اتفاقي كه براي همه تيم‌هاي ملي فوتبال ما افتاده است براي تيم‌هاي ملي كشوري ديگر مي‌افتاد، حتما مربيان و مديران آن از فردا صبح سركارشان نمي‌آمدند. اگر هم مي‌آمدند،‌ آنها را اخراج مي‌كردند.

 

 ضعف برنامه‌ريزي، فقدان آينده‌نگري، روزمرگي، چشم بستن بر تحولات جهاني در اين رشته، دل‌خوش كردن به بازي با تيم‌هاي ضعيف، حاكميت دلالان در استخدام مربيان اكثرا بي‌هويت و ضعيف،‌بي‌اعتنايي به توان و قابليت مربيان موفق داخلي، از جمله ايرادهايي است كه فوتبال ما را چون خوره از درون خورده و به اين روز انداخته است كه هيچ‌گاه در تاريخ ورزش ما سابقه نداشته است يا اگر سابقه دارد (كه من نمي‌دانم) مربوط به دوره‌هايي است كه ورزش ما سر و سامان و حساب و كتابي نداشته يا عملا نخواسته‌ايم در عرصه‌هاي ورزشي حاضر بشويم. امروز بيش از هر زمان ديگر پول خرج مي‌كنيد ولي به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسيد.

 

امروز به تغيير بنيادي نياز داريم. به برنامه‌ريزي بنيادي نياز داريم. برنامه‌ريزي اين نيست كه تقويم مسابقات سالانه را بنويسيم. برنامه‌ريزي يعني تعيين فاصله وضعيت موجود تا وضعيت مطلوب و آنگاه تعيين فعاليت‌هايي كه ما را از وضع موجود به وضع مطلوب مي‌رساند، كاري است فني و مشكل و از هر كس هم بر نمي‌آيد. اولا بايد به برنامه‌ريزي اعتقاد داشت و ثانيا بايد اصول و فروع اين كار را بلد بود. در مديران فعلي چنين تواني را نمي‌بينم.

 

قلعه‌نويي

قلعه‌نويي فقط قلعه‌نويي است و لاغير. امروز، بايد كساني كه او را بركشيده‌اند و بر اين مسند نشانده‌اند پاسخگوي بازي‌هاي بسيار بد و باخت بسيار بد ما به تيم جوان كره باشند. قلعه‌نويي فقط يكي از كساني است كه بايد پاسخگو باشد.

 

او بايد بگويد كه چگونه حاضر شد چنين سمتي را بپذيرد، همين. بقيه گناهان، متوجه او نيست. متوجه كساني است كه از ميان تمامي گزينه‌هاي موجود، او را برگزيدند. من به مربيان خارجي كاري ندارم و كاري ندارم كه مربيان چهار تيمي كه به مرحله يك چهارم نهايي قهرماني ملت‌هاي آسيا رسيده‌اند چه كساني هستند و چه پشتوانه‌اي دارند و از كجا آمده‌اند، ولي در همين فوتبال رو به موت ما هستند مربياني كه از تمامي جنبه‌ها از قلعه‌نويي برتر هستند؛ جلال طالبي، محمود ياوري، فيروز كريمي، جلالي، پرويز ابوطالب و بيژن ذوالفقارنسب از جمله مربياني هستند كه از همه جهات از قلعه‌نويي سر هستند؛ ولي تصميم‌گيرندگان فوتبال ما آنان را نديده گرفتند و قباي مربيگري تيم ملي را به اندازه قامت قلعه‌نويي بريدند و دوختند. روشن است كه از قلعه‌نويي به اندازه قلعه‌نويي بايد انتظار داشته باشيم، نه بيشتر.

 

از ميان ويژگي‌هاي اصلي هر مدير، به دو ويژگي مي‌پردازيم. يكي مشروعيت مدير است و ديگر توانايي مدير در ايجاد انگيزه. منظورم از مشروعيت مدير اين است كه نيروهاي تحت مديريت او قلبا و وجدانا (نه در لفظ و در ظاهر و از روي ترس) بپذيرند كه مدير آنان شايستگي و وجاهت مديريت بر آنان را دارد. يعني بازيگراني مانند مهدوي‌كيا، نكونام، كريمي، هاشميان و زندي با قلب خود و در درون خود بپذيرند كه قلعه‌نويي شايسته مديريت بر آنان است.

 

 آيا اينطور است؟ كافي نيست كه قلعه‌نويي خودش خود را شايسته اين سمت بداند، يا كساني كه او را برگزيده‌اند چنين معتقد باشند، بلكه بازيكنان ما نيز بايد در باطن خود، او را به مربيگري پذيرفته باشند. نكته ظريفي است و نكته بسيار مهمي است. وقتي شادروان حسين فكري مربي تيم ملي بود، كسي در اين شك نداشت كه «آقافكري» شايسته اين مقام است. وقتي كه شادروان دهداري مربي تيم ملي شد (حتي در آخرين دفعه كه او را با بحران روبه‌رو كردند) كسي در اين شك نداشت كه «آقادهداري» شايسته اين مقام است. از مربيان خارجي نيز كساني مانند رايكوف و فرانك اوفارل چنين وجاهتي را داشتند.

 

منظورم نوعي بيعت است؛ بيعت امري دروني است، اعتقادي است، زوري نيست، ظاهري نيست. امروز، در ميان جوانان، اگر علي دايي مربي شود به گمانم كسي در قابليت‌هاي او شك نكند، ولي براي قلعه‌نويي پوشيدن قباي مربيگري تيم ملي بزرگسالان زود بود و كساني كه او را به چنين راهي كشاندند نه تنها به او خدمتي نكردند، بلكه به او ظلم هم كرده‌اند. او هنوز بايد مي‌آموخت. او بايد پله‌ها را يكي يكي بالا مي‌رفت.

 

ويژگي ديگري كه مدير بايد داشته باشد، توانايي ايجاد انگيزه است. مربي بايد صاحب چنان قدرت روحي و معنوي باشد و چنان آموزش ديده باشد و فوت و فن كار را بداند كه بازيكنان خود را، براي بازي‌هاي بزرگ، پرانگيزه به ميدان بفرستد. در ميان مربيان سال‌هاي گذشته تيم ملي بزرگسالان، حشمت مهاجراني اين ويژگي را به حد كمال داشت.

 

هنر اصلي او ايجاد وحدت و انگيزه در بازيكنان خود بود. بازيكنان هم او را دوست داشتند. او نقش پدر بازيكنان را بسيار عالي بازي مي‌كرد. بازيكن بايد به چنان مرحله‌اي از آمادگي رواني برسد كه وقتي به ميدان مي‌رود، با تمام نيرو در خدمت تيم باشد. صفاتي مانند غيرت و تعصب كه در ادبيات ورزشي ما بزرگ شده، جلوه‌هايي از همان آمادگي روحي و رواني است. قلعه‌نويي و همراهان او (كادر فني) نتوانستند انگيزه لازم را در بازيكنان ما به وجود  بياورند. بازيكنان، ضمن اينكه سردرگم بودند (بيشتر در سه بازي اول) انگيزه لازم را نيز نداشتند.

 

فوتبال ما، هميشه همين بوده كه اين بار بود. تنها تفاوت، از ديدگاه من، فقدان وجاهت مربي و مربيان و ناتواني مربيان در ايجاد انگيزه كافي در ميان بازيكنان بود. آنها حتي به اندازه برانكو ايوانكوويچ در كار خود موفق نبودند.

 

اين حكايت را اگر هم شنيده باشيد به شنيدن دوباره مي‌ارزد كه نقل مي‌كنند نادرشاه در جنگ هندوستان سربازي را در ميان لشكريان خود ديد كه بسيار جانانه و باشهامت مي‌جنگد. نادر از او ‌پرسيد: هنگامي كه افغان‌ها به ايران حمله كردند و سپاه ايران را شكست دادند، تو كجا بودي؟ سرباز مي‌گويد: من بودم، تو نبودي!

 

اين حكايت، چه واقعي چه ساختگي، نقش و اهميت مديريت را نشان مي‌دهد. به پديده ايجاد انگيزه تاكيد مي‌كند. مي‌گويد كه سرباز همان سرباز است، ولي نادرشاه افشار با شاه سلطان حسين صفوي خيلي فرق دارد. تيم ملي فوتبال ما، همانند همه فوتبال‌ ما، دچار فقر و ضعف مديريت است. بيشترين پول را دولت براي فوتبال خرج مي‌كند، بيشترين انرژي دولت براي اين فوتبال صرف مي‌شود (در واقع به هدر مي‌رود) و تمام تيم‌هاي ملي ما، در رسيدن به هدف ناكام هستند. ايراد را در «مديريت» مي‌بينم وگرنه همه چيز فراهم است.

 

شانس

پديده‌اي به نام شانس وجود خارجي ندارد. هنگامي كه تيم ايران در ضربات پنالتي به تيم كره (تيم جوان كره، بدون چند ستاره اصلي‌اش) باخت، مربي تيم  ملي در كنفرانس مطبوعاتي گفت كه ما برتر بوديم ولي چون شانس نداشتيم باختيم و اينكه در ضربه‌هاي پنالتي هم شانس نداشتيم.

 

اين‌ حرف‌ها، به نظر من هم ناشي از زمينه فرهنگي نادرست است (شانس، شانس، شانس كردن هنگام ناكامي) و هم وسيله‌اي است براي سرپوش گذاشتن بر ناكامي‌ها و ناتواني‌ها. بازيكني كه توپ را به دروازه خالي نمي‌زند و به خارج مي‌فرستد، بي‌شانس نيست، ناتوان است. ناتوان از نظر تكنيكي و ناتوان از نظر روحي. او شتابزده است. او كم‌هوش و حواس است. او اشتباه مي‌كند. به شانس مربوط نيست. برخي از همكاران مطبوعاتي نيز (مكررا در تلويزيون) دائم از شانس و بي‌شانسي و كم‌شانسي حرف مي‌زنند. به نظر من،‌ اين يعني مردم‌فريبي و به عبارت بهتر، عوام‌فريبي. چرا نمي‌گوييد ضعف آموزش؟ چرا نمي‌گوييد ضعف تكنيك؟

 

با مردم شفاف حرف بزنيد. مربي تيم ملي هم بايد با مردم شفاف حرف بزند. بازيكني كه توان روحي‌اش كافي نيست و نامسوولانه پشت ضربه پنالتي قرار مي‌گيرد و مربياني كه چنين بازيكن ناآماده‌اي را براي زدن پنالتي انتخاب مي‌كنند، به نوعي مرتكب خطا و خلاف مي‌شوند (اگر افراطي باشيد مي‌گوييد خيانت). ولي وقتي اين ناتواني‌ها را به شانس نسبت مي‌دهيد، فرهنگ غلطي را رواج مي‌دهيد. ضمن اينكه، از فردا صبح هم بايد برويم به دنبال شانس! ولي اگر به ضعف آموزش و ناتواني روحي تاكيد كنيد، كارتان سخت مي‌شود، چون از فردا بايد برويد دنبال آموزش‌دهندگان صالح و توانمند و آموزش بهتر و مكلف مي‌شويد كه راه‌هاي تقويت روحي و رواني را پيدا كنيد. كدام درست است؟ شانس؟ يا آموزش؟ يا مربي؟

 

ممكن است بازيكني هنگام زدن ضربه پنالتي ليز بخورد، مانند ديويد بكام در يورو 2004. اين  را اولا بايد به حساب شتابزدگي گذاشت و ثانيا به حساب بي‌دقتي. ضمن اينكه اين، تصادف هم هست، ولي بدشانسي نيست. ولي اگر براي بازيكن ايراني اين اتفاق بيفتد، گزارشگر و مفسر و مربي و بازيكن مي‌افتند دنبال شانس! و اين براي پوشاندن ضعف‌هاست و نتيجه‌اش رواج فرهنگ غلط در ميان مردم، به ويژه نوجوانان است.

 

مربي تيم ملي پس از مسابقه با كره به اين هم اشاره كرد كه بازيكنان صاحبنام حاضر به زدن پنالتي نشدند. اين هم ناشي از ضعف مربيان است، زيرا در آماده‌سازي رواني و روحي بازيكنان موفق نبوده‌اند، ضمن اينكه اقتدار لازم را در ميان بازيكنان نداشته‌اند. البته بازيكناني كه پنالتي زدند همه صاحبنام بودند، هيچ‌كدام تازه‌وارد به تيم ملي نبودند، هيچ كدام بي‌تجربه نبودند،‌ هيچ‌كدام جوان نبودند و مهدوي‌كياي صاحبنام نتوانست گل بزند، زندي و عنايتي، چه صاحبنام و چه غيرصاحبنام گل زدند و خطيبي پرتجربه و پرسابقه و صاحبنام هم گل نزد. والسلام! حرف‌هايي بزنيد كه با عقل جور دربيايد. ايراد در داشتن يا نداشتن شانس نيست، در ضعف رواني و روحي بازيكنان است و اين ناشي از ناتواني كادر فني است و لاغير.

 

فوتبال ما

آدم‌هاي عاقل با يك باخت تيم ملي عزا نمي‌گيرند و با يك برد  آن هم از خوشحالي به عرش نمي‌روند. فوتبال، در ذات خودش، برد و باخت دارد. به دفعات ديده‌ايم كه تيمي شايسته، به آنچه بايد مي‌رسيد، نرسيده است. ولي آيا تيم ايران در جام ملت‌هاي آسيا تيمي شايسته بود؟ به نظر من نبود. ما بازيكنان خوبي داشتيم كه تك تك آنها مي‌توانند بازيكن خوبي باشند يا اگر زير نظر مربياني زبده و كاردان قرار بگيرند مي‌توانند بازده خوبي به تيم خود برسانند، ولي در اين مسابقات، اين بازيكنان نه در حركات فردي موفق بودند، نه در حركات جمعي. به طور مثال نگاه كنيد به كارنامه علي كريمي، آندرانيك تيموريان، مهدي مهدوي‌كيا، رحمان رضايي، رضا عنايتي و حتي هاشميان.

 

جز كاظميان، آن هم در دقايقي از بازي اول و تا اندازه‌اي رودباريان و حسيني، هيچ‌كدام از بازيكنان ما، در حد و اندازه معمولي خودشان هم نبودند. از نظر عملكرد تيمي كه افتضاح بوديم. من اين عملكرد را باز هم ناشي از ضعف مديريت مي‌دانم. مديريت ما بر فوتبال به اينجا رسيده است كه از مربيگري ايويچ (مشهور به فيلسوف فوتبال) آمده‌ايم به بلاژويچ (مربي تيم سوم يورو 2000) و پس از او رضايت داده‌ايم به برانكو ايوانكوويچ و پس از او رضايت داده‌ايم به امير قلعه‌نويي. روشن است كه سقوط كرده‌ايم.

 

بحث بر سر شخصيت يا انسانيت قلعه‌نويي نيست، بحث بر سر مقايسه او با ايويچ و بلاژويچ است. مديريت ما سقوط كرده است. مديريت بر فدراسيون فوتبال ما روزي به دنبال كساني مانند ايويچ و بلاژويچ بود و امروز مهار تيم را داده است به دست امير قلعه‌نويي. از قلعه‌نويي همين بر مي‌آيد كه ديديد. گناه او فقط يك گناه و آن قبول كردن اين پست است، در حالي كه برتر و بالاتر از او داريم و زياد هم داريم. اما گناه اصلي بر گردن كساني است كه او را براي اين كار بزرگ انتخاب كردند. گناه آنها صدبرابر خود قلعه‌نويي است. اينقدر به پروپاي قلعه‌نويي نپيچيم. از او، جز اين بر نمي‌آمد. بورياباف را بي‌خود به كارگاه حرير برديد. همين!

 

انگشت اتهام را متوجه مديراني كنيد  كه فوتبال را در تمامي رده‌هاي سني به فلاكت و خواري كشانده‌اند.


ژنرال در لابيرنت - سیامک رحمانی

 

"ما تاريخ را مثل گروهي سياه مست هدر داده‌ايم. درست مثل تاس ريختن هنگام مستي."

چارلز بوكفسكي

 

هيچ كس جراتش را نداشت. بعد از شكست ايران مقابل كره و بيرون افتادن ما از جام ملت‌ها فقط مفسر شبكه تلويزيوني دوبي‌اسپورت بود كه توانست حقيقت را به زبان بياورد. مثل كودك داستان‌ هانس كريستين اندرسن. فقط او بود كه به عريان بودن پادشاه گواهي داد. تيم بزرگ ايران به مربي كوچك‌اش باخت. حرفي كه فرداي حذف ايران، يكي دو تا روزنامه جسارت كردند و روي جلد خود كمي بزرگش كردند. اگر چه آنها هم فراموش نكردند منبع را با جزييات دقيق ذكر كنند مبادا كسي گمان بد ببرد. تيم ايران باخته بود و در اين ميان تنها يك نفر بود كه گويي سرنوشت با سرشت‌اش گره خورده است. كسي كه مي‌شد حادثه را نتيجه‌اي طبيعي از بودنش محسوب كرد؛ او كسي نبود جز امير قلعه‌نويي، سرمربي تيم ملي ايران.

 

هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي‌افتد و خداحافظي با جام ملت‌هاي آسيا همين گونه اتفاق افتاد. حادثه‌اي كه هيچ غيرمنتظره نبود و مي‌شد از ماه‌ها پيش انتظارش را كشيد. از همان روزي كه مجمع خردمندان فوتبال و ورزش ايران تشكيل جلسه دادند و نامي را از كلاه بيرون آوردند كه خود فاجعه‌اي تمام‌عيار بود؛ امير قلعه‌نويي. به راستي فاجعه نه امروز كه همان روز شكل گرفته بود. روزي كه او رقابت سخت را از محمد مايلي‌كهن برد تا سنتگراي عامه‌پسند بر سنتگراي ارزشي فائق آمده باشد. از آن روز در فوتبال ايران دوراني رقم خورد كه مي‌‌توان آن را رجعتي تاريخي محسوب كرد؛ واپس‌گرايي تمام‌عيار. باز پس دادن سكان هدايت تيم ملي ايران به يكي از مربيان بدنه فوتبال، پس از آنكه سال‌ها از حضور مربيان خارجي روي نيمكت مي‌گذشت. آمدن امير قلعه‌نويي به جاي برانكو ايوانكوويچ پس از جام جهاني را چقدر مي‌توان با تغييراتي قياس كرد كه در تير ماه 1384 به وقوع پيوست و طي آن محمد خاتمي پس از 8 سال رياست‌جمهوري - كه به دوره اصلاحات مشهور شد- كنار رفت تا محمود احمدي‌نژاد جاي او را بگيرد.

 

اما توفان‌ها در ميادين فوتبال بسي تندتر مي‌وزند و نتايجي كه در پايان هر بازي بر روي اسكوربورد نقش مي‌بندد و آنچه در زمين بازي به نمايش در مي‌آيد چنان صريح و غير قابل‌تفسير است كه جايي براي توجيه باقي نمي‌ماند. از اين منظر مي‌توان كار امير قلعه‌نويي را به سرانجام رسيده دانست و ماموريت‌اش را پايان يافته. حتي اگر در نابساماني فوتبال ايران و بي‌صاحبي آن - او چند روزي بيشتر هم در اين مسند بماند -  كسي ترديدي نخواهد داشت كه زمان امتحان به سر آمده است و نتيجه براي او روشن است - امتحاني كه بسياري آن را از ابتدا بيهوده مي‌دانستند و براي پيشگويي نهايي آن ترديدي به خود راه نمي‌دادند.

 

پس امير قلعه‌نويي مي‌تواند از اينكه در وانفساي زندگي فرصتي به دست آورده تا چند ماهي به نيمكت جادويي تكيه بزند، شاد باشد، او كه از خلاء پديده‌آمده در فوتبال ايران بيشترين بهره را برد و احتمالا بزرگ‌ترين برنده اين بازي بود.

 

حالا، در پس همه اين احوال مي‌توان دوباره تصوير او را به خاطر آورد كه با چهره‌اي حق به جانب از رسانه‌ها و همه مي‌خواهد تا مربيگري‌اش را بستايند. سرمربي كوتاه‌قامتي كه همچون ناپلئون در ميان بازيكنان سرداران بلندقامت‌اش مي‌ايستاد تا فرامين‌اش را فرياد بزند اما نتيجه بيش از آن كاريكاتور بود كه كسي آن را به چيزي بگيرد. ژنرال لقبي كه مدت‌ها بود درباره او به كار نمي‌رفت و اگر مي‌رفت بيشتر باستركيتون را به ياد مي‌آورد تا آبل گانس و ناپلئون‌اش را. مي‌توان قلعه‌نويي را دوباره به ياد آورد در حالي كه بازي ايران با كره را بهترين بازي تاريخ تيم ملي مي‌ناميد يا در حالي كه از خبرنگاران مي‌خواست تا از او به خاطر پيروزي دو بر صفر مقابل مالزي كوچك تشكر كنند. هم او كه بيشترين ساعات‌اش در مالزي، مثل انرژي‌اش صرف درگيري با كساني مي‌شد كه بزرگي‌اش را به رسميت نمي‌شناختند؛ مي‌خواست گزارشگر تلويزيون باشد يا بازيكن بازيگوش. قلعه‌نويي در آخرين نمايش‌اش به عنوان يك مربي روي صحنه‌اي آمد كه بيش از اندازه بزرگ و پرنور بود و در آن، جايي براي سفسطه‌هاي هميشگي نمي‌ماند. امير قلعه‌نويي را با اخراج‌اش از كنار زمين در ميانه بازي با ازبكستان به ياد مي‌آوريم كه يادآور درگيري‌هاي پايان‌ناپذير او با داوران در تمام دوران فوتبال‌اش بود. چه سال‌هاي مربيگري و چه بازيگري. او با مربيگري‌اش از خود چهره‌اي را به تماشا گذاشت كه هميشه زمين و زمان را هدف مي‌گرفت تا شكست‌ها و ناكامي‌هايش را توجيه كند. از دست‌هاي پشت‌پرده‌اي كه نمي‌خواستند تا او برنده شود، تا داوران خطاكار كه هميشه عليه تيم او سوت مي‌زدند و تا بقيه. چهره امير قلعه‌نويي فوتباليست را هم مي‌توان در كنار تمثال‌هاي مربي قرار داد. بازيكن خوش‌تكنيكي كه همواره توانايي‌هاي فني‌اش زير سايه بداخلاقي‌هايش گم شد چنان ناسازگار و پرخاش‌جو كه تعداد بازي‌هاي اندك ملي‌اش حيرت‌انگيز باشد.

 

بر او خرده نبايد گرفت. او محصول طبيعي سيستمي است كه اعتقادي به تفكر و تخصص ندارد. اگر سرمربي تيم ملي ايران زبان باز مي‌كند و با ادبياتي سخن مي‌گويد كه بيش از همه مورد استقبال طنزپردازان قرار مي‌گيرد، بايد سراغ جايي را گرفت كه چنين كاراكتر و چنين ادبياتي را براي نيمكت تيم ملي ايده‌آل مي‌دانند، جايي كه طرفداران باشگاهي او را براي اثبات شايستگي‌اش كافي مي‌دانند.

 

اگر نه، كارنامه امير قلعه‌نويي هميشه شفاف بوده است و حالا از هميشه شفاف‌تر است. مريد سلطان كه با وجود جواني، شده به اعتقاداتي سخت محافظه‌كارانه است و از جاه‌طلبي‌اش همين بس كه در تمام مدت حضورش در تيم ملي، بازيكنانش را به زمين نفرستاد جز آنكه اسمي‌ترين‌ها باشند تا مبادا نتيجه‌اي پيش‌بيني‌نشده رقم بخورد و انتقادي بر انتقادها افزوده شود.

 

تيم ايران يك شكست سنگين ديگر را در كارنامه تاريخي خود ثبت كرده است و در اين ميان نقش امير قلعه‌نويي پاك نشدني است. او كه به يادش مي‌آوريم در حالي كه بازيكنان حرفه‌اي‌اش را و باشگاه‌هاي اروپايي‌شان را به سخره گرفته است اما حرف‌اش چنان صلابت ندارد كه پشت لژيونرها را بلرزاند. سزار منوتي روزي گفته بود هر مربي بزرگ واترلوي خودش را دارد. اما نمي‌توان و نبايد گفت كه كوالالامپور، واترلوي ژنرال قصه ماست. همانطور كه حذف كردن استقلال از جام باشگاه‌هاي آسيا واترلوي او نبود. براي فاتح بزرگ آسياب‌هاي بادي هيچ واترلويي وجود ندارد. او در ميداني مي‌جنگد كه حتي شكست نيز براي او پيروزي است. براي ژنرال كوچك كه حالا سابقه جنگ‌هاي بزرگ را در پرونده دارد و مي‌تواند تا پايان عمر به آنها ببالد.

 

چرا بايد از امير قلعه‌نويي نوشت. او به خود نيامده است تا مسوول باشد. اغلب مي‌دانستيم كه با او به اينجا خواهيم رسيد و حالا نبايد تعجب كرد. شيوه انتخاب امير قلعه‌نويي حتي، چنان مضحك بود كه حالا هيچ كسي را نتوان به خاطر آن بازخواست كرد.

از امير قلعه‌نويي انتظاري بيش از اين نمي‌رفت و شايد از آنها كه او را بدين كار گماردند نيز. هيچ كس در جوي حقيري كه به گودالي مي‌ريزد، مرواريدي صيد نخواهد كرد.

 

یکشنبه 7 مرداد1386 ساعت 15:58 توسط شهروند امروز | موضوع: ورزش |