آرش نصيري-آنها كه ميديدندش، وقتي در محوطه بيروني تالار وحدت ايستاده بود كنار علاقهمندانش، از كجا بايد ميدانستند كه در جولاي سال 1991 «لوموند» عكس او را روي جلدش چاپ كرده و زير آن نوشته: «كسي كه درهاي بهشت را روي غرب گشود.»
«قربان بخشي» يك حاج آقاي ساده با لباس دهقانان شمال خراسان بود و فقط همين متمايزش ميكرد از ديگران كه وقتي ميپرسيدند، ميفهميدند او حاج قربان است. كجا بايد ميديدندش كه بشناسند. حاجي فقط در جشنوارهها مهمان يادآور جشنوارهها بود و بعد ميرفت در مزرعهاش كه كشاورزي كند و دوتار بنوازد. قربان دوتارنوازي را از پدرش «كربلايي رمضان» آموخته بود و بعد كه خود پدر «عليرضا» شد، دوتار داد دست پسر و پسر نيز اين سنت را به دو فرزندش آموخته است كه حالا چهارده و پانزده سالهاند. خيالي نيست كه سنت نواختن ساز در خانواده سليماني برقرار است؛ اما دريغا كه هيچكدام حاج قربان نيستند. حاجي يگانه بود در نواختن اين ساز با حال و هواي تركان شمال خراسان...
ادامه ي نوشته ...
ادامه ي نوشته ...
یک تارش آدم است ديگري حوا
امير اطهر سهيلي
چندي پيش، براي عيادت حاجقربان سري به خانهاش در روستاي عليآباد قوچان زديم. حاج قربان هميشه بيآلايش بود و هميشه حتي در بستر بيماري هم از پذيرفتن ميهمان اجتناب نميكرد. او بيش از آنكه در موسيقي مردي بزرگ باشد، از لحاظ اخلاقي و شخصيتي، اسطورهاي كامل محسوب ميشد و هميشه همنشيني و گپ زدن با او به ما روحيه ميداد. جواني در روحش ريشه دوانيده بود. از همه چيز سخن ميگفت، از درد بيآبي و زمين كشاورزياش تا موسيقي و دغدغههاي معنوياش. با وجود بيماري، فكرش هنوز پر بود از دغدغههايي كه داشت و هوش سرشارش و حافظه دقيقش را ميشد از ميان جملات سادهاش درك كرد.
ادامه ي نوشته ...
نوشته: محمدرضا لطفي
بهرام بيضايي مرواريدي است كه مدتها در لاك خود به صيقل جسم و جان خود پرداخته و همچون نگيني رخشان درعرصه هنر ايران ميدرخشد. گاهي در شنزار توفاني نارساييهاي سياسي حكومت بهناچار او را گم ميكنيم و مسير هنري اين مرد بزرگ و خلاق را ازدست ميدهيم؛ مردي كه ازدوران جواني بهدنبال حقيقتي گم شده درهنرنمايشي تاريخ ايران گشته و هم اوست كه با نوشتن كتاب «نمايش درايران»، خدمت بزرگ و ارزندهاي به دانشجويان تئاتر و ديگرهنرمندان اين هنر نمود. بيضايي هنگامي اين كتاب را انتشار داد كه بيشتر بدنه تئاتر قديمي ايران درچارچوب «متد استانيسلاوسكي» گم شده بود.
ادامه ي نوشته ...
