قطارِ سه و ده دقیقه به یوما؛ پنجاهسال بعد از فیلمِ اوّل
افتخار؛ به چه قیمتی؟
قطارِ سه و ده دقیقه به یوما؛ پنجاهسال بعد از فیلمِ اوّل
مُحسن آزرم: وقتی از «وسترن» حرف میزنیم، داریم از نوعی تلقّی در سینما میگوییم که همه کیفیتهایِ انسانی و ویژگیهایِ اساسی سینما را دارد و طبیعیست که وقتی پایِ این کیفیتها پیش میآید، داریم درباره مهمترین چیزهایی حرف میزنیم که در این سینما، بهسادهترین شکلِ مُمکن نمایش داده میشوند. در بینِ همه انواع سینما، وسترن ـ عملاً ـ یکچیزِ دیگر است و معنایِ درستِ این حرف را نمیشود به این سادگیها توضیح داد. سینمایی از این دست، یکجور خاطره است از سالهایِ دوری که حالا به رنگِ قهوهایِ دلچسبی [چیزی شبیهِ سِپیا] درآمدهاند و گاهی باید به آنها رجوع کرد. این رجوع، به هزار و یک دلیل لازم است و دلیلِ اوّلش اینکه تازهکردنِ ذهن ـ معمولاً ـ از طریقِ همینچیزها انجام میشود. وقتی یک حافظه سینمایی پُر باشد از وسترنهایی که سالها قبل ساخته شدهاند ـ لابد ـ به این هم فکر میکند که چُنین خاطرههایی را باید گسترش داد و امروزی کرد و ـ طبیعتاً ـ معنای ساده چُنین حرفی میتواند این باشد که هنوز هم باید وسترن ساخت و نمایش داد...
*
«قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» پیش از آنکه فیلمی باشد ساخته «جیمز منگولد»، یکی از آن وسترنهایِ سیاهوسفیدی بود که «دلمر دیوز» ساخت. پنجاهسال پیش، چهارسال پیش از آنکه «جیمز منگولد» به دنیا آمده باشد. و روزی که «منگولد» تصمیم گرفت وسترنِ محبوبش را دوباره رویِ پرده سینما بفرستد، پیش از همه، به «تام کروز» فکر کرد که کمکم از هیأتِ «مردِ جذّابِ سینما» بهدر آمده و به یکی از بهترینهایِ سینما بدل شده است. «منگولد» میخواست فیلمش را با یک «ستاره» بسازد و در میانِ ستارگان، «کروز» از همه بهتر بود؛ هرچند «کروز» پیشنهادِ بازی در «قطارِ سه و ده دقیقه به یوما» را نپذیرفت. قرار این بود که نقشِ «بن ویدِ» یاغی را به «کروز» بسپارند و «دان ایوانزِ» علیل و مغموم را هم «اریک بانا» بازی کند. با اینهمه، وقتی «کروز» بازی در این وسترن را رد کرد، «اریک بانا» را هم کنار گذاشتند. انتخابِ بعدیِ «منگولد»، بهترین انتخاب بود؛ هیچکس بهتر از «راسل کرو» از پسِ این نقش برنمیآمد. انتخاب «کریستیان بیل» هم برای بازی در نقش «دن ایوانز» ـ ظاهراً ـ مسألهای بود که موردِ توافق کارگردان، تهیهکننده و راسل کرو قرار گرفت. و چُنین بود که قطارِ سه و ده دقیقه به یوما، پس از پنجاهسال، دوباره به راه افتاد...
ادامه ي نوشته ...
ال گور و یک حقیقتِ ناخوشاید
چیزی به نابودیِ زمین نمانده است...
ال گور و یک حقیقتِ ناخوشاید
مُحسن آزرم: «مایکل مور»، مُستندسازِ آمریکایی، در یکی از مقالههایش نوشته بود که آمریکاییها با انتخابِ «جرج بوش» و فرستادنش به «کاخِ سفید» مُرتکبِ دو اشتباهِ بزرگ شدند؛ یکی جنگِ افغانستان و عراق و یکی هم بیاعتنایی کامل به نابودیِ مُحیطِ زیست. با اینهمه، آنها که «مور» را بیشتر در مقامِ یک «فعّالِ سیاسی» میبینند، بیشتر به تکّه اوّلِ حرفش توجه کردند و نابودیِ مُحیطِ زیست، ظاهراً، به چشمِ کسی نیامد. خبرهایِ پراکنده درباره سخنرانیها و کلاسهایِ آموزشیِ «ال گور»، رقیبِ «جرج بوش» در انتخاباتِ 2000 نیز به گمانِ بسیاری، یک ترفندِ سیاسی بود تا در سالِ 2004 دوباره واردِ میدان شود و اینبار برنده این مسابقه باشد. با اینهمه، سالِ 2004 هم از راه رسید و «ال گور» رغبتی به رئیسجمهورشدن نشان نداد. میلِ «ال گور» به راههایِ حفاظت از مُحیطِ زیست بود؛ به نگهداری از میراثی که در آستانه نابودی است. امّا هُشدارِ «ال گور» زمانی جهانی شد که رو به دوربینِ «یک حقیقتِ ناخوشایند» [ساخته دیویس گوگنهایم] ایستاد و همه آن سخنرانیها و کلاسهایِ قبلی را در این فیلم خلاصه کرد. نتیجه، فیلمی تکاندهنده از آب درآمد؛ داستانِ واقعیِ نابودیِ زمین و بیاعتنایی مردمانی که رویِ این کُره خاکی زندگی میکنند. همزمان با نمایشِ عمومیِ فیلم، «ال گور» سفرهایی را هم تدارک دید تا مردم را از خطری که دنیا را تهدید میکند، باخبر سازد. «یک حقیقتِ ناخوشایند»، مُستندی معمولی نیست؛ یک درس است، کلاسی آموزشی است که تماشاگرش با حقایقی درباره آینده زمین آشنا میشود و میفهمد در این یکی دو قرنِ گذشته، ساکنانِ زمین چه ظلمی را به نسلهایِ پس از خود روا داشتهاند...
ادامه ي نوشته ...
زندگيِ دیگران: روزگارِ سخت روشنفکران در آلمانِ شرقی
برادرِ بزرگ تو را میپاید
زندگيِ دیگران: روزگارِ سخت روشنفکران در آلمانِ شرقی
... هیچکس نمیدانست که پلیسِ افکار، هر چند وقت یکبار، یا براساس چه روشی، به تماشای زندگیِ داخلیِ کسی مینشیند. حتّی میشد این گمان را هم پذیرفت که آنها، در تمامِ احوال، مشغولِ مراقبت و تفتیشِ زندگانیِ همگان بودند. بههرحال، برایِ آنها این امکان وجود داشت که هر لحظه تصمیم میگرفتند، سیمِ گیرنده خود را به برق بزنند و گذرانِ زندگیِ هرکسی را، درونِ خانهاش، تماشا کنند...
مُحسن آزرم: این تکّه از فصلِ اوّلِ رُمانِ «1984»، مشهورترین داستانِ «جرج اورول»، تفاوتِ چندانی با فیلمِ «زندگی دیگران» دارد؛ در نخستین ساخته سینمایی «فلوریان هنکل فون دونرسمارک» بهجایِ «پلیسِ افکار» با «اشتازی» سروکار داریم؛ همان سازمانِ مخوفی که کمونیستها در آلمانِ شرقی بهراه انداختند تا آدمها را، در همه ساعتهایِ شبانهروز، زیرِ نظر بگیرند. و اصلاً عجیب و دور از ذهن نیست که ابتدایِ داستانِ «زندگی دیگران»، در 1984 است؛ در همانسالی که نامش را به داستانِ مشهورِ «جرج اورول» بخشیده است. در «زندگی دیگران»، چیزی بهنام «زندگیِ خصوصی»، چیزی بهنامِ «حریمِ شخصی» و همه چیزهایِ شبیه به این، بیمعنا است. همهچیز عمومی است و به دولت و حزبِ کمونیست ربط پیدا میکند. کسی حق ندارد به چیزی جُز آینده «حزبِ کمونیست» فکر کند و هیچ «ایدهآل»ی، مهمتر و بهتر از «ایدهآل»ی نیست که به فکرِ «رُفقا» رسیده است. زندگی در چُنین جامعهای، مُصیبت است و سایه سنگینِ این مُصیبت، سالها رویِ سرِ مردمِ آلمانِ شرقی بود تا بالأخره «دیوارِ بلندِ حادثه» ریخت و همهچیز مثلِ روزِ اوّل شد...
ادامه ي نوشته ...
کشورِ پادشاهی؛ افبیآی در سرزمینِ طلایِ سیاه
مردی که آنجا نبود
کشورِ پادشاهی؛ افبیآی در سرزمینِ طلایِ سیاه
شبحی در حالِ تسخیرِ آمریکاست؛ شبحِ «القاعده».
مایکل مور
مُحسن آزرم: ظاهراً که حق با «مایکل مور» است؛ هرچند این شبح، پیش از 11 سپتامبر متولّد شده بود، امّا یکروز بعد از روزِ واقعه بود که همهچيز را گردنِ آدمهايِ انداختند که به قارّهاي ديگر تعلّق داشتند. آدمهايي كه رنگِ پوست و چشم و موهايشان با «دیگران» فرق داشت. زبانشان، لحنِ حرفزدنشان و آهنگِ جُملههايي كه به زبان ميآوردند، طور ديگري بود. همين چيزها برايِ «دیگران» كافي بود تا این مردمانِ دور از دسترس را مقصّر بدانند: همين مردانِ سيهمو و سيهچرده بودند كه هواپيماها را به بُرجهاي دوقلو كوبيدند و يكي از مظاهرِ ايالاتِ مُتّحدِ آمريكا را نابود كردند. اما همهچيز، واقعاً، بهسرعت اتّفاق افتاد و شبحِ «القاعده»، ظرفِ يكروز آمریکا را تسخیر کرد و از پای درآورد؟
*
یک حکمتِ چینی میگوید «آنچه را که میبینید، باور نکنید. حقیقت، همیشه، پُشتِ چیزی پنهان شده است.» و حقیقتی که سبب شد کسی شبحِ «القاعده» را تا پیش از 11 سپتامبر جدّی نگیرد، مُناسباتِ دوستانه آمریکا و عربستانِ سعودی بود. شایعهها خبر از این میدادند که «القاعده»، زیرِ سایه سعودیها به حیاتِ خود ادامه میدهد و، ظاهراً، زمانی هم که راهیِ افغانستان شدند تا دستِ شورویِ کمونیست را از این کشور کوتاه کنند، کسی اعتراض نکرد. مُهمترین خطر برایِ آمریکا، در همه سالهایِ قرنِ بیستم، کمونیسمی بود که شبحوار، در حالِ تسخیرِ اروپا بود و در میانه قرنِ بیستم، به آمریکا هم رسیده بود. آمریکاییها زود جنبیدند و کُمیتهای بهراه انداختند تا کمونیستهایِ آمریکایی را از همه حقوقِ مدنیشان محروم کنند و شُماری از آنها نیز راهیِ زندان شدند تا آینه عبرتِ دیگران باشند. چُنین بود که وقتی شبحِ «القاعده» در افغانستان جان گرفت، دولتمردانِ آمریکایی بر این باور بودند که «القاعده» کاری به آنسویِ آبها ندارد و مردانِ سيهمو و سيهچرده، تهدیدی برایِ ایالات متّحد محسوب نمیشوند. کمی پیش از حمله «القاعده» به آمریکا، یادداشتی فوقِسرّی بهدستِ «جرج بوش» رسید که در آن نوشته بودند «بن لادِن میخواهد به آمریكا حمله كند و افبیآی خبردار شده است که تمرینهایِ مُقدّماتی برایِ هواپیمارُبایی و حملههایِ دیگر آغاز شده است. ظاهراً عملیاتِ شناسایی و ردیابی در ساختمانهایِ نیویورك، یکی از نقشههایِ آنهاست.» امّا جایِ نگرانی نبود؛ «القاعده» مدیونِ سعودیها بود و سعودیها رابطه خوبی با آمریکا داشتند. آنها مالکِ عظیمترین چاههایِ نفت بودند و آمریکاییها، بیش از دیگران، به این «طلایِ سیاه» نیاز داشتند. امّا از فردایِ 11 سپتامبر، شایعهها به گزارشهایِ اصلی روزنامهها بدل شدند و خبر رسید زمانی که هیچ هواپیمایی در آسمانِ آمریکا حقِ پرواز نداشت، بیستوچهار نفر از خاندانِ «بن لادِن» که تابعیتِ آمریکایی داشتهاند، از ترسِ جان با هواپیمایِ اختصاصی خاکِ این کشور را ترک کردهاند...
ادامه ي نوشته ...
برادرانِ کوئن؛ اعجوبهها در غربِ وحشی
دستی که گهواره را تکان میدهد
برادرانِ کوئن؛ اعجوبهها در غربِ وحشی
مُحسن آزرم: تکلیف از همین اوّلِ کار روشن است؛ داریم درباره «برادرانِ کوئن» حرف میزنیم و اصلاً همینکه نامِ کوچکشان را کنار میزنیم و از برادری آنها مایه میگذاریم، نشانه این است که با یک «کوئن» طرف نیستیم؛ با دو آدمِ عجیبوغریب طرفیم که قریحه بینظیری دارند و استعدادِ والایشان در فیلمسازی، بیشک، مایه رشکِ دیگران است. امّا این دو آدمِ عجیبوغریب، این دو برادرِ نابغهای که شُماری از بهترین فیلمهایِ اینسالها را رویِ پرده سینماها فرستادهاند، خوب بلدند که دیگران [و بخصوص مُصاحبهگرانِ سمج] را دستِخالی و چهبسا تشنهلَب برگردانند و در عینِ حرفزدن و پُرگوییهاییِ بامزّهشان، چیزِ بخصوصی نگویند و به ریشِ مُصاحبهگرِ مُحترم بخندند. بیستسال پیش، «دیوید هَندلمَن» [نویسنده مجلّه رولینگ استونز] تصمیم گرفت سر از کارِ این اُعجوبهها درآورد و برایِ همین رفت تا ببیند آنها دومین فیلمِ سینماییشان، «بزرگکردنِ آریزونا» را چهجوری با هم مینویسند. هَندلمَن در گزارشش بهنامِ «برادرانی از سیّاره دیگر» [که 21 مِی 1987 چاپ شد و نامش اشارهایست به فیلمی از «جان سیلز»] آورده بود که وظیفه «ایتن» [برادر کوچکتر که اساساً شاعر و داستاننویس هم هست] دودکردنِ سیگار و تایپِ ایدههایی بود که به ذهنشان میرسید و «جوئل» وظیفه خطیرِ راهرفتن و دودکردنِ سیگار را بهعُهده داشت. نظرِ شما چیست؟ فکر میکنید نتیجه اینجور کارکردن، چهچیزی از آب درمیآید؟ چه نیازی هست به فکرکردن؟ میشود «تقاطعِ میلر/ میلرز کراسینگ» [1989]، میشود «بارتن فینک» [1991]، میشود «فارگو» [1996] و میشود همینطور پیش آمد و رسید به «ای برادر، کجایی؟» [2000] و باقیِ فیلمهایشان.
آدمهایِ زیادی هستند که مثلِ آنها راه میروند و دود میکنند و تایپکردن را هم بلدند، ولی از «قریحه» برادرانِ کوئن، عملاً، بیبهرهاند و رمزِ پیروزیِ آنها همین است. کوئنها وانُمود میکنند که راهِ آنها همان مسیری است که پیشِ پایِ دیگران هم گذاشته شده، ولی معلوم نیست چرا، دَرنهایت، مقصدِ نهایی آنها با دیگران فرق دارد...
ادامه ي نوشته ...
گنگسترِ آمریکایی؛ مردی که میخواست سُلطان باشد
ای برادر کُجایی؟
گنگسترِ آمریکایی؛ مردی که میخواست سُلطان باشد
مُحسن آزرم: در «ژنرال» [1998]، بهترینِ فیلمِ «جان بورمن»، صحنهای هست که «بازرس نِد کنی» [جان وویت]، بالأخره، «مارتین کاهیل» [برندان گلیسن] را به بادِ مُشت و لگد میگیرد و «ژنرال» که بیماریِ قندِ خون ضعیفش کرده است میگوید خواهش میكنم كتكم نزن و بعد از اینکه «بازرس كني» دست از كتكزدن برمیدارد و آرام میشود، «مارتين»، «ژنرالِ» خلافکارهایِ ایرلند، میگويد «مُشكلِ تو اين است كه دوست نداري این کارها را بكني و مايه عذابِ وجدانت شدهاند. من مثل تو نيستم؛ هيچچي ناراحتم نمیکند. اجازه بده چيزي بهت بگویم، تو هم داري مثلِ من میشوي؛ به حريمِ خانهام تجاوز میكني، زور میگویي، اذيتم میكني. همانقدر که من سقوط كردهام، تو هم سقوط کردهاي.» و «بازرس کنی» با خستگی جواب میدهد «آره، حرفت درست است؛ تو من را هم با خودت پايين كشيدهاي. من هم دارم در لجن غوطه میخورم.» [فیلمنامه «ژنرال» را «رحیم قاسمیان» بهفارسی ترجمه کرده و ناشرش «نشرِ ساقی»ست.] و بهترین فیلمهایِ «گنگستری»، بهترین فیلمهایِ «دُزد و پُلیس»، معمولاً، آنهایی هستند که آدمهایِ خوب و بدشان، دزد و پُلیسهایشان، به یک اندازه سقوط میکنند و در «لجن» غوطه میخورند. «گنگسترِ آمریکایی» هم یک همچو فیلمیست و «ریدلی اسکات»، این بریتانیاییترین کارگردانِ هالیوود، حکایتِ نهچندانِ غریبِ این سقوط را بهشیوهای دیدنی در فیلمش نشان داده است. خُب، البته، در همین ابتدایِ کار، در ابتدایِ یادداشتی که قرار است به تازهترین فیلمِ کارگردانِ کُهنهکار بپردازد، میشود این سئوال را پُرسید که «گنگسترِ آمریکایی»، در کارنامه «اسکات» چهجور فیلمیست و برایِ کارگردانی که در کارنامهاش «بیگانه» و «بلید رانر» و «گلادیاتور» و، البته، «یک سالِ خوب» را دارد، اساساً، یک چُنین فیلمی، کارِ مُهمّی محسوب میشود یا نه. «گنگسترِ آمریکایی» را اگر کارگردانِ دیگری [مثلاً فکر کنیم «آنتوان فوکوآ» که پیشتر کارگردانی را به او سپرده بودند] میساخت و نتیجه همین فیلمی بود که دیدهایم، بیشک، ستاره درخشانِ کارنامهاش بود و بر تارکِ آثارش میدرخشید؛ امّا برایِ «اسکات»ی که فیلمهایِ درخشانِ دیگری دارد، «گنگسترِ آمریکایی»، بیش از هر چیز، فیلمیست «دیدنی» و بعد از این است که میشود دربارهاش حرف زد و به نُکتههایِ فیلم رسید.
ادامه ي نوشته ...
بهترین فیلمهایِ 2007؛ یک مُرور
بهترین فیلمهایِ 2007؛ یک مُرور
کشتی بهراهِ خودش ادامه میدهد...
روزگارِ فیلمهایِ خوب هنوز بهسر نیامده است
مُحسن آزرم: این رسمِ هرساله مُنتقدانِ فرنگیست که بهترین (و ایبسا مُهمترین) فیلمهایِ سال را، با رسیدنِ سالِ جدید، اعلام میکنند؛ پیش از آنکه مُهمترین جایزههایِ سینمایی سال اعلام شود و مُجسّمههایِ طلاییِ اُسکار، یا گویهایِ طلاییِ گُلدن گلوب، به فیلمهایی برسد که، ظاهراً، بهتر از فیلمهایِ دیگر بودهاند. هر مُنتقدی، در این انتخابِ آخرِ سال، فیلمهایی را فهرست میکند که، ظاهراً، سلیقه اوست؛ پس، این انتخابها، بیش از همه، نشان میدهند که هر مُنتقدی، چهجور سینمایی را میپسندد و از کنارِ چهجور سینمایی بیاعتنا میگذرد و مُهمتر از همه، شاید، کدامیک از یادداشتهایی که در طولِ سال نوشته است، خبر از سلیقه شخصیاش نمیداده است. این پرونده کوچک و جمعوجور، عملاً، بر انتخابهایِ مُهمترین و مشهورترین مُنتقدهایِ فرنگی استوار است؛ همان مُنتقدهایی که، تقریباً، همه فیلمها را میبینند و دربارهشان نظر میدهند و تماشاگران را بهدیدنِ آن فیلمها، یا نادیدهگرفتنشان، تشویق میکنند. امّا این نُکته را هم نباید از یاد بُرد که این فیلمها، بیشک، ارزش و اهمیتی یکسان ندارند و لزومی ندارد که همه آنها را در شُمارِ بهترینهایِ سینما بیاوریم. این، صرفاً، یک انتخاب است؛ برآیندِ یکسال سینما و مثلِ هرسالِ دیگر، تعدادِ فیلمهایِ مُتوسّط و ضعیف، بیشتر از فیلمهایِ خوب بوده است. و حالا، از اینجا میشود شروع کرد به نوشتن درباره فیلمها...
ادامه ي نوشته ...
گفتوگو با محسن نامجو - مجید رئوفی
من باب ديلن نيستم
محسن نامجو به ايران بازگشت. بيسروصداتر از رفتناش و آرامتر از تمام ماههايي كه در صدر اخبار موسيقي ايران بود. خيليها خبر ندارند كه برگشته. موبايلش را عوض كرد، پيدا كردنش ديگر سخت است. ظاهرا با خودش قرار گذاشته كه كمتر در دسترس باشد. ميگويد از شهرت بيزارم. اما در كافهاي كه قرارمان را گذاشتهايم، همه ميشناسندش. هر كسي كه وارد ميشود، اظهار آشنايي و علاقه ميكند. آن يكي به دوستانش زنگ زده كه محسن نامجو اينجاست و آنها در راهند. ميگويد از شهرت بيزارم اما مگر ميشود وقتياز تو ميخواهند چند دقيقهاي سر ميزشان بنشيني، نپذيري. به هر حال اينجا ايران است و ستاره داستان، چه بخواهد و چه نخواهد، هواداران پرتعدادي دارد و البته مخالفان سرسختي كه تعدادشان با هوادارانشان قابل قياس نيست. با او سعي كرديم در چند بخش صحبت كنيم. ...
ادامه ي نوشته ...
بازشناسي موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني
باشگاه ايدئولوژيك
فرید مدرسی
«هر استادي بايد تكثير شود تا كارهاي ناتمام وي ادامه يابد و نيروي كافي براي پر كردن خلأهاي آينده تربيت شود.»(1) تبلور اين تكثير در موسسه آموزشيوپژوهشي امام خميني تحت مديريت «آيتالله محمدتقي مصباحيزدي» ديده ميشود. هر دانشپژوه، كارمند، فارغالتحصيل، استاد، هيات علمي و هر فردي كه در اين موسسه گام برميدارد، بيهيچ ترديدي در مقابل رياست موسسه اداي احترام ميكند، قول او را بر چشم ميگذارد و مصباح جواني را در برابر ديدگان استاد به نمايش ميگذارد تا براي «خلأهاي آينده» حركتي شبكهاي صورت گيرد؛ شبكهاي منسجم، متحد، هماهنگ، همراه و همنظر با منويات مصباحيزدي: «هر قدر ارتباط، اتحاد، همبستگي و پيوستگي بين كساني كه به كارهاي اجتماعي ميپردازند، بيشتر باشد، با توجه به كميت و كيفيت افراد شركتكننده ارزش كار به صورت تصاعدي بالا ميرود.»(2)...
ادامه ي نوشته ...
دفاع قاسم روانبخش از فعاليتهاي سياسي يك مركز آموزشي
دربست از دولت حمايت نميكنيم
فرید مدرسی
«قاسم روانبخش» را ميتوان سخنگوي سياسي موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني ناميد. او اگرچه دبير سياسي نشريه پرتو سخن- نشريه وابسته به موسسه امام خميني – است و در انتخابات اخير مجلس خبرگان هم سخنگوي ستاد نخبگان حوزه و دانشگاه – همفكران آيتالله – بود كه اين دليلي بر اين ادعاست، اما پيش از اين نيز ميتوان حضور فعال و سخنرانيهايش را در تجمعهاي اعتراضآميز شاگردان آيتالله عليه دولت اصلاحات و اصلاحطلبان در قم به ياد آورد؛ اعتراضهايي كه گاهي برخي روزنامههاي اصولگرا همچون «روزنامه انتخاب» هم از آن جان سالم به در نبردند. او كه در اين موسسه فلسفه ميخواند، به ميدان پرسش و پاسخ «شهروند امروز» دعوت شد تا درباره چرايي سياسي بودن اين مركز آموزشي سخن بگويد و دلايل جدايي برخي شاگردان آيتالله را بازگو كند. البته در اين ميان به پيوند استراتژيك دولت نهم و موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني نيز گوشهچشمي آمديم تا اينكه به شدت گرفتن انتقادات آيتالله نسبت به دولت در يكي، دو ماه اخير پرداختيم. اما آنچه بيش از همه سؤالبرانگيز بود، تلاش براي نفوذ تفكرات آيتالله مصباح در ساختار آموزشي – اجرايي ايران...
ادامه ي نوشته ...
پيدا وپنهان صفايي فراهاني

اکبرمنتجبی-سیامک رحمانی-محمد طاهری- محسن فاييفراهاني نهتنها يك چهره ورزشي، بلكه توامان يك مدير اقتصادي و يك فعال سياسي است. به همين علت است كه او ناگهان كشف ميشود و قابليتهاي خود را در هر مجموعهاي كه قرار ميدهد، نشان ميدهد. در ايران امروز، كمتر كسي را ميتوان چنين يافت كه نهتنها در بطن حوادث ورزشي، بلكه در كوران حوادث سياسي و نيز اقتصاد بيمار خوش بدرخشد و صفاييفراهاني چنين است. تمام مديران اقتصادي از او به نيكي ياد ميكنند، فوتباليستها حسرت بازگشت او به فدراسيون را دارند و سياسيون زماني در تدارك آن بودند كه او را شهردار تهران كنند. اكنون او سوداي هيچ منصبي را ندارد. ميگويد نه در انتخابات مجلس شركت ميكنم، نه ديگر به دولت بازميگردم و نه به فوتبال.
ادامه ي نوشته ...
گفت وگو با برنده نوبل اقصاد- تحريم رنج مردم ايران را بيشتر مي كند
پرونده حضور توماس شلينگ درايران

محمد طاهري- مرد ۸۶ساله اي كه دوسال پيش به دليل سال ها مطالعه وتحقيق درمورد نظريه بازي ها موفق به دريافت نوبل اقتصاد شد،به يادماندني وغرورآميزبود.يك روز پس از سخنراني رسمي اش دردانشگاه صنعتي شريف، اورا سرساعت چهاربه اتاقي شيك وتميز راهنمايي كردند تا به چند پرسش كوتاه پاسخ دهد.پاسخي كه حتي درقالب 30دقيقه زمان،براي او دشواربه نظرمي رسيد.پس از30 دقیقه گفت وگو با برنده نوبل اقتصاد درسال 2005،با درک این موضوع که استاد 86 ساله اقتصاد خسته است ورمقی برای ادامه بحث ندارد،اورابا انبوهی از پرسش های طرح نشده ترک می کنیم.
مونامشهدي رجبي-منصور بيطرف-وحيدوحيدي-
رهام وزيري-ابوالحسن وفايي وگفت وگوي محسن يعقوبي با مسعود نيلي
ادامه ي نوشته ...